خدایا
خدایا درد دادی
بالندگی یافتم
رشد كردم
شاد گشتم
توانستم نعمتهایت را بشمرم
قدر بدانم
و
شاكر باشم
امارت امیری بسازم
امیر ارزوهایم را بر تخت بنشانم
لذت بی شمار برم
كوه انرژی شوم
نفس های عمیق كشم
صبور شوم
تواناتر شوم
.
.
.
چه بگویم از ان همه حكمتت؟
.
.
.
اكنون كه دوباره صدایم می كنی
سرشار از رغبتم
تا بدانم این بار
چه تحفه ای برایم داری
بالاتر از عشق؟
بالاتر از لحظه های نابی
كه تجربه كردم
آن روز پرسیدم چرا من؟
امروز می پرسم چرا باز من؟
چه عشقی تو را بر ان داشته
تا دوباره مرا به بلندای سحر زندگی ببری؟
چه حكمتی در راه است باز؟
چه شگفتی بالاتر از قبل؟
چه تحفه ای گرانبهاتر داری؟
من هستم
تو نیز باش
به بودنت
به عشقت
به مهربانیت
به نازت
نیاز است
شگفتی ساز
مرا شگفتی بیافرین
راضیم به رضای تو
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ ساعت 9:4 توسط یه بنده خدا
|
در یک روز گرم تابستان در مرداد 1357در خوزستان اولین بار گریسته ام