اللهم صل علی الحسین کلما ذکر السلام وکلما لم یذکر
بسم رب الحسین
حالا می فهمم چرا همه چیز عالم به هم ریخت و حساب مخلوقات دگرگون شد! از وقتی که رفتی همه چیز به هم ریخت و تازه می فهمم چرا! حالا می فهمم چرا جگر آبها آتش گرفت!
چرا آتش از خجالت خیامت آب شد!
چرا ماه بنی هاشم در وسط روز کنار خورشید سرت در آسمان درخشید!
تازه فهمیدم!
الآن یافتم چه شده که خاکها به خون کشیده شده است
چه شده که روزگار روز دهم مثل شب تار گردیده است
چه شده که چشم چشمه ها خون می گرید!
تازه فهمیدم!
تازه نمایانم شد چرا چنین ملائکه به هم ریخته ند و حساب عالم از هم پاشید
چرا چنین بال ملک عرش به خاک کشیده می شود و خاک زمین دیار تو ، آبروی عرش شد!
تازه فهمیدم!
حالا فهمیدم ، تازه فهمیدم ، حالا که اینجا نشستم!
جان زینب ! تو با دستت حساب عالم را دگرگون کردی!
پنج تن را کنار دست تو شمردم: محمد...علی...فاطمه...حسن...؟؟...حسین!!آری حسین سر ندارد! وقتی پنج انگشت تو چهار شد حساب عالم به هم ریخت! دست تو میزان عالم است!
برادر جان سلیمان زمانی!!
ساربان ، حتی حساب قلب زینب را به هم ریخت!
در یک روز گرم تابستان در مرداد 1357در خوزستان اولین بار گریسته ام