استاد حسین منزوی
ليلا دوباره قسمت ابن سلام شد
عشق نجیبم آه... چه آسان حرام شد
ای کاش مي شد آنكه بدانم که خط من
از دفتر كدام شب بسته وام شد
اول دلم فراق تو را سرسري گرفت
آن زخم كوچك دلم آخر جذام شد
گلچين رسيد و نوبت با من وزيدنت ،
ديگر تمام شد گل سرخم تمام شد
شعر من از قبيله ي خون است خون من ؛
فواره از دلم زد و آمد كلام شد
ما خون تازه در رگ عشقيم و عشق را
شعر من و شكوه تو رمز الدوام شد
بعد از تو باز عاشقي و باز... آه نه !
اين داستان به نام تو اينجا تمام شد!
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:9 توسط یه بنده خدا
|
در یک روز گرم تابستان در مرداد 1357در خوزستان اولین بار گریسته ام