مجنون
دیوانه ای از قفس نپریده
چهارشنبه سی ام آبان 1386
بازنمائی مفهوم " خیانت " در فیلم زن زیادی ...  

 

خوانش فیلم زن زیادی با تکیه بر نظریه ارادی و ساختارگرایی:

در این خوانش سعی شده بازنمایی مفهوم خیانت در فیلم زن زیادی با بهره گیری از نظریه ارادی و ساختارگرایی  بررسی شود. روش به کار رفته در این بررسی روش نشانه شناسی است. در ابتدا دو نظریه مورد استفاده در تحلیل،  روش تحلیل فیلم و خلاصه ای از فیلم توضیح داده می شود و سپس به نشانه شناسی فیلم می پردازم و در آخر نیز نتیجه گیری کلی از نشانه شناسی فیلم با تاکید بر مفهوم خیانت ارائه می نمایم.

نظریه ارادی معتقد است: در پشت هرنوع بازنمایی رسانه ای نیت و ارده ای وجود دارد و این نیت و هدف است که بر این بازنمایی تاثیر می گذارد و بازنمایی، نیت و اراده پنهان درپشت بازنمایی را به نمایش می گذارد.در واقع به نیت و ذهنیت فرد در فهم امر عینی و خارجی تاکید می کند. هر فردی( تولیدکننده اثر) در زمان خلق یک متن، با تکیه بر دانش خود از جهان، روابط و ذهنیتی که دارد جهانی را تصویر میکند و فهم برای او اینگونه حاصل می شود. واقعیت از این دید مفرد نیست و مطابق با عینیت در جهان خارج نیست در حقیقت این نگاه فرد است که خواست خود را بر زبان فهم تحمیل می کند.

 اما طبق نظریه ساختارگرایی استوارت هال ،بازنمایی تنها بهره گرفتن از واقعیت نیست بلکه این بازنمایی را باید درون یک ساختار فهم کرد.اینکه بازنمایی در چه شرایط اجتماعی، در چه زمینه فرهنگی و چه شرایط ایدئولوژیک و...صورت می گیرد.(عاملی  ،1386)

بازنمائی ساختاری هم بر واقعیت عینی و هم بر واقعیت ذهنی اصرار می ورزد و در حقیقت معانی بواسط یک مجموعه از نظام های معناساز خلق می شود. ( عاملی،1385) ما با چگونگی بازنمایی پدیده ها برای آنها معنی خلق می کنیم- با کلماتی که درباره آنها به کار می بریم، داستان هایی که در موردشان می گوییم، با تصاویری که برایشان خلق می کنیم، عواطفی که به آنها نسبت می دهیم، روشی که آنها را دسته بندی و مفهوم سازی می کنیم و ارزش هایی که بر آنها می نهیم- (هال، 2003: 3) .در واقع این نحوه کاربرد ما، آنچه که ما می گوییم، فکر می کنیم و احساس می کنیم در مورد هرچیزی، بطور خلاصه نحوه بازنمایی ما، به چیزها معنی می بخشد. "(هال، 2003: 2)

مفهوم بازنمائی:

منظور از بازنمایی یک نوع دلالت کننده ایست که یا منعکس کننده ی واقعیت بیرونی است و یا تصویر دست کاری شده ای از عینیت خارجی است(عاملی1386).

از نظر ریچارددایر مفهوم بازنمایی عبارتست ازنحوه ی ساختی که رسانه های جمعی از جنبه هایی از واقعیت مثل افراد،مکانها،اشیا،اشخاص و هویتهای فرهنگی و دیگر مفاهیم مجرد می سازند.

تجلي و نمودار شدن بازنمايي ها ممكن است به صورت گفتاري نوشتاري يا تصاوير متحرك باشد (داير1993،18 ). بنابراین مفهوم بازنمايي عبارت است از نحوه نمودار شدن ، تجلي يافتن و پديدار شدن يك واقعيت اجتماعي .  رسانه هاي جمعي يكي از ابزارهاي عمده  بازنمايي جهان وانتقال آن به ما هستند و يكي از روشهاي اين بازنمايي استفاده از روايت است. روايت ها از ساختار ويژه اي تبعيت مي كنند كه متناسب با فهم و منافع كارگزاران هر رسانه خاص شكل گرفته است. ما هم مي توانيم از دريچه روايت دنيا را "دريابيم" و هم مي توانيم دريافت خود را از آن باز نماييم (گیویان).

نشانه شناسی:

نشانه شناسی مطالعه شیوه های تولید معنا در نظامهای نشانه ای است که افراد برای مقاصد ارتباطی شان بکار می گیرند." ( گیل. ادمز،1384: 257) در حقیقت نشانه شناسی به بررسی انواع نشانه هایی که بکار گرفته می شود، و نیز راههای مختلف انتقال معانی به واسطه این نشانه ها توجه دارد. نشانه شناسان ارتباط را در جریان تولید معنی در نظر می گیرند. امر واضح این است که هر اندازه شناخت رمزگان (1)از جانب دو طرف ارتباط بیشتر باشد، رابطه و انتقال معانی اثرگذاری بیشتری  داشته و به شکل عامیانه تر، حرف یکدیگر را بهتر می فهمند. سوسور در تعریف و تحلیلهای خود از نشانه شناسی را ایده ئالیسم را طی کرد و پیش از اینکه جهان خارج و واقعیات عینی را در نظر بگیرد، به ساختار شعور و آگاهی می پردازد و دریافت او از معنا دارای منش و ماهیتی صرفا ساختاری است و معنای نشانه ها را در زمره ویژگیهای ذاتی دال قلمداد نمی کرد.( ضمیران، 1382) پیرس بر خلاف او " نشانه پردازی را مناسبات معرفتی ( شناختی) میان دال و مدلول تعریف نموده است، یک رویداد روانشناختی که در اعماق ذهن تاویل کننده تحقق می پذیرد." ( ضمیران،1382: 13) آنچه در نشانه شناسی دارای اهمیت است، فر آیند رمزگذاری(2) و رمزگشایی  (3) است، که از سوی ارتباط گر و ارتباط گیر صورت می پذیرد و نشانه شناسی با دریافت میان رمزها معنا پیدا می کند، رمزگانی قالبی است که پیام در آن بیان می شود و نظامی از نشانه ها و قواعد است که چگونگی ترکیب این نشانه ها برای خلق معنا تعیین کننده است. در مطالعات فیلم و سینما که تصویر و زبان را در کنار یکدیگر دارد، شیوه های رمزگذاری و رمزگشایی نیز شکل پیچیده ای به خود می گیرد و عوامل تولید با استفاده از تکنیکهای تصویری و کلامی به بهترین وجه ممکن معانی را خلق می کنند و در این میان نشانه های تصویری از اهمیتویژه ای برخوردارند به این جهت که انعکاس محتوای سه بعدی را ممکن می سازند. از سوی دیگر دریافت کنندگان و مخاطبین اصلی رمزها و معانی در هنگام مصرف ویژگیهای فرهنگی و اجتماعی را نیز در فرایند رمز گشایی دخالت داده و خوانش آنها از متن رسانه ای متکثر است.

خلاصه فیلم:

احمد به همسرش خبر مي دهد که قرار است بیوه يکي از دوستانش را به شمال کشور نزد خانواده اش ببرد. . در بين راه احمد را بهمراه آن زن  دستگير مي کنند و احمد همسرش که سيما نام دارد را خبر می کند تا از مخمصه نجات پیدا کنند. سیما نزد آنها رفته و بعد به علت بدبینی با آنها همراه مي شود در طول سفر سيما به رابطه صبا با شوهرش مشكوك مي‌شود. مي فهمد که آن زن دوست دختر شوهرش است.  آن‌ها به خاطر توفان ناگزير مي‌شوند در شهر كوچكي در وسط راه اطراق كنند. در اين شهر كوچك پليس در جست‌وجوي قاتلي است كه همسرش را به دلیل خیانت به قتل رسانده است و در ادامه اتفاقهايي باعث مي شود که سيما به نگرشي جديدي در رابطه با همسرش دست يابد.

تحلیل نشانه شناسی فیلم:

سکانس اول فیلم که قبل از تیتراژ است با نمای بسته و بسیار درشت از سقف پوسیده و ترک خورده با یک پنکه سقفی خاموش است، که متعلق به یک کلاس درس است و از آن آب می چکد و نمادی از ناامنی و مشکلات می باشد. زاویه دوربین در این صحنه از پایین به بالا است و حس ضعف و ناتوانی را در برابر مشکلات نشان می دهد. دیالوگ های دختر نوجوان که در قالب انشاء خوانده می شود " خونه دوستت نرو، دوستت اینجا نیاد، خونه رو جارو کن، پیراهن برادرت را اتو کن،  نخند، مانتو کوتاه نپوش...." نشان از نادیده گرفتن حقوق زنان جامعه و اوضاع کنونی آنان است. سکانس اول با ریختن سقف کلاس آنهم درست در زمانی که سوالی در مورد خوشبختی از معلم (سیما) پرسیده می شود، پایان می یابد، که در حقیقت جواب سوال شاگرد می باشد نشانه ای از خطری است که زندگی سیما را تهدید می کند.

اولین زنگ خطر در گوش سیما زمانی به صدا در می آید که احمد با سر و وضعی شیک و غیر معمول وارد خانه می شود و دوربین با نمای بسیار درشت از چهره سیما این غم و حزن را به مخاطب منتقل می کند و حرکت دوربین از پایین با بالا ظاهر احمد را بتصویر می کشد. در همین سکانس و بدنبال وضع غیر معمول احمد، دعوتش از سیما برای صرف شام، زوم دوربین بر چهره سیما اضطراب او را آشکار می کند.

سکانس بعد از صرف شام نمای بسیار درشتی از چهره سیما را درسیاهی شب میان شاخه های درخت نشان می دهد که با چشمان اشکبار صحنه آراستن احمد را نظاره می کند و حالت دورنی سیما و خطر وجود زن دیگر را، درحالتی با تردید نشان می دهد.

سکانسی که در آشپزخانه تصویربرداری شده ، نمای بسیار درشت و واضح از سیما در حالی که چهره خود را در آینه برانداز می کند و صورت خود را با دست لمس می کند و دلیل دوری و رفتار شوهرش را در چهره خود جستجو می کند و اشاره ای به یکی از دلایل غیر موجه خیانت را دارد.

حالت جنون انگیز سیما در حال جمع آوری وسایل برای همراهی احمد در سفر با زن جوان بیوه دوستش، حاکی از بی اعتمادی و آشفتگی و احساس خطر سیما نسبت به دروغ بودن این داستان است که در این صحنه دوربین با نمای درشت چهره درهم او گریان دختر کوچکش هما را بتصویر می کشد.

صدای کلاغ در هنگام عزیمت سیما بسوی پاسگاه برای شهادت و خلاصی احمد و صبا از دست ماموران، بر شومی حادثه ای که در پیش از دلالت دارد.

نقطه عطف دیگر در ایمان قلبی سیما نسبت به خیانت احمد زمانی است که در پاسگاه او و صبا چهره بر چهره می شوند و نماهای بسیار درشت از چهره ایند حالت دورنی و احساس آنها نسبت به یکدیگر آشکار می کند. سیما با دیدن وضع نابهنجار او لبخندش به حزن تبدیل شده و آگاهی نسبت به آنچه ذکه بر سرش آمده و صبا با دیدن چشمان معصوم سیما و دخترش احساس شرمساری پیدا می کند.

رنگها در این سکانس خود را به رخ می کشند ماشین آبی رنگ احمد که نشان از بدبینی است، رنگها ی تیره و سیاه لباس سیما نشان از حزن و اندوه، در تمام فیلم احمد لباس قهوه ای بر تن دارد که نوعی خوشبینی به آینده را در او تداعی می کند. برف سفیدی که در تمام مسیر زمین را در بر گرفته نشان از واقعیت امر و واقع گرایی حادثه است.

فضای شلوغ و هرج و مرج حاکم بر مسافر خانه نمونه کوچکتری از آشفتگی و هرج و مرج در جامعه و همچنین نمادی از اوضاع درونی آشفته سیما است و فضای آلوده به خیانت و شهوت را بتصویر می کشد.

نوشیدن مشروب و شکستن هنجارهای جامعه می تواند نشانه و مقدمه ای بر شکستن هنجار حاکم بر عشق و روابط زنا شوئ و عدم پایبندی به تعهدات باشد.

بارش شدید باران در سکانسی که سیما برای حفظ آبرو برای آوردن مشروب برای احمد به بیرون از مسافرخانه می رود، بر پاکی و معصومیت سیما دلالت دارد.

در سکانسی مربوط به رستوران مسافرخانه، زمانی که پلیس خبر قتل یک زن  را به دست شوهرش به دلیل خیانت به او را می دهد، مناظره ای میان افراد در می گیرد نماهای درشت از چهره افراد احساس و نظر آنها را نسبت به خیانت برملا می کند و در این میان نمای بسیار درشت از چهره سیما با لباسی سیاه و چهره متفکر و حزن انگیز نشان احساس همذات پنداری او با آن مرد را دارد مضاف بر این که آن مرد هم یک معلم است.

سکانسهایی که شب هنگام در مسافرخانه گرفته شده است با نورپردازی تیره رنگ و حرکت دوربین با سیما از این سو به آن سو نمادی از آشفتگی و غم تلخ خیانت است و نقطه اوج آن در صحنه ای است که سیما در پس دیوار احمد را در حالت مستی با صبا می بیند در حالیکه احمد به او اظهار عشق می کند و تنفر خود از سیما را به زبان می آورد و در اینجا سرگردانی سیما بیشتر شده و از این لحظه سیما راه دیگری را در رابطه خود با احمد در پیش می گیرد.

سکانس برخورد سیما و رحیم (قاتل فراری) در کنار ماشین در سیاهی شب و هاله ای از نور های آبی رنگ، ترس و بدبینی را در نماهای درشت گرفته شده ازچهره هر دو بتصویر می کشد. اضطراب و غم و اندوهی از یک جنس در حالات آنها پیداست. سیما با او حس مشترکی دارد و همین موضوع دلیلی است رای کمک به رحیم تا دستگیر نشود.

در صحنه مربوط به ایست بازرسی و گفتگوی رودرروی سیما و مامور پلیس که در این فیلم نماد و نشانه ای از یک شاهد و آگاه است و نقش یک فرد هدایت کننده مرشد را ایفا می کند. راه حل این فیلم ارائه می شود در این دیالوگ مامور به سیما می گوید: " بزارید برید، گاهی رفتن بهترین راه نمی تونید چیزی رو عوض کنید."

سکانس بعدی در فضای داخل ماشین با نورپردازی تیره رنگ گرفته شده، در حالی که دوربین پی در پی نمای بسیار درشتی را از چهره سیما و رحیم به تصویر می کشد و گفتگوی آنها که پیرامون خیانتی است که از همسرانشان  به آنها شده است. چهره های گرفته با چشمان اشک آلود که احساس آنها بدون هیچ توضیحی بر ملا می شود و حتی عشقی که آنها به همسرانشان داشته و دارند.

صحنه بعدی با طلوع آفتاب و صبح متقارن است و سیما نیز طلوع جدیدی داشته و راه متفاوتی را پش گرفته این موضوع از حالت چهره او پیداست او با کمک به رحیم به خودش کمک کرده و از این موضوع احساس رضایت دارد و خوشحالی او عصبانیت احمد را بدنبال دارد. سکانسهای پایانی فیلم چهره واقعی احمد را نشان می دهد و نوع صحبت و رابطه سیما با مامور ، نبودن شیشه مشروب حالت سیما عصبانیت او بر می انگیزد و از اینکه سیما جسورانه مقابل او می ایستد خشمگین می شود .

سکانس پایانی فیلم نشان از یک دادگاه دارد که در آن همه چیز طوری چیده شده است که افراد باید جواب پس داده و مکافات ببینند. احمد، سیما، رحیم، صبا و حتی همای کوچک که قربانی اصلی این خیانت است، حاضرین این دادگاه هستند. دوربین با زاویه باز صحنه را بتصویر می کشد. زمینه و بافت ، فضایی پوشیده از برف و شاخه و برگ خشک درختان در چارچوب دوربین ارائه می شود. احمد با دیدن رحیم تصور خیانت سیما به او را در ذهن می پروراند و این موضوع او را بهم می ریزد. رحیم قصد کشتن احمد را دارد اما سیما می خواهد حرفهای او را بشنود . صبا دلیل آورگی خود را بازگو می کند. رحیم از همسرش که عاشقش بوده می گوید دوربین مدام از چهره ای به چهره دیگر در حرکت است واز شخصیت ظاهری و احساس درونی هر یک از حاضران را پرده برداری می کند. رحیم در درگیری کشته می شود سیما در حالیکه هما را در بغل دارد راهی را پیش می گیرد که مامور پلیس به او گفته بود و صبا نیز به او ملحق می شود، دوربین حرکت آنها را پی گیری می کند و فریادهای احمد راه بجائی نمی برد.

 نتیجه گیری:

خیانت از جمله مفاهیمی است که می تواند روابط اجتماعی را در سطح خرد و کلان مخدوش کند و در واژه نامه ها از این مفهوم با عنوان ضد ارزش یاد می شود. از این رو رسانه ها که رسالت بازتاب وقایع و حقایق موجود در سطح روابط انسانی و اجتماعی را بر دوش می کشند به ناچار دست به تولید آثاری می زنند که قصد بازنمائی ابعاد گوناگون مفهوم خیانت را دارند و ارتباطگران عالم رسانه با در اختیار داشتن ابزار تولید به خوبی می توانند این مفهوم را جلوه داده و بعضا راه های خروج از این مخمصه را نشان دهند. رسانه ها در اصل از طریق بازنمائی گونه هایی از واقعیت است که دست به تولید و خلق آثار واقعی می زنند،" معنا در بسیاری از رسانه های گوناگون تولید می شود؛ بویژه این روزها، در رسانه های جمعی مدرن، تکنولوژی های ارتباطی جهانی و بوسیله تکنولوژی های پیچیده که معانی را بین فرهنگ های مختلف در مقیاس و سرعتی که تا کنون در تاریخ بی سابقه بوده، به جریان می اندازند. (هال، 2003: 3) متون رسانه ای یک متن واحد و صرف نیستند، بلکه قصد بازنمائی  مفاهیم و رمزهایی را دارند که در دل خود ایجاد می کنند و هدف اصلی این بازنمائی ها، انتقال معانی و مفاهیم متعددی است که بوسیله افراد دریافت می شود.

در خصوص مفهوم خیانت باید گفت: مفهوم خیانت از جمله مفاهیمی است که امروزه تم اصلی بسیاری از فیلمها را بخود اختصاص می دهد و این نشانده رواج این مفهوم در واقعیتهای موجود در جامعه و روابط شخصی افراد است. خیانت ریشه در مقوله های فرهنگی، جامعه شناس و روانشناسی دارد و از همین روی نحوه بازنمائی این مفهوم در سطح آثار سینمائی نیز از منظر های متفاوت دیده می شود که البته رگه هایی از توهم و واقعیت در این آثار بچشم می خورد. تهمینه میلانی در زن زیادی نیز تلفیقی از واقعیات جهان خارج و تصورات ذهنی خود را بازنمائی میکند او یک فیلمساز فمینیسم است که در این فیلم نیز تصویر چهره یک زن رنج کشیده را به تصویر میکشد که حقوق آن در سایه خیانت همسرش پایمال شده و دم نمی زند. خیانت چهره علنی به خود گرفته و روح و روان او را آزار می دهد. اینکه مردان بواسطه مرد بودن حق دارند که حتی علنا زنان خود را خرد کنند. میلانی دغدغه های درونی خود را این بار در قالب مفهوم خیانت جلوه گر ساخته است. اینکه زنان جامعه حتی در حین باسوادی و استقلال مالی زندانی این جامعه محسوب می شوند خیانت نه تنها در رابطه زناشوئی بلکه از دوران کودکی و نوجوانی توسط خانواده ها و جامعه به آنها تحمیل می شود. تصویری که از مرد خیانتکار بازنمائی می کند نمونه های بیشماری در جهان خارج دارد، فردی بددهن، تازه به دوران رسیده، مشروب خور و کسی که تنها دلیل او برای خیانت خوشگذرانی نکردن در دوران جوانی و هوای نفس است.

نظریه ارادی در مورد فیلم زن زیادی بیش ازنظریه ساختارگرایی کارکرد دارد. اولین دلیل برای اثبات این ادعا زن بودن کارگردان فیلم است. یک زن کارگردان که در جامعه ای زندگی می کند که زنان آن جامعه مدعی پایمال شدن حق و حقوقشان توسط همسرانشان و دولت هستند. طبیعی است که چنین کارگردانی که  لقب یک فمینیست را با خود به یدک می کشد و در کارنامه کاری خود فیلم هایی دارد که محوریت آن با زنان است و به معضلات زنان در سطح جامعه می پردازد. بدیهی است که چنین کارگردانی با هدف و نیت قبلی و در جهت رسیدن به اهدافی خاص اقدام به ساخت فیلمهایی می نماید که در آن ها مظلومیت زنان و مستبد بودن و خودخواه بودن مردان به تصویر کشیده می شود. بنابر این نظریه غالب در این بازنمایی رسانه ای از مفهوم خیانت ، نظریه ارادی است.

منابع:

سلبي،كيت و ران،كاودري (۱۳۸۰ )،" راهنماي بررسي تلويزيون"، علي عامري،تهران:انتشارات سروش.

گیل. ادمز ، دیوید. بریجت(1384)، " الفبای ارتباطات" رامین کریمیان، مهران مهاجر، محمد نبوی،تهران: مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه.

عاملی، سعید رضا (1385-1386 ) " فلسفه رسانه و فهم واقعیت جزوه کلاسی درس فلسفه رسانه های جمعی ، دانشگاه تهران، دانشکده علوم اجتماعی.

ضمیران، محمد( 1382)، " در آمدی بر نشانه شناسی هنر" ، تهران: نشر قصه.

چهارشنبه سی ام آبان 1386
حاشيه اي بر سريال اغماء؛ ...  
شيطانِ ساخته دست صدا و سيما!

 

شيطاني كه سريان اغما آن را به تصوير كشيده است، تا چه حد به واقعيت نزديك است و با آموزه هاي ديني و قرآني همخواني دارد؟


به نظر شما آيا واقعاً شيطان اين طور كه در سريال اغما نشان داده شده است، به همين راحتي با افراد عادي و هر كه بخواهد معاشرت مي كند ؟ از همه اين ها هم كه بگذريم آيا شيطان اين چنين قدرتمند و صاحب اختيار است كه هر كاري مي خواهد مي تواند انجام دهد؟ آيا تا اين حد راه براي جولان شيطان باز است؟ دائماً در اين سريال حضور پر رنگ و همه جانبه شيطان را شاهد بوديم و نظارت او بر آدميان را ديديم. اما خداوند شاهد و ناظر بر بندگانش را نديديم. پس نقش او كجاست؟


همان خداوندي كه مي گويد از رگ گردن به شما نزديك ترم! خداوندي كه هميشه و در هر جايي حضور دارد. خدواندي كه مراقب بنده هاي خويش است؟ آيا خداوند چنين بندگانش را به امان خودشان رها كرده است؟ چه دنيايي است كه شيطان آن به راحتي مي تواند تجسم يابد ولي هيچ نقشي براي خداي آن وجود ندارد؟! آيا خداوند شما اين است! و شيطان شما چنين قدرتمند است؟


آن قسمت از فيلم دكتر پژوهان مي گويد حضور خدا را احساس مي كنم، اين توهيني بزرگ است به حضور پاك خداوند و كوچك شمردن آن. در كدامين دين و كتاب آسماني آمده است كه نعوذبالله شيطان مي تواند حضور خداوند را در وجود انساني القا كند و فرد مي تواند در كنار شيطان، خدا را احساس كند؟ چرا اين فيلم تا اين حد سعي دارد كه بگويد هر جا كه حضور خدا احساس شد، پس در آنجا شيطان حضور دارد؟ مشكوك و عجيب به نظر نمي رسد؟!


شيطان «اغما» با شيطاني كه قرآن توصيف مي كند، در تناقض است


آيا واقعاً همين طور كه سريال اغما نشان مي دهد، به همين راحتي شيطان مي تواند سراغ هر كسي برود و آن را اين چنين تحت نفوذ قرار دهد يا القاي مستقيم شيطان تحت شرايط معلومي است؟


«وان الشياطين ليوحون الي اوليائهم»«شيطان به دوستان خود و كساني كه آماده پذيرش دستورات آنها هستند، وحي مي كنند»


آيا شيطان سراغ بنده هاي خوب و مومن خدا مي رود پس ديگر چه فرقي ميان انسان هاي مومن و كافر مي ماند؟


اگر اين طور باشد بسياري ديگر از اصول اعتقادي زير سوال نمي رود؟


اما قرآن اين ها را نمي گويد بلكه مي فرمايد:


«بِمَآ أَغْوَيْتَنِي لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ » «گفت پروردگارا به سبب آنكه مرا گمراه ساختى من [هم گناهانشان را] در زمين برايشان مى‏آرايم و همه را گمراه خواهم ساخت مگر بندگان خالص تو از ميان آنان را»

و خداوند مي فرمايد كه:


«إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ» «در حقيقت تو را بر بندگان من تسلطى نيست مگر كسانى از گمراهان كه تو را پيروى كنند»


از نظر سازمان آفرينش، شيطان تنها تحت شرايط معلوم و زماني كه به آن اجازه داده شود وارد مي شود. ورود مستقيم شيطان، براي افراد با ايمان وآنها كه مي خواهند راه حق رابپويند، به راحتي امكان پذير نيست. 1


اگر اين طور نباشد يعني همانطور كه در سريال اغما نشان مي دهد، پس نقش خداوند در هدايت بندگانش و رحمتش نسبت به آنها چه مي شود؟ پس معناي اغوذ بالله من الشيطان الرجيم و بسم الله الرحمن الرحيم چه مي شود؟


«و بگو : پروردگارا! از وسوسه هاى شياطين به تو پناه مى برم . و پروردگارا! از اين كه آنان نزد من حاضر شوند.»


«پس ، چون خواهى قرآن بخوانى از شيطان رانده شده به خدا پناه ببر»


«وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»«و اگر از شيطان وسوسه‏اى به تو رسد به خدا پناه بر زيرا كه او شنواى داناست» (أعراف200)


«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ» «در حقيقت كسانى كه [از خدا] پروا دارند چون وسوسه‏اى از جانب شيطان بديشان رسد [خدا را] به ياد آورند و بناگاه بينا شوند» (أعراف201)


حجت‌الاسلام «احساني‌فر»: شيطان سريال «اغماء» مروج خرافه‌گرايي است


حجت‌الا‌سلام‌و‌المسلمين«محمد احساني‌فر» مدير گروه پژوهش‌هاي تفسير حديثي در پژوهشگاه دار‌الحديث در گفت‌و‌گو با خبرگزاري قرآني ايران(ايكنا) گفت: با وجود شيطان انسي ديگر نيازي به نشان دادن شيطان جني نيست. مسلم است كه شيطان مي‌تواند در قالب‌هاي گوناگون تجسم پيدا كند، اما اين نوع تصوير‌كشيدن شيطان براي جامعه كه درگير خرافات است نوعي تبليغ خرافه‌گري به حساب مي‌آيد كه بسيار ناشيانه است، اصلاً بايد گفت كه با وجود اين همه انسان كه خود نمونه بارز شيطان انسي است چه لزومي دارد كه سراغ شيطان جني برويم.


«احساني‌فر» براي روشن‌تر شدن موضوع به مثال‌هاي قرآني در مورد شيطان اشاره ‌كرد و گفت: اگر مي‌بينيم كه در قرآن از جن و شيطان صحبت شده است جنبه حقيقي آن نيز مورد توجه قرار گرفته و سعي شده از خرافي‌گري پرهيز شود، اما در سريال اغماء به طور مثال شيطان به وسيله ذهن با تلفن همراه افراد تماس برقرار مي‌كند. اين نوع نگاه در برخي موارد براي مخاطبان سيما و جامعه بازخورد منفي نيز داشته است.


يك كارشناس علوم قرآني: شيطان سريال «اغماء» در جامعه امروزي نمود واقعي ندارد


«احمد‌رضا اخوت» مدرس دانشگاه و كارشناس علوم قرآني در گفت‌و‌گو با خبرگزاري قرآني ايران(ايكنا) گفت: شيطاني كه در سريال «اغماء» به تصوير كشيده شده است را نمي‌توان به جامعه امروزي تعميم داد چراكه شياطين امروزي بيشتر انسي هستند.


منظور اين است كه بدانيم شيطاني كه در سريال «اغماء» به تصوير كشيده شده سعي دارد به واسطه يك نماد انساني به فرد مورد نظر اطلاعات بدهد و اين نوع نگاه به شيطان صحيح نيست.


اين كارشناس در تكميل توضيحات فوق اظهار داشت: منظور از توضيحات فوق اين است كه بدانيم شيطاني كه در سريال «اغماء» به تصوير كشيده شده سعي دارد به واسطه يك نماد انساني به فرد مورد نظر اطلاعات بدهد و اين نوع نگاه به شيطان صحيح نيست، چراكه بايد ببينيم در جامعه امروزي چند درصد از افراد با چنين شياطيني رو‌به‌رو مي‌شوند.


انگار خود شيطان توصيه به ساخت چنين اثري كرده است!


وي افزود: البته انتقاد اصلي من به فيلمساز نيست، بلكه به كارشناس مذهبي اين اثر است كه چگونه اينچنين تجسمي را از شيطان ترسيم كرده است و اگر مي‌خواستم افراطي به اين موضوع نگاه كنم مي‌توان گفت كه انگار خود شيطان توصيه به ساخت چنين اثري كرده است.


«اخوت» در پايان توضيحاتش گفت: شايد برخي افراد براي توجيهات خود رواياتي را نقل كنند كه با كردار آنها مطابقت دارد، اما بايد توجه داشت روايات را بايد با قرآن مطابقت داد.


با وجود چنين تناقضات آشكاري، اين سوال پيش مي آيد كه آيا اين فيلم به راستي مي خواهد ويژگي هاي واقعي شيطان و انحرافات موجود را نشان دهد يا قصد دارد كه بگويد، ديگر به هيچ كس نبايد اعتماد كرد و هميشه در توهم توطئه و حضور شيطان به سر برد؟ بالاخره اين سريال مي خواهد بگويد، شيطان زيباست، يا هر كه زيباست شيطان است؟! آيا جز اين است كه سريال اغما مي خواهد بگويد كه هر كس آمد كه زيبا و جوان بود و حضور خدا را گسترش داد، شيطان است؟!


امري قابل قبول است كه شيطان گمراه مي كند اما نه به خاطر اينكه خودش زيباست. بلكه به اين خاطر كه اعمال زشت را زيبا جلوه مي دهد. كجاي قرآن آمده است كه شيطان زيباست. بلكه زيبايي صفت خداوند است. اين خداوند است كه سخنانش شيرين و جذاب است و همه را به سوي خود بازمي گرداند.


شيطان گمراه مي كند چون دروغ مي گويد، فريب مي دهد. حقيقت را وارونه مي كند. نشانه هاي حق و باطل را درهم مي آميزد و برخي از نشانه ها را جابه جا مي كند. تا معيار تشخيص حق و باطل براي مخاطب دشوار شود. تحريف و وارونه جلوه دادن حقيقت. در هم آميختن حق و باطل. القاي شك و ترديد و ترس و نااميدي. اين ها نشانه هاي اصلي شيطان است كه اين سريال نيز اين ويژگي ها را به وضوح به همرا خود دارد.


تصوير سازي كه از شيطان در فيلم اغما صورت گرفته است، يك تصوير ساختگي است. شيطاني كه در فيلم اغما به تصوير كشيده شده است، كاملاً توهمي و غير واقعي است. و بيشتر از آنكه شيطان را زير سوال ببرد، اهداف منحرف سازندگان و دست اندركاران آن را نشان مي دهد. متاسفانه آنچه در سريال اغما شاهد آنيم، شيطاني قدرتمند و پر حضور. و حضوري بي خداوند!


در اين سريال، شيطان، خداي جهانيان جلوه داده شده است و خداي جهانيان، شيطان! هر چند اين موضوع نا محسوس باشد اما بر ذهن مخاطب بي تاثير نيست.


واقعيت اين است كه «الياس» شيطان نيست. «الياس» پيامبر خدا و بر حق است. بلكه ساختن چنين فيلم هايي شيطاني و مروج شيطان پرستي است.


1 شيطان شناسي از ديدگاه قرآن (دكترمحمد بيستون)
http://www.tiknews.org/display/?ID=46216&page=1

چهارشنبه سی ام آبان 1386
http://kazemia.persianblog.ir/ ...  


قدرت شیطان و فراموشی امر اجتماعی

کل سريال‏هاي تلويزيوني در ماه رمضان بر غفلت بشري متمرکز بوده اند. بدين ترتيب سريال‏ها بر جنبه تحذيري دين تاکيد داشته اند و آدمي را نسبت به لغزشگاه‏هاي موحود در راه زندگي متنبه ساخته‏اند. جز سريال يک وجب خاک که بر وجه اين جهاني دين و روابط بشري به واقع تاکيد داشت؛ در سريال اغما و ميوه ممنوعه چنانچه از نام‏شان نيز پيداست امور اين دنيايي صرفا نشانه‏ها و واسطه‏اي بوده اند براي مقاصد نيروهاي آن دنيايي. در يک وجب خاک نفس مردم دوستي از اهميت برخوردار بود اما در سريال هاي ديگر روابط اجتماعي و انساني خود از اهميت درجه نخست برخوردار نبودند.

تقابل خير و شر، شيطان و خدا يکي از تقابلهاي مرکزي و مهم در نظام نشانه‏اي اين سريال‏ها بوده است.

دريک نظام نشانه شناسانه مي توان از خلال يکي به نقطه ديگر تقابل پي برد  و عمدتا نيز نشانه مهم براي ما از وجه کانوني تر در متن برخوردار است. در متن قران هم شيطان وجود دارد و هم خدا. اما خدا در کانون متن و شيطان در حاشيه متن وجود دارد. در سريال غما به طور خاص شيطان در کانون وجود دارد و خداوند از تقابل با شيطان آشکار مي شود. اين همه نکته اي است که خشم برخي از مخاطبان فعال سريال را برانگيخته است.

 

بازگشت به چهره غيرسياسي از شيطان: تجسم شر در قران کريم در شيطان متبلور شده است و بسته به زمانها و شرايط گفتماني مختلف تصور از شيطان به عنوان واسطه شر تغيير مي‏کند. در دقايق زماني انقلاب اسلامي شر بيش از پيش خود را در نقش قدرتهاي سياسي متجلي کرده بود. خصوصا آنکه امريکا مصداق شيطان بزرگ شناخته شد. سياسي شدن شيطان با قرائت سياسي ايدئولوژيکي از دين همبسته است.. سياسي شدن شيطان به تغييرات راديکال در متن زندگي اجتماعي ميدان داد. قدرتهاي طاغوت نماينده و تجسم شيطان در زمين شناخته شدند و مردم انقلابي با اتصال به تاريخ مسلمانان در پيوستار مبارزه مسلمانان عليه طاغوت معنا شدند.

در اين زمان، چهره شخصي شيطان در سايه چهره اجتماعي و سياسي آن گم شده بود.توطئه‏ها و مداخله ها در زندگي مومنان انقلابي از طريق جبهه وابسته به امريکا نمايش داده مي شد. آنها در پي آن بودند که مردم انقلابي را از مسيري که در پيش گرفتند مايوس گردانند.

گفتمان شيطان تجسد يافته در زمانه ما هنوز حاکم است اما در شکلي ديگر.شيطان به امري شخصي بدل شده است و نقش نيروي بيروني و خارجي در انحرافات را بازي مي کند. در اينجا نيز بايد در بيرون از نفس بشري به دنبال شيطان گشت.

در اين همه، يک تصوير از شيطان همچنان مغفول نهاده شده. تصويري که بيشتر در قرائت عرفاني و حتي فقهي از دين برآن تاکيد زيادي شده است. در اين قرائت شيطان به عنوان ابژه‏هاي مستقل و بيرون از ما نيست. بلکه شيطان بخشي از وجود انساني است. شيطان در وجود انساني ريشه دارد و در صورت غفلت آدمي از آن ممکن است تماميت وجود او را تصاحب کند.

شيطان نه متمرکز بلکه پخش است. شيطان در جايي ايستاده نيست. ابژه اي جدا از ما نيست و در جايي نبايد در جستجوي او بود جز در درون تک تک آدمي.

در قرائت سريالِ اغما، شيطان ابژه اي بيروني است که به فردي نزديک مي شود و از فردي دور مي‏ماند. شيطان در خانه اي متروک مستقر است و  در خانه اي ديگر اقامت ندارد. برخي آدم‏ها با شيطان مرتبط مي‏شوند و برخي اساسا دستخوش الهامات شيطاني نمي شوند. دکتر طاها پژوهان در دسترس وسوسه شيطان قرار دارد در حالي که گويا دختر او و دکتر بدري يا ساير افراد در امنيت خاصي قرار دارند و دستخوش الهامات شيطاني نمي‏شوند. اين قرائت با قرائت مسلط گفتماني از دين هم در ستيز است که نفوذ شيطان و وسوسه او را براي همه دلها باز مي گذارد.

در اين برداشت سوم شيطان از طريق قلوب بندگان وسوسه مي‏کند و کافي است راه دلها را به روي شيطان ببنديم.

بنابر اين در قرائت سريال اغما، شيطان از يکسو خصوصي و از ديگر سو غير شخصي مي‏شود. خصوصي شدن را در برابر سياسي شدن فهم مي کنيم. در واقع شيطان نيروي مجرد و البته تجسم يافته است که خود را بر افراد مکشوف مي‏سازد. ديگر بر وجه سياسي شيطان و دستکاري ساختارهاي جامعه تاکيد نمي شود. از سويي ديگر شيطان همچنان شخصي نشده است. يعني در بطن تک تک اشخاص حضور ندارد. شيطان  در جاهايي حضور ندارد و در جاهايي حضور دارد.

الهيات انتقادي با ارتباط دادن ساختارهاي اجتماعي با شر در پي تغييرات اجتماعي و رهايي بخشي جامعه است.اما در قرائتي که شيطان را خصوصي مي‏کند در واقع راه را بر نوعي سکولاريزاسيون مي‏گشايد.

تصوير شيطان در سريالها

·        شيطان در صورتهاي انساني جلوه مي‏کند

·        شيطان مي تواند تکثير شود

·        مي تواند بشنود، ببيند، سخن بگويد  و پيش گويي کند

·        مي تواند در زندگي انسانها مداخله کند

·        شيطان موجودي تجسد يافته است

يک سوال همچنان باقي مي ماند چرا در سريالها اين همه بر شيطان تاکيد شده است و نه بر رحمت خداوند و اين تلقي نشئت گرفته از چه گفتماني است و په پيامدهايي را ببار خواهد داشت؟

 

غفلت از امر اجتماعي و بازگشت به امر متافيزيکي در تحليل پديده ها:  امري که درسريال‏ها بدان دامن مي‏زنند در واقع توجه به تبيين رخدادها در اين عالم از طريقي غير عقلاني است.اعتقاد به نوعي خرافه پرستي مي‏تواند نتيجه چنين بازنمايي‏هايي باشد.اگر اعتياد؛ سرقت، قتل و ساير جرايم اجتماعي را به عنوان پديده‏اي اجتماعي فرض کنيم نمي توانيم براي آنها ريشه‏اي غير اين دنيايي فرض کنيم. در حالي که سريال اغما اين نگرش را ترويج مي کند که بسياري از حوادث دور بر  ما در زندگي روزمره در نتيجه مداخله نيروهاي مرموز و شيطاني است. جواني که به اعتياد کشيده مي‏شود پيامد وسوسه شيطان است و نه پيامد ساختارهاي اجتماعي نابرابر يا ضعف برنامه ريزي اجتماعي و نظاير آن. چنين تحليلي ماهيت اجتماعي پديدارها را مغفول مي نهد و بر ابعادي انگشت مي‏گذارد که بيشتر با تفکر پيشامدرن و غير عقلاني هماهنگ است. بدين ترتيب نه تنها عقلانيت در جامعه تقويت نمي‏شود بلکه نوعي خيال بافي و تخيل غيرعقلاني در مواجهه با رويدادها تقويت مي‏شود.گناه در اين سريال امري فردي در نظر گرفته مي‏شود و نهادهاي اجتماعي زاينده گناه در اينجا به غفلت سپرده مي‏شوند. خصوصي شدن گناه با خصوصي شدن شيطان سرسازگاري دارد. در حالي که الهيات سياسي در دهه اول انقلاب و پيش از آن گناه و شيطان را در چارچوبي اجتماعي درک مي‏کرد. اکنون تحت تاثير نوعي روانشناسي گرايي گناه خصوصي مي شود و بر ريشه هاي فردي آن تاکيد مي شود.

 تامل جامعه شناسي بيشتر مدافع درکي اجتماعي از گناه است. البته در اينجا بين گناه اجتماهي و گناه فردي تعاملي ظريف وجود دارد. در واقع ساختارهاي مولد گناه اجتماعي مي تواند مقوم و مولد گناه فردي باشند. اگر نسبت ظريف ميان دين و جامعه آن چنان که دورکيم بازگو کرده است را به خاطر بياوريم بايد گفت ساختارهاي اجتماعي ايجاد کننده نابرابري همان نقشي را دارند که شيطان دارد. اما نه اينکه  اين ساختارهاي نابرابر و آن نهادهاي ستم پيشه را همان شيطان بدانيم بلکه برعکس بايد شيطان را  نه نيرويي رازآلود بلکه همين ساختارهاي اجتماعي شر لحاظ کنيم. ساختارهايي نابرابري که از طريق انتقاد در برابر آنها تلاش مي کنيم تا جامعه اي انساني‏تر داشته باشيم. در اينجا الهيات انتقادي پيوندي نزديک با جامعه شناسي انتقادي مي‏يابد. مسئله اين است که در اين سريال  اشکال بازنمايي کجروي ها، انحرافات و آسيب‏هاي اجتماعي  بر اموري غير اجتماعي چون خوردن مال حرام يا ربا و نظاير آن تکيه کرده است. آنچه در اينجا از آن غفلت شده ساختارهاي اجتماعي بوده که به اين انحرافات مجال داده يا مشوق آنها بوده است.

 اکنون در زمانه‏اي بسر مي بريم که بلاياي طبيعي يا گسترش انواع بيماريها چون ايدز يا سارس و نظاير آن را خشم خداوندي يا مداخله نيروهاي شر نمي دانيم. و از اين رو از مردم در رسانه ها مي خواهيم که براي پيشگيري آن اقدام کنند اما متاسفانه بلاياي اجتماعي چون سرقت،قتل،اعتياد و نظاير آن را از دسيسه هاي شياطين بر مي شماريم. و احتمالا براي آن راه حلي ديني قائل مي‏شويم. در اينجا عدم اعتقاد به علوم اجتماعي در ميان مديران کشور و البته احتمالا بافت جامعه از قبل بازنمايي رسانه‏اي آشکار مي شود. علوم اجتماعي از چنين مصائب جمعي راز زدايي کرده است و پيشگيري‏ها و درمانهاي کاملا اين جهاني را برگزيده است.

اگرچه اين سريال به نظر انتقادي عليه گرايش خرافه پرستي در جامعه بنظر مي رسد. ولي اين گرايش انتقادي پيام صريح آن نبوده است و پيام صريح آن نوعي هشدار انتقادي خطاب به فرد بوده است. يعني هشدار در برابر لغزشگاه‏هايي انساني چون غرور و غفلت. چنين تلقي نتجه‏اي جز فراموشي امر اجتماعي ندارد. شايد لازم باشد جامعه شناسان ايراني همانند دورکيم نشان دهند که نهادهاي جامعه پذير کننده و نهادهاي کنترلي و شرايط اجتماعي که فرد در آن پرورش مي‏يابد نقش تعيين کننده اي براي انواع کجروي دارند و نه نيروهاي مرموز شيطاني يا غفلت و نظاير آن. چنين نگرشي به گناه يا خطاهاي اجتماعي و فردي را مي‏توان ايدئولوژيک ديد. در چنين قرائتي است که جامعه از هرگونه اتهامي تبرئه مي شود وهمانند تلقي روانشناسي همه مسائل به فرد ختم مي شود نهادهاي اجتماعي مرتبط با قدرت از انتقاد مصون مي مانند در حالي که فرد مسول همه مصائب شناخته مي‏شود.

خصوصي ديدن گناه همچنين نهاد اجتماعي دين را که در جامعه ما نقش تعيين کننده در جامعه پذيري دارد تبرئه مي کند. الهيات جديد در ايران بايد بر وجه مولد گناه از طريق نهاد اجتماعي دين در جامعه نيز همت گمارد.در واقع ارتباطي ديالکتيکي بين نهاد اجتماعي دين و ساير نهادهاي جامعه در زايش کجروي اجتماعي و انواع گناه وجود دارد.الهيات جديد در ايران همچين بايد  با توجه به گناه اجتماعي درکي  جمع گرايانه تر از توبه ارائه دهد. همانند گناه، توبه نيز صرفا امري شخصي نيست بلکه به تغيير گرايش جماعتها و نهادهاي اجتماعي مولد شر در جامعه اشاره دارد.توبه مختص فرد ديندار نيست بلکه به نهادهاي اجتماعي و از جمله نهادهاي ديني نيز مرتبط است.

 


چهارشنبه سی ام آبان 1386
شيطان شناسي ...  
 

نيرنگهاى ابليس و طرق راندن وى

در عالم خلقت موضوع ابليس يكى از موضوعات مهم و شگفت‏انگيز است. قرآن كريم ضمن اشاره به «نار» منشا پيدايش شيطان، به اختصار به خط فكرى و موضعگيريها و نسبت وى با خداوند و آدم و آدميزاد، به اين موضوع مى‏پردازد; اما بعدها توسط اصحاب تفسير، حديث و تفكر مانند ساير داستانهاى قرآن بسط مى‏يابد. ارباب انديشه بر اين عقيده‏اند كه «جسم وى انبوه و متراكم نبوده جسمى است هوايى و مجرد. هيات ظاهرى و شيوه رفت و آمدش نيز با ديگر موجودات تفاوت دارد. داراى شعور و خرد است. به صورتهاى گوناگون تغيير شكل مى‏يابد و از عهده انجام كارهاى سنگين و خارق‏العاده برمى‏آيد، نه جايى را فرا مى‏گيرد و نه در جايى نيز فرود مى‏آيد» (۱) در فرهنگ اسلامى وى مبدا غوا، شر و وسوسه معرفى شده و آدمى را در مسير خلاف انسانيت و كمال مى‏كشاند. نيرويى است كه حق را باطل و باطل را حق و شر را خير و خير را شر مى‏نمايد. هوى و شهوت از وسوسه‏هاى اوست. «و صورت انسانى در حكم عقبه و گردنه‏اى است ميان قرارگاه فرشتگان و جايگاه شياطين. هر كس كه راه گمراهى را پيمود پيرو شياطين است و آن كه راه هدايت را برگزيد از اهل الله است‏» (۲) با يادآورى گوشه‏اى از خصوصيات ابليس و حضور فعال او در ميان آدميزاد مى‏توان نتيجه گرفت كه: «ابليس اگر چه فرشته يا اجنه‏اى است كه به عالم ملكوت تعلق دارد و از موجودات طبيعت نيست; ولى آثار وجودى او مى‏تواند در دنيا ظاهر شود» (۳) علاوه بر اين نسبت ابليس با آدم، از فريب و اغواى وى در بهشت آغاز و به دنيا كشيده مى‏شود و بدين‏گونه بين ملك و ملكوت پيوستگى به وجود مى‏آيد. منشهاى پست ابليسى و انگيزه‏هاى هوى و هوس كه اسباب تاريكى و تشويش محيط درونى آدميان را فراهم مى‏سازند همه به دنيا و عالم ملك مربوط است و «نقش ابليس، در نسبتى كه با آدم دارد، ترسيم شده است. چون ابليس رويى به آدم و رويى به خداوند - نظر به اين كه مخلوق خداست - دارد، به «ابليس دوروى‏» معروف است‏» (۴) پس وقتى سخن از ابليس به ميان مى‏آيد وى را مصداق معانى نفرت‏انگيزى مى‏يابيم كه به دشمنى با فرزندان آدم برخاسته است و «نقش او در نسبتى كه با آدم دارد مورد توجه قرار مى‏گيرد، ولى عرفا بجز دو عالم ملك و ملكوت به عالم ديگرى نيز اعتقاد دارند و آن جبروت است. در اين عالم دشمنى بكلى منتفى است چنان كه عزيزالدين نسفى مى‏گويد: «شهد و حنظل يك طعم دارند، نور و ظلمت، روز و شب يك رنگ دارند... ابليس را با آدم دشمنى نيست...» (۵) اما ابليس در نسبتى كه با آدم دارد، بنابر تصريح قرآن سوگند ياد مى‏كند كه آدميان را، بجز مخلصين، گمراه مى‏كنم. وى سايه وسوسه و اوهام را در مسير آنان كه از ايمان تهى هستند مى‏نمايد و آنها را سايه به سايه و گام به گام به دنبال خود مى‏كشاند تا از مقصد بازمى‏مانند; ولى در مورد آنان كه راههاى نفوذ و وسوسه‏هاى شورانگيز را مى‏بندند تلاش وى به جايى نمى‏رسد. نمونه‏هاى زير بيانگر دسيسه‏هاى اوست:

ابراهيم خليل‏عليه‏السلام در عالم خواب به ذبح اسماعيل مامور مى‏شود. ابليس اين بار نيز مانند قصه آدم‏عليه‏السلام به پيروزى خود بر ابراهيم اميدوار است و همان شيوه را به كار مى‏برد. خود را به مادر اسماعيل مى‏رساند و خبر كشتن فرزند را به وى مى‏دهد. وقتى مادر متوجه مى‏شود كه ذبح اسماعيل فرمانى است كه از جانب حضرت خداوندى صادر شده چنين مى‏گويد: «اگر خداى فرموده باشد... ما رضا داديم و تسليم كرديم.» ابليس برخلاف انتظار از فريب مادر مايوس مى‏شود رو به اسماعيل مى‏آورد، وى نيز بمحض اطلاع از فرمان الله چنين پاسخ مى‏دهد: «فرمان خداى راست «رضينا بحكم الله و سلمنا لامره‏» ابليس چون نتيجه‏اى نمى‏گيرد خود را به ابراهيم نزديك مى‏سازد و فرمانى را كه وى در خواب يافته است، به القاءات شيطان نسبت مى‏دهد و وى را از كشتن فرزند برحذر مى‏دارد; اما ابراهيم خوب مى‏داند كه القاكننده اين اباطيل كسى جز ابليس نيست لذا او را به خوارى از خود مى‏راند» (۶) و بدين‏گونه نيرنگهاى وى خنثى مى‏گردد و در اراده ابراهيم‏عليه‏السلام خللى وارد نمى‏آيد. ابليس مترصد است كه شكست‏خود را جبران كند به تصور وى لحظه به آتش افكندن ابراهيم فرصت مناسبى است. به اميد كاميابى «تدارك پرتاب وى را فراهم مى‏آورد و با منجنيق حضرت را درون توده عظيم آتش مى‏افكنند» (۷) ; اما اين بار هم بنابر صريح آيه يا نار كونى بردا و سلاما» (انبيا /۶۹) اى آتش بر ابراهيم خنك و سالم باش به لطف پروردگار ابراهيم محفوظ مى‏ماند و ابليس به آرزويش نمى‏رسد.

ابليس پيوسته در كار فريب و برهم زدن آرامش آدميزاد است از هر فرصتى سود مى‏جويد تا روزنه‏اى براى وسوسه‏انگيزى بيابد. مردم عادى و ناآگاه بسادگى به دام ابليس گرفتار مى‏شوند; اما فريب بندگان خاصى مانند عيسى‏عليه‏السلام كه جز رضاى حق به چيز ديگرى دلبستگى ندارد، ممكن نيست. ابليس براى به دام انداختن وى بدين گونه زمينه‏سازى مى‏كند: «به هنگام استراحت‏خود را به وى نزديك كرده در مورد سنگى كه زير سر نهاده است، چنين مى‏گويد: (سنگ فرا زير سر نهادى، تنعم كردى، نه ترك دنيا بگفته بودى؟) شايد هدف وى اين بوده است كه حضرت را به برخوردارى بيشترى از دنيا برانگيزد. اما وى كه از نيت ابليس آگاه است از آن جزء ناچيز دنيا نيز چشم مى‏پوشد و چنين مى‏گويد: «اين و همه دنيا را به تو واگذاشتم.» (۸)

جنود ابليس

چنانچه ياد شد، ابليس براى هر صنفى و قشرى از آدميان دامى مى‏گسترد و شيوه خاصى به كار مى‏برد و بنابر تفاسير و روايات، فريب‏خوردگانى از جن و انس نيز به وى مدد مى‏رسانند و جنود ابليس محسوب مى‏شوند. از آن جمله‏اند:

۱ - «عصيانگران، بى‏بندوباران و مخالفان شريعت مطهر، به همين دليل است كه قرآن به ابليس فرمان شركت در اموال و اولاد اين قبيل افراد را مى‏دهد. «وشاركهم فى الاموال والاولاد» (۹) (بنى‏اسرائيل /۵۶) نقش وى در مورد اموالى كه از طريق نامشروع به دست آيد و در راه حرام هزينه گردد و معاش فرزندان اين ناپرهيزگاران نيز از اين طريق تامين شود بدون شك ابليس نيز سهيم و شريك است. در تفسير قمى «مضمون بالا نيز به همين ترتيب طرح شده است‏» (۱۰) در جاى ديگر مخالفان شريعت‏به كسانى گفته مى‏شود كه وى را رقيب و معارض حضرت بارى تلقى مى‏كنند و او را در سرنوشت‏خود مؤثر مى‏دانند و مجرى فرمان وى هستند». (۱۱)

۲ - آنان كه به گردآورى مال و ثروت همت مى‏گمارند و فرعون‏وار غرق در لذت و نعمت هستند; دين و ايمان در «نظر آنان مفهوم حقيقى خود را از دست مى‏دهد و به وسوسه ابليس به كبر و غرور و عصيان دچار مى‏شوند و بجز خود براى ديگران عزت و كرامتى قائل نيستند، ايشان سبب روشنايى ديده ديو و چشم و چراغ ابليس هستند». (۱۲)

۳ - غضب يكى ديگر از سپاهيان ابليس است‏شايد به اين دليل كه منشا پيدايش آن دو آتش است و با هم سنخيت دارند و يا به قول پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله غضب از آتش شيطان ريشه گرفته است كه سرخى چشمها و برآمدگى رگهاى گردن به هنگام خشم نشانه آن است. همان‏گونه كه خوى و خصلت منفى آتش سوختن و نابود كردن است، تيزى خشم نيز وقتى از حد اعتدال بگذرد، چون برترى جويى، خودخواهى و دشمنى را سبب مى‏گردد.» (۱۳) آفتهايى كه از اين رهگذر بر جامعه وارد مى‏آيد بى‏ترديد بيشتر از آتش است. در نكوهش خشم، توصيه ابليس به موسى‏عليه‏السلام هشدارى براى اهل بصيرت است. وى مى‏گويد: «آنگاه كه خشم مى‏گيرى مرا ياد آور، زيرا من همچون خون در تو جارى و سارى هستم‏». (۱۴)

بجز موارد مذكور، در تفاسير و احاديث اجابت كنندگان دعوت ابليس به بت‏پرستى، معصيت‏كاران، همنشينان شياطين: از نسل و تبار ابليس يا فرزندان آدم، جنود ابليس معرفى شده‏اند». (۱۵)

امورى كه به وسيله ابليس پى‏ريزى شد:

ابليس در آن هنگام كه به همراه فرشتگان مامور مى‏شود تا به نشانه تعظيم، در برابر آدم به خاك بيفتد و سجده كند. به مقايسه نار و خاك مى‏پردازد. سرانجام خود را شريفتر از آدم مى‏پندارد و از امر پروردگار سرمى‏پيچد. و براى نخستين بار اساس قياس را پى مى‏ريزد «اول من قاس ابليس‏» خود را بزرگ مى‏بيند. و با تكبر و تجبر ايمانش را بر باد مى‏دهد. و كفربالله نيز اولين كفر است كه در نتيجه نافرمانى وى تحقق مى‏يابد كه «ان اول كفر كفر بالله حيث‏خلق الله آدم كفر ابليس حيث رد على الله امره‏» (۱۶) ابليس اولين كسى است كه به هنگام نزديك شدن آدم به شجره ممنوعه، به شادى ست‏يافتن بر وى آواز مى‏خواند و هنگام هبوط وى به عالم طبيعت، به سرود خوانى مى‏پردازد: «فلما استتر على الارض ناح‏» وقتى عزت و منزلت‏خود را از دست مى‏دهد و از رحمت پروردگار نااميد مى‏شود... و به استقرار در روى زمين مقيد مى‏گردد نوحه‏سرايى مى‏كند:» (۱۷) وى پايه‏گذار آموزش انواع موسيقى و خوانندگى در زمان فرزندان قابيل است و مردانى به نام «يوبل‏» و «توبلقين‏» آن را از ابليس مى‏آموزند». (۱۸) لواط يكى ديگر از امور نفرت‏انگيزى است كه ابليس اساس آن را در ميان قوم لوط ريخت. در قصه اين قوم آمده است كه ابليس با برخى از زنان آنها آميزش كرد و عمل خلاف اخلاق زنا را در بين آنان اشاعه داد. همو بود كه ايشان را به نكبت‏بارترين عمل (لواط) ترغيب كرد و اعراض از زنان فرجام اين عادت مذموم بود». (۱۹) ابليس پس از اغواى مردان بنابر روايت از امام باقرعليه‏السلام خود را به صورت زنان درآورد، به سراغشان آمد و براى برانگيختن حس حسادت زنانه، نقطه حساسى را نشانه گرفته و چنين گفت: مردان شما با هم درمى‏آميزند؟ گفتند: آرى. ما اين كار را ديديم. و آن چنان با مهارت زمينه را فراهم مى‏آورد كه با القاى طرح پيشنهادى، بى‏درنگ موافقت كردند و به «مساحقه‏» روى آوردند» (۲۰) ابليس در فاصله بين رسالت ادريس و نوح نيز بيكار ننشست زنان زيباى شوهردار دشت را به راه منفور زنا و فاحشگى كشانيد و آميزش آنان را با مردانن زيباى كوهستان سبب گرديد و سطح وسيعى را آلوده ساخت‏». (۲۱) حسد و تعصب نابجا نيز از جمله امورى معرفى شده كه ابليس آنها را پى‏ريزى كرده است. وى نسبت‏به آدم حسد ورزيد و خلقت‏خود را برتر و شريفتر از وى انگاشت، از امر خدا سرباز زد كه به هبود و سقوط وى منجر گرديد». (۲۲) و بالاخره وى از اهل آتش اولين كسى است كه جامه‏اى از آتش مى‏پوشد و پيشاپيش پيروان خود حركت مى‏كند و مى‏گويد: و اثبوراه و يجيبونه و اثبورهم فيقول الملائكة‏» «لاتدعوا اليوم ثبورا واحدا و ادعوا ثبورا كثيرا» (فرقان /۱۴). (۲۳)

رسمهايى كه به القاى ابليس برپا شد

ابليس از لحظه‏اى كه از طاعت‏حق‏تعالى سرپيچيد: «ففسق عن امر ربه‏»، (۲۴) و مصيبت عظيم مهجورى گريبانش را گرفت، درصدد فريب و گمراهى ذريه آدم برآمد و بنا بر قرآن، احدى بجز مخلصين از وسوسه‏هاى فريبنده وى رهايى نمى‏يابد، كه «قابيل يكى از فريب‏خوردگان است كه بى‏چون و چرا تسليم وى مى‏گردد. در انديشه قتل برادر است اما سرگردان است كه چگونه و چه وقت اين نيت را عملى سازد. ابليس كه در انتظار چنين لحظه‏اى است‏شيوه قتل را به وى القا مى‏كند. قابيل نيز بر طبق دستور سنگى را به هنگام خواب بر سر برادر فرود مى‏آورد و وى را به قتل مى‏رساند نقشه بعدى ابليس ترغيب قابيل به برپايى آتشكده‏اى است كه آن را براى عبادت و پرستش وى و همسرش ضرور تلقى مى‏كند. قابيل هم مى‏پذيرد و آتشگاهى برپا مى‏كند و آتش را مى‏پرستد». (۲۵) و از آن پس رسم قتل و آتش‏پرستى رايج مى‏گردد. آتش‏پرستى نمرود و نمروديان نيز به القاى ابليس صورت گرفت. درباره نمروديان چنين آمده است كه: «ابليس بر صورت پيرى بر آنان ظاهر شد ضمن بر شمردن خواص و ارزش حياتى آتش آن را شايسته پرستش معرفى كرد و نمروديان نيز پرستيدن آن را پذيرفتند. ابليس هم دور از چشم ايشان در بيابان آتش عظيمى برافروخت و مردم را بدانجا فراخواند پس از گرد آمدن ابليس هم آمد، آن را عطيه آسمانى معرفى كرد و همه را به پرستش آن دعوت كرد همه آتش را سجده كردند و بدين طريق آتش‏پرستى در بين آنان برجاى ماند.» (۲۶) در تاريخ يعقوبى، آتش‏پرستى نمرود به گونه بالا ذكر شده و اندك تفاوتى كه دارد مربوط به جايگاه سخن گفتن ابليس است كه گفته شده سخن گفتن ابليس با نمرود از درون آتش بوده است‏». (۲۷)

موجودى كه بنابر تفسير به فاسق و مريد: خروج از طاعت‏خدا موصوف است «شيطانا مريدا» (نسا /۱۱۷) (۲۸) و به عنت‏خداوند گرفتار آمده است از وى جز فتنه‏انگيزى توقع ديگرى نبايد داشت، اگر هنگامى كه براى اولين‏بار درم و دينار در حضور ابليس زده مى‏شود و وى به نشانه علاقه آن را مى‏بوسد و برچشم مى‏مالد و دوستداران درم و دنيا را بنده خود مى‏خواند بر وى ايرادى نيست زيرا او خوب مى‏داند كه چنين پديده‏اى تا چه حد در اسارت بنى‏آدم نقش دارد.» (۲۹) بنابراين درم و دينار و مال و منال در صورت غفلت در تحصيل و صرف آن مى‏تواند اسباب لغزش دارنده آن را فراهم كند. در جاى ديگر، ابليس «پارساى بخيل را دوست‏تر از فاسق سخى معرفى مى‏كند و چنين استدلال مى‏كند كه: عمل بخيل به سبب بخل باطل مى‏گردد». (۳۰) پس صفتى با چنين كاربردى بى ترديد مطلوب ابليس است و روزنه‏اى است‏براى افساد بخيل. ديگر از راههاى نفوذ ابليس همان صفت منفور عجب و تكبر است كه صورت ملكيت‏خود او را به زشت‏ترين صورتها تبديل كرد و طوق مذلت و لباس صغار در او پوشانيد». (۳۱) و چون خود ابليس كبر وزريد و ثمره تلخ آن را لمس كرد با اشاره به مرارتهاى حاصل «نوح را به پرهيز از عجب و تكبر توصيه مى‏كند» (۳۲) اما براى اغواى افراد معمولى آن را به صورت باارزشترين صفتها جلوه مى‏دهد و اگر ابليس به لشكريان خود دستور مى‏دهد كه در بين مؤمنان بيداد و حسد را اشاعه دهند به اين دليل است كه بيدادگرى و حسادت نزد خداوند با شرك برابر است.» (۳۳) وى در صورت حكومت چنين صفاتى است كه مى‏تواند مؤمنان را زير سلطه و نفوذ خود درآورد. در اهميت‏حسد و آثار شوم آن هشدار ابليس به نوح‏عليه‏السلام چنين است «بر تو باد كه حذر كنى از حسد، بدرستى كه قابيل حسد برد بر هابيل و او را بكشت‏». (۳۴)

بنابر آنچه گذشت ابليس دشمنى ناپيداست و كارش فريب و نيرنگ است و مى‏تواند در همه شؤون آدميزاد تصرف كند همواره در انديشه سرازير كردن وى از قله رفيع انسانيت است. چيزهايى را به او القا مى‏كند كه اصلى و حقيقتى در آنها نيست. چون هوى و هوس منشا تسلط و استيلاى اوست لذا وى را به پيروى از آن دعوت مى‏كند. پس بايد راه نفوذ چنين دشمن خطرناكى را بست. براى جلوگيرى از سلطه وى راههايى ارائه شده است. صدرالدين شيرازى «راه چيرگى بر ابليس را در نياشاميدن شراب كشنده دنيا و نپرداختن به خواهشها و شهوات مهلك آن مى‏داند. وى هوى و هوس را در حكم غذاى ابليس تلقى مى‏كند وى معتقد است كه دل را بايد به وسيله مخالفت‏با خواهشهاى نفس، از تصرف ابليس بيرون آورد و با ذكر الهى آن را - كه جلوه‏گاه انوار حق و به عبارتى عرش رحمان است - آبادان كرد. پس جنگ ميان ذكر خدا و وسوسه شيطان همانند كشمكش ميان نور و تاريكى و يا شب و روز است و به همين جهت پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرموده است: «شيطان در فرزند آدم همچون خون در رگها روان است‏» پس گذرگاه او را كه شهوت است‏بايد به گرسنگى تنگ گردانيد، زيرا گرسنگى است كه شهوت را مهار مى‏كند». (۳۵)

ديگر از راههاى بستن گذرگاه ابليس تسميه (بسمله) و ذكر بسم‏الله الرحمن الرحيم است. «سلاح ذكر، ذاكر را از شر وسوسه‏هاى فريبنده حفظ مى‏كند. ذاكر در واقع با گفتن تسميه خود را از زير سلطه ابليس رها ساخته و تحت‏حمايت و سلطنت رحمن قرار مى‏دهد و به صفات او متصف مى‏گردد و از اتصاف به صفات الهى است كه دل صفا مى‏يابد و بر اثر مواظبت‏بر ذكر و توجه به روح و باطن ذكر است كه رهايى ممكن مى‏شود. اين آيه نه تنها باعث آرامش ذاكر مى‏گردد، بلكه نزول آيه قبل از هر چيز، آرامش بادها، تموج درياها... و هبوط شياطين را از آسمانها... سبب گرديد». (۳۶) وقتى آتش هولناك دوزخ از قدرت ذكر بسم‏الله گريزان گردد در فرار ابليس كه خود طعمه چنان آتشى است ديگر ترديدى برجاى نمى‏ماند. چنان كه در تاثير آن آمده است «بنده مؤمن چون در حال نزع بسم‏الله بگويد سكرات مرگ بر او آسان شود و خاك لحد بر او روضه رضوان گردد... و آتش دوزخ از او گريزان بود». و شرط برخوردارى از اين ارزشها صدق نيت است. در آثار حيرت‏آور تسميه گفتار على‏عليه‏السلام كه علاوه بر معانى بالا، ديگر خواسته‏ها را در برمى‏گيرد، چنين است: «بسم‏الله. .. آرام‏بخش دلها، داروى دردها، دور كننده پليديها، آسان كننده دشواريها و برطرف كننده غمهاست‏». (۳۷) ذكر مزبور در صورتى كه از روى اخلاص و نيت‏باطنى قرائت‏شود بجز هزيمت لشكر تلبيس ابليس، آثار بيشمارى بر آن مترتب است كه برخى از آنها در قالب الفاظ بدين‏گونه آمده است: «اى نامى كه به هر جايى قدم زنى و به هر كويى قدم نهى رنگ كس نگيرى و همه را به رنگ خود برآورى... به ديوان ديوان رسيدى لشكر تلبيس ابليس را هزيمت كردى. به ميدان سلطان درآمدى، سر سروران و گردنكشان را به چنبر طاعت آوردى...». (۳۸) هر طاعت و عبادت بدنى مانند تهليل (لااله الا الله) گفتن و تسبيح و نماز و ورد، داراى روح و جسمى است. جسم آن عبارت است از حركات و سكنات محسوس كه بجز خالق، گوشه‏اى از آن دامن مخلوق را نيز مى‏گيرد. (اشتراك بين خالق و مخلوق) كه آن را ريا و تظاهر مى‏نامند. اما روح آن عبارت است از اخلاص كامل و نيت‏باطنى... پس وقتى قرآن، تشرف به پيشگاه حق را مبتنى بر عمل شايسته ذكر مى‏كند و عمل شايسته را در عبادت بى‏شائبه و خالص مى‏داند (۱۱۰ / كهف و۳ / زمر)، ناظر به عبادتى با آن روح است و عبادت بدنى در واقع پلى است‏براى رسيدن به عبادت روحانى و عبور از اين مرحله انسان را به اخلاص باطنى مى‏رساند». (۳۹) و ثمره عبادت بدنى به تزكيه و تحليه برمى‏گردد كه اين دو بخش در آيه «قد افلح من تزكى‏» (اعلى /۱۴) حقا كه فلاح و رستگارى يافت آن كه تزكيه كرد و آيه «وذكر اسم ربه فصلى‏» (اعلى /۱۵) و به ذكر نام خداى خويش پرداخت و نماز كرد، طرح شده است و آيه «و ثيابك فطهر» و لباس خويش پاكيزه دار (مدثر /۴) به تمام عبادات بدنى اشاره دارد; اما تزكيه، پاكى از پليديهاى قواست كه ريشه همه آنها دلبستگى به زرق و برق دنيا و زينتهاى آن است، لذا پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد: دوستى دنيا سرآغاز و منشا هر خطا و نادرستى است (حب الدنيا راس كل خطيئة) كه در سه اصل حرص، كبر و حسد خلاصه شده است; اما تحليه، عبارت از كسب فضيلتها و معرفتها و خو گرفتن به اخلاق الهى است تا آن كه صفا و شفافيت پيدا كرده صور وجود به تمام و كمال بر شكل واقعى خود مشاهده گردد. و ابوعلى سينا نيز، ترقى آدمى را در صفاى نفس دانسته و مى‏گويد: «آن را به وسيله دانشها پاك گردان تا كمال يافته و تمامى موجودات را مشاهده نمايى‏». (۴۰) اكنون كه زمينه آشنايى با جسم و روح و مقصود عبادات فراهم شد، با توجه به فرمايش پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله كه: «لا اله الا الله برترين شعبه ايمان است‏» و قرآن «ولذكر الله اكبر» (عنكبوت /۴۵) دليل برترى كلمه توحيد بر ديگر اذكار و اعمال شايسته اين است كه در برابر هر عمل خيرى (بجز لااله الا الله) ضدى است كه در كفه مقابل آن قرار دارد; اما ضد توحيد شركت است كه هيچ گاه در يك ترازو گرد نمى‏آيند همچنان كه وجود و عدم براى يك شخص، در ذات او جمع نمى‏گردد. پس معتقد به لااله الا الله مشرك نمى‏تواند باشد و جمع بين آن دو ممكن نيست. صاحب مفاتيح‏الغيب چنين نتيجه‏گيرى مى‏كند: چون براى اين ذكر معادلى وجود ندارد كه بتوان در كفه ديگر ترازو گذارد، لذا چيزى بر او برترى ندارد. پس اگر قرآن، آن را صفت اكبر توصيف مى‏كند بى‏دليل نيست و ذكر با اين خصوصيت‏بى‏ترديد ذكر قلب است نه گردش زبان و قلب چون برترين اعضاست پس ذكر قلب نيز از ديگر اعضا بزرگتر و برتر است‏». (۴۱) وقتى رسول خداصلى الله عليه وآله ذكر مذكور را برترين گفتار خود و پيامبران پيشين تلقى مى‏كند و امت را به مداومت‏بر آن مى‏خواند در برترى آن نمى‏توان ترديد كرد». (۴۲) و تا زمانى كه اعضا بخصوص قلب، زير نفوذ ابليس و جنود او قرار دارد چون اعمال به القا و وسوسه وى شكل مى‏گيرد، ابليسى است و ما براى اين كه از شر اين دشمن نيرومند رهايى يابيم و بر شركهاى بزرگ هواپرستى غالب آييم، بايد سر به خاك مذلت نهيم و به ذات مقدس پروردگار پناه بريم‏». (۴۳) و در زير پرچم حكومت «رحمن‏» قرار گيريم. البته تشخيص اين معنى كه آيا تحت نفوذ ابليس هستيم يا به لطف و توفيق حضرت بارى سر بر آستانش نهاده‏ايم كار آسانى نيست; اما آثار وسوسه‏هاى ابليس را در لحظه غلبه خشم يا زمانى كه درين انديشه هستى كه از خدمت و محبت‏به آنان كه در آزار و اذيت تو كوشيده‏اند خوددارى كنى، بخوبى مى‏توان حس كرد كه بنابر آيه: «و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ بالله‏» (اعراف /۲۰۰) بايد از شر او به خدا پناه برى تا از مكر و نيرنگهايش در امان بمانى‏» و آيه ديگر نشانه تصرف وى را چنين طرح مى‏كند «در صورتى كه ابليس بخواهد تو را به خاطر خوى و صلت‏شايسته به بيراهه كشاند «فاستعذ بالله‏» (فصلت /۳۶) از شر وسوسه‏هاى او به خدا پناه ببر» (۴۴) و در تفسير آيه مذكور به گفتگوى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و ابليس چنين اشاره شده كه آن بزرگوار وى را در نهايت درماندگى و آشتفگى مى‏بيند، چون دليل آن را جويا مى‏شود، ابليس سبب آزردگى خود را در چهار چيز ذكر مى‏كند: يكى، آواز اسب رزمندگان در صحنه پيكار با كافران. دوم، آواز مؤذنان بر ماذنه، سوم، كسب و كارى كه بر طبق دستور شرع و ايمان انجام گيرد. چهارم، اعوذ بالله من الشيطان الرجيم گفتن بنده مؤمن است. سپس آن بزرگوار مخاطب قرار گرفته ضرورت تجهيزاتى نظير زره، برگستوان، خود، مغفر، خيل و لشكر براى نبرد با دشمن ظاهرى توصيه شده است و در نبرد امت‏با دشمن نامرئى نيز تدارك ادواتى متناسب با وى ياد شده است كه بنابر قرآن «اذا قرات القرآن فاستغذ بالله‏» (نحل /۹۸) زره آنان است و «قل اعوذ برب الناس‏» (الناس /۱) برگستوان آنهاست. در چنين وضعيتى است كه امت در نبرد با دشمن پيروز و از وساوس او ايمن مى‏شوند». (۴۵) بجز موارد بالا قرائت‏برخى از سوره‏هاى قرآن نيز در فرار ابليس تاثير عميق دارند. «ابن عباس مى‏گويد: در قرآن سوره‏اى به اندازه سوره «قل يا ايها الكافرون‏» (كافرون /۱) خشم ابليس را برنمى‏انگيزد، زيرا از سويى اعتراف به توحيد است و از سوى ديگر اظهار انزجار و بيزارى از شرك‏». (۴۶) در تاييد ارزش تعويذ، مفهوم خبر رسيده از رسول گرامى‏صلى الله عليه وآله چنين است: «هر معصيتى كه از بنده سرمى‏زند به تهييج ابليس و ايادى اوست. با ذكر استعاذه ابليس از وى مى‏رمد و درهاى معاصى بر وى بسته مى‏شود و رستگارى بنده را از آتش سوزان به دنبال مى‏آورد كه: اغلقوا ابواب المعاصى بالاستعاذة‏» (۴۷) چون راههاى ورود قاطع طريق الى‏الله را بستى و موانع را از سر راه برگرفتى و فتح ابواب كردى، به حريم كبريا داخل شو. يعنى به مقام مقدس اسم اعظم رب انسان كامل پناه ببر و ابليس را از سر صدق رجيم بخوان - روح تكبيرات نماز پناه بردن به ذات احديت و گريزاندن ابليس است كه اگر ابليس را با بلند كردن دست در تكبيرات به دور افكندى و خود او و مظاهر او را رجم كردى آن را از رجم در رمى جمرات در حج كاملتر دان چه اينجا رمى به پشت‏سر است و آنجا به پيش رو...» (۴۸) بنابر آنچه ياد شد ابليس دشمن و رقيب ديرينه آدم است. دشمنى وى از بهشت آغاز و به دنيا كشيده شد. وى مدام در انديشه فتنه‏انگيزى است و بيشتر، صاحبان روحهاى ضعيف و عقلهاى بيمار و مستعد در معرض وسوسه‏هاى فريبنده او هستند. وى نظر به اين كه ناپيداست و از موقعيت و امكانات خارق‏العاده‏اى برخوردار است و زمان و موضع تسلط او بر آدميزاد نيز پوشيده است، لذا مى‏تواند بآسانى آدميان را در خدمت هواها و مقاصد پليد خود درآورد و اخلاق جامعه را به سقوط و انحراف بكشاند. پس نبرد با دشمنى با اين خصوصيات بمراتب دشوارتر از جنگ با دشمنان ظاهرى است از اينجاست كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله پيروان را به مقابله با جنگى بزرگتر مى‏خواند «اعدا عدوك نفسك اللتى بين جنبيك‏» و قرآن شيوه صيانت‏بندگان را از چنگ ابليس در اعتصام بحبل‏الله ذكر مى‏كند و مى‏گويد: «آنان كه در حمايت عصمت من باشند، تو را بر ايشان راهى و دستى و تسلطى نيست‏» (۴۹) و به قول مولوى:

ساحل نفس رها كن به تك دريا رو كاندرين بحر ترا خوف نهنگى نبود

پى‏نوشتها و مآخذ

۱- شيرازى، صدرالمتالهين، ترجمه مفاتيح الغيب، ترجمه محمد خواجوى، تهران، انتشارات مولى،۱۳۶۳، ص ۳۹۱.

۲- همان، ص ۳۶۴.

۳- پورجوادى، نصرالله، «ابليس دورو» مجله معارف، شماره ۱، سال ۱۳۶۴، ص‏۱۵۹.

۴- همان، ص‏۱۵۷.

۵- همان، ص‏۱۵۹.

۶- الجرجانى ابوالمحاسن الحسين بن الحسن، تفسير گازر، تصحيح و تعليق ميرجلال‏الدين ارموى، ج‏۸، تهران، چاپ رنگين، ص ۱۲۱.

۷- القمى، على بن ابراهيم، تفسير القمى، ج‏۲، به تصحيح سيد طيب موسوى جزايرى، مطبعة النجف،۱۳۸۶ ه . ، ص‏۷۲.

۸- به نقل از كيمياى سعادت، غزالى طوسى، ابوحامد امام محمد، به كوشش حسين خديوجم، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۱، ص‏۳۲۳.

۹- ميبدى، ابوالفضل رشيدالدين، كشف الاسرار و عدة الابرار، به اهتمام على‏اصغر حكمت، تهران، چاپخانه آفتاب،۱۳۳۹، ص ۵۷۸.

۱۰- تفسير القمى، ج‏۲، ص‏۲۲.

۱۱- كشف الاسرار و عدة الابرار، ج‏۵، ص ۴۴۸.

۱۲- همان، ج‏۱۰، ص‏۶۱۲.

۱۳- همان، ج‏۱، ص‏۲۹۷. و نيز فروزانفر بديع‏الزمان، مآخذ و قصص و تمثيلات مثنوى، تهران، نشر اميركبير، ۱۳۶۲، ص ۱۶۴.

۱۴- مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ۱۶۴.

۱۵- كشف الاسرار، ج‏۸، ص‏۵۲۸.

۱۶- حجتى، سيد محمدباقر، «ابليس در قرآن و حديث‏»، مجله نور علم، شماره‏۵۳-۵۴، ۱۳۷۲، ص‏۱۰۹.

۱۷- همان، ص ۷۲-۹۹.

۱۸- عياشى، محمدبن مسعود بن عباس السلمى السمرقندى، تفسير، ج‏۱، تهران، مكتبة العلمية الاسلامية، ص‏۳۴.

۱۹- همان، ج‏۱، ص‏۴۰.

۲۰- ابى‏يعقوب احمدبن، تاريخ يعقوبى، ج‏۱، ترجمه محمدابراهيم آيتى، تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۲، ص‏۸.

۲۱- النيسابورى، ابواسحاق ابراهيم، قصص الانبياء، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب،۱۳۵۹، ص‏۷۷.

۲۲- «ابليس در قرآن و حديث‏»، ص‏۲۳۳.

۲۳- كشف الاسرار و عدة‏الابرار، ج‏۸، ص‏۴۴.

۲۴- ابليس در قرآن و حديث، ص‏۲۳۳.

۲۵- كشف الاسرار و عدة‏الابرار، ج‏۷، ص‏۱۰.

۲۶- همان، ج‏۱، ص‏۱۲۰.

۲۷- ابن اثير عزالدين على، كامل، ج‏۱، ترجمه ابوالقاسم حالت، تهران، مؤسسه على‏اكبر علمى، بى‏تا، ص‏۲۳۳; كشف الاسرار و عدة‏الابرار، همان ماخذ، ج‏۳، ص‏۹۷-۹۸; مستوفى حمدالله، تاريخ گزيده، به اهتمام عبدالحسين نوايى، تهران، مؤسسه انتشارات اميركبير، ۱۳۶۲، ص‏۲۱-۲۲.

۲۸- قصص الانبياء، ص‏۳۹۵.

۲۹- تاريخ يعقوبى، ج‏۱، ص ۲۱.

۳۰- كشف الاسرار و عدة‏الابرار، ج‏۲، ص‏۶۹۸.

۳۱- به نقل از كيمياى سعادت، ج‏۲، ص ۱۵۲.

۳۲- كشف الاسرار و عدة‏الابرار، همان، ج‏۱، ص ۷۳۰.

۳۳- كاشانى، فتح‏الله، منهج الصادقين، ج‏۴، به تصحيح على‏اكبر غفارى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، ۱۳۶۴، ص‏۱۰.

۳۴- عثمان محمودبن، فردوس المرشديه فى اسرار الصمديه، تهران، به كوشش ايرج افشار، ۱۳۵۸، ص ۲۰۰.

۳۵- تاريخ يعقوبى، ج‏۱، ص ۴۷۲.

۳۶- فردوس المرشديه فى اسرار الصمديه، ص‏۲۰۰.

۳۷- ترجمه مفاتيح الغيب، ص ۳۸۵.

۳۸- ميبدى ابوالفضل رشيدالدين، تفسير ادبى و عرفانى كشف الاسرار، ملخص حبيب‏الله آموزگار از ۱۰ جلد، تهران، شركت اقبال،۱۳۴۷، ص‏۴۴۹.

۳۹- همان، ص ۲۶۸، و ۴۳۴.

۴۰- كشف الاسرار و عدة‏الابرار، ج‏۹، ص‏۴۵۳.

۴۱- ترجمه مفاتيح الغيب، ص‏۱۰۸۰.

۴۲- همان، ص‏۱۰۸۴.

۴۳- همان، ص‏۱۰۳۶ و ۱۰۸۱.

۴۴- كشف الاسرار و عدة‏الابرار، ج‏۱، ص‏۶۸۸.

۴۵- امام خمينى، سيد روح‏الله، سر الصلوة، ترجمه و تصحيح سيد احمد فهرى، تهران، پيام آزادى، ۱۳۶۰، ص ۱۷۱.

۴۶- منهج الصادقين، ج‏۴، ص ۱۵۴ و ج‏۸، ص‏۱۹۰.

۴۷- كشف الاسرار و عدة‏الابرار، ج‏۳، ص ۸۳۰-۸۳۱ و ج‏۵، ص ۴۴۵.

۴۸- همان، ج‏۱۰، ص‏۶۴۳.

۴۹- همان، ج‏۶، ص‏۴۷۵.

سيد حسن مدرسى

چهارشنبه سی ام آبان 1386
نشانه شناسی و معرفت دینی - علیرضا قائمی ...  

چکیده
نشانه‌شناسی یکی از دانش‌های نوپا است که تأثیرات عمیقی در بررسی نصوص دینی و ادبی نهاده است. تأثیر این دانش به حوزه‌های ادبی و دینی‌محدود نمی‌شود؛ بلکه حوزه‌های بسیاری مانند: هرمنوتیک، زبانشناسی، فلسفه، هوش مصنوعی و…، رنگ مباحث آن را به خودگرفته‌است.
در این مقاله، نخست توصیفی از خود دانش‌ نشانه‌شناسی به میان آمده، سپس فعالیت‌های نشانه‌شناختی علمای دین بیان شده و ارتباط آن با معرفت دینی تشریح شده‌است. معرفت دینی، معرفتی نص ـ محور است و فعالیت‌های نشانه‌شناختی بر روی نص، هستة اصلی معرفت دینی را فراهم می‌آورد. نشانه‌شناسی دربسیاری از دستاوردهایش با معرفت دینی ارتباط می‌یابد. دراین‌مقاله از چهاربحث عمده سخن به میان آمده‌است‌که تاثیرات نشانه‌شناسی بر معرفت‌شناسی دینی را نشان می‌دهد. این مباحث عبارتنداز:
ــ بیان فعالیت‌های عمدة نشانه‌شناختی عالمان دین.
ــ منطق فهم نصوص دینی.
ــ ابطال‌پذیری در فهم (نظر امبرتو اکو).
ــ نامحدود بودن فرایندنشانگی.
هر یک از این مباحث، طرحی جدید در معرفت دینی می‌افکند و جهت خاصی به مباحث آن می‌دهد. آن‌چه تقدیم خوانندگان می‌گردد، اجمالی از نوشته‌ای مفصل در این زمینه است.
دانش نشانه‌شناسی گرچه یکی از گسترده‌ترین رشته‌های علمی است درحوزه‌های بسیاری مانند: زبا‌نشناسی، هرمنوتیک، فلسفه ، مطالعات دینی و … تأثیر‌ گذاشته، اما هنوز ماهیت این دانش و وظیفه آن بر بسیاری مجهول مانده و در محافل رسمی دانشگاهی جایگاهی درخور نیافته است. نشانه‌شناسی معادل واژة «Semiotics »یا «Semiology »است. نشانه‌شناسی دانشی‌است که به بررسی نشانه‌ها، اعم از زبانی و غیرزبانی و نحوة دلالت آن‌ها و ارتباطشان با مدلول‌هایشان می‌پردازد. « امبر‌‌‌‌تو اکو» یکی از نشانه‌‌شناسان برجستة قرن‌بیستم در این باره می‌گوید:
«نشانه‌شناسی با هر چیزی که بتوان آن را علامت (Sign) تلّقی کرد، سر و کار دارد»
علامت یا نشانه می‌تواند یک واژه یا صدایی خاص یا تصویری ویژه و… باشد. نشانه‌ها از سویی معنایی را می‌رسانند و از سوی دیگر، بر واقعیتی دلالت دارند. نشانه‌‌شناسی هم این امر را بررسی می‌کند که معنا چگونه شکل می‌گیرد و هم به این امر نظر می‌کند که نشانه‌ها چگونه واقعیت‌هایی را نشان می‌دهند.
«تامس سبوئک»، یکی دیگر از نشانه‌شناسان معاصر، موضوع نشانه‌شناسی را بررسی نحوة مبادلة هرنوع اطلاعات یا هر نوع ارتباطی می‌داند. پیدا است که نشانه‌ها برای برقرارکردن ارتباط به کار می‌روند و در عمل هر نوع ارتباطی به کمک نشانه‌ها صورت می‌گیرد. گاه نیزگفته می‌شود که نشانه‌شناسی به بررسی دلالت می‌پردازد؛ از این رو می‌توان نشانه‌شناسی را به عنوان شاخه‌ای محوری از علم ارتباطات به‌شمار آورد.

معرفت دینی
توصیفات بسیار گوناگونی از معرفت دینی وجود دارد. گاهی معرفت دینی ازراه منابع آن مشخص می‌شود. معرفت دینی یا از متون دینی به دست‌ می‌آید یا از تجارب دینی؛ اما نه متون دینی یکدست و همرازند و نه تجارب دینی همه در یک سطح و از یک نوع‌؛ همچنین معرفت دینی از تامل در افعال و نحوة سلوک پیامبران و بانیان ادیان به دست می‌آید. تجارب دینی طیف بسیار گسترده‌ای از تجارب پیامبرانه و عارفانه گرفته تا تجارب دینی معمولی و حتی خواب‌های دینی را در بر‌می‌گیرد؛ بنابراین معرفت دینی خاستگاه‌های متفاوتی دارد و از راه‌های گوناگون حاصل می‌آید. میان معرفت‌های دینی که از راه‌های ذیل به دست می‌آید، می‌توان تفاوت نهاد:
1.متون دینی: سرراست‌ترین و عمده‌ترین منبع معرفت دینی، متون دینی است که با فهم آن‌ها به دریای بیکران دین راه می‌یابیم. هستة اصلی معرفت دینی همان متون دینی است. دینداران و عالمان دین، فعالیت‌های علمی خود را بر محور این متون استوارمی‌کنند.
2 . تجربه‌های پیامبران: تجربه‌های‌پیامبران بردودسته‌است: تجربه‌های وحیانی و غیروحیانی. تجربه‌های‌وحیانی‌تجاربی‌است که پیامبران در خلال عملیات اخذ وحی داشته‌اند. گزارش‌های پیامبران از تجارب وحیانی‌شان متون اصلی هر دینی را فراهم می‌آورد. برخی از گزارش‌های دیگر تجارب هم در کتاب‌های سیره و تاریخ کتب روایی ثبت شده است.
3 .افعال و نحوة سلوک پیامبر و امامان (ع): افعال و نحوة سلوک پیامبر و امامان‌(ع) نیز تنها از راه متون‌دینی در دسترس دیگران قراردارد. این افعال نیز مانند تجربه‌ها دردسترس ما قرار ندارد و تنها به گزارش‌هایی از آن‌ها دست می‌یابیم. این گزارش‌ها در کتاب‌های سیره و کتاب‌های روایی آمده‌است.
4. تجربه‌های عرفانی: تجربه‌ها از آن رو که حالات شخصی‌ است تا گزارش‌هایی ازآن‌ها در دست ما نباشد، راهی به آن‌ها نداریم. تجربه‌های عرفانی و نیز دیگر تجربه‌های دینی معمولی از این قاعده مستثنا نیستند.
بنابراین، تجربه‌های دینی و عرفانی در صورتی برای دیگران معرفت‌زا می‌شود که به صورت گفتار یا نوشتار درآید و گزارشی را در اختیار دیگران قراردهد. تجربه‌های عرفانی و دیگر تجربه‌های‌دینی نیز در‌نهایت بر نصوص‌دینی تکیه‌می‌زند. شایان‌ذکراست‌که‌نخست این‌ تجربه‌‌‌ها مفاهیم خود را از نصوص‌دینی می‌‌گیرد و در چارچوب متون‌دینی معنا ‌می‌یابد و برباورهایی تکیه می‌زند که از متون‌دینی برآمده ‌است؛ دوم، این تجربه‌ها باید با مضمون نصوص‌ دینی همساز و سازگار‌باشد و نمی‌تواند از قلمرو محتوای آن‌ها فراتر‌رود.
نصوص‌دینی دهلیزی برای ورود به عرصة‌ معارف ‌دینی ‌ا‌ست. معرفت دینی یا به‌طور مستقیم از متون ‌دینی‌گرفته ‌می‌شود یا درنهایت به نحوی با مضامین آن‌ها همساز می‌گردد. دیگر معارف ‌دینی نیز به ‌نحوی درخدمت تبیین، تفسیر یا توجیه یا تطبیق آن‌ها با شرایط جدید است یا به ‌شکل‌های مختلف، فعالیت‌های علمی برروی آن‌ها انجام می‌دهند؛ به عنوان نمونه علم کلام در خدمت تبیین، توجیه و … اعتقادات دینی است که عمدتاً از متون دینی استفاده می‌شود و به صورتی خاص معرفت دینی را گسترش می‌دهد. دیگر علوم دینی نیز از این نکته مستثنا نیست که معرفت دینی را در زاویه‌ای خاص گسترش می‌دهند و به غنای آن می‌افزایند.
نشانه‌های زبانی که نصوص دینی را می‌سازد، مادة اصلی معرفت دینی را تشکیل می‌دهد و عالمان دین فعالیت‌های بسیاری را با این مادة اصلی انجام می‌دهند تا معرفت دینی حاصل‌‌آید. این نشانه‌ها بر معانی خاصّی دلالت دارد. شارع مقدس نشانه‌ها را علامت‌هایی بر معانی قرار داده است؛ یعنی شارع مقدس «علامت‌گذاری» ((encoding کرده است. دسته‌ای از فعالیت‌های عالمان، به بررسی این نشانه‌ها و پی‌بردن به نحوة دلالت آن‌ها مربوط می‌شود؛ به عبارت دیگر نخستین کاری که در معرفت دینی صورت می‌‌گیرد، بررسی دلالت این نشانه یا به تعبیر دقیق‌تر «علامت‌خوانی»decoding) )است. علامت‌خوانی، گشودن دلالت‌های نشانه‌ها است.
نشانه‌ها عمل خاصی را انجام می‌دهند و دال‌هایی برای مدلولات خاصی هستند. امروز این عمل را معمولاً با اصطلاح فرایند‌نشانه‌بودن یا «فرایند‌نشانگی» یا (Semiosis) نشان‌ می‌دهند. نشانه‌ها وقتی نشانة چیزی قرار می‌گیرند، در حقیقت یک فرایند را طی می‌کنند. نشانه‌شناسی (semiotics) هم دانشی است که این فرایند را بررسی می‌کند.این دانش نشان می‌دهد که چگونه نشانه‌ها این فرایند را طی می‌کنند و علامت‌گذاری چگونه صورت می‌پذیرد؛ همچنین در مقابل به بررسی این امر می‌پردازد که ‌علامت‌خوانی و گشودن نشانه‌ها چگونه رخ می‌دهد و چه فرایندی را طی می‌کند.
بنابراین می‌توانیم به مطالب یادشده این نکته را بیفزاییم که نشانه‌شناسی، رابطه دال‌ها با مدلول‌ها و نحوه دلالت آن‌ها بر مدلول‌ها و نحوه پی‌بردن از مدلول‌ها به آن‌ها را بررسی می‌کند.
نخستین فعالیت عالمان دینی، فعالیتی نشانه شناختی است و معرفت دینی دست‌کم در یک سطح، محصول تحلیل‌های نشانه شناختی است؛ علامت‌خوانی نصوص دینی چیزی جز انجام دادن بررسی‌های نشانه شناختی در نصوص دینی نیست. تحلیل‌های ادبی و لغت‌شناسی، تحقیقات بلاغی و معانی بیانی در آیات و روایات، درمجموع کارهایی نشانه‌شناختی‌است ودر این سطح قراردارد؛ ولی نشانه‌شناسی نصوص دینی خود، نامی برای مجموعه‌ای از فعالیت‌های گوناگون است و در این مجموعه کارهای بسیاری می‌گنجد که اکنون به برخی ازآن‌ها اشاره می‌کنیم:
دو کار عمده که در این سطح انجام می‌گیرد، معناشناسی وکاربردشناسی است. گاه عالِم درپی این است که نشانه‌ها و جملات نصوص دینی چه معنایی دارند و گاه‌نیز از این بحث می‌کند که شارع مقدس از نشانه‌ها و جملات مورد نظر در سیاق خاص، چه معنایی را اراده کرده است. این دو کار با هم تفاوت دارد و در حیطة دو زمینة جداگانه قرارمی‌گیرد. معنای نشانه‌های ‌نصّی در دوسطح گوناگون مطرح ‌می‌شود: گاه معنای آن‌ها فارغ از سیاق و بدون ارتباط با قصدالاهی مطرح می‌گردد؛ یعنی از این بحث می‌شود که در درون نظام زبان، این نشانه یا ترکیب خاص چه معنایی دارد؛ ولی گاه در سطح دیگری این مساله مطرح می‌شود که آیا در این سیاق خاص، این معنا را شارع مقدس قصدکرده است یا نه. در علم اصول نیز به تفاوت این دوسطح اشاره شده است. وقتی گوینده‌ای کلامی را به زبان می‌آورد، ممکن است معنای آن را هم به‌طور‌ جدی جدا اراده کرده باشد یا ‌این‌که اراده جدی او چیز دیگری باشد؛ برای‌ نمونه از باب شوخی آن را گفته باشد یا هدف دیگری داشته باشد. در هر کلامی این امکان هست که گوینده مدلول آن را اراده کرده باشد یا این‌که مراد دیگری داشته باشد. وقتی گوینده‌ای به شوخی می‌گوید: «تو چقدر آدم دانایی هستی!» مدلول آن را قصد نمی‌کند و قصدش استهزا است؛ ولی بازممکن است همین مدلول را واقعاً قصد کند؛ یعنی اراده جدی‌اش به آن تعلق‌گیرد. اصولیون در صورت اول می‌گویند که گوینده الفاظ را در معنا استعمال کرده و اراده استعمالی وجوددارد؛ اما اراده ‌جدی در کار نیست؛ درنتیجه میان مراد استعمالی و مراد جدی فاصله وجوددارد؛ ولی در صورت دوم هم الفاظ را در معنای مورد نظر استعمال کرده و اراده جدی‌اش هم به آن تعلق گرفته است و این دو اراده بر هم منطبق شده‌است.
تفکیک اراده ‌استعمالی و اراده ‌جدی به تفاوت دو سطح نشانه‌های زبانی مربوط می‌شود. گاه ما از معنای نشانه‌ها و جملات زبانی بدون توجه به عوامل خارجی از قبیل سیاق و قصد گوینده نظر می‌کنیم و صرفاً درپی این هستیم که این نشانه‌ها یا جملات در نظام زبان چه معنایی می‌تواند داشته‌باشد. گاه ‌نیز آن‌ها را در ارتباط با سیاق، بافت خاص و گوینده‌اش درنظرمی‌گیرد. امروز این دو سطح، دو شاخة متفاوت را به خود اختصاص داده که معنا‌شناسی و کاربرد‌شناسی است. معناشناسی (Semantics) در سطح اول و کاربرد‌شناسی (Pragmatics) در سطح دوم کار می‌کند. هر دو شاخه به بررسی معنا می‌پردازد؛ ولی دوتفاوت عمده میان این دو شاخه وجود دارد:
1) معناشناسی به سطح اراده ‌استعمالی و کاربردشناسی به سطح اراده ‌جدی مربوط می‌شود؛ معناشناسی با این‌امر سروکار دارد که نشانه‌ها در نظام‌ زبان، بدون نظر به بافت، سیاق و قصد گوینده، چه معنایی می‌تواند داشته باشد؛ اما کاربرد‌شناسی از این نکته بحث می‌کند که نشانه‌های خاص در بافت و سیاق خاص و نسبت‌به گوینده‌ای خاص چه معنایی دارد.
2) معنای مورد بحث در معنا‌شناسی به صورت رابطه‌ای درمی‌آید که به دو طرف نیازمند است؛ یعنی معنا رابطه‌ای قائم به دو طرف (diadic relation) است؛ ولی در‌کاربردشناسی، معنا رابطه‌ای است که سه طرف می‌خواهد و اصطلاحاً رابطه‌ای قائم به سه طرف (triadic relation) است. برای‌نمونه، در معناشناسی از این بحث می‌شود که جمله (الف)به معنای (ب) است؛ معنا دراین زمینه به صورت رابطه‌ای میان الف و ب بیان‌می‌شود ، اما در کاربردشناسی می‌گوییم جمله (الف) نسبت‌به ‌گوینده (ج) به معنای (ب) است: معنا به صورت رابطه‌ای میان الف و ب و ج بیان می شود.
نشانه‌شناسی متن، یعنی‌تحلیل روابط موجود میان نشانه‌های متن و مدلولات آن‌ها که‌ در سطوح مختلفی انجام می‌پذیرد؛ خواننده نه تنها نشانه‌های متن را دررابطه با مدلول‌هایشان بررسی می‌کند، بلکه کاری معنا‌شناختی و کاربردشناختی نیز انجام می‌دهد؛ او نخست معنای نشانه‌های متن را در سطح نظام زبان جست‌‌وجو می‌کند، سپس ‌به‌ دنبال تعیین قصدگوینده و ارتباط آن‌ها با بافت‌های خاص متن برمی‌آید. عالم دین هم همین فعالیت‌ها را انجام می‌دهد. او نشانه‌هایی ‌را که در نصوص‌دینی می‌بیند، مورد بحث قرارمی‌دهد و روابط آن‌ها با یکدیگر و مدلولاتشان را بررسی ‌می‌کند و قواعد معناشناختی و کاربردشناختی به کارمی‌‌گیرد تا معانی آن‌ها را دریابد.
کار عالم ‌دین در‌همین‌جا پایان نمی‌یابد وکارهای ‌یادشده سرآغاز کارهای ‌گسترده و دامنه‌‌دار دیگری است. معناشناسی و کاربردشناسی نشانه‌هایی که درنص، آشکارا مشاهده می‌‌شود، راهی برای ورود به عالمی بی‌پایان است، نه بیرون آمدن ازفضایی محدود و خاتمه دادن به تلاش.
مهم‌ترین وظیفة عالِم، فعلیت‌بخشی(actualization)به محتوا و مضمون نص است. هر متنی از پیچیدگی برخوردار است. علت این پیچیدگی بیش از آن‌که به گفته‌های متن بر‌گردد، به ناگفته‌هایش مربوط می‌شود . بخش وسیعی از متن در ظاهر، یعنی در سطح اظهار بروز نمی‌کند و هم‌چنان پنهان می‌ماند. خواننده باید این بخش ر‌ا ــ که به صورت بالقوه در متن موجوداست‌ـ‌ـ به‌صورت بالفعل درآورد. فعلیت ‌بخشیدن به مضمون و محتوا بدین‌معنا است که خواننده بخش ناپیدا و پنهان متن را به صورت آشکار درآورد. متن از این نظر به مشارکت آگاهانه و همدلی مومنانة خواننده نیازدارد تا استعدادهای نهفته‌اش را آشکارکند. این استعدادها و بخش‌های بالقوه همچون فضاهای خالی یا خلاهایی می‌نمایند که باید پرشوند و مأموریت خواننده این است که ‌باید براساس گفته‌های متن آن‌هارا پر کند.(caesar,1999:121)
هیچ ‌متنی ‌از لحاظ نشانه‌شناختی نمی‌تواند تمام استعدادهایش را یکجا مکشوف سازد. متن ویژگی دوگانه‌ای دارد؛ از سویی، بخشی از استعدادهایش‌را بالفعل در معرض دید خواننده قرارمی‌دهد و از سوی دیگر‌، بخشی‌دیگر از آن‌ها را پنهان کرده‌است؛ حقایقی را فاش‌ می‌گوید و حقایقی‌ دیگر را برای اهلش پنهان ‌می‌دارد. متن، مکانیسم اظهار و اخفا دارد. و همین‌امر مجال وسیعی را برای تفسیرمتن می‌گشاید. متن به خواننده‌ای نیازدارد تا سطح غیرمکشوف ناپیدایش را آشکار کند. خواننده برای این‌که به عالم متن پاگذارد، به متن محتاج است و متن هم برای این‌که ناگفته‌های پنهان در دلش را آشکارکند، به خواننده مشتاق است. متون گوناگون از لحاظ مکانیسم اظهار و اخفا تفاوت دارد؛ برخی از آن‌ها حداکثر اظهار وحداقل اخفا را دارند، برای‌‌نمونه متون‌علمی این‌گونه هستند؛ و از زبان مصنوعی بسیار استفاده می‌کنند تا اظهار را به حداکثر رسانند. درمقابل ،برخی متون ادبی و شعری نسبتاً اخفای بیشتری دارند.
مکانیسم اظهار و اخفا در نصوص‌دینی، جهانی بی‌پایان را برای مفسر فراهم می‌آوردکه با ورود به آن در هیچ نقطه‌ای به پایان نمی‌رسد و همواره دیدنی‌های تازه‌ای را به نظاره می‌نشیند؛ در هر قرائتی به منطقه‌ای جدید پامی‌گذارد و درعرصه‌ای نو وارد می‌شود؛ هرجا گمان می‌برد که به نقطه پایان رسیده است، با نقطه آغاز جدیدی روبه‌رو می‌شود و هرجا که از حرکت بازمی‌ایستد، حرکت جدیدی آغازمی‌شود.
هرچند نص در ظاهر بسیار محدود به نظرمی‌رسد، ولی هزاران سخن ناگفته دارد. فعالیت دیگری که عالمان دین انجام می‌دهند، جهان‌آفرینی است. همگام با فعلیت‌بخشی به محتوا و مضمون نصوص‌دینی، موجودات و شخصیت‌هایی در نصوص ظاهر می‌شوند. خواننده به هنگام برخورد با این موجودات و شخصیت‌ها، جهان ممکنی (possible world) را فرض می‌کند که این موجودات و شخصیت‌ها را در برمی‌گیرد. او هرقدرکه در متن پیش می‌رود و با هویت‌ها و نیز روابط جدیدی روبه‌رو می‌شود، ساکنان و روابط جدیدی در این‌ جهان فرض می‌گیرد؛ اما چرا این جهان، جهانی ممکن و نه‌بالفعل است؟ خواننده در گام نخست جهانی تصویرمی‌کند که اشیا و هویت‌های نصی درون آن ساکنند و سپس آن‌ها را با جهان واقعی می‌سنجد. کاملاً امکانپذیر است که او در ادامه به این نتیجه برسد که این جهان ممکن با جهان واقعی تطبیق می‌کند و باز ممکن است میان این دو فاصله‌ای را بیابد. خلاصه آن‌که خواننده یا مفسر، شخصیت‌ها و هویت‌هایی را که در نص می‌یابد، در داخل جهان ممکنی قرار می‌دهد و براساس اطلاعاتی که از نص به دست می‌آورد، موقتاً میان این‌جهان و جهان تجربه‌اش اینهمانی برقرارمی‌‌ کند. اگر از سر اتفاق، او به هنگام علامت خوانی و رمزگشایی به تفاوت یا مغایرتی میان این جهان و جهان مورد تجربه‌اش یا جهان واقعی برخورد کند، این اینهمانی را به حالت تعلیق درمی‌آورد و تا زمانی‌که اطلاعات معنایی بیشتری از نص به‌دست آورد و بخش بیشتری از نص را به‌فعلیت درآورد، در انتظار می‌‌‌نشیند.(eco,1979:17)
این‌فعالیت‌ نیز فعالیتی نشانه‌شناختی است؛ زیرا مقصود از آن، تعیین‌مدلولات نشانه‌های موجود در نصوص‌دینی است. آیا نشانه‌های مورد نظر بر موجودات عینی دلالت دارد یا نه؟ باید برای آنها نحوه دیگری از وجود قایل‌شویم. تعیین‌مدلولات نشانه‌ها با ساختن جهانی ممکن امکانپذیراست. مباحثی که مفسران قرآن در زمینة وجود بهشت، جهنم، جن، شیطان و… مطرح کرده‌اند، از سنخ این نوع فعالیت‌ها است، برای‌نمونه مفسران بحث کرده‌اند که آیا حضرت‌ آدم آن‌گونه‌که قرآن توصیف می‌کند در بهشت، یعنی در عالمی قبل از هبوط به زمین زندگی می‌کرده است؟ آیا زبان قرآن در این‌مورد عینی است و می‌کوشد، حقیقتی را که در جهان خارج بوده توصیف می‌کند یا نه؟ و آیا اموری که قرآن از آن‌ها نام می‌برد، وجودداشته‌است یا نه؟
گاه خواننده یا مفسر افشای معنایی (semantic disclosure) انجام می‌دهد و این هم فعالیت نشانه‌شناختی دیگری است. هنگامی‌که او با نشانة خاصی در نص روبه‌رومی‌شود، هنوز نمی‌داند کدامیک از ویژگی‌های آن نشانه را فعال کند تا به‌نتایج تازه‌‌ای دست‌یابد. قرائت‌های بعدی نص و تأمل در بخش‌های دیگر متن‌ به‌تدریج می‌تواند مشخص سازد که کدامیک‌ از این ویژگی‌ها باید ‏‏‏‏فعال و برجسته شود برای‌نمونه وقتی خواننده با موجوداتی به اسم ملائکه در سورة بقره آشنا می‌شود، پی‌می‌برد که این موجودات از سنخ بشر نیستند؛ ولی می‌توانند با دیگران ارتباط برقرار و گفت‌‌وگو کنند و آن‌ها با خدا سخن‌گفته‌اند.
«و اذقال ربک للملائکه انی جاعل فی‌الارض‌خلیفه قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء…» اما پرسش‌های بسیاری برای خواننده هنوز مطرح است: آیا این موجودات می‌توانند به صورت بشر در آیند؟ آیا آن‌ها نیز مرد و زن دارند؟ و... پاسخ برخی از این قبیل پرسش‌ها با قرائت دیگر بخش‌های قرآن روشن می‌شود.
تمام این ویژگی‌ها در ذهن خواننده حضور ندارد، بلکه به معنای دقیق کلمه، بخشی از یک دایرة‌المعارف است. این ویژگی‌ها و چیزهای‌دیگر از راه جامعه در این دایرة‌المعارف انبارشده‌اند. این دایرة‌‌المعارف معنا‌شناختی، زمینه‌ای برای فهم نص فراهم می‌آورد و خواننده ویژگی‌های مورد نیاز را از این دایرة‌‌المعارف انتخاب می‌کند و آن‌ها را فعال می‌کند، به‌عبارت‌دیگر افشای معنایی انجام می‌دهد. او ویژگیهای غیر ظاهر را آشکار و فعال می‌سازد. افشای معنایی نقشی دوگانه دارد؛ خواننده برخی‌از ویژگی‌ها را که با نص مرتبط به نظر می‌رسد برجسته می‌سازد و برخی دیگر را که غیر مرتبط به‌‌نظر می‌رسد، کنار می‌گذارد؛ البته عناصری از این دایرة‌‌المعارف که کنار گذاشته ‌می‌شود، کاملاً حذف نمی‌شود، بلکه موقتاً کنار گذاشته می‌شود و ممکن است که در قرائت بخش‌های دیگر متن، برخی دیگر از ‌آن‌ها برجسته شوند. (Eco,1979:23)
فهم نصوص دینی مانند فهم هر متنی، فرایند حل مساله (problem-solving) است و از منطق خاصی پیروی ‌می‌کند. مفسر در‌هر‌مرحله‌ای برای فهم معنای نص فرضیه‌هایی معنا‌شناختی و کاربردشناختی را براساس شواهد موجود پیش‌ می‌کشد و آن‌ها را به محک آزمون می‌زند. اگر این فرضیه‌ها از آزمون سر‌بلند بیرون نیاید، او سراغ فرضیه‌‌های دیگری می‌رود و این حرکت دوری ـ میان شواهد معنا‌شناختی و کاربردشناختی و فرضیه‌های مربوطه ـ را تا بدان‌جا ادامه می‌‌‌دهد‌که به فهمی مقبول از نص دست‌یاید. (leech,1983:41) (نمودار ذیل)
نمودار فرایند حل مسأله تفسیر
4.تفسیر 3.بررسی 2.فرضیه‌ها 1.مسالة(تفسیرها)
توفیق در آزمون شکست در آزمون
این فرضیه‌ها برپایة اطلاعات زبانی و درون‌متنی و اطلاعات بافتی و … مطرح‌ می‌شود و به مفسر کمک می‌کند تا‌ به‌تدریج لوازم معنایی و کاربردی را به دست آورد. منطق فهم از منطق ارسطویی پیروی نمی‌کند و تابع منطق خاصی است. نشانه‌شناسان برای ایضاح منطق فهم از قیاس فرضی (abduction) پیرس سود می‌جویند. پیرس سه نوع استدلال را از هم تفکیک می‌کند: قیاس، استقرا و قیاس فرضی. قیاس و استقرا در منطق ارسطویی تعریف شده است؛ اما در این منطق توجهی به قیاس فرضی نشده است. در قیاس (به معنای ارسطویی) از یک قاعده و موردی خاص به نتیجه‌ای دست می‌یابیم؛ برای‌‌نمونه، می‌دانیم که همة لوبیاهای داخل این کیف سفیدند (قاعده) و این لوبیاهایی که بر روی زمین ریخته ‌است از این کیف ریخته ‌است (مورد خاص)، نتیجه می‌گیریم: «این لوبیاها سفیدند»؛ به عبارت دیگرصورت استدلال در قیاس به ترتیب ذیل است:
مقدمه(1): همه لوبیاهای داخل این کیف سفیدند (قاعده)
مقدمه(2): این لوبیاها که برروی زمین ریخته‌اند، از کیف ریخته‌اند (مورد خاص)
این لوبیاها نیز سفیدند(نتیجه)
در استقرای ارسطویی از موردی خاص و نتیجه، قاعده‌ای را به دست می‌آوریم؛ یعنی صورت استدلال به ترتیب ذیل است:
مقدمه(1): این لوبیاها که بر روی زمین ریخته‌، از کیف ریخته‌است (مورد خاص)
مقدمه(2): این لوبیاها سفیدند(نتیجه)
همه لوبیاهای داخل این کیف سفیدند(قاعده)
اما به نظر پیرس، نوع دیگری استدلال وجود دارد که کارآیی بیشتری دارد وآن، قیاس فرضی (abduction) است. در این نوع استدلال از یک قاعده و نتیجه، موردی خاص را به دست می‌آوریم؛ (Deledalle,200:4) یعنی:
مقدمه(1): همة لوبیاهای داخل این کیف سفیدند (قاعده)
مقدمه(2): این لوبیاها سفیدند(نتیجه)
این لوبیاها از داخل این کیف ریخته‌اند(موردی خاص)
به عبارت دیگر، در قیاس فرضی، فرضیه‌ای را برای تبیین موردی خاص پیشمی‌کشیم. قیاس فرضی یک فرایند استنتاجی است که به‌کمک آن فرضیه‌ها شکل می‌گیرد. در این فرایند، قاعده‌ای که واقعیتی (یا موردی خاص) را تبیین می‌کند، فرضیه‌پردازی می‌شود؛ از این رو قیاس فرضی فرایند تشکیل‌‌دادن فرضیه‌های تبیینی است و به نظر پیرس، تنها عملیات منطقی که ایده‌ای جدید را به دست می‌دهد، قیاس فرضی است، بر خلاف قیاس و استقرا که ایده‌ای‌جدید را به دست نمی‌دهد.
منطق‌فهم همان منطق قیاس‌فرضی است. مفسر نخست حدس‌هایی معنا‌شناختی و…
می‌زند تا قانونی برای تبیین یک نتیجه بیابد. چنین قانون‌هایی، رمزهای پنهان متن‌ هستند. در تفسیر متن می‌خواهیم بهترین «قانونی» که نتیجه را مقبول می‌سازد، به‌دست‌آوریم. فهم متن از این جهت مشابه کاری است که دانشمند در علوم طبیعی انجام می‌دهد. او برای تبیین پدیده‌های‌خاص، حدس‌هایی می‌زند و می‌کوشد تا بهترین تبیین را بیابد. ما تبیین‌هایی برای آن‌چه در متن می‌یابیم، پیش می‌کشیم. هنگامی که اِکُو در باب فهم متون، اصلی متناظر با ابطالگرایی پوپر را می‌پذیرد، بر این عقیده است که اگرچه قواعدی وجود‌ندارد که به ما کمک‌کند تا تعیین‌‌‌کنیم کدامیک از تفاسیر بهتراست، اما دست‌کم قاعده‌ای وجود‌دارد که در تعیین تفاسیر بد به ما کمک می‌کند. او این نکته را خاطر‌نشان می‌کندکه گر‌چه نمی‌توانیم بگوییم فرضیه‌های «کوپرنیک» به طور قطع بهترین فرضیه هستند، اما می‌توانیم بگوییم که تبیین«بطلمیوس» از منظومه خورشیدی نادرست بود؛ چراکه چیزهایی مانند افلاک تدویر را فرض می‌گرفت که با ملاک صرفه‌جویی وسادگی منافات داشت؛ یعنی اشیایی را فرض‌می‌‌گرفت که دستگاهش را پیچیده می‌کرد.(Eco,1992:52) دیدگاه اکو ابطالگرایی در باب فهم متون است و مفاد آن این است که اگر در صورتی روش یا قواعدی برای تعیین صدق تفاسیر نداشته‌باشیم، دست‌کم قاعده‌ یا روشی برای تعیین کذب و ابطال آن‌ها داریم؛ به عبارت دیگردر‌طرف درست ، کاملاً امکانپذیراست که فهم‌های درست متعددی داشته‌باشیم، اما هنگامی‌که با فهم‌های نادرست روبه‌رو‌ می‌شویم، می‌توانیم آن‌ها را از فهم‌های درست جداکنیم.
از منظر هرمنوتیک، دیدگاه اکو صورت خاصی از تصمیم‌پذیری است. در باب فهم، طرفداران تصمیم‌پذیری قایلند که دست‌کم روشی برای تفکیک فهم‌های درست از نادرست وجود‌دارد. درمقابل، دسته‌ای‌ دیگر تصمیم‌پذیری را نمی‌پذیرند و قایلند که روشی برای تفکیک فهم‌های درست از نادرست وجود ‌ندارد و هر فهمی می‌تواند سوءفهم باشد. برخی قایلند که هر فهم درستی اثبات‌پذیر است؛ اما سخن اکو این است که اگر هم در مواردی فهم‌های درست اثبات‌پذیر نباشد، دست‌کم فهم‌های نادرست ابطال‌پذیرند و می‌توانیم دایره فهم‌ها را محدودتر کنیم.
تفاوت ابطالگرایی اکو با ابطالگرایی پوپر روشن است. پوپر مدعی است که فرضیه‌ها مطلقاً اثبات‌پذیر نبوده و تنها ابطالپذیرند؛ اما اکو می‌گوید در صورت عدم وجود اصلی برای اثبات فهم، دست‌کم اصلی برای ابطال آن‌ها وجود‌دارد.
ادبای زبان عربی دیدگاه خاصی در باب فهم قرآن داشتند که تأثیر زیادی نیز در علم ‌تفسیر داشت. این دیدگاه را می‌توانیم این‌گونه بیان‌کنیم که تفسیر نباید از چارچوب زبان تجاوز کند؛ به عبارت‌ دیگر باید قراردادهای زبانی، چه درسطح حقیقت و چه در سطح مجاز را در نظر‌داشت؛ بنابراین قراردادهای زبانی شبیه قواعدی برای ابطالپذیری‌اند؛ بدین‌معنا که می‌توانیم هر فهمی را که موافق این قراردادها نباشد کنار بگذاریم. این قراردادها برای فهم محدودیتی‌ ایجاد‌ می‌کند؛ اما کاملاً ممکن‌است‌که این قواعد و قراردادها همواره فهمی واحد را اقتضا نکند.
سخنان «ابن عربی» در این باب شنیدنی و تامل برانگیز است. به تعبیر او، اگر شنونده‌ای الفاظی را از گوینده‌ای بشنود (یا نوشته‌ای از نویسنده‌ای را ببیند) و مراد او را از این کلام بداند، هرچند معانی بسیاری خلاف مراد گوینده را در‌بر‌داشته ‌باشد،به فهم آن کلام دست یافته‌است؛ ولی اگر به مراد گوینده پی‌نبرد و با احتمالات متفاوتی روبه‌رو ‌شود که کلام برآن دلالت‌ دارد و نداند مراد گوینده کدام‌ است؛ یعنی نداند که آیا همه را اراده ‌کرده یا یکی از آن‌ها را، در این‌ صورت آن کلام را نفهمیده است، بلکه تنها بدین‌خاطر که به اصطلاحات علم دارد، به مدلولات کلمات نیز علم دارد .
پید‌ا است که ابن عربی به تعبیری میان قصد کلام و قصد گوینده فرق می‌گذارد؛ فهم قصد کلام یا به تعبیر او مدلولات کلام، به معنای دقیق کلمه فهم کلام نیست، فهم کلام زمانی تحقق می‌یابد که شنونده (یا خواننده ) به مراد گوینده (یا نویسنده) پی‌برد؛ البته ابن عربی بدین‌نکته نیز اشاره می‌کند که عبارت و کلام بیش از یک معنا را می‌رساند و شنونده در واقع راهی برای شناخت مراد حقیقی گوینده ندارد، نقص به‌گوینده بر‌می‌گردد نه به‌شنونده (فکان ‌المتکلم ما اوصل‌الیه شیئا‌‌ فی‌کلامه‌ذلک) . و گویا این‌که گوینده چیزی را در واقع به او نفهمانده است؛ اما این‌که او چگونه این بحث را به تفسیر قرآن می‌کشاند وچه نتیجه‌ای ازآن می‌گیرد، بسیار جالب است.
در کلام بشری سخن یادشده قابل تصور است؛ یعنی ممکن است گوینده بشری یک چیز را اراده‌کند، ولی کلامش معانی گوناگونی را به دوش خود بکشد. ممکن‌است در کلام بشر میان مراد گوینده و قصد کلام فاصله‌ای وجود داشته‌باشد؛ اما چنین فرضی در کلام الاهی امکانپذیر نیست. کلام خدا به زبان قوم خاصی نازل شده‌است؛ حال اگر این قوم در فهم مراد الاهی اختلاف‌کنند، در واقع همة آن‌ها مراد الاهی را فهمیده‌اند؛ چراکه خداوند به جمیع وجوه عالم‌ است و اگر این وجوه از قواعد زبان تخطی نکرده‌اند، خداوند همة آن‌ها را اراده کرده‌است، ولی اگر از این قواعدسرپیچی کرده‌اند، در حقیقت فهمی در کار نبوده‌است.
ابن عربی می‌خواهد از این کلام‌ خود چنین نتیجه بگیرد که همه فهم‌های قرآن و همه انواع تفسیر و تأویل، مشروط‌ بر‌این‌که ازحدود لغت، زبان قرآن و قواعد آن تجاوز نکند، مراد الاهی هستند و به همة آن‌ها اراده‌ الاهی ‌تعلق ‌گرفته‌است.
نتیجه بالا برای ابن‌عربی نتیجه میانی ‌است و از آن نتیجه‌ای دیگر نیز می‌گیرد. دغدغه اصلی او تعیین وضعیت تفاسیر اشاری یا عرفانی است. تفسیر عرفانی درسطح لغت باقی نمی‌ماند، بلکه فراتر از آن پا می‌گذارد. عرفا بر خلاف ادبا در سطح تحلیل‌های لغوی درجا نمی‌زنند؛ از این‌رو این‌پرسش مطرح می‌شود که چرا تفاسیر عرفانی را باید پذیرفت؟ پیدا است که تفاسیر عرفانی و اشاری از حدود قواعد زبان تجاوز‌ نمی‌کنند و عرفا نیز مؤیداتی زبانی برای برداشت‌های خود پیش‌می‌کشند؛ برای‌ نمونه «ابن‌عربی» در ذیل آیه ‌شریفه «استجیبو‌ا لله و للرسول اذا‌ دعاکم ‌لما یحییکم» این‌نکته را یادآوری می‌کند که در قرآن آیه‌ای صریح‌تر از این آیه وجود‌ندارد که دلالت دارد انسان کامل مخلوق بر صورت الاهی‌ است. او اشاره می‌کند که دخول الف و لام بر رسول در «للرسول» بر این نکته دلالت دارد:
«اعلم ایدنا الله و ایاک بروح القدس انه ما فی القرآن دلیل ادل علی ان الانسان الکامل مخلوق علی الصوره من هذا الذکر لدخول اللام فی قوله: «و للرسول» (انفال24) وفی امره تعالی لمن آیه به من المومنین بالاجابه لدعوه الله تعالی و لدعوه الرسول، فان الله و رسوله ما یدعونا الا لما یحیینا به »
خلاصه‌آن‌که عرفا در موارد بسیاری بر اساس تحلیل‌های زبانی و قواعد ادبی پیش می‌روند؛ اما در این تحلیل‌ها منجمد نمی‌‌شوند. ابن عربی از سخنانی که پیشتر نقل‌کردیم، این نتیجه نهایی را می‌گیرد که عرفا یا اصحاب اخذ به اشارات مختص به فهم اشاری و عرفانی کلام الاهی هستند و بر فرض این‌که از حدود لغت خارج‌‌نمی‌شوند‌، خداوند اراده کرده‌است که آ‌ن‌ها آیات را بدین نحو بفهمند و به هر کسی از جانب خدا موهبت فهم کلامش از هر وجهی برسد؛ پس حکمت و فصل الخطاب به او اعطا شده‌است.
«فمن اوتی الفهم عن الله من کل وجه فقد اوتی الحکمه و فصل الخطاب و هو تفضیل الوجوه و المرادات فی تلک الکلمه، ومن اوتی الحکمه فقد أوتی خیراً کثیراً»
فهم عرفانی قرآن‌ نیز در ردیف وجوهی از فهم‌های متفاوت قرار می‌گیرد که بر‌‌حسب قواعد ادبی زبان عربی ابطال‌پذیر نیست‌؛ اما دستة خاصی به آن‌ها راه‌دارند. به‌تعبیر ابن‌عربی، کسانی‌که قرآن از حنجره‌هایشان تجاوز نمی‌کند، به‌آن دست‌نمی‌یابند. قرآنی که اینان می‌خوانند، قرآن منزل بر زبان‌ها ‌است، نه قرآن منزل بر دل‌ها (افئده) مهم‌ترین دستاورد نشانه‌شناسی جدید برای معرفت‌دینی، اصل نامحدود‌بودن فرایند‌نشانگی (unlimited semiosis ) است. این اصل پر‌بار نشان می‌دهد که نصوص‌دینی را نباید همچون قالب‌های پر‌شده و استعدادهای تماماً به فعلیت‌رسیده در نظر‌گرفت؛ بلکه این نصوص مخزنی بی‌پایان از معنا هستند؛ اقیانوس بی‌پایان و مواجی هستند که‌ دایم آب آن‌ها افزایش می‌یابد، نه کاهش.
این اصل را نخستین بار پیرس صورتبندی‌کرد و سپس اکو آن را بسط‌داد. ما پیشتر مفهوم فرایند‌نشانگی (یا نشانه‌بودن) را توضیح‌ دادیم. نشانگی، کار وعمل نشانه‌ها است؛ نشانه‌ها برای چیزی نشانه می‌شوند. این اصل پیش از هر‌چیز بر سرشت دینامیکی و دیالکتیکی این فرایند تاکید دارد. و این واقعیت که فرایند‌ نشانگی بی‌پایان است، بدین‌معنا نیست که در زندگی واقعی در جایی نمی‌ایستد و توقف‌ نمی‌کند؛ در هر مرحله‌‌ای از قرائت متن، نشانه‌ها دلالتی دارند و چنین می‌نماید که به پایان می‌رسند و می‌میرند؛ اما باز در قرائت‌های جدید دوباره متولد و زنده‌می‌شوند و دلالت‌های دیگری‌ را پیش می‌کشند؛ بنابراین‌ آن‌چه در ظاهر، پایان و نهایت به نظر می‌رسد، نقطه عزیمت و شروع جدیدی است و دلالت‌های نشانه‌ها گرچه در هر مقطعی از زمان به پایان می‌رسند؛ اما باز در مقطعی‌دیگر از‌ زمان، دلالت‌های جدیدی پدید‌ می‌آورند. (caesar,1999:111-2 )‌

منابع
ابن عربی، الفتوحات المکیـة، دارالاحیاء اتراث العربی، بیروت (1998).
Umberto Eco, A Theory of semiotics , Indiana University press (1976)
____ , the role of the reader , Indiana University press (1979)
____ , Interpretation and overinterpretation, cambridge (1992)
____ , The limits of interpretation, Indiana university press (1994)
____ , Semiotics and philosophy of language Indiana university press (1984)
Michael caesar, Umberto Eco, polity press (1999)
Geoffery leech, principles of pragmatics, longman (1983)
Daniel chandler, semiotics, Routledge (2002)
Gerard Deledalle, Charles s. preirce’s philosohpy of signs, Indiana university (2000)
David lidov, Elements of semiotics, Macmillan (1999)

پی‌نوشت:
. بقره(2):30.
. ابن عربی، 1998:ج4، ص28.
. همان.
. همان.
. انفال(8):24.
. همان،ص163.
. همان،29-28.
. همان،ح3 .

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
دینداری در اغما ...  
سریال اغماء علاوه بر نقد های جدی که از منظر سینمایی به آن وارد است (به گونه ای که تصویر تحریف شده و فربهی از شیطان ارائه می دهد که تا مرز پیشگویی و خدامنشی پیش می رود) از خاستگاه اندیشه ای و معرفت شناسی نیز مخدوش است و با برجسته سازی برخی انگار ه های مذهب رسمی ،طعنه ای ایدولوژیک به برخی جریان ها و نحله های دینی در جامعه می زند . مرکز ثقل این  بنا، تاکیدی است که الیاس بر تفاوت موقعیت ایمانی دکتر پژوهان نسبت به عوام دارد و بر این اساس رساله ها را دستور العملی کلیشه ای برای مردم عامی می داند که خواص و برگزیدگان را به آن نیازی نیست و البته این گزاره فکری ،اندیشه و فریب شیطانی معرفی می شود که باید از آن پرهیز نمود. اتفاقا شاید به گزافه نباشد که  بگویم انسانی و عقلانی ترین سخن یا وسوسه الیاس همین گزاره است .اولا که این موضوع یک مناقشه دینی است که کانون مناقشات فکری در حوزه اندیشه دینی بوده و دعوای تاریخی عرفا و فقه ها در این باره قصه ای دراز دارد و لذا در ساحت نفسانی و اخلاقی قرار نمی گیرد تا محل ترک تازی شیطان باشد که اگر اینگونه بود باب هر گونه اجتهاد و اندیشه ورزی در حوزه دین باید بسته می شد .دوما رساله یک کتاب اخلاقی و معرفت شناسی نیست که صرف عمل به آن موجب رستگاری مومنین شود. دینداری رساله ای همان دینداری فقهی است که به کف و سطح دینداری بسنده می کند و تشرع به ظواهر دین را معیار دین ورزی می پندارد . در این نگرش دینی ،اصالت شریعت است که حرف آخر را می زند و جایگزین تمام عیار حقیقت و معرفت می شود.سخن بر سر نفی مطلق احکام و شریعتمداری نیست. به هر حال هر دینی یک سری آیینی دارد که به نظام معرفتی و اخلاقی آن عینیت می بخشد و با تنظیم کنش مند  معرفت دینی،ضمن هویت بخشی به یک دین خاص بستر های تزکیه و سیر و سلوک اخلاقی را برای پیروانش فراهم می کند اما این منش دینی زمانی تعالی بخش است که بر پایه بینش دینی قدرتمندی بنا شده باشد وگرنه عمل به رساله بدون درک دینی و معرفت شناسی و دریافت عقلانی، ره به جایی نخواهد برد.به عبارت دیگر محتوی رساله، متناسب با سطح دینداری آدمی دامنه و ساحت مومنانه زیستن وی را تعیین می کند . زیست مومنانه بیش از از آن که مبتنی بر احکام باشد از افکار دینی قوام می گیرد .التزام مومن به احکام و آیین مذهبی بر آمده از باور و اعتقاد وی به روح معنایی و نظام معرفتی آن است و احکام نبز در مقام سلوکی نمادین در خدمت تعمیق و تعالی این شناخت و باور قرار دارند نه بیشتر . چنانکه در قرآن حکیم آمده است اعمال مومنین متناسب با معرفت و درک آنان از دین سنجیده می شود نه به حجم و میزان شریعت ورزی .واگر کمی عارفانه تر نظر کنیم هر عاشق و مریدی برای عرض ارادت و عشق بازی با معشوق به مناسک و مرامی تمسک می جوید تا ارادتش را به اربابش ثابت کند منتها آنچه به جنون ،اعتبار می بخشد عشق است و لاغیر.حاصل دین رساله ای همین وضعیتی است که در جامعه معاصر ما دیده می شود در صورت مومن و در سیرت شیطان ! جامعه احکامی غیر اخلاقی! اگر قرار بود حضانت دین به عهده فقه باشد تا کنون چیزی از دین باقی نمانده بود این فلسفه و عرفان و حکمت دینی بود که گوهر دین را حفظ کرد . فقها همیشه به حفظ پوسته دین دلخوش بودند. خوارج بارزترین نماد تاریخی این تفکرند ...تجربه تاریخی نشان می دهد فقه بیش از آن  که مرواریدی برای ایمان باشد صیدی برای نان است.دین فقیهانه در کشور ما به امکانات رسانه ای نیز مجهز شده و با بسط تصویری قرائت رسمی ازخود دین رساله ای را به دین رسانه ای پیوند زده تا به واسطه صنعت فرهنگ سازی و قدرت تلویزیون به تود ه ای شدن دین عوامانه دامن  بزند . دین ورزی رساله ای دینداری در اغما است.

/ssaemi.blogfa.com

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
روانكاوي ادبيات وهمناك ...  

منبع: سال نامه - نيم سالنامه زيباشناخت

نويسنده: رزماري - جكسون

مترجم: ليلا - اكبري

 
 

يكي از نقايص عمده‌ي كتاب تودوروف [در باب فانتاستيك (وهمناك)] نپرداختن به نظريه‌ي روانكاوانه و در همين رابطه عدم توجه كافي به پيامدهاي گسترده‌تر ايدئولوژي‌محور ادبيات وهمناك است. به طور كلي، شيوه‌هاي خيالي كه انسان‌ها جهان واقعي را تجربه مي‌كنند ـ شيوه‌هايي كه معرف رابطه‌ي افراد با جهان در پرتو نظام‌هاي مختلف معنايي از قبيل مذهب، خانواده، قانون، رمزگان اخلاقي، تعليم و تربيت، فرهنگ و غيره تعريف مي‌شود ـ يعني ايدئولوژي، چيزي نيست كه از ذهنيتي آگاه به ذهنيت ديگر به ارث برسد، بلكه امري تماماً ناخودآگاه است. فكر مي‌كنم وقتي با نوعي از ادبيات سروكار داريم كه دائماً به ناخودآگاه مي‌پردازد، غافل نماندن از شيوه‌هايي كه ناخودآگاه روابط ميان ايدئولوژي و سوبژه‌ي انساني را بازمي‌نماياند حائز اهميت است. تودوروف با سرسختي قرائت‌هاي روان‌شناختي را منتفي دانسته و تأكيد مي‌كند: «روان‌پريشي و روان‌رنجوري توضيح مضامين ادبيات فانتاستيك (وهمناك) نيست.» (ص 154). با اين حال، توجه تودوروف به مضامين خود و ديگري، به «من» و «غير من»، به سوي مسائل ميان رابطه‌اي و تعيين روابط ميان سوبژه‌هاي انساني از سوي ميل ناخودآگاه را پيش مي‌آورد: روابطي كه فقط در پرتو توجه به روانكاوي ادراك شدني‌اند. همان گونه كه بليمين ـ نوئل در مقاله‌ي انتقادي خود درباره‌ي موضع تودوروف خاطر نشان مي‌سازد، اشتباه محض است اگر تصور كنيم روان‌كاوي فقط در توجيه محتواي فانتزي كاربرد دارد. برعكس، مشكل بررسي اين نكته است كه «چگونه خود جنبه‌هاي صوري وهمناك با آثار و / يا شكل‌بندي‌هاي سخن ناخودآگاهانه در ارتباط است» (بليمين ـ نوئل، ص 117).

طرفه اين جاست كه تودوروف از كنار پرسش مي‌گذرد، چون درك او از وهمناك مدرن حاكي از اين مسأله است كه در قرن 19، درست در برهه‌اي كه قرائت‌هاي ديگربودگي به منزله‌ي امر فراطبيعي (به زعم تودوروف مقوله‌ي «شگفت») آرام آرام جاي خود را به قرائت‌هاي ديگربودگي به منزله‌ي امر طبيعي و سوبژه‌‌محور (مقوله‌ي «شگرف») مي‌دهد، وهمناك به شدت نمود و بروز داشته است. اين برهه، مقطعي است كه اهريمن را ديگر مقوله‌اي فراطبيعي نمي‌دانند و به مفهومي دوپهلوتر بدل مي‌شود، دال بر اين كه از خودبيگانگي، مسخ‌شدگي، همزاد داشتن و تغيير ماهيت سوبژه جملگي جلوه‌هاي ميل ناخودآگاه‌اند و بازتاب يا مظهر مداخله‌ي امر فراطبيعي يا جادويي محسوب نمي‌شوند. در واقع، همان گونه كه بليمين ـ نوئل هم مي‌نويسد «ادبيات وهمناك ادبياتي است كه پرسش از ناخودآگاه را مطرح مي‌كند».

وهمناك ادبياتي است كه سعي دارد فضايي را براي گفتمان / سخن و نه خودآگاه، باز كند و همين پرداختن به گفتمان است كه وهمناك را در بيان ميل با دشواري زبان و واژه روبه‌رو مي‌كند. به همين ترتيب، تلاش (محتمل) براي يافتن زبان به منظور بيان ميل، مشخصه‌هاي صوري و مضموني ادبيات وهمناك را تعيين مي‌كند. تودوروف با پرداختن بيش از حد به جلوه‌هاي ساختاري متن از اين مسائل غافل مي‌ماند.

فقط با پرداختن به روان‌كاوي ـ يعني توجه به برخي گزارش‌هاي نظري ساختارهاي ميل ناخودآگاه در قرار دادن سوبژه در زمينه‌ي اجتماعي زبان ـ جلوه‌ها و اشكال روايت خود را به منزله‌ي تجليات مسائل ژرف‌تر فرهنگي بروز مي‌دهند.

با عنايت به نظريه‌هاي فرويد در باب شگرف و نظريه‌هاي ايجاد سوبژه‌ي انساني مي‌توان ديد كه وهمناك مدرن ادبياتي خواهد بود مشحون از ميل ناخودآگاه كه مي‌توان اين ميل را با نظم فرهنگي مرتبط دانست و از اين رو بي‌توجهي تودوروف به مسائل مبتني بر ايدئولوژي را اندكي جبران كرد.

 

شگرف

با نبود ستاره‌اي كه راه را بدو نشان دهد، حس مكان‌يابي‌اش به امري شگرف بدل شد.

ماروي پيك «گورمن گوست»

از آن پس نتوانستم جهان را همان طور كه شناخته بودم ببينم. هميشه تكه‌اي از گذشته و آينده با حال ممزوج مي‌شد و هر شيء ديرآشنا در چشم‌انداز جديد كه حاصل بينش فراخ‌پيكر من بود، در نظرم غريب مي‌نمود. از آن زمان به بعد، من در رؤياي وهمناك اشكال ناشناخته و نيمه‌شناخته قدم مي‌زدم و از دروازه‌ي تازه‌اي كه مي‌گذشتم به سختي قادر بودم كه چيزهاي كره تنگ را كه براي مدت‌ها بدان وابسته بودم، بشناسم.

اج. پي. لاوكرافت، «كتاب»

شگرف واژه‌اي است در آثار فسلفي و روان‌كاوانه براي اشاره به حوزه‌اي دردسرآفرين و تهي. از نظر هيديگر، شگرف فضاي تهي حاصل از گم‌گشتگي ايمان در تصاوير الهي است. انسان كه نمي‌تواند به حوزه‌ي بودن خدا نايل آيد، در احساسي از تهي بودن رها مي‌شود. هيديگر مي‌نويسد: «در واقع، متناسب با عدم امكان [گذاشتن خود به جاي خدا] چيزي بسيار شگرف اتفاق مي‌افتد اين امكان كه به زبان استعاري ملك خداست ميان تهي است. به جاي اين كه ملك، فضايي ديگر يعني مكاني به لحاظ متافيزيكي مشابه پديدار مي‌رود كه نه به ملك خدا و نه به جايگاه انسان شباهت دارد. (بوبو، ص 91).

پيدايش فانتزي مدرن با شناخت اين حوزه‌ي شگرف همزمان است. براساس لغت‌نامه‌ي آكسفورد، اولين حضور كلمه‌ي شگرف به معناي «نه چندان امن براي اعتماد كردن» به سال 1773 برمي‌گردد. در سال 1785، شگرف معنايي خطرناك و ناايمن به خود مي‌گيرد. از نظر خورخه لويي بورخس، اولين جلوه‌ي داستاني شگرف در فانتزي عجيب و غريب گوتيك «واتك» (1784)، اثر ويليام بك فورد، ديده مي‌شود. «صفت [شگرف] با برخي صفحات واتك همخواني دارد و به خاطر ندارم كه پيش از واتك در كتاب ديگري از اين واژه ياد شده باشد» (بورخس، ص 191).

اين واژه دائماً در سرتاسر آثر فانتزي قرن نوزده خودنمايي مي‌كند. پيتر شلميهل اثر كاميسو از ملاقاتي آزاردهنده با يك سايه يا شيطان سخن مي‌راند: «هيچ كس حادثه را فوق‌العاده نپنداشت. از نظر من، همه‌ي اين چيزها به طرزي خيره‌كننده شگرف و در واقع كاملاً ترساننده بودند». زاناني، اثر بولور لیتون اظهار مي‌دارد كه «همه چيز به نظر شگرف مي‌آمد». سيلويا برونر، اثر لوئيس كارول از وحشت مطبوع راوي خود در حادثه‌اي شگرف و از دوگانگي مبهم هويت‌ها سخن مي‌راند: «متعجب‌تر از آن شده بودم كه بتوانم آن را بيان كنم. در بازتاب آن صدا چيزي به غايت شگرف موج مي‌زد».

دراكولاي برام استوكر ترس هاركر از قلعه‌ي خون‌آشام را شرح مي‌دهد: «آنجا به قدري عجيب و شگرف بود كه ترسي جانكاه سراپايم را فراگرفت و خنده‌ي دهشت‌زده‌ي لوسي اندكي شگرف مي‌نمود». بعداً سروكله‌ي رمان «خانه‌ي شگرف» (1929)، اثري ماري لي‌پندرد پيدا مي‌شود. واژه‌ي شگرف هم مي‌ترساند و هم ترس را شرح مي‌دهد.

مقاله‌ي تحسين‌برانگيز فرويد در سال 1919 منتشر شد. اين مقاله درآمدي است بر قرائت‌هاي روان‌كاوانه‌ي ادبيات وهمناك، خصوصاً آثار قرن نوزدهم كه شگرف در آنها بيشترين نمود و برجستگي را دارد. فرويد ابتدا تعريفي بالنسبه گسترده از شگرف ارائه مي‌دهد: «شگرف بدون شك با آنچه ترساننده است، با آنچه ترس و هراس برمي‌انگيزد، در ارتباط است». آنگاه فرويد نظريه‌اي دقيق‌تر مطرح مي‌كند: شگرف به منزله‌ي تأثير بازتاب اميال و ترس‌هايي ناخودآگاه در محيط پيرامون و افراد ديگر. اضطراب‌ها و تشويق‌هاي نهفته در بطن سوبژه ـ كسي كه جهان را در پرتو ترس‌ها و واهمه‌هاي خود تفسير مي‌كند ـ حس‌هاي ترساننده‌ي ادبيات شگرف را رقم مي‌زنند. شگرف موجد آن رده از ترسانندگي است كه به آنچه ديرپا و ديرآشناست رهنمون مي‌شود.

همان گونه كه فرويد هم مي‌گويد، واژه‌ي «شگرف» در زبان آلماني دو سطح معنايي دارد. براي درك نظريه‌ي فرويد در باب شگرف، دانستن اين دو سطح معنايي ضروري است. Das – heimlich شكل مثبت واژه‌ي unheimlich  ـ معنايي دوگانه و دوپهلو دارد. اولين سطح معنايي واژه به خانگي، آشنا، دوستانه، مطبوع، راحت و محرمانه اشاره مي‌كند. بر اين اساس، شما در دنيا احساس راحتي و خودماني بودن مي‌كنيد. بنابراين شكل منفي اين واژه با امر ناآشنا، غيرراحت، غریب و بيگانه مترادف خواهد بود: به ديگر سخن، شما در دنيا احساس بيگانگي مي‌كنيد، احساس مي‌كنيد در خانه‌ي خود نيستيد. تمام نمونه‌هاي پيش گفته به اين سطح معنايي شگرف اشاره داشتند.

در سطح معنايي دوم با نيروهاي مخرب شگرف سروكار داريم. از Das heimlich معناي پنهان شده از ديگران ـ تمام آن چيزهاي نهفته، مرموز و مبهم نيز مستفاد مي‌شود. از اين رو، das heimlich حيطه‌هاي دورمانده از نگاه را كشف، نمايان و آشكار مي‌كند. شگرف اين دو حوزه‌ي معنايي را در خود دارد: اهميت شگرف در همين ماهيت دوگانه‌ي آن است. شگرف پنهان را آشكار و لذا آشنا را به ناآشنا مبدل مي‌سازد.

ادبيات وهمناك به واسطه‌ي اين آشكارگي، واقعيت را قلب مي‌كند. در اين نوع ادبيات از تازگي خبري نيست، بلكه اگر دنيا به طرزي آسايش‌برانگيز «شناخته شده» باشد، ادبيات وهمناك همه‌ي آن چيزي را كه نياز است مخفي بماند، آشكار مي‌كند. تأثيرات شگرف ادبيات وهمناك بعد مبهم و سرپوشيده‌ي آنچه را كه خانگي و بومي است از پرده برون مي‌افكند. همان گونه كه از واژه‌ي پراكسيس (كردار) پيداست، فانتزي در راستاي محور واقعيت قرار دارد و بسياري از عبارات حرف اضافه‌ كه براي معرفي حوزه‌ي وهمناك به كار مي‌روند، بر مكان شكاف‌انداز فانتزي تأكيد مي‌كنند. «در «لبه»، به واسطه‌ي، فراسو، از ميان، در پشت، زير يا صفاتي مثل «در هم بر هم»، معكوس و مغلوب. به زعم فرويد، اين بعد ساحت پنهان ميل است. به گفته‌ي فرويد: «براي اين كه امري تازه و ناآشنا به شگفت بدل شود، مي‌بايست چيزي بدان اضافه شود () در واقعيت چيزي نه تنها تازه و غريب، بلكه آشنا و ديرپا مستتر است كه در ذهن وجود دارد و فقط به واسطه‌ي قوانين سركوب شده از آن دور مانده است». آنچه در حوزه‌ي شگرف رخ مي‌دهد ـ آن را روح بناميم يا فرشته، شيطان، شبح يا هيولا ـ چيزي نيست جز فرافكني ناخودآگاه. فرافكني‌ها عبارت‌اند از كيفيات، احساسات، آرزوها و ابژه‌هايي كه سوبژه آنها را از وجود خود مطرود و انكار مي‌كند؛ فرافكني‌هايي كه از وجود شخص تبعيد مي‌شوند و در وجود شخص يا چيز ديگر اقامت مي‌گزينند.

اوتو رنك در كتاب ايده‌ي قدسي (1917)، das unheimlich را با بيان مستمر نياز بشر به تجسم ترس در فيگورهاي ناآشنا تعبير مي‌كند. اتورنك «شياطين و الهه‌گان را زاده‌ي ترس ناخودآگاه مي‌داند و تمام توليدات درك اسطوره‌اي يا فانتزي را هيچ نمي‌داند جز وجوه مختلفي كه فانتزي در آن به حالت عيني درآمده است». از اين رو، فانتزي‌هاي ادبي نقشي مشابه توليدات اسطوره‌اي يا جادويي ديگر فرهنگ‌ها دارد. اين فانتزي‌ها ما را عودت مي‌دهند به چيزي كه فرويد آن را وجه جاندارانگاري ادراك مي‌نامد ـ يعني آن فرايند تفكر كه ويژگي انسان بدوي است، پيش از آن كه به «اصل واقعيت» در مرحله‌ي تكاملي اذعان كند.

روايت وهمناك «مرد شني» از هوفمان پارادايم فرويد از شگرف محسوب مي‌شود. ناثانيل ـ قهرمان داستان ـ نمي‌تواند ميان رخدادهاي واقعي و رخدادهاي ظاهراً غيرواقعي فرقي بگذارد. او تصوير مرد شني را باكوپليوس ـ وكيل پدرش ـ و بعد با كوپولا ـ عينك‌ساز ايتاليايي ـ اشتباه مي‌گيرد. اين اشتباه و توهم از اين جا نشأت مي‌گيرد كه ناثانيل استعاره‌ي (با اين جمله‌ي جان دان [شاعر متافيزيك انگليسي] مقايسه كنيد «من هر چيز مرده‌ام» مرد شني را واقعي فرض كرده و او را مرد خبيثي مي‌پندارد كه هنگام به خواب نرفتن بچه‌ها سر و كله‌اش پيدا مي‌شود و مشتي شن به سمت چشمان بچه‌ها پرتاب كرده به طوري كه اين شن‌ها به طور خونين از كله‌ي آنان بيرون مي‌زنند.

ناثانيل عاشق الیمپبا مي‌شود كه ظاهراً واقعي است ولي در واقع يك عروسك است. ناثانيل كه كم كم قدرت تشخيص ميان «به نظر آمدن» و «بودن» را از دست مي‌دهد، درصدد برمي‌آيد كه خواهرش ـ كلارا ـ را (به تصور اين كه عروسك چوبي است) در بالاي برج شهر بكشد. [نويسنده در اين جا كلارا را خواهر ناثانيل معرفي مي‌كند، در حالي كه در داستان هوفمان، كلارا دختري است كه از بچگي قرار بوده با ناثانيل عروسي كند. ـ م]. اما با مشاهده‌ي كوپيليوس در پايين برج مشاعر خود را از دست داده، از بالاي برج به پايين پرتاب شده و كشته مي‌شود.

فرويد ويژگي‌هاي مختلفي از شگرف را در قصه‌ رديابي مي‌كند؛ الگوي رفتاري غريزي، همزاد داشتن و چندگانگي اشخاص، جاندارانگاري اشياي بي‌جان از جمله‌ي اين ويژگي‌هاست. به زغم فرويد، ترس‌هاي ناخودآگاه ناثانيل به اين ويژگي‌ها دامن مي‌زند آنچه به منزله‌ي شگرف تجربه مي‌شود، عينيت‌سازي اضطراب‌هاي سوبژه است كه به صورت اشكال و نمودهاي بيرون از فرد درمي‌آيد.

تعبير فرويد درباره‌ي ترس ناثانيل از چشمان (او از كوپيليوس ـ كوبولا مي‌ترسد چرا كه ناخودآگاه آن دو با مرد شني ارتباط دارد)، به منزله‌ي آشكاركنندگان هراسي ريشه‌دار كه به عقده‌ي ناباروري دامن مي‌زند ـ تهديد والدين به تنبيه فعاليت‌هاي بدني پسر ـ هسته‌ي اصلي قرائت فرويد از داستان مرد شني را تشكيل مي‌دهد. اين گونه قرائت‌هاي روان‌كاوان را مي‌توان در خصوص روايت‌هاي وهمناك مختلفي اعمال كرد: داستان‌هاي آلن‌پو، داستايوفسكي و هنري جيمز، به منزله‌ي فرافكني‌هاي وهمناكي كه از ميل ناخودآگاه پديدآورنده تراوش كرده‌اند مورد قرائت قرار گرفته‌اند. با اين حال، هلن سيكسوس مقاله‌اي انتقادي درباره‌ي فرويد نگاشته و به برخي از حذفيات مقاله اشاره كرده است. بحث سيكسوس اين است كه توجه بيش از حد فرويد به بن‌مايه‌ي چشمان، فرويد را از پرداختن به ديگرويژگي بنيادين شگرف، يعني عروسكي كه جان مي‌گيرد، بازداشته و از اهميت اين جاندارانگاري غافل مانده است. از نظر سيكسوس، فرويد از اين معلول به معلولي ديگر مي‌پرد تا به «نقطه‌ي قطعيت» يا واقعيت مي‌رسد؛ جايي كه فرويد اميدوار است واقعيت چونان صخره‌اي سفت و محكم عمل كند تا بتواند بحث تحليلي خود را بر آن استوار كند. فرويد با اتخاذ موضع اطمينان عقلي و بخردانه در قبال قصه، وحدتي ايجابي را بر آن تحميل مي‌كند: فرويد بر ساختار «باز» فضا در فرو مي‌بندد. سيكسوس در رويكرد خود نسبت به شگرف پا را از حوزه‌ي اين اثبات‌گرايي فراتر مي‌گذارد. دريافت سيكسوس از بخردانگي شگرف متناظر و موجد اين نظريه درباره شگرف است مبني بر اينكه شگرف بر اساس رابطه‌اش با «امر واقع» تعريف مي‌شود؛ از اين رو ويژگي‌هاي مضموني و صوري آن به هم ارتباط پيدا مي‌كند چرا كه ويژگي‌هاي مضموني و صوري مرز ميان ساختارها را محو و ناپديد مي‌كند.

به زغم سيكسوس، شگرف فقط در ارتباط با امر آشنا و طبيعي معنا پيدا مي‌كند. شگرف به يك سمت منحرف است «فقط خود را ـ ابتدا به ساكن ـ بر لبه‌ي چيز ديگر نمايش مي‌دهد». شگرف بنابر اعتبار خود، هر نوع بازنمايي واقعيت وحدت‌يافته را بر هم مي‌زند. شگرف، يك دال اعتباري است چرا كه شگرف در واقع امري مركب است؛ راه خود را از ميان چيزها، از ميان درزها و شكاف‌ها باز مي‌كند، شگرف بر خلاء تأكيد مي‌كند و در اين خلاء مي‌توان از وحدت اطمينان حاصل كرد. برداشت ساختارگرايانه‌ي سيكسوس از شگرف به منزله‌ي جلوه‌اي از ترسانندگي فانتزي را به هنر گروتسك ارتباط مي‌دهد: «گروتسك يك ساختار است، جهاني بيگانه شده است، جهان خود ما كه تغيير ماهيت داده است» (كايسر، ص 184). با اين حال، شگرف ساختار را بر هم مي‌زند. شگرف «امر واقع» را از «معناي» خود تهي مي‌كند و نشانه‌ها را بدون هيچ دلالت‌پردازي به حال خود رها مي‌كند. سيكسوس ناآشنايي شگرف را نه فقط اضطراب‌ جابه‌جا شده‌ي جسماني، بلكه تمرين رويارويي با مرگ، كه غايبي محض است، مي‌داند. مرگ را نمي‌توان به طور مستقيم نشان داد: تجلي مرگ در ادبيات يا به صورت شمايل مثل اسكلت‌هاي يادآور مرگ دوره‌ي قرون وسطي بوده است يا به صورت فضاي محض. اين شمايل يا فضا در هيأت يك روح بلورين شده و جسميت مي‌يابد: روح تصوير سر راست و فوري غرابت است. روح داستان رابطه‌ي ما با مرگي به عينيت درآمده است». Das heinlich  در ناب‌ترين صورت خود ـ آن جا كه مرگ‌هاي نهفته­ی خود را بازمي‌يابيم ـ فقدان پنهان بودن ماست، چرا كه در حوزه‌ي تفكر هيچ چيز جز نيستي و فنا شناخته‌شده‌تر و غريب‌تر نيست. در ناخودآگاه جايي براي بازنمايي فنا و نيستي ما متصور نيست.

داستان‌هاي ارواح گونه‌اي خاص از ادبيات وهمناك است كه از فولكلور سر برآورده و در خلال ادبيات هراسناك گوتيك رشد و نمو كرده و در دوره‌ي ويكتوريايي به واسطه‌ي آثار شرايدن لي فانو، ام. آر. جيمز، روديارد كيپلينگ، آرتور مكهن، ورنون لي، هنري جيمز و ديگران به طرزي فرگير محبوبيت يافته است. گرچه خود واژه‌ي «روح» مبين لغزش به سمت فراطبيعي و شگفت بوده و از «غيرواقعيت‌هاي» مادي و مبهم وهمناك به دور است، تأثير قصه‌هاي ارواح به طور مشابه نگران‌كننده‌ است چرا كه اين قصه‌ها بازگشت مرده در مقام زنده را نشان مي‌دهند. اين قصه‌ها مرز اساسي جداكننده‌ي زندگي واقعي از «غيرواقعيت» مرگ را زير پا مي‌گذارند و واحدهاي مجزاي سازنده‌ي معناي واحد بنياد يا «واقعيت» را بر هم مي‌زنند. گيليان بير داستان ارواح را قالبي مي‌داند كه فاصله‌ي ميان واقعي و خيالي را از ميان برمي‌دارد، به طوري كه تمايزات ظريف و ديرپا رنگ مي‌بازند». در محل اين گونه تمايزات حفره‌اي ـ بي‌تفاوتي ـ سرباز مي‌كند.

«امر خيالي [به واسطه‌ي داستان ارواح] در زندگي روزمره به وقوع مي‌پيوندد. امر خيالي در مكان عينيت مي‌يابد و همين تصاحب فضا به دست امر غيرمادي است كه يكي از ژرف‌ترين هراس‌هاي عرضه شده در داستان ارواح محسوب مي‌شود داستان‌هاي ارواح با طغيان و شورش سروكار دارند نه با زنده‌ شدن مردگان».

وهمناك به مرئي كردن آنچه از نظر فرهنگي نامرئي است و به منزله‌ي نيستي و مرگ كنار گذاشته شده است، پرده از روي فقدان‌ها كنار مي‌زند و گرايش فانتزي به سمت نادلالت‌آوري از همين روست. ما هيچ نوع بازنمايي زباني مناسبي براي اين «ديگري» سراغ نداريم، چرا كه اين ديگري جايي در زندگي واقعي ندارد و همين تضاد است كه ميان دال و مدلول وهمناك جدايي مي‌اندازد. قرار گرفتن غيبت به جاي حضور فانتزي معرف اين حوزه‌ي غيردلالت‌آورانه است؛ همين «چيزي» كه مرگ نام دارد، همين چيزي كه سيكسوس آن را دال بدون مدلول راز مطلق و تازگي مطلق مي‌نامد؛ همين چيزي كه بايد مخفي بماند، چرا كه اگر در برابر من ظاهر شود بدين معناست كه من مرده‌ام. فقط مرده راز سر به مهر مرگ را مي‌داند (ص 231). پيامدهاي فرهنگي يا ضدفرهنگي اين مطالبه غيردلالت‌پردازانه دور از ذهن مي‌نمايد، چرا كه اين مطالبه مبين فروپاشي شيوه‌ي دلالت‌آورانه‌ي فرهنگ است، همين چيزي كه معنا را ايجاد مي‌كند.

فانتزي با فرو ريختن ساختارها و دلالت‌پردازي‌هاي منسجم‌كننده كه نظم اجتماعي بدان‌ها وابسته است، استحكام فرهنگي را متزلزل و بي‌معنا مي‌كند. فانتزي به واسطه‌ي برملا كردن واكنش‌هاي نسبي و دلخواهي [آدميان] نسبت به مرگ، به چيزي دامن مي‌زند كه سيكسوس آن را «دعوت زيركانه به سرپيچي» مي‌نامد.

فانتزي به منزله‌ي ادبيات غيبت‌ها مانع از يادآوري هميشگي چيزي «ديگر» در فرهنگ غالب مي‌شود. از اين رو ضمن اشاره به بيهودگي مفاهيم محدوديت و تمايز آن بيهودگي را سوبژه‌ي خود مي‌كند (بسي‌ير، ص 63). فانتزي با نظم نمادين از در مخالفت درمي‌آيد و فرويد به خوبي به تأثيرات ضدفرهنگي ادبيات شگرف و كاركرد خطاكارانه‌ي آن در برملا كردن چيزهايي كه بايد مبهم باقي بمانند، واقف است. شگرف از سائقه‌هايي دم مي‌زند كه مي‌بايست به خاطر تداوم فرهنگي فرو خورده شوند. فرويد هر چيز شگرف يا هر چيز ترساننده را در معرض تابوي فرهنگي مي‌داند. به سطح آمدن اضطراب‌ها / اميال ديرآشنا در رويدادهاي شگرف «بازگشت امر سركوب شده» را پي‌ريزي مي‌كند.

كتاب «توتم و نابودي» فرويد (1913 ـ 1912) پس‌زمينه‌ي نظري اين الگوي سركوب را فراهم مي‌آورد. تابوها قوي‌ترين منع‌شدگان‌اند كه يك فرهنگ براي تضمين بقاياي خود آنها را وضع مي‌كند. شمار زيادي از فانتزي‌هاي ادبي با نقل تابوهايي نظير مرده‌دوستي ارواح، خون‌آشام‌ها و نامرده‌ها اين تابوها را تحريف و دستكاري مي‌كنند. براي ارائه‌ي نمونه‌اي از اين فانتزي‌ها در دوره‌ي رمانتيك مي‌توان به مادر اسرارآميز (اثر والپول)، Der blonde Eckbert (اثر تيك)، Die Braut von Messina (اثر شيلر)، Die Ahnfrau (اثر گريل پارور)، رنه (اثر شاتو بريان) تاپي‌ير يا ابهامات (اثر ملويل) و زوال خاندان آشر (اثر آلن پو) اشاره كرد. در اين سطح، فانتزي ممنوعيت‌هاي جامعه را از طريق ارضاي غيرمستقيم جبران مي‌كند. فانتزي‌ها مبين سائقه‌هاي زيست‌مايه‌اي به سمت احساس رضايت‌اند، ليبيدو (زيست مايه) آن بخش از خويش است كه ـ به زعم فرويد ـ در برابر تسليم شدن به اصل واقعيت مقاومت و پافشاري مي‌كند. ليبيدو به منزله‌ي كانون ميل مطلق در جست‌وجوي ارضاي مطلق است و محدوديت‌هاي مبتني بر واقعيت را قبول ندارد.

فرويد، شگرف را با وجه جاندارانگارانه‌ي دريافت كه اصل واقعيت را نقض مي‌كند، مرتبط مي‌داند. فرويد با توجه به تكامل انسان به سمت واقعيت انساني، اين وجه را به دو سطح نوع بالشي (فرهنگي) و خودسازي (فردي) مي‌شناسد. با پيشرفت فرايند تكامل، اين دو وجه كم‌كم از تفكر جاندارانگارانه فاصله مي‌گيرند. هر دو وجه با حركتي آرام از جهان فانتزي جدا مي‌شوند و به سمت نياز بيروني يا آنانك گرايش پيدا مي‌كنند. بر اساس نوشته‌هاي فرويد، سه مرحله‌ي اساسي اين تكامل را مي‌توان به شرح زير خلاصه كرد:

تكامل نوع بالشي                                                          تکامل خودسازی

(1) جاندارانگارانه                                                           خودشيفتگي / اتواروتيسم                  

افراد خود را واجد قدرت مطلق مي‌دانند

(2) مذهبي                                                       اتصال به ابژه‌هاي عاشقانه

قدرت به الهه‌گان انتقال مي‌يابد

با اين حال فرد معتقد است كه تا

حدودي بر الهه‌گان نفوذ دارد

(3) علمي                                                               رهايي از اصل واقعيت

جايي براي همه‌ چيزداني انسان متصور نيست. سوبژه تسليم

قوانين نياز و ناگزيري مرگ مي‌شود.

«رشد كودك از مرحله‌ي خودشيفتگي به اصل واقعيت در سطح فردي با حركت تاريخ فرهنگي بشر از بينش جادويي به بينش علمي متناظر است. خودشيفتگي و جاندارانگاري اعتقاد به همه‌جابودگي تفكر و همه‌ي ديگر موجودات را ممكن مي‌سازد؛ موجوداتي كه بشر با كمك آنها تلاش مي‌كند در خودشيفتگي محدودناشده‌ي آن مرحله‌ي از تكامل، تجلي ممنوعيت‌هاي واقعيت را دفع كند هر چيزي كه هم‌اكنون به منزله‌ي «شگرف» ما را هيجان‌زده مي‌كند، لازمه‌ي تماس با اين بقاياي فعاليت رواني جاندارانگارانه‌ي درون ما را متحقق كرده و آنها را به سطح بياني مي‌آورد». (فرويد، شگرف، ص 240).

ادبيات شگرف با به حرف درآوردن سوبژه‌هاي تابو كه به جز اين صم‌وبكم‌اند، تهديد به تخطي از هنجارهاي اجتماعي مي‌كند. با اين حال، فانتزي‌ها فقط به صرف همين تخطي مضموني ضدفرهنگي نيستند. برخلاف، فانتزي‌ها به واسطه‌ي حمايت از ارضاي غيرمستقيم ميل و خنثي‌سازي تمايل به تخطي، دائماً در خدمت تأكيد دوباره بر نظم‌ نهادي‌اند (همچنان كه ادبيات داستاني گوتيك است). كاربرد زيركانه و مخرب‌تر وهمناك در آثاري مشاهده مي‌شود كه تهديد به ويراني يا فروپاشي «نحو» يا «ساختار» موجود نظم مي‌كنند.

 

مسخ و درون‌گشتي / افت

در بطن تمام چيزها هراس‌انگيزترين و پنهان‌ترين نيروها مستتر است يك حضور كه نه انسان است و نه حيوان، نه زنده است و نه مرده، اما همه‌ي چيزها را در خود دارد، به شكل تمام چيزهاست اما از تمام اشكال تهي است.

آرتور مكن The Great Godpan (1894)

وهمناك با اولين مرحله‌ي الگوي تكاملي فرويد متناظر است، آن مرحله از تفكر جادويي و جاندارانگارانه كه انسان بدوي و كودك از تمايز ميان خود و ديگري و دنياهاي سوبژه و ابژه هيچ دركي ندارد. فانتزي با گرايش به محو ساختارها به سمت آرمان همسان‌سازي در حركت است و اين امر از جمله ويژگي‌هاي معرف فانتزي است. فانتزي به تفاوت، تمايز، همگوني، فرو كاستن و اشكال ناهمبسته بي‌اعتناست. «ميل به همسان‌سازي» نزديك به غريزه‌اي است كه فرويد در فراسوي اصل لذت (1920) و در آثار اخيرش آن را بنيادي‌ترين سائقه در انسان به حساب مي‌آورد: ميل به سمت ناارگانيسم. اين ميل را «آرزوي مرگ» نيز ناميده‌اند، اما اين ميل فقط ميل به نبودن نيست. از نظر فرويد، اين ميل اساسي‌ترين شكل اصل لذت است، تمناي نيرواناست، آن جا كه تمام تنش‌ها كاهش مي‌يابد. فرويد اين موقعيت را «انتروپي» و ميل به همسان‌سازي را «كشش انتروپي» مي‌نامد؛ اين كشش انتروپي را در مقابل انرژي و سائقه‌هاي اروتيك و پرخاش‌گرانه‌ي موجود زنده قرار مي‌دهد

فرويد تأكيد مي‌كند كه كشش به سمت نقطه‌ي صفر تمناي صرف مرگ نيست. آنجا كه ارگانيك با غيرارگانيك در هم مي‌آميزد و آنجا كه واحدهاي جدافتاده مجموع مي‌شوند، كشش به سمت انتروپي مبين گرايش موجود زنده به سمت ثبات است، سوبژه از بدويت كودك «آن جا كه هر چيزي با چيز ديگر در ارتباط است و چيزي نيست كه با چيز ديگر مرتبط نباشد» (پياژه، ص 62) به دور مي‌افتد. فرويد اين موقعيت اختلال چندگانه را «آرامش دنياي غيرارگانيك» مي‌نامد. حركت و سكون، زندگي و مرگ، سوبژه و ابژه، ذهن و ماده جملگي يكي مي‌شوند. ناممكن‌هايي كه ساختار روايت‌هاي وهمناك را شكل مي‌دهند (روايت‌هايي كه ساختار متضاد و متناقض دارند) با همين سائق تبلور عناصر متناقض به هم آميخته و در ميل به سوي نامتمايزي در ارتباط‌اند.

فانتزي‌هاي آلن پو و داستان‌هاي علمي ـ تخيلي نقطه‌ي صفر آن سوي دگرساني‌هاي متوالي سوبژه را نقطه‌ي خاصه پر و خيالي، پويا و ايستا توصيف مي‌كنند: «نقطه‌ي صفر هم به مرگ مي‌ماند هم به زندگي غايي؛ چرا كه من چيزها را مستقيماً بدان گونه كه در زندگي نابه‌سامان غايي‌ است، مي‌نگريم»، آلن پو در Mesmeric evelation به موجودات ارگانيك و بدوي اشاره مي‌كند كه از زندگي غايي يعني ناميرايي، مرگ و مسخ لذت مي‌بردند: «ميل او به سمت آن چيزي است كه شكل نبود كه شكل نداشت، كه فكر نداشت جملگي چيزي نبود جملگي ناميرا بود. داستان «زوال خاندان آشر»، آرمان آشر را پادشاهي بي‌سازمان معرفي مي‌كند و در اين داستان علمي ـ تخيلي اين آرمان يگانگي طبيعي مطرح مي‌شود، آرماني كه هر چيزي به آن جذب مي‌شود، آرماني كه فضا و تداوم در آن يكي مي‌شود نه گذشته‌اي نه آينده‌اي هر چه هست اكنون است و اين جا».

نوعي تعادل حياتي كه نقطه‌ي صفر را ايجاد مي‌كند و در عين حال با بسط روايت رو به تحليل مي‌رود، در فانتزي‌هاي بي‌شماري به نمايش درآمده است ـ تريلوژي گورمن گاست اثر مروين بيك نمونه‌اي از اين دست است.

بسياري از خوشه‌هاي مضموني وهمناك از كشش بنيادين به سوي انتروپي، از فكر دائم به مرگ، آدم‌خواري، جاندارانگاري تا توصيف تصويري تغييرات شكل، نشأت مي‌گيرند. به همين دليل مسخ با تأكيد خود بر بي‌ثباتي اعيان طبيعي آشكارا نقش به سزايي در ادبيات وهمناك ايفا مي‌كند. مسخ مردان به زنان؛ كودكان به پرندگان و جانوران؛ حيوانات به گياهان، صخره‌ها، درختان، سنگ‌ها؛ تغييرات جادويي شكل، اندازه يا رنگ از جمله لذت‌هاي اوليه‌ي ژانر فانتزي محسوب مي‌شوند. با اين حال، در استفاده از مسخ تغييرات عمده‌اي رخ مي‌دهد. مسخ در قصه‌هاي پريان، تمثيل‌ها و رمانس قرون وسطي كاركردي غايت‌شناختي پيدا مي‌كند. مسخ در روايت يا در حكم ناقل معناست (يعني يك مفهوم است)، يا استعاره يا نماد رستگاري. در «مسخ‌ها» اثر اويد، دافته از زن به درخت تبديل مي‌شود؛ اما اين تغيير به واسطه‌ي شناخت الهي انجام مي‌گيرد و به ميل دافنه به رهايي از جسم زنانه جامه‌ي عمل مي‌پوشاند.

از اين نوع تغيير سرخوشانه در هيچ كجاي فانتزي پسارمانتيك نمي‌توان نشان يافت. معنايي در پس تغييرات وجود ندارد و هر تغييري بي‌اختيار در سوبژه صورت مي‌گيرد. آنچه صرفاً اتفاق مي‌افتد ـ مثل مسخ كافكا ـ فقط تغييرات فيزيكي است.

ايرونيگ ماسي در كتاب خود با عنوان قالب جداكننده: ادبيات و مسخ (1974)، پژوهشي نقادانه درباره‌ي گونه‌هاي ترسناك مسخ در سرتاسر فانتزي‌هاي مختلف ارائه مي‌دهد. خر طلايي (اثر آپوليوس)، بيني (اثر گوگل)، آليس در سرزمين عجايب و از ميان آينه (اثر لوئيس كارول)، فرانكشتاين (اثر ماري شلي) و دكتر جيكل و آقاي هايد (اثر استيونسون) جملگي اين ميل مشترك را دارند كه خودآگاه تجزيه‌طلب انساني را فراموش كنند. اين ميل از نظر ماسي در ادبيات وهمناك خود را به صورت گروتسك بروز داده است.

بحث ماسي نكته‌اي را كه پيش‌تر بدان اشاره كردم ـ اين كه وهمناك استعاره نيست ـ مورد تأكيد قرار مي‌دهد. وهمناك ايماژهاي شاعرانه ايجاد نمي‌كند، بلكه شكلي را به گونه‌ي جابه‌جايي مجازي، روي شكل ديگر قرار مي‌دهد. ماسي اين فرايند را «دگرديسي» مي‌نامد و مي‌گويد اين دگرديسي همان لذتي است كه از ترس نيل ابژه به واقعيت تمام و كمال، استعاره و ترس مسخ‌شدگي را توليد مي‌كند.

ماده (يعني ابژه) سوبژه را مصرف مي‌كند و خود از ميان مي‌رود. مسخ نوعاً خشن است و منطق و دليل را زير پاي مي‌گذارد و تن به اين نمي‌دهد كه جذب طرح‌هاي لذت‌بخش و آرامش‌بخش شود واجد چيزي است نوعاً زشت، هيولاوار و جذب‌ناشدني به خود. ابژه‌ي وهمناك همانند قالب جداكننده كه در ايماژ جيغ و فرياد غيرمسموع ثابت است، مبين چيزي نيست. در وهمناك مدرن، مسخ دال بر اين است كه لغزش ابژه به روي سوبژه ديگر رستگارانه نيست و ايماژهاي «لجوج» تحريف / هراس / هيولاگري از رؤياهاي اتوپيايي ابرانسان يا تغييرات جادويی سوبژه پيش افتاده‌اند.

 
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
نگاهي به سریال اغماء ...  

 

 

تلويزيون در ايران داراي نقش بسيار مهمي است؛ چرا كه متاسفانه مصرف ساير رسانه ها مانند كتاب، روزنامه و... پايين است. از سوي ديگر، تلويزيون ايران پوشش عام دارد و همه ي افراد آن را نگاه مي كنند. به نحوي كه بخش عظيمي از فرهنگ ما را تلويزيون مي سازد بنابراين مطالعه ي برنامه ها و سريال هاي تلويزيوني اهميت گسترده اي يافته است.

امروزه با توجه به تاثیرپذیری مخاطب و پرهیز از شعارزدگی مسائل ماورایی در سريال هاي تلويزيوني وارد شده اند که هم در نوع خودشان جذاب هستند و هم دست‌ کارگردان را در روایت و دراماتیزه کردن قصه باز می‌کند.
سریال‌های ماه رمضان به نوعي عادت كرده اند كه به رواج آموزه هاي ديني در قالب نمايش زندگي روزمره ي آدم ها بپردازند و جالب اين است كه اكثر شخصيت هاي اين سريال ها از طبقات مرفه جامعه انتخاب مي شوند؛ گويي كه شيطان فقط در كمين اين گروه از انسان ها است و گروه ها و طبقات ديگر به نحو فزاينده اي از اين مسائل به ظاهر، در امان هستند.

"اغماء" معمولاً به عنوان حالتی از ناهشیاری درازمدت تعریف می شود که با فقدان آگاهی از محیط و بیدارنبودن همراه است.شاید بر همین اساس است که فیلمنامه نویس می خواهد بگوید دکتر پژوهان در اغماء فرو رفته است.

 برای نخستین بار در این سریال، شیطان به مظهر بدی و پلیدی حضوری فیزیکی و مستقیم در سکانس های تلویزیونی داشت. حضور "شیطان" در متن سریال از مهم تري دلايل استقبال مخاطبان از آن بود و شیطان (الیاس) به مراتب ماهرتر و ریاکارتر و جذابتر است هر چند به دلیل تازگی و جذابیت سوژه، مخاطبان بیشتری جذب "اغماء" می شوند، ولی باید توجه داشت که القا تلقی جسمانی و انسانی برای شیطان (از رسانه رسمی کشور) می تواند منشاء آسیب های فرهنگی دینی در جامعه شود، به این معنی که مخاطبان "اغماء"دیده در کوچه و خیابان دنبال الیاس بگردند و برای شیطان، اختیار و قدرت عجیب تصور کنند.

در اين سريال شیطان به عنوان موجودی جدای از ما نشان داده مي شود، موجودی که توانایی خاصی در قانع کردن ما برای پیروی از وسوسه هایش دارد.و پیام این فیلم کاملا روشن است که شیطان هم در دنیای ما حضور دارد. چیزی جدای از ما نیست و ممکن است هر کدام از ما یک الیاس در درون خود داشته باشیم .
برخی معتقدند ما نباید تمام عملکرد بد خود را به پای شیطان بنویسم ، چرا که انسان خود مختار است و بر اساس عقل خود تصمیم می گیرد ولی در این سریال سعی شده تمام رفتارهای بد ما را به شیطان نسبت داده و خود انسان را مبرا نشان دهند و درواقع با ساخت اینگونه فیلم ها آموزه‌های دینی فدا شده و حتی باعث انحراف می‌شود، چرا که در آموزه‌های دینی انسان در گرو اعمالش است و اگر عمل ناهنجاری انجام دهد و پرده‌های عصمت را بدرد ، شیطانی می‌شود.

شخصيت شيطان، آنچنان غلو شده است که گويي مسلط بر اراده انسان مي گردد. هر يک از مومنين هم اگر بجاي آن دکتر متدين بودند، اگر جواني که از او سابقه تقوا در ذهن دارد، ظاهر مي شد و کرامتي نشان ميداد و عمل به ظاهر دين مي نمود را مي ديدند حتما سر به تمکين خم مي کردند! اگر نبود اين چند فتواي خود ساخته «الياس» ديگر هيچ از عمل به دين کم نداشت.

جالب تر آنکه اين شيطان گويي از خدا با معرفت تر است!!!!  سربازان و دوستان خود را آنقدر دوست دارد که برايشان دکتر اجير مي کند، و سربازان او آنچنان صاحب کرامتند که در بيهوشي کامل، از چندين متخصص به هوش ترند. لکن در سويي ديگر خدا غافل از بنده خود است؛ شيطان جلوه مي کند اما هيچ رسولي جلوه گر نمي شود.

 

ااز سوي ديگر
شیطانی که این روزها در سیما تبلیغ می شود، صاحب دهها کرامات و توان ماوراء الطبیعه است که نقشش در دعوت به دروغ خلاصه نمی شود، بلکه پیش بینی می کند، معجزه می کند، خرق عادت می کند و این همان مختصاتی است که پیامبران برای دعوت به دین داشته اند! کدام انسان عاقلی است که اگر زیر تیغ جراحی، مریضی در اغما با او صحبت کند، به عجز نرسد!؟ و مهمتر اینکه در برابر این ابلیس سراپا مسلح، چرا هیچ رسولی نیست که همدوش با او حق را افشا کند؟؟؟؟

http://culture-hakimi.blogfa.com/

 

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران ...  

برخي سريال‌هايي که دراين ماه به نمايش در آمدند با برخي سريال‌هاي پخش شده در سال گذشته به لحاظ پرداختن به موضوعاتي چون مواجه شيطان و انسان و نحوه مقابله با وسوسه هاي او از مشابهت قابل توجهي برخوردار بود؛ ازجمله شباهت مضمون و درونمايه سريال «اغماء» با مجموعه «آخرين گناه» و «او يک فرشته بود». داستان سريال «اغماء» که به قلم عليرضا افخمي و داريوش مختاري نگاشته شده است با کارگرداني نسبتا موفق سيروس مقدم به واسطه ميزانسن و قالب‌بندي مناسب و تصويربرداري مطلوب، مطابق نتايج نظرسنجي‌هاي انجام شده، در جلب بخش عمده‌يي از مخاطبان از جمله قشر تحصيلکرده و به ويژه جامعه پزشکي گوي سبقت را از سريال‌هاي ديگر برد و امتياز پربيننده‌ترين مجموعه رمضاني را به خود اختصاص داد.

در اين حال اين سريال نسبتا موفق، علي‌رغم انجام تحقيقات بسيارصورت گرفته عوامل آن، قبل از نگاشتن سناريو و نيز مداقه طولاني در چگونگي پرداخت به مباحث کلامي (به نقل از ايرج نوذري) داراي نقاط ضعف بارزي هم بود که از اين ميان مي توان به حرکت نا متوازن و لغزان دوربين به منزله شيطان اشاره کرد که نحوه پرداخت و بازنمايي صحنه‌ها، گاها روح پليدي را در اذهان تجلي مي کند که بسادگي در جان افراد نفوذ مي‌کند و بيننده نوجوان گاها در درک چگونگي انتخاب سوژه از سوي او عاجز مانده و يا به خطا مي‌رود و از اين گونه ايرادات وارده که در برخي موارد به موضوع جالبي براي طراحان جوک وفکاهي مبدل شده است.

از جمله سريال‌هاي ديگري که در جذب مخاطبان بسيار موفق ظاهر شد و به لحاظ درون مايه واجد قرابت‌هايي با فيلم‌هاي سينمايي کما و دنيا بود، مي‌توان به مجموعه «ميوه ممنوعه» به قلم عليرضا کاظمي پور و به کارگرداني تحسين برانگيز حسن فتحي ،کار گردان موفق در ساخت مجموعه‌هاي تاريخي اشاره کرد. «ميوه ممنوعه» را شايد به تعبيري باز نمود حکايت شاه لير در غرب و حکايت پند آموز شيخ صنعان در مشرق زمين دانست.

درونمايه محوري قصه اين سريال سنجش و محک ايمان انسان‌هاست. پيام بارز اين مجموعه شناخت مرز خلوص وريا و نقش وسوسه هاي ويرانگر در به ياد دادن توشه عمري زهد وپارسايي براي نيل به يک خواهش اغواگر کور وهستي سوز است ؛البته نه از نوع وسوسه‌هايي که هر دم در کمين فرزندان آدم است بلکه، وسوسه‌اي خناس و بنيان سوز که حتي گاهآ بر دامان زاهدان و پير طريقان نيز چنگ مي‌اندازد.

در اين راستا نکته قابل تآمل اين که اگر چه آدمي در هر دمي در معرض سقوط در گرداب گناه است، وليکن به نظرمي‌رسد که دست‌مايه قرار دادن جسارت‌آميز چنين موضوعي بديع در قالب مجموعه اي‌٣٠ قسمتي وبه لحاظ امکان وقوع پديده،نادر، در جامعه اي که شديدآ پايبند به اصول اخلاقي و حفظ ارزش هاي خانواده است و يا دست کم بر اين ادعاست را مي توان عبور از خط قرمزها تعبير کرد و اين بيم وجود دارد که نسل نوجوان سطحي نگر و بيگانه با تاريخ و فاقد ذهنيت و تجربه اي از اين دست بويژه بانوان جوان دچار سوء ظن وبد گماني مفرط نسبت به بزرگسالان ظاهر صلاح شده و چه بسا امنيت رواني اين گروه از جامعه را بيش از پيش به مخاطره اندازد و خطرناکتر واسفناک‌تر اينکه طرح تمايلات و خواهش هاي نفساني نا ثواب و غير متعارف از اين دست در مجموعه هاي عوام‌پسند وحتي خواص بين از اين نوع در سال‌هاي آتي به امري رايج تبديل شده ومضمون اصلي و محوري سناريو‌نويسان ايراني گردد!

خلق شخصيت‌هاي سود جو، ريا کار ،مزور و ضعيف النفس با ظاهري مذهبي و متشرع هم‌چون جلال و يونس فتوحي در سريال «ميوه ممنوعه»، الياس و دکتر پژوهان در مجموعه پربيننده «اغماء» و کامراني در سريال «يک وجب خاک» در قياس با سريال‌هاي پخش شده در سال‌هاي گذشته بسيار چشمگير و اگرچه در برخي موارد لزوم خلق چنين تيپ‌هاي شخصيتي در برخي مجموعه‌ها احساس مي‌شود، وليکن اين نگراني نيز وجود دارد که مخاطبان ناآگاه وبعضآ جوان، برداشتي سطحي و کلي كرده و يا به بياني ديگر، چنين ويژگي‌ها و صفات مزموم و ناپسندي را به عموم و يا بخش قابل توجهي از افراد مذهبي جامعه تعميم دهند که در اين ارتباط به نظر مي‌رسد که مسؤولان طرح ونظارت بر توليدات شبکه هاي صداو سيما به اين مهم عنايت کافي نداشته‌اند!

و اما سريال ديگري که بر خلاف انتظار سازندگان آن به توفيق چنداني دست نيازيد و رتبه سوم ارزيابي بينندگان را به خود اختصاص داد مجموعه «يک وجب خاک» بود، با مضموني طنزآميز،و به سبک وسياق سريال هايي که در سال‌هاي اخير از شبکه سه تلويزيون پخش شد(مجموعه زير زمين) و از آن جا که داستان مجموعه با هدف فراهم کردن اوقاتي خوش براي روزه داران در قالب سريال طنز نگاشته شده بود، چندان به خطوط قرمزها نزديک نشده بود؛ البته به استثناي ساده لوح نشان دادن فردي خير و خلق چهره اي شياد و مزور در ظاهري مقدس مآب(کامراني،فردي مومن نما که براي انتقام از افشاري و خوشآمد مردم و موجه جلوه دادن فعاليت هاي ناپاک ،فرصت طلبانه و زياده خواهانه اش به هر اقدامي دست مي زند)که قبلآ به آن اشاره اي شد ويا بدليل ماهيت طنز گونه داستان بسان مجموعه‌هاي ديگر از سوي منتقدين وتحليل گران رسانه ها چندان بدان پرداخته نشد.

اگر چه به نظر راقم اين سطور تهيه و ساخت اين گونه مجموعه هاي طنز تکراري وکليشه‌يي که اغلب عاري از پيامي تآثير‌گذار براي مخاطبان است ناديده انگاشتن شعور مخاطبان و يا دست کم پايين انگاشتن توقع آنان است و لذا شايسته است که اين مهم از سوي صاحب نظران امر و تحليل گران اجتماعي بطور اساسي مورد مداقه وبررسي قرار گيرد!

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
قدرت رسانه وساخت فیلم های ماه رمضان از دیدگاه فوکو ...  
 

قدرت و رسانه‌هاي جمعي به شدت به هم وابسته‌اند. ادبيات ارتباطات سرشار از سوژه‌هايي در باب نسبت ميان اين دو است.[1]

نظريه‌پردازان ارتباطي به خصوص آنهايي كه به اصطلاح در طيف‌هاي مختلف چپ دسته‌بندي مي‌شوند، هر كدام از ظن خود به جنبه‌اي از نسبت ميان قدرت رسانه‌ها پرداخته‌اند.

در مورد اين‌كه رسانه‌ها چگونه مردم را كنترل و اذهان عمومي را هدايت مي‌كنند، برخي دروازه باني خبر را مورد تاكيد قرار داده‌اند و كساني حجم بالاي اطلاعات و اخبار  را كه موجب مسخ‌شدگي مخاطب مي‌شود برجسته ساخته‌اند.

 اما در اين ميان،‌آيا مي‌توان  با باز‌خواني بخشي از تفكر فوكو در مورد «طبيعت قدرت» از آرا و انديشه‌هاي او در مطالعات رسانه‌اي، به خصوص در نظريه‌هاي مربوط به قدرت بهره برد؟[2]

همان‌طور كه مي‌دانيم «قدرت» يكي از دغدغه‌هاي بنيادين فوكو بوده است و او در اين باب و به خصوص نسبتش با دانش بسيار گفته است.

فوكو، در خصوص مفهوم قدرت، درك سلسله مراتبي ساده را رد مي‌كند و معتقد است قدرت يك مفهوم ساده ابلاغي از بالا به پايين و دستوري نيست، بلكه در شبكه‌اي از روابط در هم پيچيده، ساري و جاري است.[3]

از نظر فوكو يك جزء مهم قدرت، آزادي است زيرا يك قدرت تنها در صورتي كه در مقابل قدرت‌هاي ديگر توان مقاومت داشته باشد، مي‌تواند تاثيرگذار باشد و خود  را به مثابه يك گفتمان غالب باز‌توليد كند.

ما امروزه آزادی برخی عقاید پوچ را در تلویزیون برای سال های متولی شاهد هستیم.

از منظر فوكو، عوامل متعددي در باز‌توليد وضعيت حاضر دخيل هستند كه رسانه تنها يكي از آنهاست.

يكي ديگر از حوزه‌هاي كار فوكو كه مي‌تواند در مطالعات رسانه‌اي مورد توجه قرار گيرد تبار‌شناسي است. براي ارائه مثال و توضيح بيشتر اين مفهوم به انديشه‌هاي فوكو در مورد  جنسيت  مي‌پردازيم.

اما هدف او پژوهش پيرامون غريزه جنسي نبوده است. در واقع او جنسيت را به عنوان يك شاخص زيست‌شناختي مورد توجه قرار نداد بلكه آن را به مثابه پديده تاريخي- اجتماعي تحليل كرد. او جنسيت را در مناسبات ميان قدرت و دانش مورد مطالعه قرار داد و سعي كرد تا سوژه‌شدگي  در( Subjectivication  )آدمي را در راستاي جنسيت توضيح دهد.  

او‌ سعي دارد ثابت كند كه با قرار گرفتن جنسيت در رابطه با دانش و قدرت، زمينه سوژه شدن فرد مهيا مي‌شود. او مي‌گويد از دوران باستان انسان‌ها در تاريخ تمدن غرب به «سوژه‌هاي جنسي» تبديل شده بودند ولي امروز و در عصر خرد مدرن با ابژه شدن، زمينه كنترل و اعمال قدرت بر آنها فراهم آمد.

 اين روش امروزه از سوي پاره‌اي از رشته هاي  علوم انساني چون روان‌شناسي و روان‌كاوي دنبال شد ولي طبيعي است كه روش‌هاي آن تغيير يافته است. در حقيقت هدف اصلي گرفتن اعتراف، به اصطلاح كشف حقيقت و در واقع گردآوري دانش در مورد افراد بود. در سايه همين روش بود كه قدرت حاكم به هزار‌توي ذهن افراد دسترسي مي‌يافت. [4]

 

 

همانطور که می دانید چند سالی است در ماه رمضان گروه معارف صدا و سیما، در شبکه دو، سریال هایی را مخصوص این ماه پخش می کند که سال پیش و امسال از جلوه های ویژه خاصی نیز استفاده می کند که کمتر در دیگر سریال های ایرانی شاهد آن هستیم.

این نوع از سریال ها که به سفارش گروه معارف ساخته می شود، در پی پرداختن به موضوعات دینی از جمله موضوع برخورد و مقابله خیر و شر می باشد منتها روایت های خیر و شر بصورت امروزی آن شکل می گیرد.

اما نکته ای در روایت تقابل خیر و شر شدیداً خودنمایی می کند و آن نماد ها و اشخاصی است که به عنوان خیر و شر انتخاب می شوند. در سریال های مناسبتی این ماه، نماد شر همواره یک زن بوده است و زن در این سریال ها به عنوان شیطان نمود پیدا می کند. یا اگر بخواهیم با کمی تسامح بیشتر بگوئیم، شیطان در قالب یک زن نمود پیدا می کند. شاهد این امر هم همین سریال های این دو سال اخیر است. هم در سریال سال گذشته، "او یک فرشته بود"، و هم در سریال امسال، "آخرین گناه"، موجود شرور و شیطان یک زن است یا بیشتر در قالب زن تعریف شده است.

به نظر می رسد گروه معارف اسلامی شبکه دو و صدا و سیما جمهوری اسلامی، بر خلاف اصول اسلامی که شیطان نمایاندن زن را منع می کند، حداقل در ظاهر، و بر خلاف نام اسلامی که یدک می کشند، چندان به این آراء پایبند نیست و همچنان همان عقاید پیشینیان خود را دنبال می کند که زن را شیطان می دانست و معتقد بود شیطان از طریق زن به مرد نفوذ می کند. عقیده ای که در "او یک فرشته بود" به وضوح دیده شد و در "آخرین گناه" نیز به گونه ای دیگر به تصویر کشیده شده است.[5]

هر گفتماني  به اصطلاح متداول هر جامعه‌اي به روش خود حقيقت را حفظ و سياست‌هاي مشروع را دنبال مي‌كند؛يعني هنجارها، عقايد و گفتارهاي پذيرفته‌شده‌اي كه به اصطلاح «واقعيت» را مي‌سازند.

اما آیا هرچه در رسانه بیاید باید جزئی از واقعیت قلمداد شود؟ ما در رشته ی ارتباطات به کرات خوانده ایم که رسانه ها واقعیت را نمایش نمی دهند بلکه تصویری از واقعیت را می سازند که لزماً واقعیت نیست بلکه واقعیت بازساری شده است. اما آیا با ملی بودن تلویزیون ایران همه ی مردم ایران می دانند این سریال ها بویی از واقعیت نبرده اند؟ چرا باید در دو سال متوالی شیطان پر بیننده ترین سریال ها یک زن باشد؟ این سوء استفاده از رسانه ی ملی برای نشر اکاذیب و ساخته های ذهنی نیست؟

ضرب المثلی هست که می گوید:« اگر اتفاقی یک بار رخ دهد ممکن است دیگر رخ ندهد اما اگر اتفاقی دو بار رخ دهد قطعاً برای بار سوم هم رخ می دهد» یعنی تکرار می شود. ما به عنوان دانشگاهیان و تحصیل کردگان رشته ی ارتباطات باید متوجه این ایدئولوژی های کاذب باشیم تا افکار عمومی غلط در ذهن و ناخوداگاه مردم شکل نگیرد.

فوكو دانش‌پژوهان را به درگير شدن در گفتمان دعوت مي‌كند، چيزي كه واقعيت را توجيه مي‌كند.

به اين وسيله از اين ديدگاه كه رسانه‌ها را همچون نهادهايي نيرومند و واحد ببينيم رهايي مي‌يابيم، چرا كه كنترل و اعمال نفوذ و در يك كلمه «قدرت» را تنها در ساز وكار رسانه‌ها نمي‌توان جستجو كرد بلكه كنترل اجتماعي و «قدرت» برآيندي از نيروهاي متعدد و متنوع جاري در ساخت اجتماعي است كه در مجموع گفتمان غالب را سامان مي‌دهند و واقعيت را نتيجه مي‌بخشند. [6]

بي‌شك، در عصري كه يقين‌هاي كاذب عامل بزرگ ايجاد تغييرات هستند، انديشه‌هاي پربار و بديع اين فيلسوف بزرگ مي‌تواند آبشخور زايش نگاه تازه و افق‌هاي ولي جديد معرفتي در مطالعات ارتباطي و رسانه‌اي باشد.

 

 

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
تحليل نشانه‏شناسي فيلم (بروس قادر مطلق) ...  
”با استفاده از رويكرد اميل دوركيم به دين ، با فرض سكولار بودن دين ارائه شده در فيلم“
چکیده:
در ابتدا تعريفي از دين براساس ديدگاه دوركيم و تعريفي از دين سكولار ارائه خواهم كرد، سپس سئوالات تحقيق را مشخص كرده‏ام، در ادامه به بررسي و تحليل جزئي‏تر عناصر و نمادهاي موجود در فيلم براساس نظريه انتخاب شده خواهم پرداخت و در جمع‏بندي نهايي از ديد اسلام و خصوصاً مسيحيت به تأييد يا رد سكولار بودن فيلم مي‏پردازم.
مقدمه:
دين از ديد دوركيم كليتي از اعتقادات و مناسك است كه به امور مقدس سروكار دارد. هرگاه اعضاي يك جامعه با تكيه بر امر قدسي به شيوه‏اي مشابه فكر و عمل كنند به ديني مشترك اعتقاد دارند و عضو يك دستگاه ديني (كليساي) مشترك هستند. دوركيم مي‏نويسد: ”بنابراين دين، نظامي دائمي از باورها و مناسك مرتبط با امر قدسي، يعني مستقل از امور مادي و غيرقدسي است. اين باورها و اعمال، همه كساني را كه پيرو آنها هستند در يك اجتماع اخلاقي واحد بنام كليسا متحد مي‏كند“.
دوركيم پس از مروز چندين تعريف و پيدا كردن نواقص آن‏ها،‏تعريف خود را پيشنهاد مي‏كند. همه اديان شناخته شده اعم از ابتدايي و تاريخي در يك چيز مشتركند، و آن تقسيم جهان به دو بخش قدسي و غيرقدسي است. دوركيم در پاسخ به سئوالاتي راجع به جدا شدن امور قدسي و غيرقدسي به 3 مورد، موقعيت متفاوت، فضيلت و قدرت اشاره مي‏كند.(دورکیم،1383)
يكي از ابزارهاي جامعه مدرن، رسانه است، در عصر سكولار چه اتفاقي براي دین مي‏افتد؟
من در اين مقاله تلاش مي‏كنم طبق اين تعريف از سكولار به تحليل فيلم موردنظر بپردازم.
سكولاريسم يعني زميني كردن عناصر آسماني و مقدس، شخصي شدن دين و تقدس‏زدايي آن.
همانطوريكه مشاهده ميشود طبق اين تعريف از سكولار يعني زميني شدن (غير مقدس) شدن عناصر مقدس و آسماني (تقدس‏زدايي) و عقلاني شدن آن شباهت بسيار زيادي به ديدگاه دوركيم راجع به تقسيم جهان به دو بخش قدسي و غيرقدسي وجود دارد و از اين باب شباهت زيادي نيز با فيلم موردنظر و تحليل آن پيدا خواهد كرد.
سئوالي كه در ارتباط با نشانه‏شناسي و نظريه انتخاب شده با فرض سكولار بودن دين ارائه شده در فيلم، در پي پاسخ به آن هستم، اين است: آيا اين فيلم (رسانه) ديني سكولار را ارائه كرده است؟ (طبق تعريف انتخاب شده) و به عنوان يك رسانه سكولار چگونه و چطور مباحث ديني‏اش را تبليغ كرده است؟ تقدس‏زدايي در فيلم چگونه صورت گرفته است و آيا براي رسيدن به مرحله خدايي از كتاب مقدس و كليسا و به طور كلي اعمال و مناسك بهره مي‏برديا خير؟
به طور كلي همانطور كه مشاهده خواهد شد در فيلم مورد نظر هم عناصر مقدس به كار رفته‏اند و هم عناصر غيرمقدس اعمال و مناسك مربوط به كليسا نيز به ميزان كمي مورد توجه قرار گرفته و از كتاب مقدس و بهره‏گيري از آن نيز به صورت مستقيم ياد نشده است.
در ابتدا فيلم را به مقولات مختلفي تقسيم كرده‏ام تا با ريزتر شدن مقولات و زير مقولات بتوانم به تحليل جامع‏تر و دقيق‏تري دست بزنم، سپس وارد عناصر و نمادهاي مقدس و غيرمقدس فيلم خواهم شد.
مضامين و مقولات فيلم :
1- اعتقادات و باورهاي ديني (مقدس و غيرمقدس) مقدس مثل: صحبت با خدا (ذكر و ياد خدا)، دعا كردن، معجزه، توبه و .. غير مقدس: اعتراض به خدا و ناديده انگاشتن او، كفرگويي و ...
2- مسائل و مشكلات اقتصادي و شغلي.
3- شورش و آشوب و بي‏نظمي اجتماعي.
4- مسائل اخلاقي نظير كمك و ياري رساندن به ديگران و مضاميني از قبيل عشق.
براي اينكه تحليل موردنظر دقيق‏تر و بر مبناي بخش‏هاي مشخص فيلم باشد فيلم بروس آلمايتي را به 4 بخش اصلي تقسيم كرده‏ام و عناصر و نمادهاي ديني موجود در آن را به تفكيك ارائه خواهم كرد:
¨ بخش اول فيلم:
ـ بدشانسي‏هاي متعددي كه در زندگي بروس اتفاق مي‏افتد.
ـ اعتراضش به خدا بابت ايجاد مشكلات و گرفتاريها و بدشانسي‏ها
ـ از دست دادن شغل (كار) و كفرگويي و توهين به مقام خدا و اظهار بي‏توجهي و بي‏علاقگي خدا نسبت به او.
ـ درخواست بروس از خدا براي نشان دادن يك نشانه (مبني بر عدم بي‏توجهي خدا به زندگي بروس)
نشانه‏هاي موجود در اين بخش:
1. حضور پيرمرد فقيري كه در خيابان و در مكانهاي كه بروس تردد داشت و پلاكاردهاي مختلفي كه با مضاميني از قبيل ”آيا توكوري (نمي‏بيني)“ / و زندگي عادلانه است“. به بروس نشان مي‏داد.
2. نشانه‏ها و علائم كنار جاده‏اي با مضامين ”ادامه بده“ و نشانه‏هاي موجود در كاميوني كه حامل علائم كنار جاده‏اي از قبيل ”رعايت حق تقدم“ (تسليم شدن)/ ”راه غلط و اشتباه“/ ”متوقف شدن و وارد نشدن“ بود.
3. جريان آلارم دادن بي‏وقفه پيجر بروس با نشان دادن شماره‏اي كه دو رقم اول آن هفت بود.
4. اهداي تسبيحي ”مهره‏هايي“ كه دعا و آرزوهايي بر روي آن خوانده شده بود، توسط گريس به بروس با اين مضمون كه تو را حفظ مي‏كند.
¨ بخش دوم فيلم:
ـ تماس بروس با شماره‏اي كه دو رقم اول آن 7 است (پيشنهاد كاري استثنايي به بروس).
ـ ملاقات بروس با خدا.
ـ قدرت گرفتن بروس و رسيدن به مرحله خدايي.
نشانه‏هاي موجود در اين بخش:
1. نام ديني ساختمان ”حضور جهاني“
2. رنگ داخلي ساختمان (تماماً سفيد)
3. پلاكاردهاي راهنماي طبقات: 1. پرسنل طبقه هفت . 2. حسابرسي طبقه هفت، 3. آفرينش طبقه هفت و نابودي طبقه هفت.
4. رنگ لباس خدا (سفيد).
5. فايلي كه حاوي تمام پرونده‏هاي اعمال و گفتار بروس بود.
6. نشان دادن عدد 7 توسط بروس به خدا و اضافه شدن 2 انگشت به دست او.
7. تسبيح و مهره‏هاي دعا خوانده شده. / 8. راه رفتن روي آب.
9. صحبت كردن بروس با خدا .
¨ بخش سوم فيلم:
ـ پايين آوردن ماه و اضافه كردن ستاره‏ها و اتفاقات ناشي از اين كار در سونامي.
ـ شهاب سنگ، جرم و جنايت، جسد و مواد مخدر
ـ دعا و صحبت كردن گريس با خدا / ـ حق خوري و پايمال كردن حقوق ديگران.
ـ برهم زدن نظم جهان / ـ تنهايي و پشيماني بروس.
نشانه‏هاي موجود در اين بخش:
1. نوشتن اسم گريس و بروس بروي تمامي درختان
2. شكل‏گيري ابرها مثل صورت يك زن و مرد.
3. حركت پرنده‏ها به نوعي كه حاوي اين پيام بود كه با بروس تماس بگير.
4. نشانه‏هاي پيرمرد فقير: ”بادا كه سلطنت الهي تو فرا رسد“.
5. نشانه‏هاي پيرمرد فقير: ”نبرد بين نيكي و بدي“
¨ بخش چهارم فيلم:
ـ از دست دادن قدرت خدايي بروس
ـ بازگشت به حالت عادي و معجزه شدن خود بروس
ـ ايمان قويتر و شروع مجدد بروس
نشانه‏ها:
1. نشانه‏هاي پيرمرد فقير: ”دست به دست براي برنده شدن“
2. پختن كيكي صليبي شكل براي سازمان اهداي خون.
همانطوري كه مشاهده شد در اكثر بخش هاي فيلم تاكيد زيادي بر عدد هفت شده است در اينجا لازم مي‏بينم مختصري از عدد هفت و تفسيرهاي ديني و مقدس موجود از آن در دين‏هاي مختلف بياورم و سپس اختصاصاً راجع به تفسير عدد هفت در دين مسيح خواهم پرداخت.
هفت مسير معنوي به سوي خدا:
اززمان هاي بسيار قديم رنگين كمان نماد اميد بوده است، چون نور سفيد از منشور قطرات باران عبور مي­كند و هفت رنگ مشخص آشكار مي­شود. من رنگين كمان را به هفت مسير براي رسيدن به خدا تشبيه مي­كنم كه گرچه هر مسير جدا از ديگري است، به نظر مي­رسد تفكيك ناپذير از كل است زيرا هريك انعكاسي تمام عيار از يكي از جنبه هاي هوشياري الهي است آن نقطه­ي طلايي در انتهاي رنگين كمان نقطه­ي ارتباط ما با خداوند است، شادي و سپاس و آگاهي از اينكه به موهبتي خاص عطا شده است كه با تمسك به آن مي­توانيم خدمتگزار باشيم.
عدد هفت در بيشتر آيينهاي كهن خصوصيات خاص خود را دارد. رز ماري شيمل تاريخ نويس مذهبي، ‏ مراجعي متعدد را در مورد عدد هفت در هر دو دنياي طبيعي و ماوراء الطبيعي معرفي مي­كند، مانند هفت دريا، هفت آسمان، هفت سياره­ي منظومه شمسي، هفت روز هفته، هفت نت موسيقي، با هفت گام رسيدن به معبد سليمان كه در عرض هفت سال ساخته شد، ضرب المثلي كه هفت ستون عقل و خرد را مي­ستايدو عدد هفت به عنوان نماد قدرت در رساله­ي عهد عتيق در رساله­ي عصر جديد مي­خوانيم، حضرت مسيح (ع) امر فرمود كه از هفت بار تا هفتاد بار ببخشاي، همچنين در اين رساله آمده است عيسي مسيح هفت ستاره را در دست نگه داشت هفت مهروموم گشوده شد و نامه­ها به هفت كليسا ارسال شد، روز رستاخير را هفت شيپور اعلام مي­كند و هفت فرشته هفت عذاب نازل مي­كنند. هفت سوگند، هفت گناه مرگبار و هفت عطيه­ي الهي وجود دارد.
در دين يهود درخت زندگي هفت شاخه دارد. يكي از جنبه‏هاي تصوف در دين اسلام اظهار مي­دارد كه هفت مرحله درك و فهم خداگونه در عقل و خرد بشر آشكار مي­گردد، هفت مرتبه دور خانه خدا طواف مي­كنيم. در مراسم ختم هفتم داراي اهميت است بودا هفت سال در جستجوي روشن بيني بود و هفت بار دور درخت بودي گشت و سپس براي رسيدن به روشن بيني در زير آن درخت به مراقبه نشست هندوها هفت نظام جداگانه دارند كه شامل مفهوم پزشكي – فلسفي نيروي حيات يا پرانا ”prana“ است كه باعث قدرت بدني فرد مي­شود. پرانا در ناديها ”nadis“ گردش مي­كند. مانند مدار نصف­النهار در طب سوزني كه در هفت چرخه­ي انرژي به نام چاكرا ها جريان دارد در مراسم ساحري بوميان امريكا هفت مسير مقدس وجود دارد: مادر يا مادربزرگ زمين در زير پاي ما، پدر يا پدربزرگ آسمان در بالاي سر ما، قدرت خورشيد در مشرق، وفور و خلاقيت در جنوب، دگرگوني و تحول در غرب، عقل و خرد در شمال و هفتمين مسير جايي كه كل انرژي ها به هم مي­رسند، درون قلب ماست.(بوریسنکو،15،1378)
در اين بخش از تحليل به امور مقدس و غيرمقدس استفاده شده در فيلم مي­پردازيم و سپس از لحاظ مقدار و اهميت آنها را با هم مقايسه مي­­كنيم تا ببينيم تقدس زدايي بيشتر در فيلم استفاده شده يا تقدس زايي، اگر چه اين تحليل جامع نيست در بخش نتيجه­گيري ازلحاظ كلي نيز به نتيجه و فرجام و پيام هاي فيلم نيز خواهيم پرداخت، تا نتايج دقيقاً مطابق خواسته­ي تحقيق باشد علاوه بر اين در اين بخش ديدگاه دوركيم كه جدايي امور مقدس و غيرمقدس است نيز خواهم پرداخت.
¢ امور مقدس موجود در فيلم:
-تأكيد بر عدد 7 : 7 طبقه آن ساختمان/ 7 روز / ساعت7 / 7 روز خدايي كردنش / عدد 7 با انگشت­هاي بروس / تابلوي روي ديوار كه عدد 7 را نشان مي­داد: پرسنل، حسابرسي، آفرينش و نابودي. (طبق دين اسلام: همه چيز در طبقه هفتم اتفاق مي­افتد. جايگاه و عرش خداوند، آفرينش انسان در بالاترين رتبه و طبقه صورت گرفته است (اشرف مخلوقات)/ طبقه 7
- تسبيح : نماد ذكر و ياد خداست.
- سفيد بودن رنگ سالن كه جنبه­ي مقدس و عرفاني دارد و معصوميت را با آن به نمايش مي­گذارند.
- آيه ها و نشانه هاي موجود در فيلم : پيرمرد فقير با پلاكاردهاي هدايت كننده (هادي، امام و راهبر) / ماشين بزرگي كه حاوي تابلوهاي رعايت حق تقدم / مسير اشتباه / توقف / واردنشدن و ... بودو ساين ادامه بده.
- نردباني كه به سمت نور مي­رفت و جايگاه و مقامي حتي برتر ازطبقه 7 كه عرش خداوند است.
- روي آب راه رفتن: روايتي در دين اسلام مبني بر بسم­اله گفتن و روي آب راه رفتن )
- نداشتن ظرفيت و گنجايش يك انسان در برابر قدرت و تواناييهاي مطلق و لايتناهي خداوند (محدوديت ظرفيت انسان ).
- صداي پيجري كه حتي بعد از زير ماشين رفتن هم صدا مي­كرد (دورقم اول آن هفت بود / و آدرس مورد نظر هم در خيابان هفتم بود، در فيلمنامه ).
- توبه كردن / نزديك بودن قيامت / روز رستاخيز / اهميت توبه و گفتگويي مبني بر اينكه هر چيزي هر چقدر كثيف باشد قابل تميز شدن است.
- اطلاع خداوند از همه زندگي بروس حتي بخشهاي مخفي و پنهان آن.
- اهداي خون به نيازمندان / كمك به مستمندان و دستگيري آنها.
- كفر نگفتن / گناه نكردن.
- مفهوم love و charity كه در دين مسيح تأكيد زيادي به آن شده است.
- دعا كردن آرزو و خواسته از خدا داشتن / تمام نشدن خواسته­ها و نيازهاي انساني
- صحبت خدا مبني بر يكتايي، اول و آخر بودن، خالق آسمانها و زمين بودو به اسرار آگاهي داشتن.
- معجزه (خودت معجزه باش).
- انجام كارهاي فرامادي توسط خدا – باز كردن فايل بدون تماس دست / روشن و تاريك شدن فضاي داخلي تنها با دست زدن / آگاهي از عددهاي مخفي كه توسط بروس نشان داده مي­شد.
- آخرت
ـ قادر مطلق (تواناي مطلق، ويژگي خدايي)
- صليب(كيك صليبي و ارتباطش با سازمان اهداي خون) و (ارتباط بين اعتقاد و عمل )
- آرامش ،عشق ، شادي
- كسيكه توانايي آوردن لذت و خنده را به زندگي ديگران دارد، علامت و نشانه آسماني دارد. (زيبا بيني).
- نشانه­هاي پيرمرد هادي و راهنما (نشانه­هايي از كتاب مقدس كه به صورت مكتوب در زمينه به نمايش گذاشته مي­شد).
1- آيا نمي­بيني ؟ 2- دست به دست براي برنده شدن (اتحاد و همبستگي) 3- خدا خوب است.
4- بادا كه سلطنت الهي تو فرا رسد 5- زندگي عادلانه است 6- نبرد بين نيكي و بدي.
- نشانه­هاي عجيب و پرمفهوم ديني: 1- صداي پيجر/ 2- عدد 7 و تأكيد بروي آن / 3- نام ساختمان (حضور جهاني) omni presents .
4- پلاكاردهاي راهنماي طبقات: پرسنل‏، حسابرسي، آفرينش و نابودي همگي در طبقه 7.
¢ امور غيرمقدس (تقدس زدايي هاي فيلم):
در برابر اين همه امور مقدس ذكر شده عناصرو نشانه­هاي بسيار كمي براي تقدس زدايي و امور غيرتقدس داريم:
1- از ديد اسلام، تجسم خدا در قالب يك انسان و اطلاق ويژگي­هاي انساني از قبيل : خنديدن يا خسته شدن ، شانس نياوردن ، آزار ديدن ،ترساندن ، ندانستن و تفريح و به تعطيلات رفتن.
اما از ديد مسيحيت تجسم خدا و تاكيد به حضور تنديس در كليسا نه تنها مانعي ندارد بلكه امري مقدس نيزذكر مي­شود، اما از ديد اسلام تجسم خدا نامطلوب و ناپذيرفتني است، ولي بهرحال ديد ما در اين فيلم از ديد مسيحيت نشأت ميگيرد همچنين از ديدي ديگر خداي بازنمايي شده در فيلم خدايي با معيارها و شعارهاي امريكايي است جاييكه او مشغول كار است كلاهي آفتابي با مارك” Ny “ New york به سر دارد، علاوه بر اين در جايي ديگر به تفريح vacation تأكيد مي­كند و مي­گويد حالا كه تو جاي من كار مي­كني من به تعطيلات مي­روم كه شعار كار و تفريح شعاري امريكايي است. به نوعي در اين بخش فيلم خدا را از ديد سكولاريسم شخصي (ملي ) كرده است و عناصر فرهنگي و نمادهاي ملي نيز براي آن بكار برده است.
2- دست بردن به جايگاه ماه و تغيير محل آن 3- خودخواهي كردن 4- خودپرستي 5- شهاب سنگ و مواد مخدر 6- آزار و اذيت 7- پايمال كردن حقوق ديگران 8- سالهاي سياه و 9- كفر گفتن .
جمع­بندي:
همانطوريكه مشاهده شد امور مقدس موجود در فيلم بسي بيشتر از امور غيرمقدس و تقدس زدايي فيلم هستند علاوه بر اين براي پاسخ دقيق­تر به سوالات تعداد نماهاي موجود در فيلم را نيز محاسبه كردم كه ميزان توجه و زمان و مقدار اختصاص داده شده به بخشهاي مقدس رانيز محاسبه كنم. كه توجه به امور مقدس دو برابر زمان و توجه به امور غيرمقدس بود و حدود 3/2 نماها به امور مقدس و تنها 3/1 به امور غيرمقدس تعلق گرفت.
اگر از ديد مسيحيت و اعتقاد آنها به فيلم مورد نظر نگاه كنيم تقدس زدايي در ارتباط با تجسم خدا صورت نگرفته است چرا كه اساساً تجسم در دين مسيح موردي ندارد، همچنين در جهت زميني شدن عناصر آسماني بايد بگويم در اين مقوله هم تقدس زدايي صورت نگرفته است تنها بخش هايي كه مربوط به ويژگي هاي انساني خدا بود ويژگي­هايي نظير خستگي، آزار ديدن، خنديدن و ... بود كه نوعي تقدس زدايي صورت گرفته بودكه از نظر من فيلم ساز يا كارگردان وقتي خدا را در قالب انسان به تجسم درمي­آورد ناچار است براي درك و فهم بيشتر مخاطب از الزامات و ويژگي­هاي انساني نيز استفاده كند. اما در بخش شخصي شدن دين بايد بگويم ملي شدن خدا در اين فيلم به طرزي زيركانه صورت گرفته است و خدا كلاهي با مارك نيويورك بر سر دارد و از شعار كار و تفريح امريكايي به صورتي زيركانه استفاده مي­كند كه اين مسأله هم در قالب فهم فرهنگي فيلم مي­گنجد و طبق تعاريف استفاده شده در اين مقاله از سكولاربخش بسيار ناچيزي از فيلم به صورت دين سكولار ارائه شده است،فيلم به صورت كلي جنبه ديني بسيار قوي و معتبري دارد و مفاهيمي نظير آخرت ، توبه ذكر و ياد خدا، كمك كردن به نيازمندان، در نظر گرفتن حقوق ديگران و .. بسيار زيبا و بجا بكار رفته است.
علاوه براين در اين فيلم براي تبليغ و بيان مباحث ديني‏اش بيشتر ازروش باورها و عقايد و كمتر از مناسك و شيوه­هاي كنش (طبق تعريف دوركيم) بهره برده است، مباحث مربوط به اعمال و مناسك و كنش­ها نيزبسيار غيرمستقيم و در پرده بيان شده است. در نهايت بايد بگويم امور مقدس بسيار پررنگ­تر و مستقيم تر از امور غيرمقدس است و نه تنها جايگاه دين را در قالب ساير نهادها پائين و كوچك نياورده بلكه امر ديني را مافوق ساير بخشها و نهادهاي اجتماعي آورده و تمامي آنها را زير سلطه دين و باورها و اعتقادات ديني قرار داده است و كنترل خدا را در همه عرصه ها شاهد هستيم. بحث اراده و اختيار خداوند به جا و مناسب به كار نرفته است طبق اعتقاد ديني ما كه تسليم اراده خدا باشيم نيز مورد توجه است همچنين اين شخص براي نزديكي به خدا به صورت غيرمستقيم پيام­هايي از كتاب مقدس كه توسط پيرمرد فقيري كه در گوشه خيابان مي­نشيند به او ارائه مي­شد كه در نهايت پيرمرد تغيير شكل مي­دهد و در آخرين صحنه تبديل به خدايي مي­شود كه ما او را در طول فيلم مي­ديده­ايم. در نهايت بايد بگويم نقاط مشتركي بين اعتقادات مسيحيت و اسلام وجود دارد اعتقادبه آخرت توبه، كفر نگفتن ، روز رستاخيز، تسليم اراده خدا بودن، ناتواني هاي انسان در برابر قدرت خدا و قدرت لايتنهاي او، رنگ سفيد و معصوميت آن، تقدس عدد هفت و ... وجود دارد. از نظر من و با در نظر گرفتن دين سازندگان اين اثر تقدس زدايي مستقيم و علني صورت نگرفته است. نكته جالب مشترك ديگر وجود تابلوي راهنماي طبقات بود كه همه چيز خصوصا پرسنل حسابرسي آفرينش و نابودي را به طبقه 7 ارجاع داده بود در آنجا تصور مي­رفت جايگاه خدا باشد اما در آن صحنه نيز شاهد نردباني بوديم كه به سمت طبقه ديگري مي­رفت كه بروس از رسيدن به آن طبقه ناتوان بود درواقع آن جايگاه خداست (عرش اوست) كه مشهود نيست و جايگاهي است كه انسانها قادر به درك و فهم آن نخواهند بود و در نهايت رفتن به كليسا و حضور فيزيكي در آنرا مورد توجه قرار نداده بلكه توجه به نشانه­هاي كوچك از كتاب مقدس و استفاده و بكارگيري از آنها را بسيار مهمتر و در مركز توجه قرار داده است مفاهيم ساده اما در عمل حياتي و بسيار مهم است.


منابع و مأخذ
1- دوركيم، اميل (1383) ،صور بنياني حيات اجتماعي، ترجمه باقر پرهام،تهران، نشر مركز
2- بوريسنكو جوان(1378)، هفت سير معنوي بسوي خدا،ترجمه نفیسه معتکف،تهران ،نشر داد




www.blogger.com


یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
افطار با طعم سریال ...  
سریال های ماه رمضان

تلویزیون عامه پسندترین سرگرمی و جلوه فرهنگی در عصر جدید است که از بیشترین ظرفیت و پتانسیل رسانه ای برای پاسخ به نیاز اوقات فراغت برخوردار بوده و همچون جعبه جادویی ، آدمی را به پای خویش میخکوب می کند.

قدرت تلویزیون را از طریق نقش و سهم آن در زندگی انسان مدرن می توان فهمید همین که مردم در نقاط مختلف کره زمین بیش از 3.5 میلیارد ساعت از وقت خود را به تماشای تلویزیون اختصاص می دهند کافی است تا به ابرقدرتی این رسانه حتی در میان گونه های دیگر رسانه ای ایمان بیاوریم !

کارکردهای آموزشی و انتقال میراث فکری و فرهنگی را اگر به همه گیر بودن این ابررسانه بیفزاییم ، می توانیم دامنه اثرگذاری ، الگوسازی و هدایت و مدیریت رفتار و افکار مخاطبان به وسیله آن را ترسیم کنیم.

تولید سریال های ویژه ماه رمضان و تبدیل شدن آن به یک سنت رسانه ای که به همراه جذب طیف گسترده ای از مخاطبان به تدریج به یک خرده فرهنگ عامه بدل شده است از پذیرش و درونی کردن این فناوری و دستاورد جذاب دنیای مدرن در فرهنگ خودی خبر می دهد.پررنگ شدن نقش تلویزیون در ماه رمضان صرفا به واسطه ساخت و تولید سریال های مناسبتی نیست ؛ بلکه حاشیه های اجتماعی و معنوی پیرامون آن نیز به فربهی این متن کمک می کند و به قول «بودریو» آن را به حاد واقعیت ، بدل می کند. بدین معنی که روان شناسی مخاطب و انگیزه های معنوی او در این ماه متناسب با رویکرد، جهتگیری و اساسا روح حاکم بر این سریال هاست و موجب سنخیت و همخوانی بیشتر مولف و مخاطب می شود. به عبارت دیگر مکانیسم رمزگذاری و رمزگشایی در بستر همسوتر و هماهنگ تری قرار می گیرد و اثرگذاری رسانه ای به واسطه این همپوشانی و یگانگی فرهنگی ، آسانتر حاصل می شود. گویی کالاهای فرهنگی تولید شده با المان ها و الگوهای معنوی در بستر و فضای پیرامونی مخاطب ، همنوا می شود و به مصرف عمیق آن از سوی متقاضیان این کالا منجر می شود، هر چند نقدهای جدی بر این شیوه جاری است ! سریال های ماه رمضان را مبنی بر سنت این سال ها می توان به 3دسته عمده تقسیم کرد:

1- سریال های طنز و کمیک

2- سریال های ماورایی و معناگرا

3- سریال های خانوادگی

سریال های ماه رمضان

شاید اولین نوع سریال هایی که در ماه رمضان مورد توجه مخاطب قرار گرفت ، آنهایی بودند که بن مایه های طنز داشتند و مفاهیم و ارزش های اخلاقی و انسانی را در بستر فضای کمیک و جاذبه ویژه آن مطرح می کردند.

مخاطب شناسی دهه اخیر در ایران نشان می دهد که ژانر طنز از شانس بیشتری برای جذب مخاطب برخوردار بوده و توانسته ارتباط گسترده ای با آنان برقرار کند.

سریال های خانه به دوش و متهم گریخت به عنوان اولین مجموعه های طنز مناسبتی در حافظه هنری مخاطبان تثبیت شد و راه جدیدی را در قالب طنز موقعیت برای دیگران گشود که در ادامه مجموعه «زیرزمین» و اینک «یک وجب خاک» در امتداد آن تولید شد.

در این مجموعه ها با خلق فضاهای متضاد خوب و بد که بن مایه اصلی آن تضاد طبقاتی و چالش های آن بود به پیام رسانی تلطیف شده اخلاقی و اصالت معرفت انسانی توجه می شود و با بهره گیری کمیک از درون این تضاد طبقاتی که در رفتارشناسی و پارادوکس های دوگانه آن برمی آید به اثرگذاری بر مخاطب می انجامد.

پرطرفدارترین سریال های ماه رمضان را در این سال ها باید در گونه طنزآلود آن جستجو کرد. مجموعه کمکم کن که به عالم روح و مفهوم مرگ می پرداخت ، اولین مجموعه از این ژانر بود که به دلیل تازگی مورد توجه مخاطبان قرار گرفت.

در سال های بعد این گونه تازه در قالب های عینی تری ادامه یافت و صرفا به بازنمایی صوری مفاهیم ذهنی و انتزاعی بسنده نشد. «او یک فرشته بود» با تجسم بخشیدن شیطان در چهره یک انسان و نقش مخرب آن بر زندگی انسان که با بهره گیری نسبی از جلوه های ویژه نیز همراه بود ، به شدت مورد توجه مخاطبان سیما قرار گرفت و هنوز نیز به عنوان برجسته ترین سریال ماورایی در ذهن مخاطب باقیمانده است.

بعد از آن مجموعه آخرین گناه در همین راستا تولید شد که مفهوم چشم برزخی و آثار جسمانی گناه را مورد توجه قرار می داد اما از پردازش و قصه پردازی مناسبی برخوردار نبود و صرفا به جلوه های ویژه بسنده کرده بود.

امسال نیز سریال «اغماء» از این سری ساخته شده که باز به شکلی دیگر به تجسم شیطان در زندگی یک پزشک مومن می پردازد که به دلیل سابقه ذهنی مخاطب از ماهیت این شیوه سریال سازی ، خیلی زود خود را لو می دهد و به نوعی در دایره تکرار گرفتار آمده است.

نوع سوم از سریال های ماه رمضان به مناسبت های خانوادگی و روزمره و طرح مسائل و مشکلات آن با عنایت به مفاهیم و توصیه های اخلاقی و اثرات معنوی این ماه اختصاص دارد و شاید نسبت به دو گونه قبلی ، کمتر مورد توجه مخاطب واقع شود.

سریال های ماه رمضان

اساسا تولید سریال های مناسبتی از پیچیدگی ها و سختی های خاص خود برخوردار است و مستلزم مخاطب شناسی عمیق تری نسبت به سریال های عادی تلویزیون است.

در واقع مخاطب از قبل می داند که تماشاگر برنامه ای است که قرار است متناسب با حال و هوای خاص ماه رمضان ارائه شود لذا جلب رضایت وی به طوری که احساس دلزدگی و خستگی نکند و با روح قصه همراه شود پاشنه آشیل سریال سازی های مناسبتی است و نیازمند جامعه شناسی فرهنگ عامه است.

یکی از نکاتی که به ویژه امسال در سریال های ماه رمضان مورد توجه قرار گرفته ، آسیب شناسی رفتار دینی و افراد مومنی است که فریب ایمان خویش را می خورند و اسیر هوای نفس و شیطان می شوند. میوه ممنوعه ، اغماء و او یک فرشته بود از تاثیر نفوذ شیطان و هوای نفس بر انسان های با ایمان می گوید و به نقد درونی خودی دست می زند تا بدمن و قهرمان داستان یکی شود و نزدیکی کفر و ایمان به تصویر بیاید!

آنچه نقطه ضعف برخی از سریال های مناسبتی است نه توجه به مفاهیم اخلاقی و دینی بلکه به نوع روایت و قصه پردازی مبنی بر این معانی است.

چنانچه مولف در جهت ابلاغ پیام معنوی به عناصر و مولفه های قصه پردازی توجه نکند و فرم را در اصالت معنی به فراموشی بسپارد.

مفاهیم اخلاقی و دینی اگر در ذات داستان و مناسبات انسانی آن نهفته باشد و به شکلی جذاب روایت شود ، از عمق و دامنه اثرگذاری بیشتری برخوردار است تا این که بیرون از ساختار قصه برخی مفاهیم اخلاقی را به آن آویزان کنیم و به خورد مخاطب بدهیم.

قصه پردازی قران که حول مفاهیم اخلاقی و دینی بنا شده است نمونه موفقی از داستان گویی دینی است که معنی را در صدف فرم صید می کند.نگاهی به مجموعه سریال های ویژه ماه رمضان در سال های اخیر به شناخت نقاط آسیب پذیر آن کمک می کند که از برآورد تحلیل سه گانه فوق به دست می آید.

یکی ساخت فوریتی و شتاب زده آن است به طوری که بسیاری از آنها در حال پخش نیز همچنان در دست تولیدند و لذا فرصتی برای ارزشیابی و ترمیم نقاط ضعف ندارند. سفارشی بودن آنها نیز محدودیت های محتوایی خاصی ایجاد می کند.

دوم این که مناسبتی و ویژه بودن آن نیز گاهی بر ساختار هنری قصه سنگینی می کند و مانع از زایش درونی و طبیعی اثر می شود.

سریال های ماه رمضان

سوم این که طرح برخی از مباحث اخلاقی و انسانی در آن کلیشه ای شده و براساس نگاهی سیاه و سفید تعریف می شود یا شخصیتی خوب و بی نقص است یا سراسر بدی و شرارت.

در این تقسیم بندی نیز آدم های متمکن و ثروتمند بدجنس و سیاه و انسان های فقیر ، شریف و ارجمند تصویر می شوند و درنهایت این که عناصر منفی داستان در یک فرآیند فشرده معنوی به تحول اخلاقی زودهنگام و ناگهانی مواجه می شوند که دارای هیچ منطق روان شناختی نیست !

با این حال تولید سریال های مناسبتی در سال های اخیر توانسته است به طور نسبی به ارتباط خوبی با مخاطبان دست یابد و طیف وسیعی از آنان را پای سفره افطار بنشاند تا طعام معنوی روزه داران را نیز به واسطه تولید این کالاهای فرهنگی فراهم آورد و قطعا این فرصت و ظرفیت مناسبی برای هنرمندان و مدیران صدا و سیماست تا در این ضیافت الهی ، به مخاطب پروری و اعتلای معنوی او کمک کنند.

منبع: جام جمold.tebyan.net

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
ژانر رمضان ...  
1386,07,22

تا یکی دو سال دیگه می توان رمزگان ژانر رمضان را تدوین کرد. سریالهایی که با هدف هدایت مردم به راه راست با بازنمایی و دعوت به ارتدکس ترین لایه اخلاقی - گفتمانی جامعه تولید می شوند. بعد ازمک لوهان قائل شدن به نوعی ذات گرایی برای رسانه ها و مشخص نمودن توانایی های آنها برای انتقال سطوح متفاوت معنا نظریه غالب در مطالعه رسانه های جمعی بوده است. آنچه در بس زمینه ژانر رمضان دیده می شود باز آفرینی استعاره تلویزیون به مثابه منبر است که مخاطب میلیونی را بای سفره ناگزیر افطار و اذان همراه خود می یابد و وعده بازآفرینی کارکرد مسجد و روحانی در لفافه ملودرام های آبکی برای خودسازی و تهذیب نفس معنوی یا حداقل عبرت روحانی را می دهد. (امری که از طرف روحانیت با تشکیک مواجه شده است.) بی توجهی تلویزیون به تبعات مصرف مستقیم و آویزش ملودرامهای آبکی به مفاهیم دینی و ارجاعات مکرر به متون و مقدسات موجب جانشینی بازآفرینی های دراماتیک تلویزیونی از مفاهیم به جای مدلول اصلی می گردد. مفهوم شیطان از مفاهیمی است که به تقلید از جریان سینمای غربی (بی توجه به تفاوت مرجع تفسیری این نشانه در دو فرهنگ) در بوششی دینی مورد علاقه رمضان سازان قرار گرفته و به لطفشان امروز می توانیم کلکسیون کاملی از انواع شیاطین مونث و مذکر را در حافظه مان بیدا می کنیم . که بخش بزرگی از مدلول شیطان در ذهنمان شده اند. تاکید بر حضور فعال و عامل و فیزیکی شیطان در میان جامعه نیمه عقلایی و نیمه افسونی ما مشخص است که به سود منطق کدام گفتمان است. و عجیب نخواهد بود که بازار انواع آنتی شیطان از حرز و چشم زخم و فالگیر و دعانویس گرم باشد. و باز عجیب نیست که واکنش گفتمانهای دیگر جامعه به صورت تمسخر آخرین ظهرور شیطان در عصر ما (الیاس) خود را به سطح تقابل و رد کل مفهوم شیطان و همبسته هایش بکشاند. بهتر است با تسامح قبول کنیم که شکل محتواست و رسانه بیام است و گرده تلویزون تحمل هر استعاره ای را ندارد. (اگر الیاس بگذارد )

ertebatat.blogsky.com

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
بازنمایی ابلیس در سینمای هزاره ...  
* اين‌ مقاله‌ برگرفته‌ از سخنرانی دكتر احمد الستی است‌ كه‌ در تاريخ‌ 19/4/80، از مجموعه‌ «مطالعات‌ پژوهشی سينما»، در پژوهشگاه‌ فرهنگ‌ و هنر اسلامی _حوزه‌ی هنری_ ايراد شده‌ است‌.











1ـ ترس‌ آخرالزمانی

نيمه‌ی دوم‌ قرن‌ بيستم‌ با مجموعه‌ای از ترس‌ها و بيم‌ها پيش‌ رفت‌. اين‌ نگرانیها بازتاب‌هايی را در آثار هنری برانگيخت‌. شايد يكی از اين‌ ترس‌ها ناشی از تصور انهدام‌ دنيا به‌وسيله‌ی سلاح‌های اتمی بود. اين‌ ترس‌ البته‌ به‌ همراه‌ خود تأثيرهای جانبی ديگری هم‌ داشت‌ كه‌ پيدايش‌ جنگ‌ سرد يكی از آن‌ها بود. اما بعد از فروپاشی شوروی، دنيا با ترس‌های ديگری روبه‌رو شد كه‌ بسيار منطقه‌ایتر بود.


قرن‌ بيستم‌ به‌اصطلاح‌ انگليسیها و آمريكايیها قرن‌ هول‌ و هراس‌ برای انسان‌ مدرن‌ بود. انسان‌ مدرن‌ با اين‌ ترس‌ها زيست‌ و گاه‌ آن‌ها را انعكاس‌ داد. بنابراين‌ نمیتوانيم‌ به‌هيچ‌وجه‌ هنر مدرن‌ را از اين‌ ترس‌ها جدا كنيم‌


به‌ هر حال‌ انسانِ قرن‌ بيستم‌ با ترس‌های بسيار زيادی روبه‌رو شد. ترس‌هايی كه‌ میآمدند، مدّتی دوام‌ داشتند و بعد بار ديگر جايشان‌ را به‌ ترس‌های بعدی میدادند؛ ترس‌ از تكنولوژيِ بسيار سلطه‌گرِ نيمه‌ی دوم‌ قرن‌ بيستم‌ و شايد ترس‌ از ايدز بعد از دهه‌ی هفتاد از آن‌ جمله‌اند.
قرن‌ بيستم‌ به‌اصطلاح‌ انگليسیها و آمريكايیها قرن‌ هول‌ و هراس‌ برای انسان‌ مدرن‌ بود. انسان‌ مدرن‌ با اين‌ ترس‌ها زيست‌ و گاه‌ آن‌ها را انعكاس‌ داد. بنابراين‌ نمیتوانيم‌ به‌هيچ‌وجه‌ هنر مدرن‌ را از اين‌ ترس‌ها جدا كنيم‌. شايد در قرون‌ قبل‌ ترس‌ها خيلی محدودتر و گاه‌ ناشی از طبيعت‌ بودند، اما قرن‌ بيستم‌ نوع‌ واهمه‌ها و ترس‌های انسان‌ را عوض‌ كرد. به‌ قول‌ محققان‌ جامعه‌شناسی و روان‌شناسی شايد اصطلاح‌ آپوكاليپس‌ ] آخرالزمان‌ [ (apocalypse) ، كه‌ ريشه‌ در مذهب‌ دارد، پاسخ‌گوی چنين‌ انعكاس‌های روحی انسان‌ بوده‌ باشد. در نتيجه‌، اصطلاح‌ ] اضطراب‌ آخرالزمانی [ apocalyptic anxiety را جامعه‌شناسان‌ و روان‌شناسان‌ نيمه‌ی دوم‌ قرن‌ بيستم‌ وضع‌ كردند كه‌ معنای آن‌ در فارسی چيزی شبيه‌ به‌ ترس‌ها و واهمه‌های ناشی از انهدام‌ جهان‌ است‌. اين‌ ترس‌ بخصوصی بود كه‌ ريشه‌ در كاركردها و اشتباه‌های تكنولوژی انسان‌ در قرن‌ بيستم‌ داشت‌ و از اين‌ نظر يك‌ ترس‌ مدرن‌ تلقی میشد.


آن‌قدر ترس‌های گوناگونی به‌وجود آمده‌ كه‌ اين‌ شوخی هم‌ رايج‌ شده‌ كه‌ در عصر پسامدرن‌ برای هر كسی اين‌ امكان‌ فراهم‌ آمده‌ تا نوع‌ ترس‌ خود را انتخاب‌ كند


شايد يكی از تأثيرگذارترين‌ ترس‌های قرن‌ بيستم‌ در اواخر اين‌ قرن‌ پيش‌ آمد كه‌ البته‌ ما تأثير آن‌ را بیشك‌ بر روی هنر سينما میبينيم‌. البته‌ بازنمود اين‌ ترس‌ها تنها منحصر به‌ سينما نبود و اين‌ مسئله‌ تئاتر، ادبيات‌ و موسيقی را هم‌ دربرگرفت‌. مجموعه‌ای از فيلم‌های ساخته‌ شده‌ در دهه‌ی 80 ناشی از ترس‌هايی بودند كه‌ ما تحت‌ عنوان‌ ترس‌های آخرالزمانی مطرح‌ كرديم‌. اين‌ فيلم‌ها اغلب‌ فيلم‌های تجارتیاند، ولی به‌هرحال‌ حاكی از ترس‌هايی هستند كه‌ ما تجربه‌ كرده‌ايم‌؛ فيلم‌هايی مانند « آرماگدون‌ » 1 ، روزهای عجيب‌ و دنيای آب‌ . اين‌ نوع‌ فيلم‌ها ترس‌ از انهدام‌ جهان‌ را بازنمايی میكردند. اما شايد مهم‌ترين‌ ترسی كه‌ ما در اين‌ اواخر با آن‌ها روبه‌رو بوديم‌، ترسی است‌ كه‌ تحت‌ عنوان‌ واهمه‌های ميلنيوم‌ ] هزاره‌ [ شناخته‌ شده‌ است‌؛ اصطلاحی كه‌ به‌ فارسی به‌ معنای ترس‌ از حوادث‌ هزاره‌ است‌. اين‌ نوع‌ ترس‌، كه‌ انعكاس‌ خود را در آثار هنری نشان‌ داده‌، محصول‌ همين‌ پنج‌، شش‌ سال‌ اخير است‌. اصطلاح‌ «ميلنيوم‌» در زمينه‌های نقاشی، معماری، موسيقی و تا حدودی سينما به‌كار رفته‌ است‌، به‌گونه‌ای كه‌ میتوانيم‌ بگوييم‌ «نقاشيِ ميلنيوم‌»، «موسيقی ميلنيوم‌»، «ادبيات‌ ميلنيوم‌» و «سينمای ميلنيوم‌».
آن‌قدر ترس‌های گوناگونی به‌وجود آمده‌ كه‌ اين‌ شوخی هم‌ رايج‌ شده‌ كه‌ در عصر پسامدرن‌ برای هر كسی اين‌ امكان‌ فراهم‌ آمده‌ تا نوع‌ ترس‌ خود را انتخاب‌ كند. در نزديكیهای سال‌ 2000، هركسی از يك‌ چيزی میترسيد. اين‌ امر از يك‌سو، گويای تنوع‌ ترس‌هايی است‌ كه‌ به‌ انسان‌ آخر قرن‌ بيستم‌ حمله‌ كرده‌ و از سوی ديگر، يك‌ شوخی جالب‌ با كثرت‌گرايی پسامدرنيسم‌ است‌. ولی به‌هرحال‌ ترس‌ هزاره‌ يك‌ كيفيت‌ بسيار تازه‌ و نوظهور است‌.
ترس‌ از انهدام‌ جهان‌ در ارتباط‌ با هزاره‌ به‌ بخشی از نوشته‌های يكی از حواريون‌ عيسی(ع‌) به‌ نام‌ يوحنا برمیگردد كه‌ به‌ مكاشفه‌ی يوحنا مشهور است‌. در اين‌ مكاشفه‌ توضيح‌ داده‌ میشود كه‌ در آخرين‌ سال‌ هزاره‌ی دوم‌، شيطان‌ در غالب‌ انسان‌ و در هيبت‌ انسانی به‌ زمين‌ میآيد تا زنی را انتخاب‌ كند و از آن‌ بچه‌دار شود. اين‌ بچه‌ بزرگ‌ میشود و روزی موجب‌ انهدام‌ جهان‌ میگردد و جهان‌ به‌دست‌ نيروهای شرّ میافتد. اين‌ تمام‌ داستان‌ هزاره‌ است‌. مكاشفه‌ی يوحنا يك‌ اسطوره‌ی دوهزارساله‌ است‌، ولی كاركردش‌ را ما در اين‌ اواخر میبينيم‌.
در 1998، در اروپا و آمريكا و در بعضی از كشورهای خاورميانه‌ حركتی رخ‌ داد كه‌ حاكی از آغاز ترس‌های هزاره‌ بود. عده‌ی زيادی به‌ خيابان‌ها میريختند و راه‌پيمايی میكردند. عده‌ی زيادی به‌ بعضی از شهرهای مشرق‌ يا به‌ برخی از شهرهای خاورميانه‌ كوچ‌ كرده‌ بودند و در آن‌جا زندگی میكردند. آن‌ها انتظار داشتند با فرارسيدن‌ سال‌ 2000 جهان‌ منهدم‌ شود و بنا به‌ اعتقاداتشان‌ در جای درستی قرار بگيرند. اين‌ تظاهرات‌ در بسياری از شهرهای آمريكا مثل‌ نيويورك‌، لوس‌آنجلس‌ و شيكاگو ديده‌ میشد. در كنار اين‌ تظاهرات‌، گاه‌ راه‌پيمایهای ساكت‌ و آرامی در لندن‌ و چند شهر اروپايی انجام‌ گرديد. سخنرانیهايی نيز به‌وسيله‌ی استادان‌ سرشناس‌ علوم‌ الهی در دانشگاه‌های معتبر اروپا و آمريكا برگزار شد كه‌ در آن‌ها درباره‌ی ترس‌های هزاره‌ گفت‌وگو شد. اين‌ ترس‌ها حاكی از آن‌ بود كه‌ عده‌ای سخت‌ اعتقاد داشتند در سال‌ 2000 اتفاق‌هايی رخ‌ خواهد داد. همه‌ی اين‌ نوع‌ فعاليت‌ها به‌صورت‌ آرام‌ برگزار نشد و گروه‌ها و فرقه‌هايی به‌ نام‌ فرقه‌های «ميلنيوم‌» يا «ميلنياری» در آمريكا دست‌ به‌ خشونت‌ زدند، زيرا اعتقاد داشتند بايد سال‌ 2000 با خشونت‌هايی توأم‌ با آدم‌كشی بشارت‌ داده‌ شود.


2ـ سينمای آخرالزمانی

در سال‌ 1998، فيلم‌ بسيار خوب‌ هفت‌ را از ديويد فينچر ديديم‌ كه‌ شخصيت‌ بسيار خشن‌ آن‌ شخصی است‌ معتقد به‌ هزاره‌. البته‌ اين‌ مسئله‌ در فيلم‌ توضيح‌ داده‌ نشد و ما اسطوره‌های پشت‌ اين‌ آدم‌كشیها را در آن‌ فيلم‌ نديديم‌. علتش‌ اين‌ بود كه‌ فيلم‌ زودتر از اين‌ جريانات‌ ساخته‌ شده‌ بود.
به‌هرحال‌ ظهور هزاره‌ در سال‌های 1998 و 1999 كاملاً ايجاد ترس‌ و وحشت‌ كرده‌ بود و جامعه‌شناسان‌ و روان‌شناسان‌ در آمريكا آن‌ را بسيار جدی تلقی كردند. در خلال‌ سال‌ 1997، سرانجام‌ وحشت‌ هزاره‌ به‌ مجموعه‌های تلويزيونی در آمريكا كشيده‌ و يك‌ مجموعه‌ی بسيار پرطرفدار به‌ اسم‌ پرونده‌ی محرمانه‌ ساخته‌ شد كه‌ حوادث‌ هولناك‌ نابودی جهان‌ را تصوير میكرد. به‌دليل‌ استقبال‌ بسيار زياد، اين‌ مجموعه‌ بسيار سريع‌ به‌صورت‌ نوارهای ويدئويی وارد بازار شد و فروش‌ رفت‌. اين‌ نوارهای ويدئويی مدتی بعد به‌صورت‌ دی وی دی به‌ بازار عرضه‌ شد. بازار بسيار داغی شده‌ بود از حوادثی كه‌ ناشی از نيروهای مرموز ماوراءالطبيعه‌ بود. پس‌ از تلويزيون‌ كه‌ يك‌ وسيله‌ی مردم‌پسند است‌، سينما گوشش‌ را تيز كرد برای جذب‌ همه‌ی چيزهايی كه‌ میتوانست‌ در اين‌ زمينه‌ مردم‌پسند باشد.


پولانسكی از اولين‌ كسانی است‌ كه‌ به‌ اسطوره‌ی شيطان‌ در غالب‌ مدرنش‌ پرداخت‌ و با فيلم‌ دروازه‌ی نهم‌ با نگاه‌ كاملاً تازه‌ای به‌ شيطان‌ در سينما نگريست‌


در اين‌جا، میتوان‌ از فيلم‌هايی نام‌ برد كه‌ همه‌ در 1999 ساخته‌ شدند و همه‌ی موضوعاتشان‌ به‌ طريقی با ماوراءالطبيعه‌ و به‌طور خاص‌ با ابليس‌ يا شيطان‌ ارتباط‌ داشت‌. فيلمی مانند چشمان‌ كاملاً بسته‌ ، كه‌ زيباترين‌ صحنه‌های آن‌ و ميزانسن‌ كوبريك‌ بحث‌ شيطان‌پرستی را مطرح‌ میكند، نشان‌ میدهد تا چه‌ حد مسئله‌ی شيطان‌ يا ابليس‌ در سينمای مردم‌پسند آمريكا جايگاه‌ قابل‌توجهی را پيدا كرده‌ است‌. فيلم‌ بعدی در اين‌ زمينه‌ دروازه‌ی نهم‌ ساخته‌ی رومن‌ پولانسكی است‌ كه‌ كاملاً اسطوره‌ی ظهور هزاره‌ را به‌كار میگيرد. پولانسكی از اولين‌ كسانی است‌ كه‌ به‌ اسطوره‌ی شيطان‌ در غالب‌ مدرنش‌ پرداخت‌ و با فيلم‌ دروازه‌ی نهم‌ با نگاه‌ كاملاً تازه‌ای به‌ شيطان‌ در سينما نگريست‌.
در سال‌ 1999، بار ديگر در همان‌ سال‌هايی كه‌ اين‌ چند فيلم‌ ساخته‌ شدند، فيلم‌ پروژه‌ی جادوگر بلر را ديديم‌ كه‌ قسمت‌ دومش‌ در سال‌ بعد آمد و حاكی از همان‌ ترس‌ بود. در همين‌ سال‌، بار ديگر چهره‌ی شيطان‌ را در فيلم‌ زن‌ فضانورد میبينيم‌ در غالب‌ يك‌ بازيگر بسيار خوش‌سيما. در فيلمی كودكانه‌ و نه‌چندان‌ سرسری از تيم‌ برتون‌ به‌ اسم‌ اسليپی هالو ، كه‌ اسم‌ يك‌ روستا است‌، بار ديگر به‌ اين‌ مسئله‌ پرداخته‌ میشود. در همان‌ سال‌ فيلم‌ زخم‌ تصليب‌ ، به‌ معنی زخم‌هايی كه‌ حاكی از همدردی با عيسی(ع‌) است‌، ساخته‌ میشود كه‌ فيلم‌ قابل‌توجه‌ای است‌. چند ماه‌ بعد، فيلم‌ دُگما بر روی پرده‌ میآيد كه‌ برای مردم‌ ترس‌هايی را ايجاد كرد.
در پايان‌ سال‌ 99، روان‌شناسان‌ مقاله‌های بسيار جالبی را نوشتند كه‌ در مورد كسانی بود كه‌ به‌ آن‌ها مراجعه‌ كرده‌ و دچار خيالات‌ هزاره‌ای شده‌ بودند. اين‌ خيالات‌ ظاهراً ناشی از ديدن‌ فيلم‌های يادشده‌ بوده‌ است‌.


اسطوره‌ی شيطان‌ ناگهان‌ در سينما ظاهر نشده‌ بود، بلكه‌ ريشه‌ی قبلی داشت‌ و در دهه‌ی 90 نيز فيلم‌های متعلق‌ به‌ شيطان‌ وجود داشت‌


در آخر همان‌ سال‌، فيلم‌ ديگری به‌ نام‌ ارواح‌ گمشده‌ (Lost souls) پس‌ از آن‌، شب‌ آخر (Last night) ، و سرانجام‌ فيلم‌ كتاب‌ زندگی با مضامين‌ وحشت‌ از هزاره‌ ساخته‌ شدند. احتمالاً علاقه‌مندان‌ به‌ سينما اغلب‌ اين‌ فيلم‌ها را به‌صورت‌ ويدئويی ديده‌اند. مجموعه‌ی يادشده‌ از ميان‌ بسياری از فيلم‌هايی كه‌ در سال‌ 99 ساخته‌ شده‌ بود انتخاب‌ گرديد.
اسطوره‌ی شيطان‌ ناگهان‌ در سينما ظاهر نشده‌ بود، بلكه‌ ريشه‌ی قبلی داشت‌ و در دهه‌ی 90 نيز فيلم‌های متعلق‌ به‌ شيطان‌ وجود داشت‌. جالب‌ اين‌كه‌ در 1999 ـهمان‌ سالی كه‌ اين‌ همه‌ فيلمِ موردتوجه‌ راجع‌ به‌ شيطان‌ ساخته‌ شدـ فيلم‌های خيلی خوب‌ قديمی مربوط‌ به‌ شيطان‌ بار ديگر بازسازی و يا پخش‌ مجدد شدند. مثلاً فيلمی مانند جن‌گير كه‌ نزديك‌ به‌ سی سال‌ قبل‌ ساخته‌ شده‌ بود، با اضافه‌شدن‌ صحنه‌هايی كه‌ سانسور شده‌ بود، روی پرده‌ آمد و مدتی بعد به‌ سرعت‌ به‌ صورت‌ نوار ويدئويی و دی وی دی در اختيار علاقه‌مندان‌ قرار گرفت‌. همچنين‌ سریهای طالع‌ نحس‌ كه‌ ما سال‌ها قبل‌ در ايران‌ ديده‌ بوديم‌.


بازنمايی اسطوره‌ی مكاشفات‌ يوحنا در سينمای هاليوود بیشك‌ بيش‌تر به‌ دليل‌ كسب‌ درآمد بيش‌تر بوده‌ تا آگاه‌ كردن‌ مردم‌ و هدف‌ هاليوود در درجه‌ی اول‌ استفاده‌ از فضای ذهنی ترسناكی بوده‌ است‌ كه‌ در خلال‌ 1999 بر غرب‌ مستولی شده‌ بود


اين‌ همه‌ نشان‌ میدهد چيزی رخ‌ داد كه‌ سينما سخت‌ به‌ اسطوره‌ی شيطان‌ علاقه‌مند شد. میتوان‌ گفت‌ علت‌ آن‌ طرح‌ اسطوره‌ی وحشت‌ هزاره‌ بود كه‌ مربوط‌ به‌ مكاشفه‌ی يوحنا میشد. براساس‌ اين‌ اسطوره‌، شيطان‌ يك‌ ساعت‌ قبل‌ از سال‌ تحويل‌ آخرين‌ سال‌ هزاره‌ی دوم‌ يعنی بين‌ ساعت‌ 11 تا ساعت‌ 12 نيمه‌شب‌ 31 دسامبر 1999 با زنی برگزيده‌ همبستر میشود تا نطفه‌ی بچه‌ی شيطان‌ بسته‌ شود. اين‌ بچه‌ میآيد تا دنيا را در هزاره‌ی سوم‌ تحت‌ سلطه‌ی خود بگيرد. سال‌ 2000 آغاز جابه‌جايی قدرت‌ از خير به‌ شر خواهد بود. پس‌ از اين‌، شيطان‌ با زاده‌ی شيطان‌ بر دنيا مسلط‌ خواهد شد و آن‌ را منهدم‌ خواهد كرد.
بازنمايی اسطوره‌ی مكاشفات‌ يوحنا در سينمای هاليوود بیشك‌ بيش‌تر به‌ دليل‌ كسب‌ درآمد بيش‌تر بوده‌ تا آگاه‌ كردن‌ مردم‌ و هدف‌ هاليوود در درجه‌ی اول‌ استفاده‌ از فضای ذهنی ترسناكی بوده‌ است‌ كه‌ در خلال‌ 1999 بر غرب‌ مستولی شده‌ بود. سينمای 1990 به‌ بعد توانست‌ از توانايیهای شگفت‌انگيزی، كه‌ بيش‌تر ناشی از استفاده‌ از كامپيوتر و صداهای بسيار قوی در سالن‌ سينما بود، در اين‌ زمينه‌ بهره‌ برد.
در خلال‌ دوره‌ی سه‌ ساله‌ی اخير، در اثر رواج‌ اين‌ مجموعه‌ فيلم‌ها يك‌ ژانر تازه‌ با عنوان‌ «سينمای وحشت‌» به‌وجود آمد. اصطلاح‌ جديد ديگر super natural horror ] وحشت‌ ابرطبيعی [ است‌ كه‌ بيش‌تر به‌ سينمايی اطلاق‌ میشود كه‌ تصويرگر شيطان‌ است‌. بازنمايی شيطان‌ در تاريخ‌ سينما به‌ سی سال‌ اول‌ تاريخ‌ سينما برمیگردد كه‌ در آن‌ تصويرسازی شيطانی تا حد بسيار زيادی مبتنی بوده‌ است‌ بر نقاشی؛ و فيلم‌هايی مانند فاوست‌ حاكی از اين‌ است‌ كه‌ فيلم‌سازان‌ برای ساختن‌ تصاويری از شيطان‌ تنها به‌ نقاشی مراجعه‌ میكردند. ولی سينمای وحشت‌ تصوير بسيار متفاوتی از شيطان‌ ارائه‌ داد كه‌ با همه‌ی اسطوره‌هايی كه‌ ما تاكنون‌ از شيطان‌ داشته‌ايم‌ متفاوت‌ است‌. شيطان‌، برخلاف‌ اسطوره‌های قديمیاش‌، در فيلم‌های جديد حتماً مرد است‌. در صورتی كه‌ نام‌ فيلم‌ مشهور جوزف‌ فون‌ اشترنبرگ‌ عبارت‌ است‌ از شيطان‌ يك‌ زن‌ است‌ . در سينمای هزاره‌، شيطان‌ يك‌ مرد است‌ كه‌ برمیگردد به‌ اسطوره‌ی يوحنا. در فيلم‌های اخير، شيطان‌ موجودی است‌ خوش‌سيما، بسيار خوش‌اندام‌، بسيار باوقار و جذاب‌ كه‌ از توانايی جنسی بسيار بالايی برخوردار است‌. او بسيار سخنور است‌ و به‌سرعت‌ افراد را در مقابل‌ خود خلع‌سلاح‌ میكند. نگاهی بسيار تيز و خيره‌كننده‌ دارد و بسيار والامقام‌ است‌.
اين‌ ويژگیها برخلاف‌ خصوصيات‌ نقاشیها و اسطوره‌های مذهبی است‌ كه‌ با نظر رمانتيسيست‌های اروپايی نزديك‌ است‌. میدانيد رمانتيسيست‌های اروپايی نيز بسيار به‌ بازنمايی شيطان‌ علاقه‌مند بودند. آن‌ها شيطان‌ را بسيار شبيه‌ آن‌چه‌ در سينمای وحشت‌ میبينيم‌ توصيف‌ میكردند. شيلر شاعر مشهور ادعا كرده‌ شيطان‌ يك‌ هيولای بسيار باشكوه‌ است‌. بودلر شيطان‌ را كامل‌ترين‌ نمونه‌ی زيبايی انسانی دانسته‌ است‌. لامارتين‌ میگويد شيطان‌ يك‌ فرشته‌ی بخت‌برگشته‌ است‌ كه‌ شما سخت‌ دوست‌ داريد عاشقش‌ شويد. به‌هرحال‌ عده‌ زيادی از رمانتيسيست‌ها مثل‌ شيلر، بودلر، گوته‌ و لامارتين‌ شيطان‌ را بازنمايی كردند.


3ـ نگاهی به‌ فيلم‌ پايان‌ دوران‌

در پايان‌، از فيلم‌ پايان‌ دوران‌ ساخته‌ی پيتر هايمز نيز نامی ببريم‌. به‌ روزهای پايان‌ هستی و آخرين‌ روز قبل‌ از قيامت‌ اشاره‌ دارد و داستان‌ آن‌ دقيقاً داستان‌ وحشت‌ هزاره‌ است‌ با همان‌ خصوصياتی كه‌ ذكر شد. نكته‌ی جالب‌ اين‌ است‌ كه‌ بیشك‌ بيننده‌ با گابريل‌ بِرن‌، كه‌ نقش‌ شيطان‌ را در اين‌ فيلم‌ بازی میكند، همذات‌پنداری میكند. جالب‌ اين‌كه‌ گابريل‌، يا به‌ قول‌ آمريكايیها گِيبرِيل‌، همان‌ جبرئيل‌ است‌ كه‌ اسم‌ خيلی بامسمايی برای شيطان‌ است‌. همان‌گونه‌ كه‌ میدانيد جبرئيل‌ كسی بود كه‌ به‌ مريم‌(س‌) پيام‌ داد عيسی(ع‌) را باردار است‌. جالب‌تر اين‌كه‌ نقش‌ قبلی گابريل‌ برن‌ در فيلم‌ زخم‌ تصليب‌ نقش‌ كشيشی است‌ كه‌ عيسی(ع‌) است‌؛ تضاد قابل‌توجهی بين‌ اين‌ دو نقش‌ وجود دارد. او در آفريدن‌ نقشی كه‌ میبايست‌ منفور باشد بسيار تواناست‌. ولی بيننده‌ قاطعانه‌ قادر نيست‌ آن‌چنان‌ كه‌ قرار است‌ از اين‌ شخصيت‌ بدش‌ بيايد.



ما در شرف‌ شكل‌گيری يك‌ ژانر جديد در سينما هستيم‌ كه‌ تركيبی از دو ژانر مختلف‌ است‌: يكی «سينمای اسطوره‌ای» و ديگر «سينمای وحشت‌»


اين‌ فيلم‌ ـ پايان‌ دوران‌ ـ سرشار از اسطوره‌های مذهبی است‌ كه‌ اگر بيننده‌ با آن‌ها آشنا نباشد ظرافت‌هايش‌ را درك‌ نخواهد كرد. گفته‌ میشد اسطوره‌ی هزاره‌ بر اين‌ اساس‌ است‌ كه‌ دختری متولد میشود كه‌ شيطان‌ از تولد او مطلع‌ است‌. بنابراين‌ افرادِ خودش‌ را میفرستد تا اين‌ دختر را با خون‌ يك‌ مار نقره‌ای، كه‌ در واقع‌ مطابق‌ با اسطوره‌ی يوحنا است‌، غسل‌ تعميد دهند. اين‌ فيلم‌ بسياری مسائل‌ جالب‌ را مطرح‌ میكند، اما غالباً برای مخاطبان‌ مسيحی قابل‌ فهم‌ و دريافت‌ است‌.
در جايی از فيلم‌، شخصی را میبينيم‌ كه‌ به‌ قول‌ آمريكايیها آلباينو 2 ـ يعنی زال‌ و كسی كه‌ هيچ‌ رنگی ندارد ـ است‌؛ كاملاً بیرنگ‌ است‌ و هيچ‌چيز رنگی در مو، پوست‌ و چشم‌ او وجود ندارد. آلباينو در واقع‌ به‌ زنی كه‌ قرار است‌ شيطان‌ به‌ سراغش‌ بيايد، خبر میدهد كه‌ شيطان‌ ـ اربابش‌ ـ میخواهد به‌ سراغش‌ بيايد. بايد تصويرش‌ را در يك‌ جام‌ ـ چينی شكستنی ـ ببينيم‌. اين‌ فيلم‌ خيلی زيبا با اين‌ اسطوره‌ كار میكند و شخصيت‌ آلباينو را به‌صورت‌ يك‌ كامپيوتر در سينما نشان‌ میدهد. فيلم‌ گاه‌ واقعاً خنده‌دار است‌ و سرشار از طنز است‌.
مسئله‌ی ديگر آن‌ است‌ كه‌ شيطان‌ فقط‌ يك‌بار در خلال‌ روز پيدا میشود. شيطان‌ بر اساس‌ اسم‌ انجيلیاش‌، «شاهزاده‌ی تاريكی» است‌، و تمام‌ صحنه‌هايی كه‌ شيطان‌ را میبينيم‌ در شب‌ فيلم‌برداری شده‌ و در آن‌ تكنيك‌ زيادی به‌ كار رفته‌ است‌. از طرف‌ ديگر، اين‌ مسئله‌ وهم‌ را خيلی بيش‌تر میكند. داستان‌ در خلال‌ شب‌ اتفاق‌ میافتد و گفته‌ میشود وقتی قرار است‌ شيطان‌ در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم‌ ظاهر شود، همه‌ی دستگاه‌ پليس‌ در اختيار شيطان‌ قرار میگيرد.
مطلب‌ جالب‌ ديگر تسخير افرادی است‌ كه‌ در واقع‌ بايد از جان‌ مردم‌ دفاع‌ كنند ولی به‌ شيطان‌ گرويده‌اند. جالب‌تر از آن‌ به‌ اصطلاح‌ دودوزه‌بازی واتيكان‌ است‌ كه‌ فيلم‌ را در ابهام‌ فرومیبرد: آيا واتيكان‌ از هزاره‌ آگاه‌ است‌؟ فيلم‌ با اين‌ قضيه‌ بازی میكند. بالاخره‌ هم‌ مشخص‌ نمیكنند آيا واتيكان‌ در پشت‌ اين‌ قضايا قرار دارد، میتواند اين‌ كارها را انجام‌ دهد يا از آنها جلوگيری كند، يا نه‌. اما اسطوره‌ی شيطان‌ قادر نيست‌ وارد كليسا شود، ولی از خارج‌ كليسا نيروی خود را به‌ داخل‌ كليسا میفرستد تا كارش‌ را انجام‌ دهد.
ساخت‌ فيلم‌ پايان‌ دوران‌ بدون‌ جلوه‌های ويژه‌ و صداهايش‌ امكان‌پذير نبود. البته‌ غالب‌ منتقدان‌ از اين‌ فيلم‌ خوششان‌ نيامد، به‌ دلايل‌ بسيار زيادی كه‌ شايد بيش‌تر مربوط‌ میشد به‌ بازی آرنولد شواتزنگر در نقش‌ كسی كه‌ میخواهد جلوی شيطان‌ را بگيرد. او بسيار مسخره‌ میخواهد جلوی شيطان‌ را با تفنگ‌ بگيرد. اين‌ مسئله‌ انتقاد واتيكان‌ را نيز برانگيخت‌.
به‌ هر حال‌، شوآرتزِنگر يك‌ مرد قویهيكل‌ و خوش‌ عضله‌ است‌، و در فيلم‌هايی كه‌ تا به‌ حال‌ بازی كرده‌، او را در نقش‌ كسی میبينيم‌ كه‌ از نظر فيزيكی تواناست‌. تواناترين‌ فرد در اين‌ فيلم‌ به‌ عذاب‌ عليم‌ كشيده‌ میشود. پس‌ شوآرتزنگر را خيلی خوب‌ انتخاب‌ كرده‌اند؛ كسی كه‌ از قدرت‌ و توانايی فيزيكی بسيار زيادی برخوردار است‌.
آخرين‌ مطلب‌ اين‌كه‌ ما در شرف‌ شكل‌گيری يك‌ ژانر جديد در سينما هستيم‌ كه‌ تركيبی از دو ژانر مختلف‌ است‌: يكی «سينمای اسطوره‌ای» و ديگر «سينمای وحشت‌».


يادداشت‌ها:


1. ( سوره‌ ): Armageddon ، كه‌ در فارسی با لفظ‌ حارمَجّدون‌ میآيد، محلی است‌ كه‌ نبرد نهايی نيروهای خير و شر در آن‌ درخواهد گرفت‌؛ اين‌ لفظ‌ اشاره‌ به‌ آوردگاه‌ مگيدو در مكاشفه‌ی يوحنا دارد.
2. ( سوره‌ ): albino ؛ تلفظ‌ اين‌ واژه‌ در انگليسی بريتانيايی «آلبينو» است‌. در واقع‌ آلباينو يا آلبينو نوعی بيماری ارثی است‌ كه‌ بدن‌ شخص‌ نمیتواند رنگدانه‌ توليد كند و از اين‌رو، پوست‌، چشمان‌ و موهای او بیرنگ‌، سفيد و يا مايل‌ به‌ صورتی است‌.
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
سریال های رمضانی,مرز خیال و واقعیت ,وخطوط قرمز ...  
 

 

روز های واپسین ماه مبارک رمضان در حالی به پایان می رسد که سریال های ویژه این ماه همچون چند سال فبل سهم قابل توجهی از اوقات فراغت روزه داران و مخاطبان تلویزیون را به خود اختصاص داد.نگارنده این سطور برای آنکه زود به قضاوت ننشسته باشد بر آن شد تا برای ارائه تحلیلی  جامع تر، هر گونه اظهار نظر و ارزیابی سریال های رمضانی را به زمانی موکول کند که مجموعه های تهیه شده به پایان رسیده باشد.

چند سالی است که ماه مبارک رمضان با نمایش سریال های سر گرم کننده تلویزیونی عجین شده است و رسانه ملی نیز از این فرصت کم نظیر در کنار فراهم کردن اوقاتی خوش برای مخاطبانش حداکثر تلاش خود را  بمنظور تبلیغ غیر مستقیم ارزش ها دینی و باورهای قرآنی بکار گرفته است وبا عنایت به آمار روزافزون مخاطبان تلویزیونی در این ماه، به نظر می رسد که با گذشت هر سال، این رسانه در ایجاد رغبت در میان روزه داران به مشاهده وپیگیری داستان مجموعه های تهیه شده توفیق فزاینده ای داشته است؛البته علی رغم جلب نسبی رضایت مخاطبان، به زغم برخی منتقدین، نمایش اینگونه سریال ها نه تنها پیآمد های منفی چون، به چالش کشاندن باورهای دینی را در بر دار د، بلکه این عده بر این اعتقادند که بخش عمد ه ای از اوقات ارزشمند روزه داران را که سابقآ در مساجد و اعمال مذهبی سپری می شد، در اثر تولید وپخش اینگونه سر یال های بعضآ اغواگرو پر از اشکالات محتوایی از قبیل تجسم شیطان به صورت انسان به تیاهی رفته و بتدریج فرهنگ رمضانی دیگری در حال شکل گیری است! این منتقدین بر این باورند که تجسم شیطان به شیوه متداول در سریال هایی چون او یک فرشته بود در سال گذشته واغماء در ماه رمضان امسال در قالب و حالات مختلف(همچون تماس شیطان با تلفن همراه)  در جامعه ای که درگیر خرافات است به نوعی تبلیغ خرافه گرایی و گاهآ دستآویزی برای ریشخند و مزاح نسل جوان است واینکه در بسیاری از این سریال ها فقدان نگاهی کارشناسانه و عمیق بارز است؛و از جمله مصادیقی که این عده بدان اشاره می کنند اینکه به عنوان نمونه در سریالی همچون اغماء با وجود شیطان انسی دیگر نیازی به نشان دادن شیطان جنی نبوده است(حجت الاسلام احسانی فر). در همین ارتباط برخی منتقدین میانه رو نیز ضمن اشاره به برخی جنبه های آموزشی وارشادی اینگونه سریال ها، گنجاندن دستوری وکلیشه ای نمادها و شعائر مذهبی وآئینی رمضان را که با هدف هم سویی هر چه بیشتر با زمان پخش سریال ها انجام می گیرد، در برخی مواقع مضحک و نخ نما تعبیر می نمایند.با این مقدمه وضمن اشاره ای کوتاه به برخی دید گاه های منتقدین متعصب و میانه رو در ادامه این مقال، برخی ویژگی های سریال های رمضانی امسال ازمنظرنگارنده این سطور بطور اجمال بر شمرده می شود:

*ابتدا اینکه برخی سریال هایی که دراین ماه به نمایش در آمدند با برخی سریال های پخش شده در سال گذشته به لحاظ پرداختن به موضوعاتی چون مواجه شیطان و انسان  و نحوه مقابله با  وسوسه های او از مشابهت قابل توجهی برخوردار بود؛ ازجمله شباهت مضمون ودرونمایه سریال اغماء با مجموعه آخرین گناه  واو یک فرشته بود .داستان سریال اغماء که به قلم علیرضا افخمی و داریوش مختاری نگاشته شده است با کار گردانی نسبتآ موفق سیروس مقدم بواسطه میزانسن وقالب بندی مناسب و تصویر برداری مطلوب ،مطابق نتایج نظر سنجی های انجام شده، در جلب بخش عمده ای از مخاطبان  ازجمله قشر تحصیلکرده وبویژه جامعه پزشکی گوی سبقت را از سریال های دیگر برد وامتیاز پر بیننده ترین مجموعه رمضانی را به خود اختصاص داد. در این حال این سریال نسبتآ موفق علی رغم انجام تحقیقات بسیارصورت گرفته عوامل آن، قبل از نگاشتن سناریو و نیز  مداقه طولانی در چگونگی پرداخت به مباحث کلامی (به نقل از ایرج نوذری)  دارای نقاط ضعف بارزی هم بود که از این میان می توان به حرکت نا متوازن و لغزان دوربین به منزله شیطان اشاره کرد که نحوه پرداخت  و بازنمایی صحنه ها، گاهآ روح پلیدی را در اذهان تجلی می کند که بسادگی در جان افراد نفوذ می کند و بیننده نو جوان گاهآ در درک چگونگی انتخاب سوژه از سوی او عاجز مانده  ویا به خطا می رود و از اینگونه  ایرادات وارده که در برخی موارد به موضوع  جالبی برای طراحان جوک وفکاهی مبدل شده ، ایجاد ارتباط شیطان با افراد از طریق تلفن همراه است .در این خصوص شایسته تر می نمود چنانچه سناریست و کارگردان این مجموعه، طروق مناسب و قابل قبول تر دیگری برای ایجاد القائات و وسوسه های شیطانی بکار می گرفت .اگر باید برای ایجاد ارتباطی از این دست رسانه ای بکار گرفته شود، پس می بایست واقعی تر  و ملموس تر رخ نماید ،اگر برای عدم نیاز شیطان به گوشی تلفن همراه تو جیهی وجود داشته باشد یقینآ بر مونیتور گوشی سوژه نیز باید شماره تلفنی درج شود که چنین امری محال و تلاش در ارتباط از این طریق نیز به تبع آن بی پاسخ خواهد ماند!

*از جمله سریال های دیگری که در جذب مخاطبان بسیار موفق ظاهر شد وبه لحاظ درون مایه  واجد قرابت هایی با فیلم های سینمایی کما ودنیا بود می توان به مجموعه میوه ممنوعه به قلم علیرضا کاظمی پور و به کارگردانی تحسین برانگیز حسن فتحی ،کار گردان موفق در ساخت مجموعه های تاریخی اشاره کرد .میوه ممنوعه را شاید به تعبیری باز نمود حکایت شاه لیر در غرب و حکایت پند آموزشیخ صنعان در مشرق زمین دانست.درونمایه محوری قصه این سریال سنجش و محک ایمان انسانهاست.پیام بارز این مجموعه شناخت مرز خلوص وریا و نقش وسوسه های ویرانگر در به یاد دادن توشه عمری زهد وپارسایی برای نیل به یک خواهش اغواگر کور وهستی سوز است ؛البته نه از نوع وسوسه ها یی که هر دم در کمین فرزندان آدم است بلکه، وسوسه ای خناس وبنیان سوز که حتی گاهآ بر دامان زاهدان وپیر طریقان نیز چنگ می اندازد؛وسوسه ای که ایمان پاک زاهد انی چون برسیسای مستجاب الدعوه را پس از 70 سال ریاضت وپارسایی گرفت ودر لحظه ای ثمره یک عمر تهجد وشب زنده داری او را بر باد داد!در این راستا نکته قابل تآمل اینکه اگر چه آدمی در هر دمی در معرض سقوط در گرداب گناه است، ولیکن بنظرمی رسد که دست مایه قرار دادن جسارت آمیز چنین موضوعی بدیع در قالب مجموعه ای30 قسمتی وبه لحاظ امکان وقوع پدیده،نادر ، در جامعه ای که شدیدآ پایبند به اصول اخلاقی و حفظ ارزش های خانواده است و یا دست کم بر این ادعاست  را می توان عبور از خط قرمزها تعبیر کرد واین بیم وجود دارد که نسل نوجوان  سطحی نگر و بیگانه با تاریخ و فاقد ذهنیت و تجربه ای از این دست بویژه بانوان جوان د چار سوء ظن وبد گمانی مفرط نسبت به بزرگسالان ظاهر صلاح شده و چه بسا امنیت روانی این گروه از جامعه را بیش از پیش به مخاطره اندازد وخطر ناکتر واسفناک تر اینکه طرح تمایلات و خواهش های نفسانی نا ثواب و غیر متعارف  از این دست در مجموعه های عوام پسند وحتی خواص بین از این نوع در سال های آتی به امری رایج تبدیل شده ومضمون اصلی و محوری سناریو نویسان  ایرانی گردد!

و اما به غیراز نکات قابل بحث و تآمل بر انگیز در دو سریال فوق الذکر ،سریال های رمضانی امسال واجد ویژگی های بارز دیگری بود که در ذیل اجمالآ به مواردی اشاره می شود:  

*خلق شخصیت های سود جو، ریا کار ،مزور و ضعیف النفس با ظاهری مذهبی و متشرع همچون جلال و یونس فتوحی در سریال میوه ممنوعه ،الیاس و دکتر پژوهان در مجموعه پر بیننده اغماء و کامرانی در سریال یک وجب خاک  در قیاس با سریال های پخش شده در سال های گذشته بسیار چشمگیر و اگرچه در برخی موارد لزوم خلق چنین تیپ های شخصیتی در برخی مجمو عه ها احساس می شود ،ولیکن این نگرانی نیز وجود دارد که مخاطبان نا آگاه وبعضآ جوان، برداشتی سطحی وکلی نموده ویا به بیانی دیگر، چنین ویژگی ها و صفات مزموم و ناپسندی را به عموم و یا بخش قابل توجهی از افراد مذهبی جامعه تعمیم دهند که در این ارتباط به نظر می رسد که مسئولان طرح ونظارت بر تولیدات شبکه های صداو سیما به این مهم عنایت کافی نداشته اند!

*طرح جسورانه و بدیع برخی موضوعات ومسائل چالش برانگیز اجتماعی نیز در سریال های رمضانی امسال از جمله کسب مجوز ازدواج دو دل داده از دادگاه  خانواده و یا حاکم شرع در سریال میوه ممنوعه   در خور توجهی ویژه است بویژه آنکه احتمالآ این نگرانی را نزد والدین ایجاد می کند که طرح اینگونه گریزگاه های به ظاهر شرعی ومنطقی، بدعتی مزموم و فتح باب ومجوزی برای مجاب کردن والدین به پذیرش دلداگی های هوس آلود جوانا ن ساده دل وبی تجربه و پشت پا زدن به ارزش ها و باور های اعتقادی و آئینی است ! اگر چه در مجموعه مذکور تلاش شده است تا این شیفتگی و ابراز عشق و علاقه وجه وصورتی معقول ومنطقی ذاشته باشد تا مخاطبان جوان مبتلا به وضعیت مشابه به ظن خود دچار توهم نشوند وهر رابطه عاشقانه ای را مجاز نشمر ند !

*از رویکرد های دیگری که پیش از این در سال های اخیردرگزینه های لوکیشن ها ی فیلم مورد توجه قرار گرفته، انتخاب کشور های خارجی  واخیرآ کشور های هم جوار با هدف ایجاد فضایی متفاوت و غیر متعارف با فرهنگ بومی ومظاهر ارزشی واسلامی جامعه ایران بوده است ؛صرف نظر ازضرورت های  برخی  قصه ها و  لزوم بازنمایی

 بر خی مقاطع تاریخی در لو کیشن هایی که حال وهوای زمان مورد نظر را هر چه بهتر به مخاطب منتقل می کند - همچون صحنه های انتخاب شده در مجموعه "مدار صفر درجه" - در سریال شکرانه نیز ظاهرآ قصه فیلم، تهیه کننده و کار گردان را ناگزیر به انتخاب کشور فارسی زبان تاجیکستان کرده است.بدیهی است که این سریال به لحاظ صحنه های برداشت شده در آن کشور زیبا و بیگانه برای بسیاری از مخاطبان فارسی زبان در خور توجه واز کشش لازم برخوردار باشد، بویژه آنکه زبان شیرین فارسی تاجیکی نیز برای بینندگان ایرانی در بیشتر شدن این جاذبیت موثر است .با این وجود شکی وجود ندارد که تمایل به طرح سناریو هایی که جریان قصه در دو کشور بوقوع می پیوندد، نه تنها بدلیل ضروت درونی داستان بلکه بهانه و فرصتی است برای جلب مخاطب بیشتر در عرصه یک رقابت نزدیک ودشوار با تولیدات شبکه های تلوبزیونی است وبا توجه به کانال پخش(شبکه5) اینگونه بنظر می رسد که این سریال می باید حتی به رقابت با فیلم ها و برنامه های مهییج وجذاب شبکه های ماهواره ای بر خیزد تا شاید با به تصویر کشیدن فضاهای متفاوت وزیبایی از یک کشور هم جوار و البته بکارگیری هنر پیشگان جذاب و فاقد پوشش اسلامی(البته در حد مجازفاقد نیاز به سانسور) در لحظات سر شار از معنویت وخیر وبرکت، مخاطبان معتاد  شبکه های افسونگر واغفال گر را لختی به سوی خود کشاند و برای ساعتی هر چند کوتاه هم که شده رسیورهای ماهواره خاموش گردد،که البته آمار های منشره از سوی رسانه ملی نشان می دهد که در تحقق چنین هدفی، این سریال کمتر از مجموعه های دیگر موفق بوده است وشاید تنها عاملی که مخاطبانی را برای این سریال رقم زده است همان سستی اوقات پس ازصرف افطار و عادت رایج مهمانان ضیافت رمضان در گذران اوقات در پای جعبه جادویی باشد ونه قصه نخ نما ی آن که پیش از این در فیلم وسریال های بسیاری بدان پرداخته شده است.در واکنش به اینگونه قصه هایی که در لوکیشن های خارج از کشور به تصویر کشیده می شود نیز واکنش های مخالفی از سوی برخی منتقدان و محافل مذهبی در سال های گذشته دیده و شنیده شده است ، ولیکن عده ای از این افراد بر این باورند که دست کم می بایست مسئولان رسانه ملی از پخش اینگونه مجموعه ها در ماه مبار ک رمضان اجتناب نمایند و البته در ارتباط با این رویکرد فزاینده،  این سئوال قابل طرح است که آیا تنها بازیگران فاقد پوشش اسلامی هم وطن، بینندگان را تحریک می کنند و هم نوعان خارجی واجد جذابیت های اغواگر و وسوسه گرنیستند!؟شایسته است که مسئولان امربه این پرسش و مواردی از این دست بروشنی سخن گویند و در صورت لزوم چنانچه در چنین بدعت ورویکرد هایی فتوا هایی صادر شده است به اطلاع مردم برسانند!

* و اما سریال دیگری که بر خلاف انتظار سازندگان آن به توفیق چندانی دست نیازید و رتبه سوم ارزیابی بینندگان را به خود اختصاص داد مجموعه  "یک وجب خاک" بود، با مضمونی  طنزآمیز،و به سبک وسیاق سریال هایی که در سال های اخیر ازشبکه 3 تلویزیون پخش گردید(مجموعه زیر زمین) و از آنجا که داستان مجموعه با هدف فراهم کردن اوقاتی خوش برای روزه داران در قالب سریال طنز نگاشته شده بود، چندان به خطوط قرمزها نزدیک نشده بود؛ البته به استثنای ساده لوح نشان دادن فردی خیر و خلق چهره ای  شیاد  و مزور در ظاهری مقدس مآب(کامرانی،فردی مومن نما که برای انتقام از افشاری و خوشآمد مردم و موجه جلوه دادن فعالیت های ناپاک ،فرصت طلیانه و زیاده خواهانه اش به هر اقدامی دست می زند)که قبلآ به آن اشاره ای شد ویا بدلیل ماهیت طنز گونه داستان بسان مجموعه های دیگر از سوی منتقدین وتحلیل گران رسانه ها چندان بدان پرداخته نشد. اگر چه بنظر راقم این سطور تهیه وساخت اینگونه مجموعه های طنز تکراری وکلیشه ای که اغلب عاری از پیامی تآثیر گذار برای مخاطبان است نادیده انگاشتن شعور مخاطبان ویا دست کم پائین انگاشتن توقع آنان است و لذا شایسته است که این مهم از سوی صاحب نظران امر و تحلیل گران اجتماعی بطور اساسی مورد مداقه وبررسی قرار گیرد!

*در یک ارزیابی کلی و به عنوان حسن ختام این مقال باید خاطر نشان کرد که در سریال هایی که به سفارش شبکه های مختلف تلویزیونی برای پخش در ماه مبارک رمضان تولید می شود و سهم قابل توجهی از اوقات فراغت مخاطبان را به خود اختصاص می دهد(اوقاتی که در گذشته به راز ونیاز وعبادت در مساجد ومحافل مذهبی صرف می شد)شایسته وضروری می نماید که مسئولان امر به درون مایه و مضمون قصه مجموعه ها توجه و حساسیت بیشترمصروف داشته و حداکثر اهتمام خویش را برای انتقال معارف دینی و ارزش های اخلاقی در اثنای داستا ن مجموعه های رمضانی بکار بندند تا ضمن پر کردن اوقات فراغت مخاطبان با توجه به 30 قسمتی بودن مجموعه ها(که  بی شک موجب آسیب زایی به محتواست)بینندگان در لا بلای  صحنه های فیلم به دانش واطلاعات معرفتی و دینی شان نیز افزوده گردد وبه عبارت دیگر متناسب هدف گذاری شبکه ها، بینندگان پیام آموزشی در خوری را دریافت کنند تا به رسالت آموزشی رسانه نیز جامه عمل پوشانده شود ؛اگرچه در سال های اخیر این مهم مورد عنایت بیشتر تولید کنندگان اینگونه آثار پر مخاطب قرار گرفته است.نکته قابل توصیه دیگر به دست اندر کاران امر اینکه اگر قصه فیلم بر آن است که خیانت و خبائث ریاکاران وظاهر سازان را آشکار کند نباید سناریو بگونه ای پیش رود که شخصیت ها وعناصر نا مطلوب و منفی داستان ،همواره پیروز صحنه ها در ظاهری اسلامی به تصویر درآیند و در نهایت اینکه سریال های رمضانی امسال وبویژه دو سال اخیر و باز تاب ها وبرداشت های متفاوت از آنها ضرورت بازنگری در قصه ها ی اینگونه سریال های بحث بر انگیز وبکارگیری مشاوران خبره مذهبی و روانشناس را بمنظور مطابقت دادن مضامین داستان با  آموزه های قرآنی ،تعالیم دینی ،واقعیت ها وانگاره های قابل فهم مخاطبان ،بویژه نوجوانان جامعه را یادآوری می کند./mfatorehchi.blogfa.com

 

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
ترویج خرافه گویی در سریال اغما ...  
 

اغما به عنوان يك سريال ديني ملغمه اي از اعتقادات ديني هاليوودي و اسلام است. بازنمايي اغما از شيطان درست مشابه سريالهاي هالوودي است. حضور شيطان در كالبد انساني ، اراده شيطان فوق اراده انسان، رقيب دانستن آن براي خدا و توانايي دخل و تصرف در طبيعت همه از عناصر سينماي هالييودي است.

با اينكه اين امر قابل قبول است كه در متون ديني ما شيطان در قالب چهره انساني قابل رويت است . اما واقعا اين امر با زندگي روزمره مردم چه اندازه گره خورده است. آيا پرداختن به شيطانهاي انسي مهم تر نيست. از طرفي شيطان انسان را تنها وسوسه مي كند . و اراده شیطان در مقابل اراده انسان و اراده الهي ناچيز است. اما سريال اغما انسان را موجودي نشان مي دهد كه بدون داشتن اراده اي در خواستن يا نخواستن شيطان بنده شيطان مي شود و شيطان نيز به راحتي مي تواند در عالم خاكي كه همه چيز تحت فرمانروايي الهي است دخل و تصرف وارد كند . كسي را بكشد و ديگري را زنده كند.

وسوسه شيطان در اين سريال تبديل به يك قدرت و اراده فرا انساني شده است و خطري براي نيرو و اراده الهي مي باشد.

سوال پاياني اين است كه ميخكوب كردن مخاطب پاي اين جعبه جادويي ارزش ترويج خرافه گويي به تقليد سينماي هاليوودي را دارد؟
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
باز نمایی شیطان در اغما ...  
 

به نام خدا

   در سريال هاي ماه مبارك رمضان به شيطان و نقش او در زندگي انسان ها توجه ويژه اي مي شود.در سريال اغماء اين حضور به شكل عيني و در قالب يك كاراكتر است به گونه اي كه سريال نظر گاه روايت خود را به شخصيت شيطان سپرده تا از اين منظر ساختاري تازه براي روايت داستان به وجود آورد .

    طبق آيات و روايات براي هر فرد دو شيطان وجود دارد:شيطان جني و شيطان انسان لذا طبيعتا مي تواند به اشكال مختلف تجسم و تجسد يابد.اما دريك اثر هنري وقتي نمي توان به يك واقعيت پنهان و انتزاعي بپردازيم ناچاريم از زبان رمز و استعاره استفاده كنيم و به طور سمبليك و نمادين به موضوع بپردازيم و امر ماورايي را محسوس و ملموس سازيم.در اين سريال ما فرآيند تبديل كردن مفهوم انتزاعي شيطان را به مفهومي انضمامي مي بينيم.

  در اين سريال مي بينيم كه شيطان موجودي فرا زماني و فرا مكاني است در نقش يك دوست براي دكتر ظاهر مي شود به گونه اي كه ابتدا به نظر مي رسد اين سريال مي خواهد چهره ي يك انسان مومن و مقيد را به تصوير بكشد ولي به تدريج وارون مي شود .شيطان اين طور نيست كه خود را در چهره ي زشت به انسان بنماياند بلكه در چهره اي موجه و فرشته گون ظاهر مي شود تا بتواند او را فريب دهد.در اغماء شيطان با استفاده رابطه ي دوستي الياس و دكتر و شفاي الياس و آگاهي دادن از غيب اعتماد دكتر را جلب نموده و وسوسه ي خود را به چهره ي حق در آورده و در نظر دكتر زينت مي دهد.

  در اغماء ما شاهد اين هستيم كه شيطان بر فرد سيطره ي تكويني ندارد و تا انسان بستر سازي نكند و مطابق آيه ي ۱۰۰ سوره ي نحل با ميل و اراده ي خود رهبري شيطان را نپذيرد شيطان بر او سلطه اي نخواهد داشت چنانچه دكتر پژوهان در مرحله ي اول در جريان مرگ همسرش در عدالت خدا شك كرد و درصددش رفع اين شك هم برنيامد و از سر صدق هم توبه نكرد و در مرحله ي بعد به سبب غرور به مقام علمي خود و عجب (تو برگزيده شدي )اين بستر را براي شيطان فراهم كرد.لازم به ذكر است اين بستر سازي صرفا فردي نيست و گاهي جامعه است كه اين بستر را فراهم مي كند مثلا در مورد رز اين گروه دوستان و خانواده است كه زمينه ي گمراهي را فراهم ميكند .در مورد ديگر پدر رز در مقابل اعتراض همسرش كه چرا رشوه مي دهد با توجيه اينكه ديگران هم انجام ميدهند چرا من انجام ندهم پاسخ مي دهد.

  شيطان در اغماء براي گمراهي دكتر سيري را طي مي كند ابتدا از طريق افكار (رساله ها براي عوام الناس است.)و بعد از طريق اخلاق(بد خلقي دكتر نسبت به همكارانش و دخترش)و در نهايت افعال (روزه نگير و يا اينكه براي خدا چه فرقي مي كنه نماز ۴ ركعتي با ۳ ركعتي)اين سير را به پايان مي رساند.

  در قسمتي از سريال ديديم که الیاس خطاب به دكتر گفت:من تو را وادار نكردم فقط تو را دعوت كردم.از اين مي فهميم كه عامل اصلي گمراهي شيطان (الياس)نيست بلكه اين نفس دكتر است كه شيطان صرفا آن را ترغيب مي كند.

  الياس در اين سريال به اشكال مختلف ظاهر مي شود و به به سراغ آدم هاي مختلف مي رود و اين مي تواند بيانگر اين باشد كه شيطان جاي دوري نيست .در ميان مردم و در متن جامعه است.همچنين در اين سريال الياس از تلفن همراه استفاده مي كند كه اين مي تواند نماد ارتباط باشد و اينكه مي تواند به شبكه هاي ارتباطي نفوذ كند.

  این سریال با نگاهی جدید به شیطان و نقش او در زندگی ما آدمها می پردازد.مطابق با شرايط امروزي جامعه ي ما .من سعي كردم  بازنمايي هايي كه از شيطان در اين سريال وجود داشت بيان كنم .فكر مي كنم اين بازنمايي ها از نوع برساختگرايانه باشند چرا كه اين فرهنگ و به طور جزء دين ماست كه اين بازنمايي ها را به صورت جهتمندانه شكل مي دهندwww.rasesheno.blogfa.com

 

/

شنبه بیست و ششم آبان 1386
رسانه دینی، رسانه غیر دینی ...  

رسانه دینی، رسانه غیر دینی

 

 

تمامی رسانه های موجود در یک جامعه اسلامی ، رسانه دینی نیستند. رسانه دینی علاوه بر رعایت هنجارهای حاکم بر جامعه اسلامی و عمل به کارکردهای تعریف شده برای تمامی رسانه ها ، خود را در مقابل خداوند مسوول و رساندن پیامهای او را وظیفه اصلی خود می داند.

 

باید میان رسانه دینی و رسانه ای که در جامعه اسلامی حضور دارد ، تفکیک قائل شد. رسانه ای که هنجارها ، قوانین و مناسبت های یک جامعه اسلامی را رعایت می کند ، رسانه ای مجاز برای این جامعه شناخته می شود هرچند اسلامی و دینی نباشد. ضمن این که هیچ دلیلی وجود ندارد که تمام رسانه های یک جامعه اسلامی ، رسانه های دینی و اسلامی نیز باشند.

به طور مثال ، یک نشریه طراحی دکوراسیون داخلی را نمی توان نشریه دینی خواند ، هرچند این نشریه موظف است به دلیل انتشار در جامعه اسلامی فرهنگ دینی را نیز رعایت کند یا یک نشریه آشپزی را نمی توان دینی به حساب آورد ، هرچند این نشریه نیز ، به دلیل انتشار در یک جامعه اسلامی نباید گوشت خوک را تبلیغ کند.

رسانه های اسلامی ، علاوه بر کارکردهای عمومی که تمامی رسانه ها دارند ، از کارکردهای ویژه ای نیز برخوردارند. در جامعه اسلامی ، رسانه می تواند بهترین ابزار برای امر به معروف و نهی از منکر باشد. با استفاده از قابلیت های خود می تواند معروف را بسازد، به تصویر بکشد، معروف کند و حتی امر به آن را نیز انجام دهد. یعنی هر دو نقش ساخته شدن و مشهور شدن و همچنین نقش اعمال کنترل غیررسمی را در کنار هم ایفا کند.

 با این نگاه ، فعالیت در رسانه جامعه اسلامی واجب کفایی محسوب می شود.

 

رسانه دینی رسانه ای که به طور مشخص و تخصصی به مسائل دینی می پردازد خودش را در مقابل خداوند مسوول می داند، نه در مقابل آگهی دهندگان ، مشتریان یا دولت.چنین رسانه ای حتی برای جذب مخاطب هم در جهت رضایت خداوند عمل می کند، بنابراین مهمترین ویژگی یک رسانه دینی این است که گردانندگان این رسانه بالذات خودشان را در مقابل خداوند مسوول می بینند و رساندن پیامهای او را به عنوان یک پیامبر و پیام آور وظیفه خود می دانند. رسانه دینی بر مبنای اقتصاد بازار آزاد یا رسانه تجاری عمل نمی کند.

 

رسانه اسلامی در آگاهی بخشی و علم آموزی باید تمامی ضوابط دینی و اخلاقی بین معلم و متعلم را رعایت کند. به این ترتیب ، در چنین رسانه ای باید علاوه بر برخورداری از آموزش برخی مسائل ، به مواردی که در جامعه اسلامی به آموزش آنها تاکید شده است ، مانند دانستن احکام شرعی مورد نیاز نیز بیش از پیش پرداخته شود.

با توجه به مباحث ارائه شده ، می توان گفت رسانه های اسلامی در مقایسه با دیگر رسانه ها، کارکردهای مشابه با مبنایی متفاوت دارند. به این معنا که در رسانه های اسلامی مبنای تمامی کارکردها دینی است.

اگر دین را به معنای راه و رسم زندگی بدانیم ، هیچ امری خارج از دین معنا ندارد ، در این معنای اعم ، اگر علوم اسلامی را به معنای تمامی علوم موردنیاز جامعه اسلامی بدانیم ، آن گاه نشریه طراحی داخلی ، استخوان شناسی ، گل و گیاه و غیره را نیز می توانیم در معنای عام علوم دینی جای دهیم و بگوییم که در یک کشور اسلامی ، تمام اهداف و برنامه ها باید حول محور دین ، به معنای عام آن ، شکل بگیرد. از طرفی ، دین معنای خاصی نیز دارد. مانند مناسک ، احکام ، معارف و اخلاق دینی ، در این بخش هم رسانه می تواند با تحقیقات ، اولویت بندی ها و سیاست گذاری های مناسب ، پاسخگوی نیازها و سلایق مختلف مخاطبان خود باشد. مثلا اگر در جامعه ای تقاضای آشنایی عمیق تر با معارف دینی وجود داشته باشد ، رسانه هم باید به آن بپردازد، چه در قالب یک شبکه اختصاصی دینی ، چه در قالب برنامه های متفاوت در شبکه های عمومی.

تفاوت اصلی رسانه دینی با دیگر رسانه ها، در این است که رسانه دینی در اساس ، با هدفگذاری و هنجاری های حاکم بر رسانه تعریف می شود. رسانه دینی رسانه ای که به طور مشخص و تخصصی به مسائل دینی می پردازد خودش را در مقابل خداوند مسوول می داند، نه در مقابل آگهی دهندگان ، مشتریان یا دولت.

چنین رسانه ای حتی برای جذب مخاطب هم در جهت رضایت خداوند عمل می کند، بنابراین مهمترین ویژگی یک رسانه دینی این است که گردانندگان این رسانه بالذات خودشان را در مقابل خداوند مسوول می بینند و رساندن پیامهای او را به عنوان یک پیامبر و پیام آور وظیفه خود می دانند. رسانه دینی بر مبنای اقتصاد بازار آزاد یا رسانه تجاری عمل نمی کند. در فرهنگ دینی همان طور که کار تجاری در مسجد معنا ندارد ، رسانه را هم نمی توان به حوزه رقابت های تجاری وارد کرد. رسانه دینی باید با وقف و حمایت های مالی مومنان اداره شود.شکل دادن به روابط میان مومنان وظیفه اصلی رسانه دینی است و مطمئنا عمده مخاطبان یک رسانه دینی ، مومنان به آن دین هستند و کارکردهای این رسانه هم باید در راستای نیازهای این افراد شکل بگیرد.

وظیفه رسانه دینی ، دیندار کردن افراد بی دین نیست ؛ بلکه وظیفه اصلی اش تامین برنامه های آموزشی ، تفریحی ، اطلاع رسانی و بسیج اجتماعی برای مومنان است.

رسانه دینی وظیفه ترویج دین و استحکام و تثبیت عقیده مومنان را به عهده دارد و مطالعات نشان داده رسانه هایی که برای تبلیغ به میدان رسانه ای وارد شده اند ، ضریب موفقیت پایینی داشته اند زیرا مخاطبان معمولا آن چیزی را انتخاب می کنند که دوست دارند. دعوت و تبلیغی که به تغییر دین بینجامد کار مبلغان رودررویی است که وارد زندگی افراد می شود نه رسانه ها.توانایی مدیریت ، شناخت رسانه و اقتضاهای آن و همچنین شناخت کافی از دین ، سه عنصر لازم برای مدیریت درست و موفق یک رسانه دینی است.

رسانه های دینی مانند رادیو معارف ، نشریات مختلف مذهبی و غیره درکشور وجود دارد. هر چند در این میان شبکه قرآن سیما نتوانسته است به دلایل مختلف به شبکه ای مطلوب ، در حوزه رسانه های تصویری تبدیل شود اما به طور کلی می توان گفت رادیو و تلویزیون کشور ما به دلیل التزام به اصول شرعی و هدفگذاری های مبتنی بر عقاید دینی پاکترین ، دینی ترین و سالمترین رسانه های عمومی جهان است ؛ هر چند تا رسیدن به شبکه های دینی مطلوب فاصله قابل توجهی دارد.

دکتر حسام الدین آشنا

منبع: جام جم

 
شنبه بیست و ششم آبان 1386
shahrvandemroz.blogfa ...  
تصوير شيطان در تلويزيون و سينماي ايران - مهرزاد دانش

پخش سريال اغما در ماه رمضان امسال و درونمايه آن كه اختصاص به موضوع شيطان داشت بار ديگر بحث‌هاي ماورايي و چگونگي انعكاس آن در مديوم تلويزيون (يا سينما) را پيش كشيد و فقر شديد اينگونه مضامين را در ساحت هنرهاي تصويري مدرن ما به ياد آورد. از همين عنصر شيطان مثال مي‌آوريم كه سابقه‌اش در سينما و تلويزيون ما نهايتا به يكي دو فيلم (مثل ايوب پيامبر و ابراهيم خليل‌الله) و يكي دو سريال (مثل او يك فرشته بود و همين اغما) محدود مي‌شود. در آن دو فيلم، به دليل موضوع تاريخي – مذهبي‌شان كه از قرآن برگرفته شده بود شخصيت شيطان بيشتر شمايلي تمثيلي داشت كه در مواجهه با انبيا ظاهر مي‌شد و بيش از آن كه كاركرد وسوسه‌گرانه‌اش نمود يابد، رجزخواني‌اش در منحرف ساختن انسان از ناموس الهي و قد علم كردنش در برابر اراده خداوند جلوه داشت اما آن دو سريال، به دليل خوانش ملموس‌تري كه از مواجهه شيطان – انسان به عمل آورده‌اند، قابليت جذب و تامل‌پذيري بيشتري را فراهم ساختند. با اين حال به دليل پيچيدگي و ابهام‌آلودگي ابعاد شخصيت شيطان در متون ديني ما از يك طرف و محدوديت‌هايي كه در ميزان نمايشي كردن اين ابعاد در مسيري دراماتيك و داستاني اعمال مي‌شود از طرف ديگر، سينما و تلويزيون در ايران جسارت اندكي را در نزديك شدن به مفهوم شيطان (و بسياري از عناصر ماورايي ديگر نظير جن، فرشته، جادو و...) مرتكب شده‌اند و ساحت متافيزيك را بيشتر در وجوه رحماني خدا در تحقق معجزه و كرامت به تصوير كشيده‌اند تا در ابعاد ديگر.

اما شيطان از ديدگاه اسلام واجد چه ماهيت و كاركردي است؟ مفسران لغوي معناي شيطان را برگرفته از شاط (به معني سوختن در آتش) و يا شطن (سركشي كردن) دانسته‌اند و از اين رو واژه شيطان براي هر پديده پليدي به كار مي‌رود. از همين رو برخي صاحب‌نظران كاربرد لغوي شيطان را منحصر به شخصيت «ابليس» ندانسته‌اند. مثلا شيخ محمد عبده در تفسير المنار در خصوص احاديثي از قبيل (از قسمت شكسته ظرف و دستگيره آن آب نخوريد،‌ زيرا شيطان روي آنها مي‌نشيند. علي «ع»)، شيطان را به معناي ميكروب و باكتري مي‌گيرد و يا برخي در تفسير آيه 275 سوره بقره جنون را شيطان نسبت مي‌دهد تعبيرشان از شيطان، اختلالات رواني است و نه ذات ابليس. اما بيشترين و اصلي‌ترين مفهوم از اين واژه همان ابليس و كارگزاران اوست. ابليس (كه به معناي نااميد، سرگشته و شرير است) لقب جني به نام حارث (و يا عزازيل) است به واسطه علم و عبادتش به بهشت و جماعت فرشتگان راه پيدا كرد اما پس از خلقت آدم و فرمان خدا به سجده در مقابل او به دليل تكبر از دستور خداوند سرپيچي كرد و از بهشت رانده شد و از آن پس به گمراه ساختن آدم و نسل او مبادرت ورزيد. بنابراين شيطان در اصل از جنس جن است كه از آتش آفريده شده و مثل هر جن ديگري ماهيت مادي لطيفي دارد و به تعبير ملاصدرا آن سان كه در حالت عادي در حال انبساط است و قابل ديدن نيست و اگر منقبض شود مي‌توان مشاهده و حتي لمسش كرد. برخي ويژگي‌هايي كه شيطان دارد و قابل طرح در بررسي سريال‌هاي تلويزيوني ياد شده است به شرح زير است:

شيطان داراي دو صورت است يكي بعد حقيقي كه تنها اوليا الله مي‌توانند آن را درك كنند و ديگري صورت تمثل يافته كه اشكال گوناگوني مانند حيوانات و يا انسان و يا حتي موجودي عجيب (مثل قورباغه‌اي كه خرطوم درازي دارد و آن را داخل شكمش فرو كرده است) درمي‌آيد. در دو سريال او يك فرشته بود و اغما نيز چنين بود و حقيقت شيطان در قالب انسان متجلي مي‌شد. تنها اين امر در سريال اول هم جنس مرد را شامل مي‌شد (مرد وكيل) و هم جنس زن را (فرشته)، اما در اغما هر 4 صورت شيطان (الياس، فرزاد، بيژن و پيرمرد زشت روي) مذكر بود. در روايات ديني جنسيت خاصي براي شيطان ذكر نشده است اما چون او از جنيان است (و جن‌ها هم مذكر و مونث دارند) و لحن روايات نيز با توجه به چيرگي شمايل مذكر به مونث در ادبيات عرب، تلويحا بر مذكر بودنش دلالت دارند، باورها عمدتا به مرد بودن او گرايش دارد اما تمثل شيطان به گونه‌اي نيست كه محدوديت‌هاي فيزيكي مانع از بروز او در چند مكان در زماني واحد ولو به اشكال مختلف كردند. اين ويژگي در سريال اغما ناديده گرفته شده بود و مثلا شيطان در قالب فرزاد، زماني كه مي‌ديد دكتر پژوهان به سمت خانه باغ مي‌رود فورا رز را ترك مي‌كرد تا خود را در قالب الياس زودتر از دكتر به خانه باغ برساند! برعكس در او يك فرشته بود تا حدي اين مساله مورد توجه بود و فرشته و وكيل همزمان به ماموريت‌شان مشغول بودند. البته شيطان، شخصي واحد نيست و طبق آيه 50 سوره كهف، ابليس داراي ذريه است كه برخي از ذريه به فرزندان و برخي به كارگزاران تعبير كرده‌اند و حتي نام‌هاي آنها را (نظير زوال، قفندر، رها، متكون، مذهب، ولهان، ثبر، زلنبور و...) را ذكر كرده‌اند كه هر يك ماموريتي دارد؛ يكي مانع از بيداري انسان‌ها براي نماز شب مي‌شود، ديگري مامور ايجاد وسواس است، آن يكي به زنا ترغيب مي‌كند و كس ديگر به دروغگويي و... اين ويژگي در سريال او يك فرشته بود وجود ندارد اما مي‌توانست در اغما با توجه به موقعيت برتر مرد زشت روي نسبت به الياس، فرزاد و بيژن تداعي شود كه استفاده به جايي از آن به عمل نيامد.

در معارف اسلامي از دو نوع شيطان نام برده شده است: شيطان جني و شيطان انساني (مثل آيه 112 انعام يا آيه آخر سوره ناس) شيطان جني از باطن و با ايجاد افكار فاسد آدمي را وسوسه مي‌كند و شيطان انسي به صورت ظاهري و بيروني. آنچه در اين دو سريال مي‌بينيم، بيشتر تداعي‌بخش شيطان جني است كه به صورت انسان تمثل يافته است اما در هر حال غالب وسوسه‌هاي شناخته شده به همان وسوسه‌هاي ذهني و دروني برمي‌گردد، منتها چون اين فرآيند چنان قابليت نمايشي شدن و درام‌پردازي را ندارد شكل شيطان انساني براي هنرمندان صورت‌پرداز، جذاب‌تر به نظر مي‌آيد و شايد به دليل همين نوع جذابيت‌ها باشد كه براي شيطان قدرت و اراده‌اي بيش از حد و حدودش در معارف اسلامي متصور شده‌اند. طبق آنچه مرحوم مطهري در كتاب عدل الهي مي‌گويد قلمرو شيطان در وجود بشر محدود است به نفوذ در انديشه و نه تن يا بدن و اين نيز صرفا در حد وسوسه كردن و جلوه‌گري است اما اينكه به شكل يك قدرت قاهره بتواند بر وجود بشر تسلط يابد و بر كار بد اجبارش كند از حوزه قدرت او خارج است. اين همان مطلبي است كه در آيه 22 سوره ابراهيم نيز آمده است و شيطان را تنها يك دعوت‌كننده مي‌انگارد كه فارغ از سلطه و اجبار است. اين مفهوم در هر دو سريال ناديده گرفته شده است. از اين حيث به برخي ابعاد شيطان در آيين‌هاي مبتني بر ثنويت و يا نزديك به آن (مثل زرتشتي يا مسيحيت) نزديك شده است. در او يك فرشته بود كار به آنجا مي‌رسد كه شيطان دست طفلي خردسال را مي‌گيرد و به وسط خيابان مي‌برد تا در تصادف با اتومبيل بميرد و در اغما نيز شيطان كنار دست انسان در اتومبيل مي‌نشيند و مسير منتهي به يك تصادف را كروكي‌وار برايش ترسيم مي‌كند و يا از زبان يك بيمار بيهوش طرز عمل جراحي و تشخيص بيماري را براي دكتر شرح مي‌دهد! اما آنچه در اغما از همه بارزتر است پيشگويي‌هاي شيطان است كه مبتني بر هيچ حقيقت ديني نيست. خداوند طبق آيه‌هاي 27 – 26 سوره جن، علم غيب را در اختيار هيچ‌كس ننهاده مگر در اختيار برخي اوليائش از پيامبران و طبعا شيطان جزو  اين اوليا نيست! اگرچه در قسمت پاياني اغما نفي پيش‌بيني شيطان به شكلي كه كاملا مشخص بود تحميلي از فرامتن كار است رقم خورده بود. اما متن اصلي آكنده از اين جادو جنبل‌بازي‌ها بود كه صرفا جذابيت داستاني داشت و نه استناد ديني، كار اصلي شيطان جلوه دادن بد در قالب خوب است (آيه 63 سوره نحل: فزين لهم الشيطان اعمالهم) و البته اين مهم در هر دو سريال مورد تاكيد قرار گرفته بود. فرشته در او يك فرشته بود ابتدا با ظاهري معصوم وارد زندگي قرباني‌اش مي‌شود و الياس در اغما نيز در قالب مردي عابد و عارف اغواگري مي‌كند. با اين حال رهايي انسان از شيطان در هر دو سريال با حضور انساني روحاني ميسر مي‌شود كه در سريال اول يك معمم است و در سريال دوم يك عارف روستايي. در او يك فرشته بود حضور مرد روحاني ابعاد نمايشي‌تري داشت و با تمهيداتي مثل گرداندن تسبيح و يا گفتن ذكر و خواندن نماز و قرائت قرآن، شيطان معذب مي‌شد اما در اغما اين رويارويي در حد يك مواجهه توام با جدل گفتاري است اگرچه قالب قرآن و اذكار در اين سريال‌ها تا حدي يادآور كاربرد شمايل صليب و اوراد كتاب مقدس در برابر موجوديت اهريمني در فرهنگ مسيحيت است. اما اين نجات‌بخشي شخصيت اصلي داستان از شر شيطان، در يك او يك فرشته بود منتهي به يك پايان خوش مطلق نمي‌شود و وفق آيه 62 سوره اسراء كه شيطان تا قيام قيامت به اغواگري مشغول است و تسليم نمي‌شود ابليس نيز در قسمت پاياني آن سر راه ديگران كمين مي‌كند ولي در قسمت پاياني در اغما اوضاع خوش‌آيند‌تر از آن به نظر مي‌رسد كه تهديدات شيطان جدي انگاشته شوند.

شنبه بیست و ششم آبان 1386
سایه شیطان در صدا و سیما ...  
 

سریال های ماه رمضان حکایتی طولانی ندارد. عمر مفید شادی ها و سرگرمی های رمضان در تلویزیون ایران به دشواری بیش از دو دهه است. شاید از سال 1376 که شبکه تهران، تابوی رمضان غمگین را با برنامه جشن رمضان شکست؛ دست اندرکاران این رسانه دولتی به فکر تغییر نگرشهای پیشین خود افتادند.

دیری نپایید که فیلم های سینمایی طنز و اکشن چاشنی برنامه های تلویزیون در ماه رمضان شد تا این روند در سال 1379 تبدیل به سریال سازی شود و در سال 1384 سیر صعودی کمی و کیفی خود را ادامه دهد.

آنچه که سالهای اخیر ذهن مخاطبان را مشغول کرده است حضور پر رنگ مضامین مذهبی و دینی در قالب های متفاوت است. سریال های متنوعی که پی در پی پس از افطار در شبکه های تلویزیونی نقل سفره های افطاری شده است تا کنون به خوبی توانسته رسالت سرگرم کردن مخاطبان را به انجام برساند. فارغ از جنبه های مثبت این برنامه ها؛ لایه ای پنهان وجود دارد که تا کنون به آن توجه زیادی نشده است.

 

 

نفس ِ برنامه سازی با مضامین مذهبی پسندیده است، اما به چه قیمتی؟

یکی از مبانی نانوشته عالم سینما و تلویزیون که این روزها به صورت اصلی انکار ناپذیر در آمده است، آزادی و استقلال نویسنده و کارگردان در ساخت مجموعه های سینمایی و تلویزیونی است.

اگر نخواهیم دائی جان ناپلئونی به دنیا نگاه کنیم متوجه این موضوع می شویم که در غرب اگر فیلمساز یا نویسنده ای سراغ مفاهیم مذهبی می رود، بیش از آنکه سفارشی هدایت شده باشد؛ بر حسب علاقه شخصی است. کارگردان با نگاهی شخصی به مفاهیم مذهبی می نگرد و البته در مواردی که لازم بداند از مشورت های کارشناسان مذهبی بهره می برد. اگر سینمای دنیا را بررسی کنیم به مکاتب زیادی برخورد می کنیم.

یکی از آنها سینمای مکتب زاگرب است که خواستگاه آن لهستان بود و آن را مذهبی ترین مکتب سینمایی و حتی پاره ای از کارشناسان؛ "مکتب دینی سینما" خوانده اند. پیشگامان این مکتب صراحتا عامل موفقیت خود را غیر سفارشی بودن سینمای دینی می دانند و اعتقاد داشتند که آثار سفارشی واتیکان فقط دست و پای فیلمساز را می بندد. از دیگر سو تلقی افراد مختلف جامعه از دین و دین مداری باعث شد تا طرفداران مکتب زاگرب به سرعت به سمت آن بروند، چرا که از مفاهیم ومضامین تکراری هدایت شده توسط کلیساها خسته  شده بودند. درصدا و سیمای ایران روند ساخت یک مجموعه مذهبی معمولا به دو گونه کلی است.

اول آنکه خود سازمان صدا و سیما به کارگردان یا نویسنده سفارش تهیه می دهد ؛ که در این صورت با تسلط کامل، محورها و جهت دهی لازم را انجام می دهد و تا آنجا پیش می رود که کارشناسان مذهبی خود را در تمام مراحل تولید یک اثر، ناظرِ عوامل می کند. خود بنده با توجه به همکاری 3 ساله با این سازمان و تجربیات  مختصر برنامه سازی رادیویی و نیز لمس فضای کارهای تلویزیونی با این واقعیت مواجه شدم که در چنین پروژه هایی استقلال هنری و اجتماعی نویسنده و کارگردان به شدت تحت تاثیر قرار می گیرد.

دومین حالت از این روند؛ ارائه فیلمنامه از سوی کارگردان یا نویسنده است، هرچند این حالت می توانست مثبت باشد اما عملاً به خاطر نظارت های شدید؛ رغبت عمومی بر همسو شدن با سیاست ها و جهت دهی های سازمان صدا و سیما است تا حداقل نویسنده از تصویب اثر خود مطمئن شود.

سریال های ماه رمضان؛ امسال هم با انبوهی از توصیه نامه ها و آیین نامه های داخلی سازمان صدا و سیما تولید شد. اگر با دقت به محتوی سریالهای ماه رمضان در چند سال اخیر بنگریم وجود سایه شیطان را در بیشتر این آثار می بینیم. این تکرار محتوی تا آنجا که نخ نما نشود و اهمیت واقعی خود را از دست ندهد خوب است. بهتر بود با توانایی های فیلمسازان کشور و با کمی آزادی عمل بیشتر، مفاهیم وآموزه های جدید تری از دین به نمایش گذاشته می شد.

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
خبرگزاری مهر18/7/86 ...  
در "اغماء" شاهد شیطانی دیگر هستیم که به اصطلاح دست شیطان اصلی را از پشت می‌بندد، اما باید توجه داشت که القاء تلقی جسمانی و انسانی برای شیطان می‌تواند منشاء آسیب‌های فرهنگی دینی در جامعه شود.

جوانان نسل قدیم به یاد دارند که در روزگاری نه چندان دور ماه رمضان طعم و رنگی خاص در رسانه ملی داشت. در دهه شصت در ماه رمضان حتی پخش فیلم ها و سریال های خارجی (به خاطر وجود بازیگران زن خارجی) از تلویزیون متوقف و پخش محدود موسیقی محدودتر می شد. تلویزیون سعی می کرد در ماه رمضان کمتر مزاحم عبادت و طاعات مردم شود، گویی انگار تلویزیون هم روزه دار بود.

اما از آغاز دهه هفتاد و با فراگیر شدن رسانه تلویزیون در کشور که با تولد زنجیره ای شبکه های تلویزیونی همراه شد رویکرد صدا و سیما "جلب حداکثری مخاطب" شد و تلویزیون با همه شبکه هایش با همه قوا به میدان آمد تا مردم اسیر ویدئو و ماهواره نشوند.

شیطان در قالب فرزاد در مجموعه تلویزیونی "اغماء"

نکته قابل توجه این بود که عطش حضور و جلب مخاطب حتی ماه مبارک رمضان را ـ با همه خاص بودنش ـ دربر گرفت و از میانه های دهه هفتاد بود که سریال های به اصطلاح "مناسبتی" برای ماه رمضان هم روی آنتن رفت و حتی به مرور، سیاست "میخکوب کردن سر سفره افطار" با پخش مسلسل وار سریال های مناسبتی از شبکه های مختلف چنان با جدیت در دستور کار قرار گرفت که در سال های اخیر حتی اعتراض برخی متدینین را هم برانگیخت و آنها سریال های تلویزیون را دلیل کم رونقی مساجد توصیف کردند.

با نگاهی گذرا به سریال‌های مذهبی که سال‌های اخیر از سیما پخش شده می‌توان نتیجه گرفت سریال‌های مذهبی تلویزیون ابتدا رویکردی مستقیم داشت: اقتباس از کتاب‌های شهید مطهری، داستان‌هایی در نکوهش ثروت‌اندوزی و لزوم توجه به فقرا با چاشنی همیشگی و ایرانی‌پسند خواستگاری و ازدواج خوراک مناسبتی‌سازان و نویسندگان سریال‌ها بود

با نگاهی گذرا به سریال های مذهبی که طی سال های اخیر از سیما پخش شده، می توان این نتیجه را گرفت که سریال های مذهبی تلویزیون در ابتدا رویکردی مستقیم داشت: اقتباس از کتاب های شهید مطهری، داستان هایی در نکوهش ثروت اندوزی و لزوم توجه به فقرا با چاشنی همیشگی و ایرانی‌پسند (!) "خواستگاری و ازدواج" خوراک مناسبتی‌سازان و نویسندگان این سریال ها بود.

اما از دو سال قبل به نظر می رسد مدیران صدا و سیما تصمیم گرفته اند با احتیاط از رویکرد مستقیم و روش های ساده برای ساخت سریال های مذهبی عبور و از روش ها و شیوه های غیرمستقیم تر، عمیق تر و پیچیده تر برای انتقال پیام های مذهبی استفاده کنند، ساخت سریال "او یک فرشته بود" آغازی بر این روند بود.

برای نخستین بار در این سریال، شیطان به مظهر بدی و پلیدی حضوری فیزیکی و مستقیم در سکانس های تلویزیونی داشت و پرسوناژها را مستقیما وسوسه می کرد! سریال "آخرین گناه" هم ادامه همین رویکرد بود، اما در رمضان 86 سریال "اغماء" یک نقطه عطف در این رویکرد بود، مهمترین محور جذابیت سریال "اغماء" باز هم حضور "شیطان" در متن سریال بود، اما تفاوتی که شیطان امسال با شیطان "او یک فرشته بود" دارد این بود که شیطان "اغماء" (الیاس) به مراتب ماهرتر و ریاکارتر و جذابتر است!

***

سه گانه "خدا، انسان، شیطان" را می توان اسطوره ای ترین و فطری ترین و حتی قدیمی ترین سه گانه بشریت، فارغ و فراتر از نژاد و مذهب و فرهنگ و ... دانست، مفاهیمی چون "نیکی و بدی، وسوسه، گناه، عذاب، ریاضت و ..." به قدری در ذات و وجود انسان آمیخته شده است که همواره به اشکال مختلف در همه فرهنگ ها و تمدن های بشری جاری بوده است.

این سه گانه اسرارآمیز خیلی زود راه خود را از "فلسفه" به "هنر" باز کرد، در عصر مدرنیته و ماشین، با وجود همه جذابیت‌های تمدن جدید، این سه گانه اساطیری همچنان پیشتاز ذهن و خیال و تصویر انسان است، به طوری که حتی سینما و تلویزیون هم ، به عنوان "دو هنر نوین قرن جدید"، کاملا تحت تاثیر آن قرار گرفته اند.

اما تصویر و تصوری که از "شیطان" در قرآن کریم به عنوان معتبرترین منبع دینی اسلامی ارائه می شود، دو بخش یا دوره دارد، بخش اول شامل "دیالوگ های خدا و شیطان در مورد سجده بر انسان و نافرمانی و رانده شدن شیطان از درگاه الهی و سپس فریفتن آدم و حوا در بهشت توسط شیطان و رانده شدن آدم از بهشت" است.

در این دوره شیطان تجسمی ملموس و عینی دارد، مستقیم و بیواسطه حضور دارد و با خدا و انسان گفتگو می کند، اما بعد از هبوط آدم و حوا به زمین و "مهلتی" که به شیطان داده می شود، تجسم و نقش آفرینی شیطان کاملا تغییر می یابد. به عبارت دیگر، شیطان زمینی حکایت دیگری از جنس دیگری دارد.

قرآن کریم، شیطان را دشمنی آشکار برای آدمیان توصیف می کند که دارای "ابزارهایی" است (از جمله قمار و شراب) و با آن آدمیان را وسوسه می کند و در اموال و فرزندان آدم شریک می شود.

اما در سریال هایی چون "اغماء" شاهد شیطانی دیگر هستیم که به اصطلاح دست شیطان اصلی را از پشت می بندد! هر چند به دلیل تازگی و جذابیت سوژه، مخاطبان بیشتری جذب "اغماء" می شوند، ولی باید توجه داشت که القا تلقی جسمانی و انسانی برای شیطان (از رسانه رسمی کشور) می تواند منشاء آسیب های فرهنگی دینی در جامعه شود، به این معنی که مخاطبان "اغماء"دیده در کوچه و خیابان دنبال الیاس بگردند و برای شیطان، اختیار و قدرت عجیب تصور کنند.

در صورتی که توجه به خودسازی و تزکیه نفس یکی از اصولی ترین آموزه های دینی است که در این نوع نگاه به شیطان به محاق می رود و فراموش می شود، ضمن اینکه با توجه به آیاتی از قرآن که به الهام فجور و تقوی به "نفس" انسان اشاره دارد، نباید مبداء و منشاء همه گناهان را "شیطان" دانست.

***

اینکه تلویزیون به عنوان فراگیرترین و رسمی ترین رسانه کشور در پربیننده ترین برنامه های خود سریال هایی با مضمون "شیطان و ماوراء" را به مخاطبان خود عرضه می کند، فارغ از همه نکات منفی می تواند این خاصیت را داشته باشد که شروعی برای تغییر ذائقه مخاطب ایرانی و ارتقاء سلیقه مخاطب عام باشد.

واقعیت این است که سینما و تلویزیون ایران با وجود ظرفیت ها و فرصت های بسیار برای تجربه ژانرهای جدید چون "ژانر ماوراء، فلسفی و فیلم های روانشناختانه" هنوز به نوعی اسیر ستاره ها و میراث فیلمفارسی و داستان های نخ نمای عشقی و نوع سخیفی از عاطفه ورزی قرار دارد، تحریک و قلقک ذائقه عام فارسی توسط تلویزیون و با سوژه ای پیچیده و جذاب چون "شیطان" می تواند شروعی برای سینمای ماوراء در ایران باشد.

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
قلمروى شيطان ...  

قلمروى شيطان

ممكن است تصور شود كه اگر در آيين زردشتى فكر ثنوى «يزدان و اهريمن‏» وجود دارد در دين اسلام هم عقيده «خدا و شيطان‏» به صورت دو قطب مخالف يكديگر مطرح است چه فرق است ميان اهريمن كيش زردشتى و شيطان دين اسلام؟

ميان انديشه اهريمن در كيش زردشتى و آيين مزدايى و انديشه شيطان در آيين اسلام تفاوت از زمين تا آسمان است اين مطلب نيازمند به توضيح مختصرى است.

در تعليمات اوستايى از موجودى به نام «انگره مئنيو» يا اهريمن نام برده شده است و خلقت همه بديها و شرور و آفات و موجودات زيان آور از قبيل بيمارها، درنده‏ها، گزنده‏ها، مارها و عقربها و همچنين زمينهاى بى‏حاصل، خشكسالى و امثال آنها به او نسبت داده شده است نه به «آهورا مزدا» كه خداى بزرگ است و نه به «سپنت مئنيو» كه رقيب «انگره مئنيو» است.

از بعضى تعليمات اوستايى ظاهر مى‏شود كه اهريمن خود يك جوهر قديم ازلى است مانند آهورا مزدا، و به هرچه آفريده آهورا مزدا نيست آهورا مزدا او را كشف كرده است ولى او را نيافريده است اما از بعضى تعليمات ديگر«اوستا» مخصوصا قسمتى از «كاتاها» كه معتبرترين اجزاى اوستا است روشن مى‏گردد كه آهورا مزدا دو موجود آفريد: يكى‏«سپنت مئنيو» يا خرد مقدس و ديگرى «انگره مئنيو» يا خرد خبيثث(اهريمن).

و به هر حال آنچه از اوستا ظاهر مى‏شود و مورد اعتقاد زردشتيان بوده و هست اين است كه موجودات و مخلوقات جهان به دو دسته خير و شر تقسيم مى‏شوند. «خيرات‏» آنها هستند كه هستند و بايست‏باشند و خوب است كه باشند و وجودشان براى نظام عالم لازم است اما «شرور» آنها هستند كه هستند اما نبايست‏باشند وجود آنها سبب نقص عالم شده است و اين شرور به هيچ وجه مخلوق آهورا مزدا نيستند بلكه مخلوق اهريمن‏اند خواه خود اهريمن مخلوق آهورا مزدا باشد و خواه نباشد.

پس به هر حال اهريمن خالق و آفريننده بسيارى از مخلوقات جهان است; قسمتى از جهان آفرينش جزء قلمروى او است و او خود يا يك اصل قديم ازلى است و شريك و مثل آهورامزدا است در ذات و يا مخلوق او است ولى شريك او است در خالقيت.

ولى در جهان بينى اسلامى اساسا جهان به دو دسته خير و شر منقسم نمى‏گردد; در جهان آفريده‏اى كه نبايست آفريده شده باشد و يا بد آفريده شده باشد وجود ندارد همه چيز زيبا آفريده شده و همه چيز به جا آفريده شده و همه چيز مخلوق ذات احديت است.

قلمروى شيطان «تشريع‏» است نه «تكوين‏» يعنى قلمروى شيطان فعاليتهاى تشريعى و تكليفى بشر است‏شيطان فقط در وجود بشر مى‏تواند نفوذ كند نه در غير بشر قلمروى شيطان در وجود بشر نيز محدود است‏به نفوذ در انديشه او و بدن او نفوذ شيطان در انديشه بشر نيز منحصر است‏به حد وسوسه كردن و خيال يك امر باطلى را در نظر او جلوه دادن قرآن اين معانى را با تعبيرهاى «تزيين‏»، «تسويل‏»، «وسوسه‏» و امثال اينها بيان مى‏كند و اما اينكه چيزى را در نظام جهان بيافريند و يا اينكه تسلط تكوينى بر بشر داشته باشد يعنى به شكل يك قدرت قاهره بتواند بر وجود بشر مسلط شود و بتواند او را بر كار بد اجبار و الزام نمايد، از حوزه قدرت شيطان خارج است تسلط شيطان بر بشر محدود است‏به اينكه خود بشر بخواهد دست ارادت به او بدهد:

انه ليس له سلطان على الذين امنوا و على ربهم بتوكلون انما سلطانه على الذين يتولونه. (1)

«همانا شيطان بر مردمى كه ايمان دارند و به پروردگار خويش اعتماد و اتكا مى‏كنند تسلطى ندارند تسلط او منحصر است‏به اشخاصى كه خودشان ولايت و سرپرستى شيطان را پذيرفته و مى‏پذيرند.»

قرآن از زبان شيطان در قيامت نقل مى‏كند كه در جواب كسانى كه به او اعتراض مى‏كنند و او را مسوول گمراهى خويش مى‏شمارند مى‏گويد:

و ما كان لى عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى فلا تلمونى و لومو انفسكم. (2)

«من در دنيا قوه اجبار و الزامى نداشتم حدود قدرت من فقط «دعوت‏»بود. من شما را به سوى گناه خواندم وشما هم دعوت مرا پذيرفته و اجابت كرديد، پس مرا ملامت نكنيد، خويشتن را ملامت كنيد كه به دعوت من پاسخ مثبت داديد ارتباط من با شما صرفا در حدود «دعوت‏» و «اجابت‏» بوده و بس‏».

فلسفه و حكمت اين اندازه تسلط شيطان بر بشر،«اختيار» انسان است. مرتبه وجودى انسان ايجاب مى‏كند كه حر و آزاد و مختار باشد موجود مختار همواره بايد بر سر دو راه و ميان دو دعوت قرار گيرد تا كمال و فعليت‏خويش را كه منحصرا از راه «اختيار» و «انتخاب‏» بدست مى‏آيد تحصيل كند.

از جهان دو بانگ مى‏آيد به ضد تا كدامين را تو باشى مستعد آن يكى بانگش نشور اتقيا و آن دگر بانگش نفور اشقيا

در جهان بينى اسلامى هيچ موجودى نقشى در آفرينش به صورت استقلال ندارد قرآن براى هيج موجودى استقلال قابل نيست هر موجودى هر نقشى را دارد بصورت واسطه و مجرا واقع شدن براى مشيت و اراده بالغه الهيه است قرآن براى فرشتگان نقش واسطه بودن براى انفاذ مشيت الهى در خلقت قائل است ولى براى شيطان حتى چنين نقشى نيز قائل نيست تا چه رسد به آنكه او را در خالقيت مستقل بداند آنچنانكه در اوستا اهريمن خالق مستقلى است در برابر آهورا مزدا.

از اينرو اينكه معمولا كلمه شيطان را در ترجمه متون اسلامى به «اهريمن‏» يا «ديو» ترجمه مى‏كنند، غلط فاحش است. كلمه شيطان مرادفى در فارسى ندارد و بايد عين لفظ در ترجمه بيايد.

شيطان ازنظر قرآن به هيچ وجه قطبى درمقابل خداوند نيست‏حتى قطبى برابر فرشتگان كه به اذن پروردگار دست اندركار خلقت‏اند و مجرى مشيت الهى در آفرينش اشياء نيز نيست.

به طور كلى تصور مردم ما از «جن‏» با تصويرى كه قرآن از جن مى‏دهد متفاوت است جن در قرآن موجودى است مانند انسان و مكلف به تكاليفى ماننند تكاليف انسان ولى موجودى نامرئى; اما جن در تصور عامه مردم موجودى است در رديف فرشته قرآن جن را با انس (انسان) رديف مى‏كند و عامه مردم با فرشته. شيطان به نص قرآن از نوع جن است در جهان بينى اسلامى فرشتگان نقشى اجرائى در نظام تكوين دارند برخلاف جن كه از اين نظر هيج نقشى ندارد دريف قرآن «جن و ملك‏» در ادبيات اسلامى به اعتبار اشتباهى است كه مسلمين از سابقه ذهنى با مفاهيم به اصل مطلب برگرديم جهان بينى اسلامى برخلاف جهان بينى زردشتى و مانوى و مزدكى يك قطبى است‏شيطان از نظر قرآن مصداق الذى احسن كل شى‏ء خلقه. (3) و همچنين مصداق ربنا الذى اعطى كل شى‏ء خلقه ثم هدى (4) است.

وجود شيطان و شيطنت و اضلال او خود مبنى بر حكمت و مصلحتى است و به موجب همان حكمت و مصلحت‏شيطان شر نسبى است نه شر حقيقى و واقعى و مطلق.

از همه شگفت تر اين است كه بر حسب منطق قرآن خدا خودش به شيطان پست‏«اضلال‏» و «گمراه سازى‏» را اعطاء فرموده است. در اين باره قرآن كريم مى‏فرمايد:

واستقرز من استطعت منهم بصوتك واجلب عليهم بخيلك و رجلك و شاركهم فى الاموال و الاولاد و عدهم و ما يعدهم الشيطان الاغرورا (5)

دراينجا خدا شيطان را مخاطب ساخته به وى فرمان مى‏دهد كه:

«هر كه از فرزندان آدم مى‏توانى بلغزان، با سواره نظام و پياده نظامت‏بر آنان بتاز، در ثروت و فرزند شريكشان شو و نويدشان ده; شيطان جز دروغ و فريب نويدشان نمى‏دهد.

گوئى شيطان آمادگى خود را براى تحويل گرفتن پست اضلال اعلام مى‏دارد آنجا كه مى‏گويد:

فبما اغويتى لاقعدن لهم صراطك المستقيم ثم لا تينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اكثرهم شاكرين. (6)

«به اين سبب كه مرا گمراه ساختى بر سر راه ايشان خواهم نشست آنگاه از پيش رو و از پشت‏سرشان و از راست و از چپشان خواهم آمد و بيشتر آنان را سپاسگزار نخواهى يافت.»

البته معنى و مفهوم اضلال و قلمروى شيطان در اين پس همان است كه قبلا اشاره شد و نه بيشتر يعنى هيچگونه اجبار و الزامى نسبت‏به بشر در كار نيست هر چه هست «وسوسه‏» است و «دعوت‏» است و «تزيين‏» است و «تسويل‏».

تذكر اين نكته لازم است كه مقصود ما از اينكه تكوين از قلمروى شيطان خارج است اين نيست كه شيطان هيچ نقشى در تكوين ندارد مگر ممكن است موجودى در شيطان نه خالق مستقل بخشى از موجودات قطبى در برابر خداوند است و نه در نظام طولى جهان مانند فرشتگان نقشى از تدبير و اداره كائنات به او سپرده شده است، و نه تسلطش بر بشر در حدى است كه بتواند او را به آنچه مى‏خواهد مجبور نمايد. قرآن براى شيطان و جن نقشى در تكوين قائل است اما مجموعا از نقش انسان برتر و بالاتر نيست.

مقصود اصلى ما از اين بحث اين است كه قرآن مساله شيطان را به شكلى طرح كرده است كه كوچك‏ترين خدشه‏اى بر توحيد ذاتى و اصل ليس كمثله شى‏ء (7) همچنين بر توحيد در خالقيت و اصل الا له الخلق و الامر (8) ، قل الله خالق كل شى‏ء (9) و لم يكن له شريك فى الملك (10) وارد نمى‏سازد. (11)

پاورقى‏ها

1- نحل / 99 و 100

2- ابراهيم / 22

3- سجده / 7

4- طه / 50

5- اسراء / 64

6- اعراف / 16 و 17

7- شورى / 11

8- اعراف / 54

9- رعد / 16

10- اسراء / 111

11- براى بحث‏شيطان رجوع شود به تفسير «الميزان‏» جلد8 صفحات 34 - 58 ذيل آيات اول سوره اعراف; و به كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران‏» تاليف نگارنده اين كتاب.

مجموعه آثار جلد 1 صفحه 94- استاد شهيد مرتضى مطهرى

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
کتاب شیطان ...  
اين كتاب بحث تازه‌اي در حوزه عالم مجردات است كه « قريبا چناري» آن را به رشته تحرير درآورده است.
اين كتاب در شش فصل به تحليل ديدگاه‌هاي قرآن و اهل بيت(ع) در حوزه عالم مجردات و شيطان مي‌پردازد و ضمن معرفي شيطان و جايگاه انصار آن ،با تكيه بر آيات قران و احاديث و روايات متعدد در اين حوزه به جنبه‌هاي مختلف لغوي و ماهيت حقيقي شيطان و ابليس اشاره مي‌كند و اتشارك و افتراق او با فرشتگان را مورد ارزيابي قرار مي دهد.
نويسنده در مقدمه كتاب مهم‌ترين آيات الهي و احاديث ائمه را در وصف ابليس و شيطان آورده و مخاطب را با استفاده از كلام خداوند و اهل بيت(ع) به دنياي شيطان مي كشاند تا از گمراه شدن او جلوگيري كند.
وي در بخش‌هاي ديگر كتاب سعي كرده است تا روابط بين خداوند، ملائكه و انسان را با شيطان به تصوير بكشد و دلايل حضور او را در بيستر تاريخ مورد تحليل قرار دهد.
نويسنده در كتاب شيطان ما را با وسوسه‌ها و اعمال شيطاني آشنا كرده و اين دشمن آشكار را به وضوح معرفي مي‌كند و با ارائه تصوير درستي از قرآن مجيد درباره جايگاه اين موجود اهريمني و ياران او در روز قيامت، وظيفه تنذير خود را انجام مي‌دهد.
گفتني است كتاب شيطان را موسسه انتشارات نيكان كتاب با شمارگان 2100 نسخه و قيمت 1500 تومان منتشر و روانه بخش پژوهش پانزدهمين نمايشگاه بين‌المللي قرآن كريم در مصلاي بزرگ امام خميني (قدس) كرده است.
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
داستان شيطان در قرآن ...  

شش هزار سال عبادت بى ثمر

نوشته اند شيطان هزاران سال در كنار ملائكه به عبادت حق مشغول بود(1) ، عبادتى كه بالاتر از آن تصور نمى شد ، چون خداى متعال آدم را آفريد به همه ملائكه فرمان داد : اين مخلوق ارزشمند مرا سجده كنيد ، همه سجده كردند جز ابليس كه از سجده ابا كرد و در برابر امر حق تكبر ورزيد(2) .

داستان شيطان در قرآن

خداوند در سوره « ص » داستان ابليس را كه دچار يكى از رذايل اخلاقى ; يعنى تكبر در برابر حق شد ، و در نتيجه اعمال عبادى چندين هزار ساله خود را در كاسه اى از شراب حسادت سركشيد ، چنين شرح مى دهد :

«  [ خدا ] فرمود : اى ابليس ! تو را چه چيزى از سجده كردن بر آنچه كه با دستان قدرت خود آفريدم ، بازداشت ؟ آيا تكبّر كردى يا از بلند مرتبه گانى ؟ *

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ قال على (عليه السلام) : فَاعْتَبِرُوا بما كانَ مِنْ فِعْلِ اللهِ بِاِبْلِيسَ اذا اَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّويلَ وَجَهْدَهُ الْجَهيْدَ وَكانَ قَدْ عَبَدَاللهَ سِتَّةَ آلافِ سَنَة لا يُدْرى اَمِنْ سِنَىِ الدُّنْيا اَمْ مِن سِنَىِ الاْخِرَةِ ] نهج البلاغه : خطبه 192 [ .

2 ـ ( وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُوْا لآِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ )] بقره (2) : 34 [ .

گفت : من از او بهترم ، مرا از آتش آفريدى و او را از گل ساختى . *  خدا  ]گفت : از آن [ جايگاه  ]بيرون رو كه بى ترديد تو رانده شده اى ; * و حتماً لعنت من تا روز قيامت بر تو باد . * گفت : پروردگارا ! مرا تا روزى كه مردم برانگيخته مى شوند ، مهلت ده . * [ خدا  ]گفت : تو از مهلت يافتگانى تا زمانى معين و معلوم . * گفت : به عزتت سوگند همه آنان را گمراه مى كنم ، * مگر بندگان خالص شده ات را . * [ خدا ] گفت : سوگند به حق و فقط حق را مى گويم * كه : بى ترديد دوزخ را از تو و آنان كه از تو پيروى كنند ، از همگى پر خواهم كرد »(1) .

آرى! شيطان در درجه اول كمر به آلوده كردن انسان به تكبر و نخوت و خودبينى و خودفراموشى بسته و مى خواهد ديگران را هم مانند خود، در همه زمينه هاى زندگى ، حتى در خط عبادت ، آلوده به كبر و ريا و خودبينى و خودفراموشى كند(2) .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ ( إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّى خَالِقٌ بَشَراً مِن طِين * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُوحِى فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ * فَسَجَدَ الْمَلاَئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلاَّ إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ * قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَىَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ * قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِى مِن نَار وَخَلَقْتَهُ مِن طِين * قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ * وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِى إِلَى يَوْمِ الدِّينِ * قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِى إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ * قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ * إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ * قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ * قَالَ فَالْحَقُّ وَالْحَقَّ أَقُولُ * لاََمْلاََنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَمِمَّن تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ ) ] ص (38) : 70 ـ 85 [ .

2 ـ نكته ديگرى كه ذكر آن خالى از لطف نيست اين است كه شيطان با استفاده از انواع راه ها و ابزارها انسان را به رذايل نفسانى و زشتى هاى اخلاقى مى كشاند . هر لحظه به شكلى و هر آن در قالبى با وسوسه ها و دعوت هاى ماهرانه خود ، در پى انحراف انسان مى كوشد .

« انسان » ناخواسته در جنگ نابرابرى قرار گرفته است كه چاره اى جز مقابله و دفاع از حريم قداست خويش ندارد . نابرابرى اين جنگ از آن جهت است كه :

الف : دشمن به چشم ديده نمى شود :

معمولاً در جنگ هاى فيزيكى دشمن مقابل انسان قرار مى گيرد ، در اين حال با ديدن دشمن ، انسان مى تواند در دفع ضربات او خود را حفظ نمايد و حتى مقابله كند ; اما در جنگ ميان انسان و شيطان ديد و نگاه يك طرفه است و تنها شيطان است كه مسلط بر انسان شده و در حالى كه پنهان است به فكر حمله كردن و از پاى درآوردن آدمى است . خداى متعال در قرآن مى فرمايد :

( إِنَّهُ يَريكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاَتَرَوْنَهُمْ ) ] اعراف (7) : 27 [ .

« او و دار و دسته اش شما را از آنجا كه شما آنان را نمى بينيد مى بينند » .

ب : انسان تنها است و دشمن، داراى ياران سواره و پياده است :

قرآن در اين باره مى فرمايد :

( أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِى وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ ) ] كهف (18) : 50 [ .

« آيا او و فرزندانش را به جاى من اولياى خود انتخاب مى كنيد در حالى كه آنها دشمن شما هستند ؟ »

با توجه به مطالب فوق اگر انسان بخواهد در اين جنگ نابرابر پيروز شود ، ابتدا بايد در سنگر و دژ محكمى قرار گيرد و پس از مسلح شدن به سلاح هاى « اخلاص » ، « توكل » و « صبر » به مبارزه با او برخيزد . آن سنگر و دژ محكم چيزى جز تمسك به ولايت و محبّت اهل بيت (عليهم السلام) نيست . تولى و تبرى و پذيرش ولايت و محبّت آن بزرگواران سند پيروزى انسان و حصن حصين نجات انسان است .

به هر روى ، بايد دانست كه شناخت حسنات و سيئات اخلاقى و آراسته شدن به آن تنها از راه ارتباط و اتصال به قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) امكان پذير است ; زيرا تنها دين خداست كه همه فضايل و رذايل را برشمرده و به انسان نيروى جلب حسنانت و دفع سيئات را در پرتو اتصال عنايت كرده است ; بنابراين پى جويى از قواعد پاك اخلاقى در مكتبى غير از مكتب اهل بيت (عليهم السلام) ، پى جويى از آب در كوير بى آب است .

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
شیطان پرستی ...  
پنداره‌ای از شیطان، اثر گوستاو دور در کتاب بهشت گمشده، نوشته جان میلتون

شیطان پرستی یک حرکت مکتبی، شبه مکتبی و یا فلسفی است که هواداران آن شیطان را یک طرح و الگوی اصلی و قبل از عالم هستی میپندارند. آنها شیطان را موجودی زنده و با چند وجه از طبیعت انسان مشترک می‌‌دانند. شیطان پرستی را در گروه "راه چپ" مخالف با "راه راست" طبقه بندی می‌کنند. دست چپی‌ها به غنی سازی روحی خود در جریان کارهای خودشان معتقدند. و بر این باورند که در نهایت باید تنها به خود جواب پس دهند. در حالی که دست راستی‌ها غنی سازی روحی خود را از طریق وقف کردن و بندگی خود در مقابل قدرتی بزرگ‌تر بدست می‌‌آورند. لاوییان‌ها در واقع خدایی از جنس شیطان و یا خدایی دیگر را برای خود قائل نیستند. آنها حتی از قوانین شیطان نیز پیروی نمیکنند. این جنبه اعتقادی آنها به طور مکرر به اشتباه نادیده گرفته می‌شود و عموماً آنها را افرادی میشناسند که شیطان را به عنوان خدا پرستش می‌کنند.

شیطان پرستی به جای اطاعت از قوانین خدایی یا قوانین طبیعی و اخلاقی، عموماً بر پیشرفت فیزیکی خود با راهنمایی‌های موجودی مافوق یا قوانینی فرستاده شده تمرکز دارد. به همین دلیل بسیاری از شیطان پرستان معاصر از باورها و گرایش‌های ادیان گذشته اجتناب می‌کنند و بیشتر گرایشات خودپرستانه دارند. به گونه‌ای که خود را در مرکز هستی و قوانین طبیعی می‌بینند و بیشتر شبیه به مکاتبی چون ماده‌گرایی و یا خودمحوری و جادومحوری هستند. به هر حال بعضی شیطان پرستان به طور داوطلبانه بعضی از قوانین اخلاقی را انتخاب می‌کنند. این یک جریان وارونه سازی را نشان می‌دهد. بر این مبنا شیطان پرستان به دو گروه اصلی شیطان پرستان فلسفی و شیطان پرستان دینی تقسیم بندی می‌شوند.


 تاریخچه

مفهوم شیطان در طول قرنها مورد مکاشفه قرار گرفته است. در اصل در سنت مسیحیان جودو، شیطان به عنوان بخشی از آفرینش دیده شده است که در برگیرنده قانونی است که می‌تواند در مقابل خواست خداوند مخالفت کند و با اختیار تام خود، قادر است مبارزه طلب باشد. (یادآور یکی از تفسیرهای یهودی که می‌گوید تنها زمانی که پتانسیل توانایی تخلف از خواست خدا را داشته باشید و با او مخالفت نکنید موجودی بسیار خوب خواهید بود) در خلال قرنها این مفهوم به مخالفت صرف علیه خداوند تحریف شده است.

  • این دیدگاه که هرچیزی نقطه مقابل خود را دارد و خداوند (تماماً خوب) باید یک نیروی خدای بد (شیطانی) نیز در مقابلش باشد (بسیار از الهه‌های قدیمی نیز این نیروهای بد را در خود داشته اند، به طور مثال تمدن مصر باستان نیز چنین باوری را داشته است).
  • با گسترش دین مسیحیت و بعد از آن اسلام، که هردو پیروان بسیاری بدست آوردند و یک رستگاری اعلا را برای خود قائل هستند و به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارند، و در میان آموزه‌های آنها شیطان وجود دارد و در همه جهان‌بینی‌های الهی، شیطان سعی دارد خداوند را تحلیل برد و خراب کند.

با رشد رو به جلوی جامعه از دوران اصلاحات به دوران روشنفکری (قرون 17 و 18)، مردl در جوامع غربی به پرسش سوالاتی راجع به شیطان کردند و این شیطان نیز در پاسخ به تدریج بزرگ و بزرگ‌تر شد، لذا شیطان پرستی به صورت یک رسم که با رسوم دینی گذشته مخالفت دارد ظهور پیدا کرده.

به علاوه شیطان پرستی برمبنای آموزه‌های مخالف دین‌های ابراهیمی به مخالفت با خدای ابراهیمی پرداخته است. قدیمی‌ترین شاهد ثبت شده راجع به این واژه (شیطان پرستی) در کتاب "تکذیب یک کتاب" توسط توماس هاردینگ (1565) به چشم میخورد که در آن از کلیسای انگلیس دفاع می‌کند: "در خلال زمانی که مارتین لوتر برای اولین بار فرقه ملحد و شیطان پرست خود را به آلمان آورد،...". در حالی که مارتین لوتر خود هرگونه ارتباطی را بین آموزه هایش و شیطان نفی کرد. شیطان در یهودیت، مسیحیت، اسلام و آیاواشی کلمه شیطان در ابتدا از دین یهود آمده و در مسیحیت و اسلام تکمیل یافته است. این نگاه یهودی-مسیحی-اسلامی از شیطان می‌تواند به موارد زیر تقسیم شود:

  • یهود: شیطان در یهودیت، در لغت به معنای "دشمن" یا "تهمت زننده" است. و همینطور نام فرشته‌ای است که مومنین را مورد محک قرار می‌دهد. شیطان در یهود به عنوان دشمن خدا شناخته نشده است بلکه یک خادم خدا است که وظیفه دارد ایمان بشیریت را مورد آزمایش قرار دهد.
  • اسلامی: کلمه شیطان در عربی "الشیطان" به معنای خطاکار، متجاوز و دشمن است. این یک عنوان است که معمولاً به موجودی به نام ابلیس صفت داده می‌شود. ابلیس یک جن بوده است که از خدا نافرمانی کرده است لذا من طبع توسط خدا محکوم شده است که به عنوان منبعی برای گمراهی انس و جن باشد و ایمان آنها را برای خدا بسنجد.
  • مسیحیت: در بسیاری از شاخه‌های مسیحیت، شیطان (در اصل لوسیفر) قبل از آنکه از درگاه خدا ترد شود، یک موجود روحانی یا فرشته بوده که در خدمت خداوندگار بوده است. گفته می‌شود شیطان از درگاه خداوند به دلیل غرور بیش از حد و خودپرستی ترد شده است. همینطور گفته شده است است شیطان کسی بوده است که به انسان گفته است می‌تواند خدا شود، و موجب معصیت اصلی انسان در درگاه خدا شده است و در نتیجه از بهشت عدن اخراج شده است. از شیطان در کتاب یونانی "دیابلوس" به عنوان روح پلید (Devil) نیز نام برده شده است که به معنای "تهمت زننده" یا "کسی که به ناحق دیگران را متهم می‌کند". واژه Devil از فعلی به معنای "پرت کردن" یا "انتقال دادن" نشئت گرفته شده است. در حالی که لاوی ادعا کرده است که این واژه از زبان سانسکریت "devi" مشتق شده و به معنای الهه است (گرچه این ادعا نادرست به نظر می‌‌آید)
  • آیاواشی: "آکیلاتریراتو آمانای" منبع اسطوره‌شناسی آیاواشی و کتاب دینی آیاواشی، راجع به "کرونی" که یک موجود شیطانی است سخن گفته است. این موجود به 6 قسمت قطعه قطعه شده است و هر قسمت در جهان با نام‌های "راوانا" , "دوریودهانا" و ... متولد شده اند.

انواع و رویکردهای شیطان پرستی

 شیطان پرستی فلسفی

به طور غیر رسمی و گسترده‌ای این شاخه از شیطان پرستی را منتسب به آنتوان شزاندر لاوی می‌دانند. او کسی بود که کلیسای شیطان را تأسیس کرد (اولین سازمانی که از لغت شیطان پرستی فلسفی استفاده نمود)، در نظر شیطان پرستان فلسفی، محور و مرکزیت عالم هستی، خود انسان است، و بزرگ‌ترین آرزو و شرط رستگاری این نوع از شیطان پرستان برتری و ترفیع ایشان نسبت به دیگران است. شیطان پرستان فلسفی عموماً خدایی برای پرستش قائل نمیدانند و به زندگی غیر مادی بعد از مرگ نیز عقیده‌ای ندارند (اگرچه بایدی هم برای نبود آن ندارند) به هرحال زندگی این گروه از شیطان پرستان عاری از روحیه مذهبی و معنویت نیز نیست.

در نظر شیطان پرستان فلسفی، هر شخص خدای خودش است. آنها با تکیه بر عقاید انسانی وابسته به دنیا، مطالب مربوط به فلسفه عقلانی را خار میشمارند و به آنها به دید ترس از مسائل ماوراء الطبیعی می‌‌نگرند. و تنها به وسیله آن، یک زندگی عقیم و تنها بر مبنای "جهان واقعی" را تشکیل می‌دهند. به طور شفافی، آموزه‌های شیطان پرستان فلسفی قدمتی بیشتر از کلیسای لاوی دارد. اگر چه این تصوری از شیطان است، ولی با موقعیت واقعی او تقابل دارد. چرا که این تعالیم از آموزه‌های یهودی-مسیحی نشئت گرفته است و شیطان را بدلیل خصوصیاتش پلید نگاشته است.

شیطان‌پرستی لاویی

 

این نوع از شیطان پرستی بر مبنای فلسفهٔ آنتوآن لاوی که در کتاب "انجیل شیطان" و دیگر آثارش آمده است تشکیل شده است. لاوی موسس کلیسای شیطان (1966) بود و تحت تأثیر نوشته‌های فردریک نیچه، آلیستر کرالی، این رند، مارک د سید، ویندهام لویس، چارلز داروین، امبروس بیرس، مارک تواین و بسیاری دیگر بوده است. "شیطان" در نظر لاوی موجودی مثبت بوده در حالی که تعالیم خداجویانه کلیساها را مورد تمسخر قرار داده و به مسائل جهان مادی نیز اعتنایی نداشت.

یک شیطان پرست لاویی، خود را خدای خود میداند، آیین مذهبی این گروه از شیطان پرستان بیشتر شبیه به فلسفه میجیک کراولی با دیدی جلوبرنده به سمت شیطان پرستی است. یک شیطان پرست لاویی مدعی آن است که کسانی که خودشان را با شیطان پرستی هم ردیف می‌دانند نباید به طرز فکر گروهی خواص وفادار باشند و آنها را از لحاظ اخلاقی قبول نداشته باشند. و در ازای آن گرایشات انفرادی داشته باشند و من تبع باید به طور دائمی یک سر و گردن بالاتر از کسانی باشند که خود را از لحاظ اخلاقی، قوی می‌دانند. و در بشر دوستی ]گمراه[ خود، بدون تامل عمل کنند.

 شیطان پرستی دینی

نوشتار اصلی را بخوانید: شیطان‌پرستی دینی

گرایشات شیطان پرستی دینی اغلب مشابه گرایشات شیطان پرستی فلسفی است، گرچه معمولاً پیش نیازی برای خود قائل می‌شوند و آن پیشنیاز اینست که شیطان پرست اول باید یک قانون ماوراء الطبیعی را که در آن یک یا چند خدا تعریف شده است که همه شیطانی هستند یا به‌وسیله شیطان شناخته می‌شوند. شیطانی که در گروه اخیر تعریف شده است می‌تواند تنها در ذهن یک شیطان پرست تعریف شود یا از یک دین (معمولاً قبل از مسیح) اقتباس شوند.

بسته به اینکه کدام نوع شیطان پرستی مد نظر باشد، خدا (یا خدایان) می‌توانند از انواع مختلفی از معبودها باشند، بعضی از آنها از ادیان بسیار قدیمی نشئت گرفته شده اند، انواع معمول شیطان پرستی از خدایانشان را از ادیان قدیمی مصر باستان و بسیاری از الهه‌های باستانی بین‌النهرینی و بعضا از الهه‌های رومی و یونانی (به عنوان مثال مارس-خدای جنگ) اقتباس کرده اند. بقیه شیطان پرستان ادعای پرستش خدای اصلی را دارند ولی بیشتر شیطان پرستان می‌گویند خدای معبود آنها در واقع قدمت بسیار قدیمی دارد، شاید از دوران ماقبل تاریخ و شاید اولین خدایانی باشد که توسط انسان مورد پرستش قرار گرفته است (گرچه چنین ادعایی غیر قابل بررسی است)

مابقی گروه‌ها تعبیری سخت گیرانه تر از اینها را میپرستند: آنهایی که سیمای فرشتهٔ سقوط کرده از انجیل مسیحی را میپرستند، در حالی که بسیاری که آن را به عنوان شر، طبق تعریف کلیسای مسیحی، میپندارند. این گروه در مقابل آن را به عنوان محق و کسی که در مقابل خدا شورش کرده است قبول دارند. تمام این ادیان با هم وبا شیطان پرستان فلسفی مشترک هستند چرا که خود شخص را در اولویت اول قرار داده اند. این نظریه نیز معمولاً توسط کسانی که خدا را به دید شیطانی مینگرند (کسانی که دیده شده است اشخاص را به آزادی اندیشه تشویق می‌کنند و تلاش می‌کنند خود را به‌وسیله فلسفه‌هایی چون میجیک و فلسفه‌های مشابه "تمایل به قدرت" نیچه بالا بکشند) حمایت شده است. یک پند رایج شیطانی به این معلول اینست که: "هر خدای ارزشمندی بهتر است به جای یک برده پست و بخاک افتاده، یک شریک در قدرت خود داشته باشد."

یک مثال از این مطلب، شیطان ابراهیمی است، مانند ابلیسی که در کتاب تورات آمده است و بشریت را به چیدن میوه درخت شناخت خوب از بد تشویق می‌کند:" تو مطمئنا نمیمیری: چرا که خدا در همان روزی که این کار را کنی از آن خبر خواهد داشت، سپس چشمانت باز خواهد شد و شماها مانند خدا خواهید شد و خوب را از شر تشخیص خواهید داد". با این استفاده از این مفهوم، شیطان پرستان خود را بهتر از هر خدای دیگری، دارای قدرت تشخیص خوب از بد میپندارند. از آنجا که این گروه از شیطان پرستان خود را بسیار قدیمی و قدیمی تر از بقیه می‌دانند، نام "شیطان پرستان سنتی" را بر خود گذاشته‌اند و به شیطان پرستان فلسفی، "شیطان پرستان معاصر" می‌‌گویند.

شرپرستان

این فرقه از شیطان پرستان، به دوران تفتیش عقاید مذهبی از طرف کلیسا مربوط می‌شوند. این نوع شیطان پرستان معمولاً متهم هستند که به اعمالی از قبیل "خوردن نوزادان"، "کشتن گوسفندان"، "قربانی کردن دختران باکره" و "نفرت از مسیحیان" هستند. این طرز فکر در کتاب "مالیوس مالیفیکاروم" دسته بندی شده است.]کتابی که در دوران تفتیش عقاید توسط کلیسا (1490) تالیف شد و در واقع هرگز به طور رسمی مورد استفاده قرار نگرفت، کتاب حاوی مطالب خرافی از جن گیری و جادوگری و مطالبی از این دست است. ترجمه لغوی نام کتاب پتک جادوگران است[

فلسفه شیطانی

 

شیطان در ۹ جمله شیطانی منسب به لاوی خلاصه می‌شود:

  1. شیطان می‌گوید دست و دلبازی کردن بجای خساست.
  2. شیطان می‌گوید زندگی حیاتی بجای نقشه خیالی و موهومی روحانی
  3. شیطان می‌گوید دانش معصوم بجای فریب دادن ریاکارانه خود.
  4. شیطان می‌گوید محبت کردن به کسانی که لیاقت آن را دارند بجای عشق ورزیدن به نمک نشناسان
  5. شیطان می‌گوید انتقام و خونخواهی کردن بجای برگرداندن صورت ]اشاره به تعالیم مسیحیت که می‌گوید هرگاه برادی به تو سیلی زد، آن طرف صورتت را جلو بیاور تا ضربه‌ای به طرف دیگر بزند[
  6. شیطان می‌گوید مسئولیت پذیری در مقابل مسئولیت پذیران بجای نگران بودن خون آشام‌های غیر مادی
  7. شیطان می‌گوید انسان مانند دیگر حیوانات است، گاهی بهتر ولی اغلب بدتر از آنهایی است که روی چهار پا راه میروند، بدلیل آنکه انسان دارای خدای روحانی و پیشرفت‌های روشنفکرانه، او را پست‌ترین حیوانات ساخته است.
  8. شیطان تمام آن چیزهایی که گناه شناخته می‌شوند را ارائه می‌دهد، چون که تمام آنها به یک لذت و خوشنودی فیزیکی، روانی یا احساسی منجر می‌شوند.
  9. شیطان بهترین دوست کلیساست چرا که در میان تمام این سالها وجود شیطان دلیل ماندگاری کلیساها است.

و در مقایسه با این جملات، لاوی ۹ گناه شیطانی را نیز نام برده است: حماقت، ادعا و تظار، نفس گرایی (انتظار بازپس گرفتن از دیگران، آنچه به آنها داده اید)، خود را فریب دادن، پیروی از رسوم و عقاید دیگران، روشن بینی نا کافی، فراموش کردن ارتدکسی گذشته (به طور مثال، قبول کردن چیزی قدیمی در بسته بندی جدید، به عنوان نو)، غرور و افتخار بی حاصل (مانند غروری که هدف شخصی را از درون می‌‌پوساند) و کمبود محسنات ! یادداشت: Solipsism می‌تواند به یک طرز فکر معرفت‌شناسی منسب به دیسکارت نیز گفته شود، که در آن به افراد پیشنهاد می‌شود که تنها کسی هستند که می‌توانند وجود چیزی را تجربه کنند و هرچه دیگران می‌گویند تنها خیال و وهمی از تصورات خودشان است.

او (لاوی) سپس ۱۱ قانون شیطانی را نیز وضع کرد، که در حالی که نظام نامه‌ای اخلاقی نیست، ولی راهنمایی‌های کلی برای زندگی شیطان پرستی را ارائه کرده است:

  1. هرگز نظراتت را قبل از آنکه از تو بپرسند بازگو نکن.
  2. هرگز مشکلاتت را قبل از آنکه مطمئن شوی دیگران میخواهند آن را بشنوند بازگو نکن.
  3. وقتی مهمان کسی هستی، به او احترام بگذار و در غیر این صورت هرگز آنجا نرو.
  4. اگر مهمانت مزاحم تو است، با او بدون شفقت و با بیرحمی رفتار کن.
  5. هرگز قبل از آنکه علامتی از طرف مقابلت ندیده‌ای به او پیشنهاد نزدیکی جنسی نده.
  6. هرگز چیزی را که متعلق به تو نیست برندار، مگر آنکه داشتن آن برای کس دیگری سخت است و از تو میخواهد آن را بگیری.
  7. اگر از جادو به طور موفقیت آمیزی برای کسب خواسته هاید استفاده کرده‌ای قدرت آن را اعتراف کن. اگر پس از بدست آوردن خواسته هایت قدرت جادو را نفی کنی، تمام آنچه بدست آوردی را از دست خواهی داد.
  8. هرگز از چیزی که نمیخواهی در معرض آن باشی شکایت نکن.
  9. کودکان را آزار نده.
  10. حیوانات -غیر انسان- را آزار نده مگر آنکه مورد حمله قرار گرفته‌ای یا برای شکارشان.
  11. وقتی در سرزمینی آزاد قدم بر میداری، کسی را آزار نده، اگر کسی تو را مورد آزار قرار داد، از او بخواه که ادامه ندهد. اگر ادامه داد، نابودش کن.

نقد شیطان پرستی

گرچه بیشتر نقدها از ناحیه ادیان بزرگ صورت میپذیرد، ولی بیشترین انتقادات به شیطان پرستی از طرف مسحیان شکل می‌گیرد. در این راستا مباحث سودمندی مطرح هستند.

این ادعا که شیطان پرستی به طور صرف یک دین و فلسفه است در کنار معنای ضد آن تعریف می‌شود که چه چیزی به عنوان ریاکاری، حماقت و خطاهای مسیر اصلی فلسفه‌ها و ادیان ضعیف عمل می‌کند. همچنین این مباحث ادراک معنی و طبیعت شیطان یا عبادت او را از ادبیاتی که معمولاً ضد شیطان است شکل گرفته است.

  • بسیاری از شیطان پرستان، شیطان را به عنوان یک نیروی سرکش معرفی می‌کنند. به هرحال آنها ادعا می‌کنند چنین هویتی بر مبنای قبول کردن اینکه شیطان موجودی یا قدرتی افضل است شکل می‌گیرد.حال گفته می‌شود با توجه به اینکه شیطان به عنوان موجودی شناخته می‌شود که با خداوند مخالفت می‌کند، در صورت قبول کردن او به عنوان راهنما، باید با خودش نیز مخالفت کرد. (تناقض)
  • عالمان مسیحی بر این باورند که نمی‌توان هرگز از شیطان طبعیت نکرد (هیچ کس معصوم نیست) چرا که آنها باور دارند شر انسانی یک تلاش بیفایده برای انجام دادن کارهای خوب است (به طور مثال، برای رستگاری یا کسب امنیت برای خود، حتی با این شرط که به دیگیران ضرر رساند). حتی کسانی که از فلسفه خوش پرستی طبعیت می‌کنند، تلاش می‌کنند چیزهایی که به عنوان خوبی فقط برای خودشان شناخته شده‌اند را بدست آورند. این فلسفه دانان ادعا می‌کنند نتیجه این فلسفه اگر با قوانین خداوندگار تطابق نداشته باشند، تنها رنج، سردرگمی، انزوا و نا امیدی به همراه خواهد داشت.
  • شیطان پرستی یک "سراب فلسفی" و "علم بیان سنگین" است. چرا که گفته می‌شود لاوی در استفاده از لغاط تبحر خواستی داشته است. شیطان پرستی یک طلسم کم ژرفای عقلانی از خدای ساخته شده توسط بشر است.
  • "انسان موجودی اجتماعی است و به انسان‌های دیگر احتیاج دارد". بعضی‌ها عقیده دارند شیطان پرستان درک اشتباهی از استقلال داشته‌اند و آن را به تنهایی تعبیر کرده اند. استقلال می‌تواند شما را قوی تر کند ولی این غیر ممکن است شما به تنهایی خدا باشید. آنها بر این باورند که اگر کسی خود را خدا معرفی کند و ضمن استفاده از لایق دانستن خود، می‌توان به عدم پذیرش حقیقت منجر شود.
  • یکی از نقدهای کاربردی تر شیطان پرستی اینست که ضمن این که شیطان پرستی معمولاً خود را به عنوان راه نجاتی برای توده‌های تسلیم شده مردم در مقابل دین‌های اصلی معرفی می‌کند، بر شایستگی‌های آنها در بی نیازی از دیگران و انزوا گرایی تاکید می‌کنند و انزوا گرایی می‌تواند به سوء استفاده‌های مختلفی ناشی شود – که معمولاً نیز چنین است. چرا که طبیعت انزواگرایانه شیطان معمولاً در بازخورد جوامع ناکارمد است. و برای جبران این خلا از قوانین ادیان سنتی استفاده کرده است.

فرقه‌های غیر شیطان پرستانه بسیاری از گروه‌ها به اشتباه به عنوان گروه‌های شیطان پرستی در نظر گرفته می‌شود.به طور کلی دو تعریف برای گروه‌های شیطان پرستی در نظر افراد وجود دارد:

  • هر گروهی که شیطان را (مشابه شیطان تعریف شده در دین مسیحیت که عاری از مفاهیم غیر طبیعی مربوط به پلیدی و زشتی است یا یک شیطان انتزاعی) به عنوان خدا قبول داشته باشد و آن را عبادت کند، که معمولاً از آن به عنوان الهه سیاه نیز یاد می‌کنند. و آن را منتسب به طبیعت "حقیقی" انسان مینامند.
  • گروه‌هایی که از دین مسحیت تبعیت نکرده و یا عیسی را با خصوصیاتی که در دین مسیح تعریف شده است قبول ندارند.

تعریف دوم، معمولاً توسط بنیادگرایان مسیحی مورد استفاده قرار می‌گیرد و بر مبنای این تعریف بسیاری از گروه‌ها را شیطان پرست مینامنند. این بنیاد گرایان بیشتر دین‌های کافر جدید (مثلاً ویکا یا استرو) را با استفاده از این تعریف شیطان پرست مینامند.

طبق این تعریف به ندرت از دین‌هایی مانند اسلام و یهود و فرقه‌های مسیحیت به عنوان شیطان پرست تعبیر می‌شود. چنین گروه‌هایی که دین‌های گذشته را شیطان پرست بنامند بسیار کم است، مانند فرقه مورمون‌ها یا چند فرقه کوچک دیگر. البته شنیده شده است که بعضا کاتولیک ها، پروستان‌ها را نیز شیطان پرست نامیده‌اند و یا بالعکس ولی چنین خطابی خیلی به ندرت اتفاق می‌‌افتد.

حرکت دیگری که به اشتباه به عنوان شیطان پرست شناخته شده است، گروه‌های هوی متال موسیقی است. گرچه گروه‌هایی وجود دارند که به دلایلی چند از شبیه سازی‌های شیطانی استفاده می‌کنند ولی عمده گروه‌های متال/راک ارتباطی با یکی از انواع شیطان پرستی ندارند.


شیطان‌پرستی در ایران

در ماه اوت ۲۰۰۷ میلادی، سرتیپ رضا زارعی، فرمانده پلیس استان تهران از دستگیری حدود ۲۳۰ نفر از شرکت کنندگان در یک برنامه موسیقی در محمد شهر کرج که وی از آن به عنوان "کنسرت بین المللی گروه شیطان پرستی" یاد کرد، خبر داد. وی از کشف بیش از ۱۵۰ بطری مشروب الکلی، ۸۰۰ سی دی "مستهجن" حشیش و گراس سخن گفته است [1]

 منابع

نقدی بر انواع و گروه‌های شیطان پرستی. نام مترجم/محقق: کیوان معمر (ورودی سال 81 مهندسی صنایع - گرایش تولید صنعتی)، استاد راهنما: حاج آقا کریمی (معارف اسلامی 2)، پاییز 84 - دانشگاه علم و صنعت ایران.

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
radiomojde.com ...  

"درس دوم- اطمينان شخص مسيحی"

خدا برای نجات انسان كه مخلوق ويژه اوست، عيسی مسيح را که از لحاظ روحانی پسر يگانه‌اش می‌باشد به جهان فرستاد تا بر روی صليب بميرد، از مردگان قيام نمايد و نجات دهنده انسان باشد. مسيح بوسيله ريخته شدن خون و مرگ خود بر صليب، جريمه گناه جهانيان را پرداخت نمود و هر كس كه به او ايمان بياورد آمرزش گناهان و نجات و حيات جاويد يافته و فرزند روحانی خدا می‌شود.

اما شايد پرسيده شود، من كه به عيسی خداوند ايمان آورده‌ام چطور بايد از نجات خود مطمئن باشم؟ در اين درس می‌خواهيم در باره اطمينان شخص مسيحی بياموزيم، زيرا وقتی از نجات خود مطمئن باشيد، در زندگی تازه‌ای كه بعد از متحد شدن با مسيح شروع كرده‌ايد، پيشرفت روز افزون خواهيد داشت و شيطان دروغگو قادر نيست شما را فريب دهد. در ابتدا ببينيم که پايه و اساس اطمينان ايمانداران مسيحی چيست؟ چون اگر ما بخواهيم به شايستگی و يا تلاشهای انسانی خود تكيه كنيم، بارها به موقعيت‌مان در برابر خدا شک خواهيم کرد.

اطمينان ما مسيحيان، بر شخصيت عيسی مسيح خداوند و وعده‌های خدا بنا شده است. می‌دانيم كه اگر جهان زير و رو شود، خدا و وعده‌هايی كه او از روی محبت خود به ما داده است هرگز عوض نخواهند شد. وعده‌های خدا، در کتاب مقدس اعلام شده و ما لازم است اين وعده‌های عوض نشدنی خدا را بدانيم. كلام خدا می‌فرمايد: "اما به همه كسانی كه او (عيسی مسيح خداوند) را قبول کردند و به او ايمان آوردند اين امتياز را داد که فرزندان خدا شوند، که نه مانند تولدهای معمولی و نه در اثر تمايلات نفسانی يک پدر جسمانی بلکه از خدا تولد يافتند" (انجيل يوحنا فصل اول، آيات ١٢ و ١٣). "هر که پسر را دارد حيات دارد و هر که پسر را ندارد صاحب حيات نيست. اين نامه را نوشتم تا شما که به نام پسر خدا ايمان داريد، يقين بدانيد که حيات جاودانی داريد" (اول يوحنا فصل پنجم، آيات ١٢ و ١٣).

می‌بينيم كه كلام خدا صريحاً اعلام می‌كند كه هر كس به عيسی مسيح، پسر روحانی خدا ايمان داشته باشد، حيات جاودانی دارد. پس نجاتی كه داريم، به خاطر ايمان به عيسی مسيح به ما هديه داده شده است نه بخاطر لياقت و يا شايستگی خودمان. انسان در موقع تولد جسمانی، صاحب خيلی چيز‌ها می‌شود كه در آن موقع اطلاعی از آنها ندارد. نام و نام خانوادگی، امتيازات فرزند بودن، دارايی والدين، حمايت و مراقبت‌های خانواده و چيز‌های ديگر به فرزندی که به دنيا می‌آيد تعلق می‌گيرد. همينطور وقتی ما از راه ايمان به مسيح، تولد روحانی می‌يابيم فرزندان خدا می‌شويم، که در اينصورت تحت مراقبت و حمايت خدا می‌باشيم و ضمناً هر چه كه خدا دارد مال ما هم هست. خدا اين بركات را به سبب وعده‌های تغيير ناپذير خود به ما عطا می‌نمايد نه بخاطر اينكه ما لياقت و شايستگی داشته‌ايم. به آياتی چند از وعده‌هايی كه به ما ثابت می‌كنند در خداوند صاحب چه چيزهايی هستيم توجه کنيم. در انجيل شريف نوشته شده است: "از راه اتحاد با مسيح و بوسيله خون او است که ما رهايی يافتيم و گناهان ما بخشيده شد و چقدر بی حد و حصر است فيضی که خدا به فراوانی به ما بخشيده است" (افسسيان فصل اول، آيات ٧ و ٨). "بنا براين چون از راه ايمان در حضور خدا نيک شمرده شده‌ايم از صلح با خدا که بوسيله خداوند ما عيسی مسيح بر قرار گرديد بهره‌مند هستيم" (روميان فصل پنجم، آيه ١). "اما اکنون نيکی مطلق خدا که تورات و انبياء بر آن شهادت داده‌اند بظهور رسيده است. خدا بدون در نظر گرفتن شريعت و فقط از راه ايمان به عيسی مسيح همه ايمانداران را نيک می‌شمارد، . . ."‌ (روميان فصل سوم، آيات ٢١ و ٢٢). "خدا صلاح دانست که سر پر‌جلال و بی‌قياس خود را در ميان ملل غير‌يهود فاش سازد و آن سر اين است که مسيح در شما ساکن می‌باشد و اين حقيقت مايه اميد شما به سهيم شدن در جلال خداست" (کولسيان فصل اول، آيه ٢٧).

شايد پرسيده شود، ما از درستی وعده‌های خدا مطمئن شديم و فهميديم که تنها به خاطر ايمان به عيسی مسيح، خدا ما را به حضور خود پذيرفته و فرزندان خود نموده است، اما چه عواملی در ما نشان‌دهنده اين است كه حقيقتاً عيسی مسيح را می‌شناسيم؟ باز هم كلام خدا برای اين سؤال جواب دارد و اينطور می‌فرمايد: "فقط وقتی ما از احکام خدا اطاعت می‌کنيم می‌توانيم مطمئن باشيم که او را می‌شناسيم و اگر کسی بگويد که او را می‌شناسد، ولی طبق دستورات او عمل نمی‌کند دروغگو و از حقيقت دور است" (اول يوحنا فصل دوم، آيات ٣ و ٤). "ما می‌دانيم که از مرگ گذشته و به حيات رسيده‌ايم چون برادران خود را دوست می‌داريم. هر که ديگران را دوست ندارد هنوز در قلمرو مرگ زندگی می‌کند" (اول يوحنا فصل سوم، آيه ١٤). "روح خدا با روح ما با هم شهادت می‌دهند که ما فرزندان خدا هستيم" (روميان فصل هشتم، آيه ١٦). وقتی ما به عيسی مسيح ايمان می‌آوريم، روح خدا در قلب ما ساکن می‌شود و روح‌القدس در ما اطمينان ايجاد می‌كند كه متعلق به خدا هستيم. در نتيجه مشتاقانه از احكام خدا اطاعت می‌كنيم و محبت او در ما جاری می‌شود و به همين خاطر می‌توانيم ديگران را دوست بداريم. همه اينها گواهی می‌دهند كه ما عيسی مسيح را می‌شناسيم و نجات يافته‌ايم و تا ابد با او خواهيم بود.

گفتيم كه اطمينان ما مسيحيان، بر شخصيت عيسی مسيح خداوند و وعده‌های خدا بنا شده است. به بعضی از وعده‌های خدا توجه كرديم كه ما را مطمئن می‌سازند در مسيح صاحب حيات جاودان هستيم. حالا ببينيم شخصيت عيسی مسيح چه نقشی در اطمينان مسيحی ما دارد. كلام خدا می‌فرمايد: "اما خدا محبت خود را نسبت به ما کاملاً ثابت کرده است زيرا در آن هنگام که ما هنوز گناهکار بوديم مسيح بخاطر ما مرد. ما که با ريختن خون او کاملاً نيک شمرده شديم چقدر بيشتر بوسيله خود او از غضب خدا خواهيم رست! وقتی ما با خدا دشمن بوديم او با مرگ پسر خويش دشمنی ما را به دوستی تبديل کرد، پس حالا که دوست او هستيم چقدر بيشتر زندگانی مسيح باعث نجات ما خواهد شد! نه تنها اين بلکه ما بوسيله خداوند ما عيسی مسيح که ما را دوستان خدا گردانيده در خدا شادی می‌کنيم" (روميان فصل پنجم، آيات ٨ تا ١١). عيسی مسيح در انجيل شريف می‌فرمايد: "من پشت در ايستاده در را می‌کوبم اگر کسی صدای مرا بشنود و در را باز کند وارد می‌شوم و با او شام خواهم خورد و او نيز با من" (مكاشفه فصل سوم، آيه ٢٠). قول عيسی مسيح زنده اين است كه هر كس قلب و زندگی خود را به روی او بگشايد، مسيح داخل شده و با او دوستی دائمی برقرار خواهد کرد، و كسی كه اين قول را داده، امين و وفادار است. باز در انجيل شريف می‌خوانيم که مسيح می‌فرمايد: ". . . کسی را که پيش من می‌آيد بيرون نخواهم کرد" (انجيل يوحنا فصل ششم، آيه ٣٧).

اگر زمزمه شيطان در گوش شما اين است كه با وجود اينكه به مسيح روی آورده‌ايد، نجات نيافته‌ايد و يا اين نجات پايدار و هميشگی نيست، به هيچوجه دروغ‌های او را باور نكنيد. بر اساس كلام خدا، هر كه به عيسی مسيح خداوند ايمان آورد نجات و حيات ابدی می‌يابد و برای هميشه در او محفوظ خواهد بود. پس در خداوند شاد باشيد، زيرا اگر با مرگ مسيح حيات را يافته‌ايم، چقدر بيشتر با زندگی پس از مرگ او و به خاطر حضور مسيح قيام نموده در زندگی‌مان، می‌توانيم از محفوظ ماندن نجاتمان مطمئن باشيم و همه روزه از بركات الهی بهره‌مند ‌شويم. يكی از بزرگترين وعده‌های عيسی مسيح که موجب اطمينان تمام کسانی است که زندگی خود را به او سپرده‌اند، اينست که او فرمود: "گوسفندان من صدای مرا می‌شنوند و من آنها را می‌شناسم و آنها بدنبال من می‌آيند. من به آنها حيات جاودان می‌بخشم و آنها هرگز هلاک نخواهند شد و هيچ کس نمی‌تواند آنها را از دست من بگيرد" (انجيل يوحنا فصل دهم، آيات ٢٧ و ٢٨). كسانی كه به عيسی مسيح تعلق دارند، صدای او را می‌شنوند و او را پيروی می‌کنند. مسيح آنها را می‌شناسد و توجهات پرمهر او ضامن امنيت و حيات جاودانی آنهاست و هرگز هلاک نخواهند شد.

عيسی مسيح نه تنها به خاطر نجات ما از گناهان بر روی صليب جان داد، بلكه سه روز پس از مرگ روحاً و جسماً از مردگان قيام نمود و بعد به آسمان صعود کرد تا شفيع و محافظ هميشگی ما باشد. زنده بودن عيسی مسيح و حيات و خدمت پس از مرگ او، اطمينان بزرگی برای ما است زيرا به شخصی ايمان نداريم که مرده و در قبر پوسيده است، بلکه زندگی ما در دست کسی است که بر مرگ پيروز شده و زنده است و دوباره بازگشت خواهد نمود. باز گشت دوباره مسيح، اميد واقعی تمام مسيحيان است. در آن موقع بر اساس انجيل شريف: ". . . اول كسانی كه در ايمان به مسيح مرده‌اند خواهند برخاست و سپس آن کسانی که از ميان ما زنده می‌مانند همراه با آنها در ابرها بالا برده خواهند شد تا در فضا با خداوند ملاقات نمايند و به اين ترتيب ما هميشه با خداوند خواهيم بود (اول تسالونيکيان فصل چهارم، آيات ١٦ و ١٧).

كلام خدا در روميان فصل هشتم، آيات ٣٨ و ٣٩ به ايمانداران به مسيح می‌فرمايد: "زيرا يقين دارم که نه موت و نه حيات، نه فرشتگان و نه نيروها و قدرتهای فوق بشری، نه پيشامدهای امروز و نه وقايع فردا، نه قدرتهای آسمانی و نه بلندی و نه پستی و خلاصه هيچ چيز در تمام آفرينش نمی‌تواند ما را از محبتی که خدا در خداوند ما عيسی مسيح آشکار نموده جدا سازد". پس ما نيز می‌توانيم يقين داشته و مطمئن باشيم که هيچ چيز قادر نيست ما را از محبت خدا جدا سازد و در مسيح خداوند برای هميشه نجات و حيات خواهيم داشت و محفوظ خواهيم بود.

در اينجا، اين مطلب را نيز اضافه نمائيم که اشخاصی که خود را مسيحی معرفی می‌کنند، اما قلب توبه‌کار و زندگی پاک و خداپسندانه‌ ندارند و در گناه زندگی می‌کنند، بر اساس کلام خدا هيچگاه نجات نيافته‌اند و ذات الهی در آنان نيست. در انجيل شريف می‌خوانيم: "اين دشمنان مسيح از بين ما رفته و از ميان ما بيرون رفتند. آنها در واقع هيچوقت به ما تعلق نداشته‌اند. اگر متعلق به ما می‌بودند، می‌ماندند، اما رفتند تا معلوم گردد که هيچيک از آنها در حقيقت از ما نبودند" (اول يوحنا فصل دوم، آيه ١٩). "هر که فرزند خدا است نمی‌تواند در گناه زندگی کند، زيرا ذات الهی در او است و نمی‌تواند در گناه بسر برد، زيرا خدا پدر اوست" (اول يوحنا فصل سوم، آيه ٩). "ما می‌دانيم که فرزندان خدا در گناه زندگی نمی‌کنند زيرا، پسر خدا آنها را حفظ خواهد کرد و شيطان به آنان دسترسی ندارد" (اول يوحنا فصل پنجم، آيه ١٨).

ايمانداران عزيز مسيحی، در خاتمه اميدواريم كه شما نيز زندگی سرشار از شادی، آرامش و اطمينان را در عيسی مسيح داشته باشيد. "اکنون بر آن کسی که قادر است شما را از لغزش نگاهدارد و شما را بی‌عيب و شادمان در پيشگاه جلالش قرار دهد، يعنی بر خدای يکتا که بوسيله عيسی مسيح خداوند ما، ما را نجات داده است جلال و عظمت، قوت و قدرت باد، از ازل تا به امروز و از امروز تا به ابد، آمين" (انجيل شريف، يهودا، آيات ٢٤ و ٢٥).

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
مبانی انجیل فصل6 ...  
شيطان و ابليس

گاهي كلمات انجيل ترجمه نشده و به شكل اصلي خود نقل قول مي‌شوند. (Mammon  در آيه متي 6:24، چنين نمونه‌اي در زبان آرامي است) واژه “satan” كه شيطان ناميده شده، كلمه‌اي عبري است كه ترجمه نشده باقي مانده و معناي آن "دشمن" است و واژه ”devil” كه ابليس خوانده مي‌شود از كلمه يوناني “diabolos” به معناي دروغگو يا دشمن يا "تهمت‌زن به دروغ" ريشه مي‌گيرد. اگر معتقد باشيم كه شيطان و ابليس موجوداتي بروني بوده كه ما را وادار به گناه مي‌كنند، آنگاه هروقت در انجيل به اين كلمات رسيديم بايد آنها را به آن شخص بدكار نسبت دهيم. نحوه استفاده از اين كلمات در انجيل آنها را به عنوان صفاتي عادي كه در مورد هر شخص عادي مي‌توان بكار برد، مي‌نمايانند. اين موضوع باعث مي‌شود كه نتوان كلمات شيطان و ابليس را به شكل بكار رفته در انجيل، شخص بدكار و يا موجودي بيروني دانست.

كلمه شيطان در انجيل

آيه اول پاشاهان 11:14 مي‌گويد: "خداوند، حداد را كه از شاهزادگان ادومي بود برضد سليمان برانگيخت." "يكي ديگر از دشمنان سليمان كه خدا او را برضد سليمان برانگيخت و رزون نام داشت او از دشمنان سرسخت اسرائيل بود." (اول پادشاهان 11:23،25) اين گفته بدان معنا نيست كه خدا شخصي مافوق طبيعي يا فرشته‌اي را خلق كرد كه شيطان و يا دشمن سليمان باشد. او انسانهاي عادي را آفريده است. آيات متي 16:22،23  نمونه ديگري را مطرح مي‌كند. پطرس، سعي مي‌كرد كه مسيح را از رفتن به اورشليم و مردن بر صليب باز دارد. مسيح بر گشت و به پطرس گفت: "دور شو از من، اي شيطان! تو دام خطرناكي براي من مي‌باشي! فكر تو بشري است، نه الهي." به اين ترتيب، پطرس شيطان خوانده مي‌شود. اين مطلب به روشني نشان مي‌دهد كه مسيح با فرشته يا هيولايي صحبت نمي‌كرده، او با پطرس حرف ميزد.

چون كلمه شيطان فقط به معني دشمن است، شخص خوب يا حتي خود خدا را نيز مي‌توان شيطان (satan) ناميد. در نفس اين كلمه، به خودي خود معصيتي وجود ندارد. مفهوم معصيتي كلمه شيطان تا حدي به اين خاطر است كه ذات گناهكار ما بزرگترين شيطان يا دشمن ما تلقي مي‌شود، و به همين دليل، كاربرد اين كلمه در عمل معمولاً با گناه همراه بوده است. خود خدا نيز مشكلات را به زندگي ما مي‌آورد و يا ممكن است هنگام قرار گرفتن ما در مسيري نادرست برايمان سد راهي ايجاد كند، و در چنين مواردي خدا را مي‌توان شيطان تلقي كرد. اما اينكه خدا را مي‌توان شيطان خواند به اين معني نيست كه او مي‌تواند گناهكار باشد.

كتابهاي سموئيل و تواريخ، شرح وقايع مشابهي از همين رويدادهاست، همانطور كه چهار كتاب زندگي حضرت عيسي با چهار زبان مختلف رويدادهاي مشابهي را بازگو مي‌كنند. آيه دوم سموئيل 24:1 مي‌گويد:"بار ديگر خشم خداوند بر قوم اسرائيل شعله‌ور شد، پس او براي تنبيه ايشان داود را بر آن داشت تا اسرائيل و يهودا را سرشماري كند". آيه مشابه اول تواريخ 21:1 مي‌گويد: "شيطان در برابر قوم اسرائيل ايستاد و داود را تحريك كرد" كه سرشماري نمايد. در يك متن، خدا تحريك كننده است و در متني ديگر شيطان اين عمل را انجام مي‌دهد. تنها نتيجه معقول اين است كه خدا در نقش" شيطان" يا به عبارتي در نقش دشمن داود عمل كرده است. او با ايجاد مشكلات در زندگي ايوب نيز همين كار را كرد تا جايي كه ايوب در مورد خدا گفت: "نسبت به من بي‌رحم شده‌اي و با تمام قدرت آزارم مي‌دهي."(ايوب 30:21) در واقع ايوب گفت: «تو مانند يك شيطان بر ضد من رفتار مي‌كني».

كلمه ابليس در انجيل

كلمه «ابليس» نيز همينطور است. مسيح گفت: "آيا شما 12 تن (حواريون) را انتخاب نكرده‌ايم ويكي از شما ابليس نيست؟ او از يهوداي اسخريوطي سخن مي‌گفت ..."  كه انساني عادي و فاني بود. او از موجودي شاخدار يا به اصطلاح از "روحي پليد" سخن نمي‌گفت. كلمه ابليس در اينجا صرفاً به شخص بدكردار اطلاق مي‌شود. آيه اول تيموتائوس 3:11  نمونه ديگري را مطرح مي‌كند. زنان پيران كليسا، نبايد "تهمت‌زن" باشند؛ اصل كلمه يوناني بكار رفته “diabolos” است كه درجاي ديگري ابليس ترجمه شده است. از اينرو پولس به تيطوس هشدار مي دهد كه زنان پيران كليسا نبايد تهمت‌زن يا "ابليس" باشند (تيطوس 2:3). و نيز به تيموتائوس گفت (دوم تيموتائوس 3:1.3) كه "در روزهاي آخر... مردم ... تهمت‌زن (ابليس) خواهند شد." اين بدان معنا نيست كه انسان به فوق انسان تبديل خواهد شد، بلكه فقط صرفاً بيشتر نابكار مي‌شود. از اين مطالب بايد برايتان مشخص شده باشد كه كلمه ابليس و شيطان به فرشته شكست خورده و يا موجود گناهكاري خارج از وجود ما اطلاق نمي‌شود.

گناه، شيطان و ابليس

كلمات شيطان و ابليس به شكلي نمادين و به منظور وصف تمايلات معصيت‌آميز دروني ما كه در فصل 1-6 شرح داده شد، به كار مي‌روند. اين تمايلات همان شيطان يا دشمن اصلي ما هستند. به اين صفات شخصيت داده شده و در نتيجه مي‌توان آنان را "ابليس"، دشمن ما، و منشاء تهمت ناروا خواند. ذات طبيعي ما خود ابليس است. ارتباط بين ابليس و تمايلات شيطاني ما (گناه درون ما) در اين چند سطر آشكار شده است: "از آنجا كه اين فرزندان خدا (ما)، انسان هستند و داراي گوشت و خون مي باشند، او(مسيح) نيز گوشت و خون شد وبه شكل انسان درآمد، زيرا فقط با انسان شدن مي توانست جانش را در راه ما فدا كند و بميرد، و با مرگ خود، قدرت شيطان را نابود سازد، شيطاني كه صاحب اختيار مرگ بود" (عبرانيان 2:14).

ابليس، در اينجا، مسؤول مرگ معرفي شده است، اما "مجازات گناه، مرگ است"(روميان 6:23). بنابراين گناه و ابليس به موازات هم هستند. آيه يعقوب 1:14 نيز مي‌گويد كه تمايلات شيطاني ما را وسوسه كرده و به گناه وا مي‌دارند، كه نتيجه آن مرگ است؛ اما آيه عبرانيان 2:14 مي‌گويد كه ابليس، مرگ مي‌آورد. همين آيه مي‌گويد كه مسيح براي نابود كردن ابليس از همين فطرت بشري برخوردار بود؛ اما در مقابل آيه روميان  8:3  اظهار مي‌دارد كه: "خدا، فرزند خود، عيسي مسيح را در بدني مانند بدن ما به اين جهان فرستاد، با اين تفاوت كه بدن او مانند بدن ما تحت سلطه گناه نبود". اين مطلب نشان مي‌دهد كه ابليس و تمايلات معصيت‌آميزي كه به طور طبيعي در ذات انسانند، در عمل يكسان مي‌باشند. درك اين مطلب كه مسيح نيز همانند ما وسوسه ميشد، بسيار مهم است. عدم درك صحيح مفهوم ابليس به معني عدم درك فطرت و عملكرد مسيح است. اينكه مسيح فطرت انساني (يعني ابليسي درون خود) داشت، تنها دليلي است كه مي‌توانيم به رستگاري اميدوار باشيم (عبرانيان  18-2:14 و 4:15). مسيح با فايق آمدن بر تمايلات فطري خويش، يعني همان ابليس انجيلي، توانست ابليس را برصليب بكشد (عبرانيان 2:14). اگر ابليس يك شخص بود، آنگاه ديگر وجود نداشت. آيه عبرانيان  9:26 مي‌گويد: مسيح "جان خود را در راه ما فدا كرد تا قدرت گناه را ريشه‌كن سازد". آيه عبرانيان 2:14 با اين جمله كه مسيح با مرگ خود، ابليس درونش را از بين برد، گفته قبلي را مورد تائيد قرار داده است. مسيح با مرگ خويش "جرم گناه" را بشكل بالقوه از بين برد (روميان 6:6) كه اين جرم گناه همان فطرت انسان است كه در شكل جسمي در ما نمايان مي‌شود.

"اما كسي كه در گناه بسر مي‌برد، نشان مي‌دهد كه فرزند شيطان است"(اول يوحنا 3:8)، زيرا گناه نتيجه سرفرود آوردن در برابر تمايلات شيطاني و فطري خود ما است (يعقوب 1:14.15) كه انجيل آن را "ابليس" مي‌نامد. "فرزند خدا آمد تا اعمال ابليس را باطل سازد"(اول يوحنا 3:8). اگر درست بگوييم كه ابليس همان تمايلات بد و شيطاني ماست، آنگاه نتيجه اين تمايلات بد همان گناهان ما هستند. اين مطلب در آيه اول يوحنا 3:5  تائيد مي‌شود: "مسيح انسان شد تا بتواند گناهان ما را پاك سازد." اين گفته نشان مي‌دهد كه "گناهان ما" و "اعمال ابليس" يكي هستند. مثال ديگري از ارتباط بين ابليس و گناهان ما در آيه اعمال رسولان  5:3 آمده است. پطرس به حنانيا مي‌گويد: "چرا شيطان قلب تو را از طمع پر كرده است؟" سپس در آيه 4، پطرس مي‌گويد: "چرا قلب خود را با اين كارها آلوده كردي؟" وجود بدي در درون قلبمان، همان حضور شيطان در قلب ماست. اگر فكري در دل ما جا بگيرد، مثلاً يك نقشه معصيت‌آميز، اين فكر در درون ما پرورش مي‌يابد. اگر زني آبستن شود، كودك در برون او وجود ندارد، بلكه در درون او پرورش مي‌يابد. آيات يعقوب 1:14.15  با استفاده از همين نماد مي‌گويند كه هوسهاي ما شكل گرفته و گناه را به ارمغان مي‌آورند، و متعاقباً به مرگ مي‌انجامند. آيه مزامير 109:6 انسان گناهكار را مترادف شيطان مي‌خواند: "اي خدا دشمنم را به دست داوري ظالم بسپار و بگذار يكي از بدخواهانش كنار او بايستد." يعني تحت سلطه او درآيد (رجوع به مزامير 110:1).

شخصيت دادن

با اين وجود ممكن است مستدلانه بپرسيد: "اما انجيل به نحوي تعريف مي‌كند كه گويي ابليس يك شخص است!" كاملاً درست است؛ آيه عبرانيان 2:14 از شيطان به عنوان  "شيطاني كه صاحب اختيار مرگ است" ياد مي‌كند. حتي با اندك مطالعه انجيل مشخص مي‌شود كه انجيل از بسياري از مفاهيم چون اشخاصي واقعي سخن مي‌گويد. بعنوان نمونه آيه امثال 9:1 از زني به نام "خِرَد" سخن مي‌گويد كه خانه‌اي مي‌سازد و آيه روميان  6:23  گناه را به مأمور پرداخت قبوض تشبيه مي‌كند كه قبوض عمر را با تحقق مرگ مي‌پردازد. اين ويژگي در انحراف 5 بيشتر مورد بحث قرار داده شده است. ابليس ما يعني diabolos اغلب تمايلات بد ما را نشان مي‌دهد. اما نمي‌توان اهريمن را به عنوان يك مفهوم تصور كرد چراكه تمايلات بد انسان مستقل از او وجود ندارند و به همين دليل به مفهوم ابليس شخصيت داده مي‌شود. همانطوركه به گناه غالباً شخصيت ارباب داده مي‌شود (مثلاً روميان 5:21؛ 6:16،17؛ 7:3). پس قابل درك است كه به ابليس هم شخصيت داده شود، زيرا "ابليس" نيز به گناه اشاره دارد. در همين راستا، پولس نيز از وجود دو موجود در هر انسان سخن مي‌گويد، گويي كه هر دو در يك جسم باشند (روميان 21-7:15): انسان مادي يعني ابليس كه با انسان معنوي در جدال است. با اين حال واضح است كه دو شخص واقعي به معناي لغوي درون يك انسان با هم به جنگ نپرداخته‌اند. به اين عضو گناهكار فطرت ما به عنوان يك "واحد بد" (متي 6:13) كه همان ابليس انجيلي است، شخصيت داده مي‌شود. در آيه اول قرنتيان 5:13، همين عبارت يوناني كه "واحد بد " ترجمه شده بود اين بار "فرد نابكار" معني شده و نشان مي‌دهد كه وقتي شخص در برابر گناه تسليم مي‌شود، خود او به "واحد بد" يا ابليس تبديل مي‌گردد.

"ابليس" و "شيطان" در مفاهيم سياسي

كلمات ابليس و شيطان براي توصيف جهان نابكار و پر از گناهي كه در آن زندگي مي‌كنيم نيز به كار مي‌روند. از سلسه مراتب دروغين اجتماعي، سياسي و شبه‌مذهبي انسان، مي‌توان تحت عنوان "ابليس" ياد كرد. ابليس و شيطان در "عهد جديد" اغلب به قدرت سياسي و اجتماعي نظامهاي يهودي و رومي اشاره دارند. از اين رو وقتي در عهد جديد مي‌خوانيم كه ابليس مؤمنان را به زندان مي‌اندازد (مكاشفه 2:10)، ابليس به مقامات رومي اشاره دارد كه مؤمنان را به زندان مي‌انداختند. در همين رابطه نوشته شده كه كليسايي در پرغامه واقع در جايگاه يا تخت شيطان است. پرغامه محل حكومت روميها بود كه گروهي از مؤمنان نيز در آنجا مستقر بودند. واضح است كه نمي‌توانيم بگوييم خود شيطان، اگر وجود داشته باشد، در پرغامه مستقر بود.

گناهان فردي به عنوان تخلف از قانون خدا تعريف مي‌شوند؛ اما از گناهان جمعي به عنوان يك نيروي سياسي و اجتماعي برعليه خدا  نام برده شده كه نيروي قدرتمند‌تر از افراد مي‌باشد. از اين نيروي جمعي گاهي با شخصيت ابليس نام برده مي‌شود. از اين رو است كه ايران و ساير كشورهاي اسلامي ايالات متحده آمريكا را "شيطان بزرگ" ناميده‌اند. زيرا اين كشور از جنبه عقايد مذهبي و سياسي دشمن آنان محسوب مي‌شود. بكارگيري كلمات ابليس و شيطان در انجيل نيز با چنين منظورهايي صورت گرفته است.

در نتيجه شايد درست باشد بگوييم كه در اين مورد لازم است به كل انجيل توجه كنيم و نه اينكه فقط برپايه چند آيه كه به ظاهر مؤيد اعتقادات عامي درباره ابليس است، اصولي كلي بنا كنيم. بخش 1-6 و اين بخش موجبات دوباره خواني خالصانه و دقيق انجيل را فراهم مي‌كند. گفتني است كه اصل ياد شده تنها راه درك صحيح و منطقي تمام متون نوشته شده در مورد شيطان يا ابليس مي‌باشد. واژه‌هاي مذكور به عنوان صفات عادي بكار رفته يا در مواقعي به گناه بشري اشاره مي‌كنند. برخي از متون معروفي كه با تفسيري اشتباه در حمايت از اين اعتقادات عامي بكار مي‌روند، در بخش انحرافات ضميمه همين فصل مورد بررسي قرار گرفته‌اند.

كسانيكه در پذيرفتن استدلال و نتيجه‌گيريهاي ما ترديد دارند، بايد از خود بپرسند: 1- آيا به گناه شخصيت داده شده است؟ به روشني همينطور است. 2- آيا واژه شيطان مي‌تواند صرفاً به عنوان يك صفت به كار برود؟ بله. پس در پذيرفتن اينكه به گناه، به عنوان شيطان يا دشمن ما، شخصيت داده شده، چه مشكلي وجود دارد؟ اغلب در انجيل و نامه‌هاي يوحنا، به جهان شخصيت داده شده است. چه عنواني بهتر از "شيطان" و "ابليس" براي اين شخصيت مي‌توان پيدا كرد؟

3-6  ديوها

در فصلهاي قبلي گفتيم كه چرا به شخص يا هيولا بودن ابليس يا شيطان اعتقاد نداريم. اگر بپذيريم كه چنين موجوداتي وجود ندارند، آنگاه ديوها كه در خدمت ابليس هستند نيز نمي‌توانند وجود داشته باشند. بسياري از مردم تصور مي‌كنند كه خدا تمام چيزهاي خوب زندگي را به ما مي‌دهد، درحاليكه ابليس و ديوهايش چيزهاي بد را به ما داده و چيزهاي خوب خدادادي را از ما مي‌گيرند. انجيل به  روشني مي‌گويد كه خدا منشاء تمام نيروهاست و اوست كه مسئول مسائل خوب و بد زندگي ماست (اشعيا 45:7). بنابر اين وقتي سختي مي‌كشيم، بايد بدانيم كه مشكلات از جانب خدا آمده‌اند و ابليس و ديوهاي فرضي را سرزنش نكنيم. ايوب متوجه شد كه "خداوند داد و خداوند (و نه ديوها) گرفت. نام خداوند متبارك باد" (ايوب 1:21).

خدا منشاء تمام نيروهاست (اشعيا 44:8 و 45:5). اگر مردم به خدايان ديگري معتقد باشند و به خداي واحد بگويند: "تو خداي بزرگي هستي، تو قدرتمندي، اما من به خدايان ديگري نيز در كنار تو اعتقاد دارم، اگرچه آنها به توانايي تو نيستند "، خداي واحد حسادت خواهد كرد. بهمين دليل است كه نمي‌توانيم به وجود ديوها يا ابليس در كنار خداي راستين معتقد باشيم. اين اشتباهي بود كه بني‌اسرائيل مرتكب شدند. بخش اعظمي از عهد عتيق به توصيف اينكه چگونه بني‌اسرائيل با اعتقاد به خدايان ديگري در كنار خداي راستين موجب ناراحتي او شد، اختصاص يافته است. با مراجعه به انجيل متوجه مي‌شويم كه "ديوهايي" كه امروزه مردم به آنها معتقدند، همانند خداياني هستند كه بني‌اسرائيل به آنها اعتقاد داشتند.

ديوها بت هستند

در اول قرنتيان، پولس دليل اين مسئله را كه چرا مسيحيان نبايد به اين مسائل معتقد و بت‌پرست باشند، توضيح مي‌دهد. در زمان رويدادهاي انجيل، مردم ديوها را خدايان كوچكي مي‌پنداشتند و آنها را مي‌پرستيدند تا بلايا را از زندگيشان بدور نگه دارند. بنابراين اشكالي از ديوها ساخته بودند (به عبارتي همان بت) و آنها را مي‌پرستيدند. بهمين دليل است كه پولس "ديو" و "بت" را در نوشته‌اش به شكلي برابر با هم استفاده كرده است: "به هيچ وجه! منظورم اين است كه كساني كه براي اين بت ها قرباني مي آورند در واقع خود را همراه با قرباني‌شان نه به خدا، بلكه به شياطين تقديم مي كنند، و من نمي خواهم كه هيچ‌يك ازشما، با خوردن گوشت اين قرباني‌ها، با ديوها شريك شوند... اما اگر كسي به شما بگويد كه اين گوشت قرباني ا‌ست، در آن صورت به خاطر آن كسي كه گفته است و به خاطر وجدان حساس او، از آن گوشت نخوريد..." (اول قرنتيان 10:20،28). پس بتها و ديوها در عمل يكي هستند. توجه كنيد كه پولس مي‌گويد كه آنها "براي ديوها و نه براي خدا" قرباني مي‌كنند، ديوها خدا نبودند و از آنجايي كه فقط يك خدا وجود دارد نتيجه‌گيري مي‌شود كه ديوها هيچ قدرتي نداشته و به هيچ وجه خدا نيستند. اين نكته در آيه اول قرنتيان 8:4 كاملاً روشن است:

"حال به اصل مطلب برمي‌گرديم. آيا صحيح است گوشتي را كه براي بت‌ها قرباني شده است، بخوريم؟ در اين مورد، همه ميدانيم كه بت (مترادف ديو)، خدا نيست، زيرا فقط يك خدا هست و بس". يك بت يا يك ديو هيچ موجوديتي ندارد. فقط يك خدا يا قدرت راستين در جهان وجود دارد. پولس در ادامه مي‌گويد (آيه‌هاي 5 و 6):

"به عقيده بعضي از مردم، خدايان بسياري در آسمان و بر زمين هستند.(همانطور كه امروزه مردم به وجود انواع ديوها معتقدند، يك ديو باعث از دست دادن شغلتان شده و ديوي ديگر سبب مي‌گردد همسرتان شما را ترك كند و غيره)، اما ما (مؤمنان واقعي) مي‌دانيم كه فقط يك خدا وجود دارد، يعني پدر آسماني ما، كه تمام چيزها را آفريده است(همانطور كه قبلاً اشاره كرديم، هم خوبي و هم بدي را آفريده)".

با برگشتن به "عهد عتيق" مدارك بيشتري دال بر ترادف مفاهيم بت و "ديو" مي‌يابيم. در نسخه يوناني عهد عتيق (Septuagint) از كلمه "daimonion" براي "بت" در آيات تثنيه 32:17 و مزامير 106:37  استفاده شده است. اين كلمه در عهد جديد "ديو" ترجمه شده است. آيات مزامير 39-106:36 از اشتباهات بني‌اسرائيل سخن مي‌گويد و بتهاي كنعان را به ديوها تشبيه مي‌كند:

"(بني‌اسرائيل) بت‌هاي آنها را پرستش نمودند و با اين كار، خود را محكوم به مرگ كردند. اسرائيلي‌ها، پسران و دختران خود را براي بت‌ها قرباني كردند. خون فرزندان بيگناه خود را براي بت‌هاي كنعان ريختند." (مزامير 39-106:36)

ديوهاي عهد جديد

اما ممكن است بگويد: "پس تكليف تمام متوني كه در عهد جديد به روشني از ديوها صحبت كرده‌اند، چه مي‌شود؟"

يك چيز بايد روشن باشد: تضاد در انجيل نمي‌تواند وجود داشته باشد، زيرا انجيل كلام خداي متعال است. اگر به ما گفته شده كه خدا مشكلات را به زندگي ما مي‌آورد و او منشاء هرگونه قدرت است، پس انجيل نمي‌تواند در ادامه بگويد كه ديوها، يعني خدايان كوچكي در تضاد با خدا، اين مشكلات را براي ما بوجود مي‌آورند. اين مسئله كه كلمه "ديوها" فقط 4 بار در عهد عتيق آمده و همواره بت‌پرستي را توصيف كرده است، بسيار مهم است و اين در حالي است كه اين واژه در كتب مقدس بكرات ذكر شده است. نظر ما اين است كه اين مسئله بدين بخاطر است كه در زمان نوشتن كتابهاي انجيل متداول بود كه هر مرض نامشخصي را تقصير ديوها بدانند. اگر ديوها واقعاً وجود  داشتند و مسؤول بيماري و مشكلات ما بودند، آنوقت مطالب بيشري دراين باره در عهد عتيق مي‌ديديم. اما در عهد عتيق ديو به چنين معنايي مشاهده نمي‌شود.

گفتن اينكه ديوها را از بدن فردي خارج كردند، مثل آن است كه بگوييم او از بيماري ذهني يا جسمي ناشناخته‌اي شفا يافته است. مردم قرن اول هرآنچه را كه نمي‌فهميدند، به موجوداتي خيالي بنام "ديوها" نسبت مي‌دادند. سطح دانش پزشكي آن زمان در حدي نبود كه درك بيماري‌هاي روان را ممكن سازد، نتيجتاً به بيماران رواني "جن‌زده" مي‌گفتند. در دوران عهد عتيق، روح بد و ناپاك به وضعيت نامناسب رواني اطلاق مي‌شد (يهودا 9:23 و اول سموئيل 16:14 و18:10). در عهد جديد، واژه‌هاي روح بد و جن‌زد‌گي به مبتلايان بيماريهاي رواني اطلاق شد. ارتباط بين ديوها و بيماري در اينجا مشخص است: "همان شب عده زيادي از ديوانگان را نزد عيسي آوردند،  و او با كلام خود تمام ارواح ناپاك را از وجود آنان بيرون كرد و تمام بيماران را شفا بخشيد. به اين وسيله، پيشگويي اشعيا نبي تحقق يافت:  او ضعفهاي ما را برطرف كرد و مرضهاي ما را از ما دور ساخت." (متي 8:16،17) بنابراين بيماريها و ضعفهاي انسان همان "جن يا ديوزد‌گي" يا روحهاي بد هستند. وقتي شفا مي‌يافتند، گفته ميشد كه به "روان سالم" برمي‌گشتند (لوقا 8:35 و مرقس 5:15). بنابراين "جن‌زدگي" عبارت ديگري براي توصيف بيماري رواني (يعني داشتن رواني ناسالم) بود. گفته مي‌شود كه افراد جن‌زده "درمان" شده و "شفا" مي‌يابند (متي 17:18 ؛ 12:22 ؛ 4:24)، پس جن‌زد‌گي عبارتي به منظور توصيف بيماري است.

1-6  خدا و بدي

بسياري از فرقه‌هاي مسيحيت، همانند بسياري از اديان، معتقدند كه موجود يا هيولايي به نام ابليس يا شيطان وجود دارد كه منشاء تمام مصائب جهان و زندگي ماست. طبق اين اعتقاد، موجود مذكور مسئول گناهاني است كه ما مرتكب مي‌شويم. انجيل به صراحت به ما مي‌گويد كه خداوند، قدرت مطلق است. در بخش 4-1 خوانديم كه فرشتگان گناه نمي‌كنند. اگر واقعاً و به راستي به اين مطالب اعتقاد داشته باشيم، آنگاه وجود هرموجود ماوراي طبيعي برعليه خداي توانا در اين جهان غيرممكن مي‌نمايد. اما اگر به وجود اين موجود معتقد باشيم، بدون شك متعال بودن خدا را زير سئوال ‌برده‌ايم. درك صحيح ابليس و شيطان بايد به عنوان يك نظريه حياتي در نظر گرفته شود. در آيه عبرانيان 2:14  به ما گفته شده است كه مسيح با مرگ خود شيطان را نابود كرد؛ بنابراين بدون شناخت صحيح شيطان نمي‌توانيم به اعمال يا فطرت مسيح پي ببريم.

به طوركلي، در دنيا و به خصوص در به اصطلاح «جهان مسيحيت»، اين عقيده وجود دارد كه چيزهاي خوب زندگي از خدا و چيزهاي بد از شيطان نشأت مي‌گيرد. اين عقيده نظريه‌اي جديدي نيست و حتي به مسيحيان مرتد هم محدود نمي‌شود. براي مثال، بابليها معتقد به دو خدا بودند: خداي خوبي و روشني و خداي بدي و تاريكي. آنان اعتقاد داشتند كه اين دو خدا تا نابودي يكديگر در جنگ هستند. كورش، شاه بزرگ ايران، نيز به اين مسأله اعتقاد داشت. به همين دليل خدا به او گفت: "من خداوند  هستم و غيراز من خدايي نيست... من آفريننده نور و تاريكي هستم، من پديد آورنده رويدادهاي خوب و بد(طبق نسخ جديد انجيل منظور از بدي بلا مي‌باشد) هستم. من كه خداوند هستم همه اين چيزها را بوجود مي‌آورم." (اشعيا 7-45:5 و 45:22) خدا آرامش ايجاد كرده و خود او بدي و بلا را پديد مي‌آورد. در اينجا، خدا خالق است؛ خالق بدي. اما بين بدي و گناه ناشي از اشتباه انسان تفاوت وجود دارد. گناه با اشتباه انسان وارد جهان شده است و خدا باعث آن نيست. (روميان 5:12)

خدا به كورش و مردم بابل مي گويد " هيچ خدايي جز من وجود ندارد." كلمه عبري el كه ترجمه آن، "خدا" است اصولاً به معني "قدرت، يا منبع قدرت" مي‌باشد. خدا مي گويد كه هيچ منبع قدرتي به غير از او وجود ندارد. به همين دليل است كه مومنين راستين وجود شياطين يا بديهاي مافوق طبيعي را نمي‌توانند بپذيرند.

خدا: خالق بلا

انجيل پر از مثالهايي است كه نشان مي‌دهد خدا "بدي" را به زندگي مردم و اين دنيا آورده است. آيه عاموس 3:6 مي‌گويد كه اگر بلايي در شهر رخ دهد، باعث آن خداست. براي مثال اگر زمين لرزه‌اي روي دهد، گفته مي‌شود كه شيطان درآن شهر حكمفرماست و اين بدبختي ناشي از حضور اوست. اما مومن راستين بايد بداند كه خدا مسئول تمام اين وقايع است. از اينرو آيه ميكاه 1:12 مي‌گويد: "خداوند بضد اورشليم برخاسته و تلخي و مرارت در انتظار ايشان است." در كتاب ايوب مي‌خوانيم كه چطور ايوب، آن مرد صالح، كل دارايي‌اش را در زندگي از دست داد. اين كتاب به ما مي‌آموزد كه تجربه بدي در زندگي يك شخص مستقيماً متناسب با ميزان اطاعت و يا سرپيچي از خدا نيست. ايوب فهميد كه"خداوند داد و خداوند گرفت." (ايوب 1:21) او نمي‌گويد كه " خدا داد و شيطان ‌گرفت." ايوب به همسر خود ‌گفت: "آيا فقط چيزهاي خوب از خدا به ما برسد و چيزهاي بد نرسد؟" (ايوب 2:10) در پايان كتاب، دوستان ايوب او را به سبب "تمام بلاهايي كه خداوند برسراو آورد" تسكين مي‌دهند. (ايوب 42:11  رجوع به 19:21 و 8:4) بنابراين، خدا كه مشكلات زندگي ما را ايجاد مي‌كند، خود منشاء "بدي" به اين معناي خاص است.

"خداوند اگر تو را تأديب مي‌كند، به اين علت است كه دوستت دارد ... اگر تو تأديب را تحمل كني ... نتيجه آن زندگي پاك و صفات پسنديده است كه مدتي بعداز آن ظاهر خواهد شد." (عبرانيان 11-12:6) اين آيات نشان مي‌دهد كه آزمايشات الهي درنهايت موجب ارتقاء مرتبه معنوي انسان مي‌شوند. اينكه بگوييم شيطان موجودي است كه ما را وادار به گناه مي‌كند، اما درعين حال با ايجاد مشكلات سبب رشد معنوي ما شده و "محصول نيكوكاري" برايمان به بار مي‌آورد، تناقض دارد. اين برداشت كلاسيك از بدي، مشكلات عميقي دارد. به خصوص وقتي گفته مي‌شود كه انسان به شيطان تحويل داده مي‌شود تا "شايد روح او نجات يابد" و يا "شايد درس عبرت بگيرند و ديگر كفر نگويند" (اول قرنتيان 5:5 و اول تيموتائوس 1:20) اگر شيطان واقعاً موجب مي‌شود كه انسان گناه كند و تأثيرات منفي روي مردم مي‌گذارد، پس چرا اين آيات از شيطان به عنوان نوري مثبت ياد مي‌كنند؟ پاسخ اين است كه دشمن، يعني شيطان يا مشكلات زندگي، مي‌تواند تأثير معنوي مثبتي در زندگي انسان مؤمن به جا بگذارد.

اگر بپذيريم كه بدي از سوي خداست، آنگاه مي‌توانيم دعا كنيم و از خدا بخواهيم كه مشكلات ما را برطرف كند، يعني مشكلات را از بين ببرد. آنگاه اگر اين كار را نكرد، مي‌فهميم كه اين مشكلات در جهت نفع معنوي ما از جانب خدا فرستاده شده‌اند. حال اگر معتقد باشيم كه موجود بدي به نام شيطان يا ابليس مشكلات ما را برمي‌انگيزد، آنگاه هيچ‌كاري براي رفع اين مشكلات نمي‌توانيم انجام دهيم. ناتواني، بيماري، مرگ ناگهاني يا بدبختي را نبايد فقط بدشانسي تلقي كرد. اگر شيطان فرشته‌اي قدرتمند و گناهكار باشد، آنگاه او از ما نيرومندتر بوده و ما راهي جز رنج كشيدن نخواهيم داشت. اين در حالي است كه ما مطمئنيم كه به خواست خدا "همه چيز (زندگي) به صلاح مؤمنان پيش مي‌رود." (روميان 8:28) بنابراين چيزي به نام  "شانس" در زندگي مؤمن وجود ندارد.

منشاء گناه

بايد گفت كه گناه از درون ما ناشي مي‌شود و تقصير از ماست كه گناه مي‌كنيم. البته خوشايند آن است كه بگوييم گناهي كه مرتكب مي‌شويم، تقصير ما نيست. آنگاه مي‌توانيم آزادانه گناه كنيم و بعد خود را توجيه كنيم كه كار، كار شيطان بود و سرزنشها را متوجه او نماييم. در بسياري از اوقات وقتي شخص گناهكاري عمل بي‌شرمانه و ناپسندي را انجام مي‌دهد، طلب بخشش كرده و ادعا مي‌كند كه در آن هنگام در تسخير شيطان بوده است، بنابراين مسؤول كاري كه انجام داده نيست. اما چنين دلايلي اصولاً درست و منطقي نيستند و مسئوليت گناه بر عهده شخص گناهكارخواهد بود.

بايد به ياد داشته باشيم كه "هركه گناه كند، تنها دستمزدي كه خواهد يافت، مرگ است" (روميان 6:23)؛ گناه به مرگ مي‌انجامد. اگر مسؤوليت گناه ما به گردن شيطان باشد، آنگاه خداي عادل بايد شيطان را به جاي ما مجازات كند. اما اين حقيقت كه ما براساس گناهانمان مورد قضاوت قرار مي‌گيريم، نشان مي‌دهد كه ما مسؤول گناهان خود هستيم. اين باور كه شيطان شخصي حقيقي و خارج از وجود ماست، تلاشي براي از دوش برداشتن مسؤوليت از خود است كه اين نمونه ديگري از امتناع انسان از پذيرش حقيقت فطرت بشري، يعني اساساً گناه پذير بودن آن، مي‌باشد.

"هرگز خوراكي كه انسان مي‌خورد، نمي‌تواند او را نجس كند... آنچه انسان را نجس مي‌سازد، افكاري است كه از وجود او تراوش مي‌كند: دزدي، آدم‌كشي، زناكاري ... خودپسندي و حماقت: تمام اين چيزهاي شرم‌آور از وجود و قلب انسان سرچشمه مي‌گيرند و انسان را نجس مي‌سازد." (مرقس 23-7:15)

اين باور كه چيزي بيرون ما وجود دارد كه به درون ما رخنه كرده و موجب ارتكاب گناه توسط ما مي‌شود، با آموزش صريح مسيح تناقض دارد. تمام  بديها، از درون و از قلب انسان برمي‌خيزد. به همين دليل به هنگام سيل خدا مي‌گويد: "دلش از كودكي به طرف گناه متمايل است" (پيدايش 8:21). آيه يعقوب 1:14 شرح مي‌دهد كه چطور ما وسوسه مي‌شويم: "وسوسه يعني اين كه انسان (اين روند براي تمام انسانها يكسان است) فريفته و مجذوب افكار و اميال ناپاك خود شود." ما از هوسهاي خود و از تمايلات بد خود وسوسه مي‌شويم، نه از عوامل بيروني. يعقوب مي‌پرسد:"علت جنگ  و دعواهاي شما چيست؟ آيا علت آنها، آرزوهاي ناپاكي نيست كه در وجود شما منزل دارند؟" (يعقوب 4:1) هر يك از ما، هوسهاي خاص و منحصر به فردي داريم. اين هوسها زاييده تمايلات شيطاني خود ما هستند، زيرا منحصر به فردند. اين گفته كه ما بدترين دشمن خودمان هستيم، صحت دارد.

كتاب روميان، عمدتاً درباره گناه، منشاء آن و چگونگي پيروزي برآن شرح مي‌دهد. مسأله بسيار مهم اين است كه در اين كتاب به شيطان و اهريمن به ندرت اشاره شده است: در مورد منشاء گناه، پولس از شيطان يا اهريمن حرفي نزده است. به اين ترتيب ابليس مفهوم تازه است كه در عهد جديد معرفي مي‌شود. اگر موجودي بيروني وجود داشت كه ما را به گناه وادارد، مطمئناً در عهد عتيق نامي از آن برده مي‌شد. اما در اين مورد سكوتي عميق و پرمعني شده است. مكتوبات عهد داوران و سرگذشت بني‌اسرائيل در صحرا نشان مي‌دهد كه در آن زمان بني‌اسرائيل زياد گناه مي‌كردند. اما خدا به آنها درمورد موجود يا نيرويي مافوق‌طبيعي و بيروني كه بتواند به درون آنها نفوذ كرده و آنها را به گناه وادارد، هشدار نداد. در عوض آنها را تشويق كرد كه به كلامش گوش دهند تا گمراه نشوند (براي مثال آيات تثنيه 27:9.10 و يوشع 22:5).

پولس با تأسف مي‌گويد: "اكنون ديگر براي من ثابت شده است كه وجود من بخاطر اين طبيعت نفساني، از سر تا پا فاسد است ... هرچه تلاش مي‌كنم نمي‌توانم خود را به انجام اعمال نيكو وادارم. گناه هنوز مرا در چنگال خود اسير نگه داشته است" (روميان 21-7:18).  او به خاطر گناه خود، موجودي بيروني را ملامت نمي‌كند. او ذات شيطاني خود را منشأ واقعي گناه مي‌داند: "منشأ  گناه درون من است. سعي مي‌كنم كار گناه‌آلودي انجام ندهم، اما بي‌اختيار گناه مي‌كنم. به نظر مي‌رسد كه در زندگي هرگاه مي‌خواهم كار نيك انجام دهم بي‌اختيار كار بد از من سر مي‌زند." بنابراين پولس منشأ ضديت معنويت را "گناه درون من" مي‌داند. هر شخص متفكر و معنوي به همين خودآگاهي خواهد رسيد. قابل ذكر است كه حتي مسيحي والايي مانند پولس، بعداز تغيير مذهب صاحب فطرتي متفاوت نشد و به عصمت بالقوه يا بالفعل دست نيافت. جنبش انجيلي نوين چنين ادعايي دارد و نتيجتاً  پولس را به خاطر سخنش در آيه‌هاي روميان 21-7:15  در رده " رستگار نشده‌ها" قرار داده‌اند. اين آيه‌ها تناقضاتي اساسي براي چنين ادعاهايي ايجاد مي‌كنند. داود يكي ديگر از مردان صالح است كه به گناهكاري نفس خود اشاره مي‌كند: "من از بدو تولد گناهكار بوده‌ام، بلي،  از لحظه‌اي كه نطفه من در رحم مادر بسته شد آلوده به گناه بوده‌ام." (مزامير 51:5)

انجيل، درباره ذات شيطاني انسان كاملاً صريح صحبت مي‌كند. اگر براي اين مطالب انجيلي ارزش قايل شويم، نيازي به تصور شخصي خيالي و بيرون از ذات انسان كه مسؤول گناهان انسان باشد، نخواهد بود. آيه ارميا 17:9  مي‌گويد كه قلب انسان تا حدي شيطاني و فريبكار است كه نمي‌توانيم ميزان گناهكاري آن را بپذيريم. مسيح نيز در آيه متي 7:11، نفس انسان را ذاتاً بد مي‌خواند. آيه جامعه 9:3 (متن عبري) در اين خصوص شفافيتي بي‌نظير دارد: "قلب انسانها آكنده از شرارت است." (جامعه 9:3) آيه افسسيان 4:18  دليل بيگانگي ذات انسان از خدا را اين طور ذكر مي‌كند: "بخاطر اين كه آنها فكر و دل خود را به روي خواسته‌اند، و كور و گمراه هستند." زيرا قلب ما بصير نيست. به خاطر قلبهاي ما كه در بعد معنوي نابينا و نادان هستند، و به خاطر طرز  فكر ماست كه از خدا فاصله مي‌گيريم. آيه غلاطيان 5:19 براساس اين مطلب از گناهان ما به بعنوان " اعمال جسم" سخن مي‌گويد. اين جسم، ذات و وجود خود ماست كه باعث گناهان ما مي‌شود. هيچكدام از اين مطالب منشاء گناه را شيطان نمي‌دانند. ما تمايلات گناهكارانه را به طور طبيعي از هنگام تولد داريم و اين خصوصيت، جزئي اساسي از ساختار انساني است.

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
تفسیرنمونه ج 1 ...  
مـى دانـيـم ((شـيـطـان )) اسـم جنس است شامل نخستين شيطان و همه شيطانهامى شود ولى ((ابليس )) اسم خاص است و اشاره به همان شيطانى است كه اغواگرآدم شد, او طبق صريح آيات قـرآن از جـنس فرشتگان نبود, بلكه در صف آنها قرارداشت او از طايفه جن بود كه مخلوق مادى اسـت انـگـيـزه او در اين مخالفت كبر وغرور و تعصب خاصى بود كه بر فكر او چيره شد, او چنين مـى پنداشت كه از آدم برتر است ((5)) و علت كفر او نيز همين بود كه فرمان حكيمانه پرورگار را نادرست شمرد.
نـه تـنـها عملا عصيان كرد از نظر اعتقاد نيز معترض بود, و به اين ترتيب خودبينى و خودخواهى , مـحصول يك عمر ايمان و عبادت او را بر باد داد, و آتش به خرمن هستى او افكند, و كبر و غرور از اين آثار بسيار دارد!.
2ـ.
آيا سجده براى خدا بود يا آدم ؟.
شك نيست كه ((سجده )) به معنى ((پرستش )) براى خداست , ومعنى توحيدعبادت همين است كه غـيـر از خـداراپـرسـتـش نـكنيم بنابراين جاى ترديد نخواهد بودكه فرشتگان براى آدم ((سجده پـرستش )) نكردند, بلكه سجده براى خدا بود ولى بخاطر آفرينش چنين موجود شگرفى , و يا اينكه سـجـده بـراى آدم كـردنـد امـا سجده به معنى ((خضوع )) نه پرستش در حديثى از امام ((على بن مـوسـى الـرضا))(ع )مى خوانيم : ((سجده فرشتگان پرستش خداوند ازيك سو, و اكرام و احترام آدم ازسوى ديگر بود, چرا كه ما در صلب آدم بوديم ))!.
(آيـه 35)ـ بـه هـرحـال بـعـد از اين ماجرا و ماجراى آزمايش فرشتگان به آدم دستورداده شد او و هـمـسـرش در بـهشت سكنى گزيند, چنانكه قرآن مى گويد: ((به آدم گفتيم تو و همسرت در بـهشت ساكن شويد و هرچه مى خواهيد از نعمتهاى آن گوارابخوريد))! (و قلنا يا آدم اسكن انـت وزوجك الجـنة و كلا منها رغدا حيث شئتما).
((ولـى بـه اين درخت مخصوص نزديك نشويد كه از ظالمان خواهيد شد))(ولاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين ).
از آيـات قـرآن استفاده مى شود كه آدم براى زندگى در روى زمين , همين زمين معمولى آفريده شـده بود, ولى در آغاز خداوند او را ساكن بهشت كه يكى از باغهاى سرسبز پرنعمت اين جهان بود ساخت .
شـايـد عـلت اين جريان آن بوده كه آدم با زندگى كردن روى زمين هيچ گونه آشنائى نداشت , و تـحـمـل زحـمتهاى آن بدون مقدمه براى او مشكل بود, و ازچگونگى كردار و رفتار در زمين بايد اطـلاعـات بـيشترى پيدا كند او در اين محيطمى بايست تا حدى پخته شود و بداند زندگى روى زمـيـن تـوام بـا برنامه ها و تكاليف ومسئوليتها است كه انجام صحيح آنها باعث سعادت و تكامل و بقاى نعمت است , وسرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى , آرى اين خود يك سلسله تعليمات لازم بودكه مى بايست فرا گيرد, و با داشتن اين آمادگى به روى زمين قدم بگذارد.
(آيـه 36) ـ در ايـنـجا ((آدم )) خود را در برابر فرمان الهى در باره خوددارى ازدرخت ممنوع ديد, ولـى شيطان اغواگر كه سوگند ياد كرده بود كه دست از گمراه كردن آدم و فرزندانش برندارد بـه وسـوسـه گـرى مـشـغـول شد, چنانكه قرآن مى گويد:((سرانجام شيطان آن دو را به لغزش واداشـت و از آنـچـه در آن بودند(بهشت ) بيرون كرد)) (فازلهماالشيطان عنها فاخرجهما مما كانا فيه ).
آرى از بهشتى كه كانون آرامش و آسايش و دور از درد و رنج بود بر اثر فريب شيطان اخراج شدند.
و چـنـانـكـه قـرآن مى گويد: ((مابه آنها دستور داديم كه به زمين فرود آئيد درحالى كه دشمن يكديگر خواهيد بود)) آدم و حوا از يكسو و شيطان از سوى ديگر(وقلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو) منظور از هبوط و نزول آدم به زمين نزول مقامى است نه مكانى يعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سرسبز پائين آمد.
((و بـراى شـمـا تـا مدت معينى در زمين قرارگاه و وسيله بهره بردارى است ))(ولكم فى الا رض مستقر و متاع الى حين ).
اينجا بود كه آدم متوجه شد راستى به خويشتن ستم كرده و از محيط آرام وپرنعمت بهشت بخاطر تـسـلـيـم شـدن در برابر وسوسه هاى شيطان بيرون رانده شده ,درست است كه آدم پيامبر بود و مـعـصـوم از گـنـاه ولى , هرگاه ترك اولى از پيامبرسرزند خداوند نسبت به او سخت مى گيرد, هـمـانند گناهى كه از افراد عادى سر بزندو اين جريمه سنگينى بود كه آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت

 

بـسـيـارى مـى پـرسـنـد شيطان كه موجود اغواگرى است اصلا چرا آفريده شد وفلسفه وجود او چـيست ؟ در پاسخ مى گوئيم : خداوند شيطان را, شيطان نيافريد, به اين دليل كه سالها همنشين فـرشـتـگان و برفطرت پاك بود, ولى بعد از آزادى خودسؤ استفاده كرد و بناى طغيان و سركشى گذارد.
دوم اينكه : از نظر سازمان آفرينش وجود شيطان براى افراد با ايمان وآنها كه مى خواهند راه حق را بپويند زيانبخش نيست بلكه وسيله پيشرفت و تكامل آنهااست , چه اينكه پيشرفت و ترقى و تكامل , همواره درميان تضادها صورت مى گيرد.
آيه 37 ) ـ.

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
چرا الیاس چرا کنستانتین چرا وکیل مدافع شیطان ...  

 حجت‌الاسلام حميد رجايي   فارغ‌التحصيل تهيه‌كنندگي سيما با ارزيابي خود از قسمت‌هاي اخير سريال تلويزيوني «اغما» اظهار كرد: اين كه تلويزيون چند سالي است به بحث شيطان و گمراه كردن او مي‌پردازد، رويكرد مناسبي است و نبايد به خاطر ضعف‌هاي كه در اين گونه آثار است، سردي عوامل توليد فيلم را موجب شويم. وي كه از طلاب فارغ‌التحصيل تهيه‌كنندگي سيماست گفت: دوست داريم چنين كارها ادامه يابد، منتها سير غني‌سازي اين كارها مي‌تواند قوي‌تر از اين انجام شود. متاسفانه كارشناساني كه در اين برنامه‌ها استفاده مي‌شوند يا كساني بوده‌اند كه در معارف اسلامي قوي بوده‌اند و در مباحث رسانه توانمندي لازم را نداشتند و يا كساني بوده‌اند كه در قسمت‌هايي از سازمان مسؤوليت داشته‌اند و مدير بوده‌اند، ولي وقت و فرصت كافي براي تمركز دربه عمل آوردن فيلم نامه نداشته‌اند. رجايي با بيان اين كه قبلا فيلم نامه‌ي «اغما» را مطالعه كرده بودم عنوان كرد: قسمت‌هايي از فيلم نامه كه مورد انتقاد بود، خوشبختانه اصلاح شده است و اين كه شيطان بتواند به صورت يك انسان مجسم شود در عين حال كه پديده‌اي پيچيده و نادر است، ولي مي‌تواند داراي توجيه سينمايي باشد. عناصر سينمايي اين اجازه را به ما مي‌دهند كه شيطان را ظاهر نماييم و در آثاري همچون «وكيل مدافع شيطان» و«شب شياطين» كه در اين زمينه ساخته شده است به خاطر قوت و غناي فيلم نامه و توليد، آن زبان مجازي به خوبي نمايان شده‌اند و كار به شكل مناسبي درآمده است. در سريال‌هايي كه ما ساخته‌ايم نيز هم اكنون روند رو به رشدي طي مي‌شود.  

http://delepak.blogfa.com/post-314.aspx

کارشناس عزیز  ابتدا با نگاهی اتقادی عوامل سریال را  مسئول نارسایی و التقاط  موجود در ان سریال می بنیند و سپس در چند خط بعد  با نگاهی  به آثار کلاسیکی چون وكيل مدافع شيطان» و«شب شياطين» از کمپانی  شیطانی هالیود !! اعلام می دارد که ما هم مانند آنها باید  شیطان رو تویر و مجسم کنیم  ،  سلام علیکم جناب حجت الاسلام  و المسلمین  تهیه  کننده  ،  دقیقا کاری که در حوزه سینمای دغاع مقدس روی داد تا جایکه در فیلم بسیار بسیار پرخرج  دوئل که انصافا خوش ساخت بود و با استانداردهای  هالیودی   نمره ایزو 5000000 می گرفت  یک صحنه نماز خوندن اونهم در بک گراند  و در یک نمای دور  هم دیده نشد ؟!  آیا ما باید بسوی چنین روشی برویم  ؟ در فراز دیگری حضرت اتجل می فرمایند ما به یک روند رو به رشد رسیده ایم   درست است بر منکر این حرف لعنت ! در او یک فرشته بود  پارسال طرف از تمامی نمادهای دینی و الهی فرار می کرد  ولی در این سریال اغماء شیطان  با یک پله  ترقی و به روز شده گی (اپ دیت) تونسته خودش رو به مرحله ای برسونه که امام جماعت بشه ! الحق و النصاف دست کارگردان این شاهکار اسراییلی درد نکنه ! مرحبا ! احسنت

و جالب تر این که  جناب شیطان پارسال اسم نداشت مردم اون سریال بهش لقب فرشته دادند  اما امسال نام یکی از پیامبران قوم یهود رو برای این جناب شیطان  از همون ثانیه اول انتخاب کردن

 " الیاس "

و چرا  الیاس ؟ نگاه کنید پزشک متخصص این سریال  به نام پژوهان اسمش با سطح علم ودانشش و طبقه ای که  دراون قرار می گیره همخوانی  زیبای داره  یا به عبارت ساده تر نامی که از سوی نویسنده این اثر برای پزشک  متخصص این سریال انتخاب شده کاملا هدفمند  و بررسی شده داره  به طوریکه  هر باز که آوای پژوهان پژوهان سر داده می شه  بر بار علمی این جناب دکتر افزوده میشه   اما چه چیزی در پس انتخاب نام  الیاس خوابیده است؟

چرا اسم این آقا رو نذاشتید کامبیز  مثل همون خانم بردیا یا دکتر جردن!! یا دکتر ناینی مردم رو مسخره کردید یا خودوتون رو  .  بیشتر آدمهای عوضی  اسمهای  با پیشینه دینی دارن و  آدمهای موفق  اسمهایی با پیشینه  باستانی  ؟ خانم  بردیا  دکتر پژوهان  دکتر جردن   دکتر تاجیک

البته این قست فقط درباره سریال  صهیونیستی اغماء نیست   در سریال میوه  ممنوعه یک شخصیت مشروع بازاری  نماز خون روزه گیر  توسط به ظاهر  خانم هستی و بلکه توسط حضرات به گند کشیده میشه  و  پسر همین آقای  سرمایه دار بازاری که  عوضی در عوضی هستش  بنام جمال  با اون همه پیشینه خلاف کاری میشه ناهی از منکر پدرشون  و تسلی دهنده مادرشون و القصه و الغصه بماند فرار دختر خانم همین جناب فتوحی  و یا  جیم شدن های  مکرر و سوال برانگیز پسر کوچک همین آقا که معلوم نیست میره درس بخونه یا پارتی  با دوست پسراش یا دوست دختراش ........ و چهره بدهکار  کلاه بردار  پدر هستی خانم در هاله ای از تقدس فرو برده می شه و در  پشت پرده غیب انداخته میشه که خدای نکرده کسی به ساحت ایشون اهانت نکنه ......و افسر آگاهی متعهد  جامعه ایران امروز هم یک آدم  مریض  عرق کن نشون میده که آدم چندشش میشه اصلان نگاهش کنه  آدم قحط بود یا اینکه نمی شد همین آقا رو بدون این مریضی نشون داد که دل آدم از هرچی پلیسه بدش نیاید ؟

شاید این انتقام حضرات از نیروی انتظامی  بخاطر  طرح های امنیتی  جمع اوری اوباش  بوده نمی دانم ا...اعلم اما چیزی که مهه  این دوربینهای هیز  و قلم های فاسد  خیلی روی پس زمینه تفکر  ما ها دارن کار می کنند  مطلبی که جناب حمید رجایی از حق نگذریم  در نقدی که بر سریال صهیونیستی اغماء داشت اینگونه  بیان میکنه : 

نگراني اين جاست كه يك پسماند معنايي در ذهن مخاطب به وجود مي‌آيد كه در اختيار خودش نيز نيست. يعني مثلا بعد از 6 ماه از تماشاي سريال، ناخواسته در ذهن مخاطب اين مطلب نقش مي‌بندد كه شيطان فقط به دنبال آدم‌هاي خوب مي‌رود و ممكن است ضمير ناخودآگاه انسان چنين پندارد كه چون من قبلا گناهاني داشته‌ام پس ديگر شيطان بطور جدي ومتمركز سراغم نخواهد آمدوي عنوان كرد: نويسندگان سريال‌ها گاهي اوقات به پسماندهاي ذهني مخاطب توجه نمي‌كنند و تفاوت عمده‌اي هم كه در آثار هاليوود و آثار ماست، عدم توجه به همين پسماندهاست. مثلا در آثار خارجي گاهي يك اثر سينمايي در مورد يك داستان عشقي چنان مطرح مي‌شود كه مخاطب اصلا متوجه نيست كه اين اثر مي‌خواهد آزادي جنسي را در پسماند ذهني او القا كندوي تصريح كرد: صاحبان سينمايي هاليوود هم متوجه اين پسماندها هستند و هم آن را مديريت مي‌كنند ولي ما در اين زمينه ضعف داريم.

سوال اصلی صدا و سیما جمهوری ایران سعی  در ایجاد کدامین پسماندهای ذهنی دارد ؟

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
کار کرد خدا و تجسم شیطان در آثار ادبی و تصویری دنیای غرب ...  

در سه گانه طالح نحس   نماد شر یعنی ابلیس  بصورت مستقیم  و بدون واسطه و اغواگری ووسوسه دست به قتل و جنایت می زند و حتی کار را به آنجا می کشاند  که پسر ( نماینده) خود را در رحم انسان قرار می دهد و پرورش می دهد. آنچه  در طالح نحس صورت می پذیرد پرورش همان خدای تاریکی  و مردگان یونانی هاست در اذهان  پست مدرن امروزی و بدنبال و همراه آن فیلم  قسمتهای مختلف  فیلم جن گیر  در بارور سازی نیروی اهرمینی در عرض نیروی  الهی مثمر به ثمر  می افتد ....

اما مشکل آنجا پیدا می شود که در آثار  بعدی همین تمدن غرب  دیگر انسان  موحد به جنگ اهریمنها نمی رود  کشیشی  که در فیلم جن گیر با شیطان مبارزه می کند و کشته می شود در اثرسکولار بنام و معروف ارباب حلقه  کاملا لاییک شده و با یاری شمن و جادو با  سپاه شیطان  روبرو می شود  و جالترین مساله در فیلم ارباب حلقه این است کوچکترین اشاره ای به نیروی ماورایی  مثبت حال از هرنوعش  ( خدای ابتدایی انسانهای نخستین  یا مجموعه خدایان  یونانی و یا خدای موحدان  ) نمی شود  و رد پایی در حد یک بت در این  اثر از خدا دیده نمی شود........متاسفانه  در هفت  گانه هری پاتر  باز هم این رخداد به شکل وحشناک تری رخ  نشان می دهد چه اینکه از دنیا آمدن هری پاتر 7 سال طول نمی کشدو حتی از آمدن آخرین قسمت آن  چند ماه نمی گذرد  یعنی هری پاتر یک اثر کاملا نو و به قول معرف  به روز است از این رو مولفه های آن کاملا می توان مورد استناد قرار گیره ..

در این اثر  ادبی که تا پنج قسمت آن به فیلم تبدیل شده  لرد ولدرمورت تحت تاثیر قدرت جادوی سیاه  ( متاسفانه من  نفهمیدم منشاء جادوی سیاه در  هری پاتر  از کجاست  یعنی چرا آموختن جادوی سیاه افراد را به ورطه نابودی می کشاند  هر چند  هم فیلم و هم اثر  را چندین بار مطالعه کرده و دیده ام   ولی از منشاء بطور مستقیم نامی برده نشده)  بنده احتمال می دهم در هری پاتر  شیطان  کاملا انسانی می شود  یعنی  یک فرد تحت تاثیر محیط خانواده وپرورشگاه و آکادمی هگورات «تلفظ در ترجمه های  بی شمار!! فرق می کنه»و نوعی نژاد پرستی  باعث ایجاد  لردولدروت یا همون تجسم نیروی شیطانی میشه یا به عبارت ساده تر نیروی  متا فیزیک و متا جادوی  چه از توع خوب و بدش وجود نداره  و هر کسی می تونه  یا خیر محض بشه یا شر محض  و متاسفانه  خانم رولینگ همانند  تاکلین نویسنده مجمومه  کتابهای ارباب حلقه   حتی به نمای یک کلیسا در این داستان  اشاره نمیکنه مثلا نمی گه خیابان جنب فلان کلیسا  و این تعمد وقتی ملموس تر میشه  که هری نوجوان  در بدترین مواقع  بهترین کمک های غیبی رو از دوستان جادوگرش و بخصوص استاد سفید پوش، آلبوس دامبلدور ، که آدم رو به یاد گاندلف خاکستری مندازه  میشه !! در مورد هری پاتر یک تناقض آشکار همیشه  هست وقتی خدا وجود نداره یعنی حساب و کتاب پس از مرگ هم نیست  من نمی دونم  پدر و مادر هری وبخصوص این آخر داستان  استادش ( آلبوس دامبلدور) از کجا به این دانش آموز ! فنون جادوگری  کمک می کنند  در فصل ایستگاه کینگزکراس  در جلد هفتم  در فرز که هری  بقول معروف در کمات یعنی نه مرده است و نه زنده با دامبلدور رو برو میشه و از او می پرسه این چه دنیای هست که تو در اون قرا ر داری رولینگ با استادی هر چه تمامتر  از زبان دامبلدور  با نفی  وجود  چیزی بنام دنیای پس از مرگ یا دنیای میان دنیای مرگ و دنیای زندگی  به هری پاتر  که کنجکاو شده در چه دنیای است که با استادش رو برو شده  می گوید  : پسر عزیزم من هیچ عقیده ایی درباره  این ندارم بقول معروف این مهمانی توست  و هری که می ترسد استاد  از سوالاتش ناراحت شود  دیگر نمی پرسد یا به عبارت ساده تر  رولینگ فرار بزرگی رو در همین چند سطر مرتکب میشه  و این قضیه موقعی حاد و خطرناک میشه که محصولات همین ذهن  انسان از خدا بی خبر  و کافر بصورت محصول داغ داغ  در تمام جهان و ایضا در ام القری کشورهای اسلامی  با شمارگان  زیاد و با ترجمه های بسیار  منتشر میشه  صد البته کمپانی های شیطانی هالیود هم نمی گذارند  غذا سرد بشه زود اون رو بصورت فیلم سرو می کنند ....................

کسانی که با ادبیات فانتزی  آشنایی دارن بطور قطع  با شخصیتی  حقیقی که شکلی داستانی به خود گرفته بنام  داران شان آشنا  هستند  کتابهای  داران شان (یا شن daren shan)  در دومجموعه ارائه شد یک دوازده گانه  با اسم اصلی  خود دارن شان و مجموعه دوم  بنام  کلی دمونتا ( نوعی شیاطین بزرگ وکوچک با قابلیت زیاد ) و سرآغازش یعنی لرد لارس  . سری دوم تا داستان  پنجم  در ایران ترجمه شده  و همین ماه پیش ترجمه لحظه ایی فصولش درسایت  آکادمی  دارن شان شعبه ایران !! بنام دیو خون تموم شدو اون رو هم می تونید داغ داغ نوش جان کنید .در این مجموعه که فیلم اولین سریش سال آینده در درایوهای DVD هامون در منازل قرار می گیره  کاشکی خدا تمام و کمال مرده بود  ولی متاسفانه  خالق جهان در  یک موجود  شریر که هرلحظه در اینده و گذشته  دست به تغییر سرنوشت زمان و مکان میزنه  بنام آقای دیسموند متجلی میشه ( پناه می بریم به خدا از شر شیاطن و از افکار پلید شیاطین ) این جا نمی خوام داستان های تمام کفر آمیز دارن شان رو باز کنم  اما همین کتاب رو می تونید در کتابخانه های جمهوری اسلامی  بنام ادبیات فانتزی کودکان!! به امانت بگیرید  و اگر خواننده شما  یعنی افراد بالای 18 سال باشن عیبی نداره ؟!اما یه نوجوان  13 تا 14 ساله  چه گناهی داره تا با ادبیات کفر آمیز  و کثیف و دنیای وحشت و خون  دارن شن آشنا بشه  ارتباط برقرار کنه  و خودش دارن شان  بشه یک  بزرگزاده (کلمه خدا رو اینجا نیاوردم) خونریز  و با برادرش که مظهر شر عالم گیر شده دست و پنجه چه عرض کنم توحش محض  نرم کنه! و صد البته همین دارن شان 15  ساله در قسمت آخر داستان  می فهمد او خود فز ایزدی دارد و همچنین دشمنش نیز فر ایزدی دارد! و جالبتر  ایکنه  این دارن شن می تواند ارباب عالم یعنی دیسموند که از طرفی پدرش نیز هم هست ر شکست بدهد و یا به قولی گول بزند!و عجیب این قسمت پهلو به پهلو میزند یا قصه کشتی گرفتن  پیامبر قوم یهود با خدا و ضربه کردن خدا !! خب کودک ما می فهمد می تواند با خدا بجنگد و یا به قول همان دوست دوم خردادی می تواند بر ضد خدا هم تظاهرات کند ! و او را هم شکست بدهد ببخشند کسانی  که  هی میگن چرا به سریال صهونیستی  الیاس  و او یک فرشته بود اینقدر گیر میدی ..بماند که در سری دوم یعنی دمونتاها هستی رو شکل می دن و در دنیاهای موازی با انسانهای خوب البته از نوع جادوگرش مبارزه می کنن   باز از خدای کلیسا  خدای کنیسه خدای مسجد خدای دیر خدای بت خانه خدای کوه المپیا  هیچ خبری نیست  نه زئوس نه یهوه نه الله نه اهورامزدا و نه بوداو نه برهما و ........در این اثر دیسموند خالق جهان ( اعوذبالله) یک موجود وحشی و عوضی هستش هدفش بازی دان انسانها و دققا می توان دید نویسنده  از کدامین منظر به پروردگار نگاه می کنه ..آیا درسته  این نگاه رو به خودمون و فرزندانون منتقل کنیم........آدم تا این ادبیات رو اون ور مرزهای ارتباطی یعنی در دنیای کثیف  غرب  می بینه زیاد ناراحت نمیشه هرچند انسانهای اونجا هم گناهی ندارن که منحرف شن اما وقتی همین ادبیات  آرتیموس فارولی !( سری  و کپی و ملقمه ای (؟غ)از  دارن شان و ارباب حلقه و هری پاتر )  بنام  ادبیات فانتزی کودکانه به دست بچه هامون میرسه و ما نخونده فکر می کنیم چه شاهکارهایی هستند قطعا اگر فردا بیاد یکی از این بچه  اغماء۶ و ۷!! رو بسازه نباید متعجب بشیم .و دوستانی که آگاهانه یا ناآگانه حقوق بگیر کمپانی های صهونیستی هستند هم وقتی این حرفها رو می شنوند برن مردانه همین چند سری کتاب رو بخون شمارگانشون رو در چاپهای مختلف ببیند تا بدونن که پر بی راهم نمی گیم ........ در مورد شیطان  و نوع نگاه مسیحیت و یهود و اسلام  به اون یه کتاب سفارش دادم که واسم بیارن و دراون مستددل در این باره حرف زده شده و ان شاءالله هم معرفیش می کنیم و هم چند پست درباره اون حرف می زنیم و صحبت دیگه در مورد سریال صهیونسیتی اغماءو سریال بسیار مشکوک میوه ممنوعه هم صحبتهای تکمیلی دارم که انشاء الله درباشون خواهم نوشت  بماند که این حرفها شاید  به نظر بعضی دوستان  الکی و من دراوردی و نوعی آمپول دکترعباسی  باشد ولی اصول صحبت کاملا هستش ...متاسفانه ما اون روز در صدا وسیما قافیه رو  به نگرش  و زاویه دید به ماوراء باختیم که آثار سبکی همچون روح مهربان ! سریال سه سال پیش" کمکم کن "و کسی ککش نگزید وقتی اقبال عموم به این ژانر  یعنی  سینمای  وحشت  ماورایی  برای مسولین  مشخص شد و چراغ سبز هم داده شد سریال صهیونیستی ( او یک فرشته بود) متدینین و علمای اسلام  و روشنفکران مذهبی  در ماه رمضان پارسال در اوج ناباوری غافل گیر کرد و سپس صدا و سیما  با اینکه اون موقع هم داد خیلی ها  در مذمت سریال صهیونیستی او یک فرشته بود در اوم دامسال با کمال وقاحت  ده دوازده قسمت  شیطان رو درلباس بچه بسیجید و حزب الهی  و همون ادبیات گفتاری  به مردم قالب و غالب! کرد سپس چهره کریه از شیطان را رو کردن الانی هر چه بچه مذهبی مسجد رو که می بینم خیال می کنم الیاسن و اقعا دستتون درد نکنه  ای ول به هموتن .......طرف می خواد بره مناقصه ببره  ادای جانبازان شیمیایی رو در میاره می خوام بدونم جانبازان  که هم حزب الهی دارن هم مسیحی هم شیعه هم سنی هم یهودی هم بی دین  ! مگه چه گناهی کردن که صدا و سیما باید ادای اونها رو در بیاره واقعا دست مریضاد دم همتون گرم این بجای  فیلم ساختنتونه برید از رسول ملاقلی پور بپرسید  که چطور باید فیلم ساخت برای جانبازان شیمیایی .............

چرا نمی تونید یه سرال بسازید که افراد بدکاره  یه جایی سرشون به سنگ بخوره و آدم شدن

 امثال اون راهزنی که آیه قرآن ر می شنوه  و بعد یک عمر در اسارت شیطان به طرفه العینی برمیگرده زیاد هست زیاد.

چه حسنی داره شما شخصیتهای سالمی نظیر دکتر پژوهان یا حاج فتوحی  یا نقش اول سریال  او یک فرشته بود    رو ابتدا به لجن بکشید و ویران کنید بعد باخشت های کلوخ شده  و نیم شده یه دیوار کج و کوله بسازید ..........

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
میوه ایی گندیده از باغ سیل زده ...  
 

 

 تورات  ،  کتاب پیدایش ، باب  گناه آدم و حوا

"و مار از همه حیوانات صحرا که خداوند ساخته بود ، هوشیارتر بود  . و به زن گفت : آیا خدا حقیقتا گفته است که از هممه درختان باغ نخورید؟ زن به مار گفت : (( از میوه درختان باغ می خوریم ، لکن از میوه درختی که در وط باغ است ،خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس مکنید ،مباد بمیرید. )(مار به زن گفت  : ((هر آیننه نخواهید مرد،بلکه خدا می داند در روزی که از آن بخورید،چشمان شما باز شودو مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود.))و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و بنظر خوشنما ودرختی دلپذیر  و دانش افزا ،پس از میوه اش گرفته ، بخورد و به شوهرش خود نیز داد و او خورد . آنگاه چشمان هر دو ایشان باز شد و فهمیدند عریانند.پس برگهای انجیر ب هم دوته ،سترها برای خویشتن ساختند."

قرآن ، سوره بقره ، آيات 36-35

وَ قُلْنَا يَئَادَمُ اسكُنْ أَنت وَ زَوْجُك الجَْنَّةَ وَُكلا مِنْهَا رَغَداً حَيْث شِئْتُمَا وَ لا تَقْرَبَا هَذِهِ الشجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظلِمِينَ(35)

فَأَزَلَّهُمَا الشيْطنُ عَنهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كانَا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطوا بَعْضكمْ لِبَعْضٍ عَدُوُّ وَ لَكمْ فى الاَرْضِ مُستَقَرُّ وَ مَتَعٌ إِلى حِينٍ(36)

 

و گفتيم : اى آدم تو و همسرت در بهشت آرام گيريد و از آن بفراوانى از هر جا كه خواستيد بخوريد و نزديك اين درخت مشويد كه از ستمگران خواهيد شد (35)و شيطان ايشانرا از نعمت بهشت بينداخت و از آن زندگى آسوده كه داشتند بيرونشان كرد، گفتيم : با همين وضع كه دشمن يكديگريد پائين رويد كه تا مدتى در زمين قرارگاه و بهره داريد (36)

قبل از اینکه به بحث شیطان شناسی تجسمی از دو منظر تورات و قرآن بپردازیم  در داستان  میوه ممنوعه که  دیشب پخش شد  در دیالوگهای سنگینی که همیشه از زبان جلال بی کمال! ادا می شود به  داستان آدم و حوا اشاره شد و یهو گوش بنده تیز شد ببینم  از کدامین کتاب  نقل خواهد کرد داستان را ؟‍ ! که متاسفانه مثل اینکه تورات رو جوی ایشان باز کرده بودند و ایشان از رویش خواند ،  با خودم گفتم الان این داماد ناعزیز خانواده فتوحی که معترض شده است حتما جوابش را میدهد که متاسفانه در اوج ناباوری مغلوب  حرافیهای جلال شد و ضمن پذیرش داستان تورات اینچنین فرمود که مرد باید خودش گول زن را نخورد!! و زن جلال که ما نمی دانم چرا از ایشان جدا شده است بصورت غیابی با دوست پسرش در امریکا به سینما می رود  و ایشان رد پای زن بدکاره اش را تا دم در سینما دارد ! و برای اینکه ماجرا زیاد ضایع نشود آن خانم طلاق غیابی میشود!! چون  زن بارگی و مرد بارگی هنوز شکر خدا در سیما باب نشده و تصریح نگردیده است و گرنه بصورت کاملا عریان فریاد زده می شد که خانم جلال به او خیانت کرده ؟ 

از هنگامی  که هستی شروع به  ابراز وجود در مقابل فتوحی بزرگ نمود می دانستم  این خانم در حد پیاده نظام  شیطان عمل می کنه و سعی خواهد کرد چهره موجه ایی را به لجن بکشد و  داستان  داستان بهشت و آدم و حوا است اما قرینه ایی  دادگاه پسند!!( بعضی از دوساتن خیلی خوش خیالند ! و تا آدم حرفی می زند مواجه میشه به سیل تهمت هایی چون حزب گرایی و تخریب گرایی ارکان نظام و متاسفانه تعداد  این نظرات  بیشتر از موارد دیگر است ) که دیشب از نویسنده و کارگردان  این اثر صادر شد  کار ما رو راحت کرد :

ابتدا  طبق فرمایشات  قرآن  که حجت کامل است برای ما شیطان هم آدم را فریفت و هم حوا را  و نه اینکه اول حوا را سپس حوا آدم را  !  و این کسر شان است برای صداو سیمای قرآن  که به راحتی آب خوردن شده است  صداوسیمای تورات و انجیل ! اگر آثاری چون سریال  امام علی (ع) و سفیر و مسافر ری را بیاد بیاورید  می بیید که نقش زنان  در آن آثار چقدر منفی به تصویر کشیده شده بود  و  در سریال امام علی کار به آنجا کشیده شد  که امام معصوم  شهید وسوسه قطام  شدو بس ! نه عدل علی نه  سیاست علی و نه دین ...... در سریال  ما محرمی  شب دهم   نقش اول فیلم فقط و فقط به عشق  شازده خانم قجری  تعزیه را بر پا کرد در داستان جابر حیان امسالی که دختر یکی از اصاحب امام صادق ماتیک زده و سرخاب شده  در کوچه های کوفه حیران بود یک راهزن فقط و فقط به عشق این دختر شیعه!! آنهم شیعه امام درک کرده! دنبالشان بودو آخر سرهم به عشق الهی رسید  بگذریم در بک گراند همین سریال و همین شیعه اصحاب امام  زنان چادر داشتندو رو بند و این خانم با آن قد رعناو چهره دلربا تابلو شده بود در کوچه پس کوچه ها .......  داستانهای خودمان را دیگر مثال نمی زنم که از حوصله  ام خارج است ....این گونه دیدگاه به زن در دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی اصلا و ابدا زیبنده نیست.  اسم خود سریال یعنی اصطلاح میوه ممنوعه هم بحث برانگیز شده برای من  آیا زن  میوه ممنوعه است ؟

دوما : هم زمانی تخریب چهره های دینی  دراین ماه رمضان خیلی سوال برانگیز شده  فتوحی را آنطور خراب می کنید که پسر عوضیش  هم برای پدر مرثیه می سراید در شبکه جوان   مذهبی ما می شود یک آدم خرفت که هی گول این آن را می خورد و تنها از روی امدادهای غیبی ثروتش را حفظ نموده  و در شبکه دیگر  شیطان را می کنید  در پوست بسیجی ها ؟

 هزار رحمت به تورات که شیطان را در غلاف یک مار پیچید  و وسلام!! شما اصلا کوتاه نیامدید در این ماه مبارک ؟

دوستان توجه کنند آنچه در او یک فرشته بود بخاطر اینکه  فرشته  از حادثه آدم و حوا و ماری که آنها را فریفت ( طبق تورات) برای پسر کوچک  خانواده بهزاد نقاشی می کرد و آن نقاشی هم صریحا پخش شد  یک شیطان توراتی و یهودی بود

آيات 15 - 16سوره سباء

)لَقَدْ كانَ لِسبَإٍ فى مَسكَنِهِمْ ءَايَةٌ جَنَّتَانِ عَن يَمِينٍ وَ شِمَالٍ كلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشكُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طيِّبَةٌ وَ رَبُّ غَفُورٌ(15)

فَأَعْرَضوا فَأَرْسلْنَا عَلَيهِمْ سيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْنَهُم بجَنَّتَيهِمْ جَنَّتَينِ ذَوَاتىْ أُكلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شىْءٍ مِّن سِدْرٍ قَلِيلٍ(16)ذَلِك جَزَيْنَهُم بِمَا كَفَرُوا وَ

 هَلْ نجَزِى إِلا الْكَفُورَ(17)

ترجمه آيات

براى قوم سبا در شهرشان آيتى بود، و آن دو باغستان از راست و چپ محل بود، كه گفتيم رزق پروردگارتان را بخوريد، و شكر بر او بگزاريد شهرى پاكيره ، و پروردگارى آمرزنده (15)ولى روى بگرداندند، پس سيل عرم را به سويشان سرازير كرديم ، و دو باغستانشان را مبدل به دو زمين خشك كرديم ، كه جز خوراكى تلخ ، و اثل و مختصرى سدر نمى رويانيد (16)اين كيفر را بدان جهت به آنان داديم كه كفران كردند، و مگر جز مردم كفرانگر را كيفر مى كنيم (17)

و این پاپانی بود بر میوه ایی گندیده  از باغ  سیل زده!!

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
آیا تجسم شیطان از دید قرآن ممکن است ؟ ...  
 

 

بنام خدا ( پناه می بریم از شر شیطان رجیم به خداوند بخشنده و مهربان)

در این پست  و شیطان رو از سیمای قرآن مورد بررسی قرار می دهیم و سپس در پست آینده شیطان رو از دید انجیل و تورات نظاره گر می شیم و در سومین پست به مقایسه ای تطبیقی  بین این دو دیگاه می پردازیم  ودر این بین  سریال صهیونیستی اغماء رو هم   در بوته  نقد قرار می دهیم. اما برای تفسیر آیات از تفسیر المیزان علامه طباطبایی که مورد وثوق شیعه وسنی است و المیزان ایشان در دانشگاه الازهر مصر مورد استناد قرار می گیرداستفاد می کنیم

کلمه شیطان  در  (63) آیه  و کلمه شیاطین در (17)آیه  و کلمه ابلیس در ( 11 ) آیه  در قرآن آمده است  ،  شیطان در بعضی از آیات دوبار استعمال شده  ،  لفظ ابلیس دقیقا 11 بار بدون تکرار آمده است و نکته جالب اینست که از 11 بار 9 بار  آیه مربوطه  به داستان سجده ملائکه بر حضرت آدم و تمرد ابلیس از دستور خداوند و خط و نشانهای ابلیس برای آینده  انسان دارد  در یکی از همین آیات ( الاسراء65_61) خداوند بعد از ذکر داستان  به صراحت بعد از استعمال کلمه ابلیس در آیه بعدی از نام شیطان برای ابلیس  استفاده می کند که به آن خواهیم پرداخت چون  در این 91 مورد آیه روشهای شیطان (ابلیس) مشابه است از موارد تکراری  پرهیز می شود  .

اما قبل از اینکه به بحث درباره ابلیس بپردازیم با ذکر 3 آیه درباره نزول جسمی ! فرشتگان بر انبیاء ومردم عادی  نشان می دهیم اگر قرار بود شیطان بصورت تجسم بر انسانها  متجلی شود  قرآن در این باره صراحت لازم را بکار می برد  یعنی چون در قرآن  هیچ موردی در تجسم شیطان ذکر نشده و انواع دیگری از روشهای شیطان معرفی می شود پس قضیه تجسم شیطان در گمراه کردن  مردم مردود است .(برهان خلف)

1_فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا(مريم/17)‏

در مقابل آنان پرده اى آويخت ، پس ما روح خود را نزد او فرستاديم كه به صورت انسانى تمام عيار بر او مجسم گشت (17)

ترجمه تفسير الميزان جلد 14 صفحه 46

 ((فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا)) - از ظاهر سياق بر مى آيد كه فاعل كلمه تمثل ضميرى است كه به روح بر مى گردد پس  روحى كه به سوى مريم فرستاده شده بود به صورت بشر ممثل شد، و معناى تمثل و تجسم به صورت بشر اين است كه در حواس بينائىمريم به اين صورت محسوس شود، و گرنه در واقع باز همان روح است نه بشر.و چون از جنس بشر و جن نبود، بلكه از جنس ملك و نوع سوم مخلوقات ذوى العقول بود كه خدا او را در كتابش وصف نموده ، و ملك ناميده ، و آن فردى را كه ماءمور وحى است جبرئيل ناميده ، مثلا فرمود: ((من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن اللّه )) و جاى ديگر او را روح خوانده ، فرموده : ((قل نزله روح القدس من ربك )) و نيز فرموده : ((نزل به الروح الامين على قلبك )) و نيز او را رسول خوانده و فرمود: ((انه لقول رسول كريم )) لذا ازهمه اينها مى توان فهميد كه آن روحى كه براى مريم به صورت بشرى مجسم شد همان جبرئيل بوده است .

2- وَ لَقَدْ جَاءَت رُسلُنَا إِبْرَهِيمَ بِالْبُشرَى قَالُوا سلَماً قَالَ سلَمٌ فَمَا لَبِث أَن جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ(69)فَلَمَّا رَءَا أَيْدِيهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكرَهُمْ وَ أَوْجَس مِنهُمْ خِيفَةً قَالُوا لا تخَف إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلى قَوْمِ لُوطٍ(70) ، سوره هود

فرستادگان ما نزد ابراهيم آمدند تا به او مژده دهند  نخست سلام كردند و ابراهيم جواب سلام را داد و چيزى نگذشت كه گوساله اى چاق و بريان برايشان حاضر ساخت . (69)ولى وقتى ديد دستشان به آن غذا نمى رسد رفتارشان را ناپسند و خصمانه تشخيص داده ، از آنان احساس ترس كرد، فرستادگان ما گفتند: مترس ما ماموران عذاب به سوى قوم لوطيم . (70)

اين آيات ، داستان بشارت يافتن ابراهيم (عليه السلام ) به اينكه صاحب فرزند خواهد شد را در بردارد و اين در حقيقت به منزله زمينه چينى است براى بيان داستان رفتن ملائكه نزد لوط پيغمبر براى هلاك كردن قوم او، چون اين داستان در ذيل آن داستان آمده و در دنباله داستان بشارت يافتن ابراهيم (عليه السلام ) بيانى آمده كه قصه هلاك كردن قوم لوط را توجيه و بيان مى كند و آن اين جمله است : ((انه قد جاء امر ربك و انهم آتيهم عذاب غير مردود)). منظور از كلمه ((رسل )) در آيه مورد بحث ملائكه اى هستند كه به نزد ابراهيم (عليه السلام ) فرستاده شدند تا او را به فرزنددار شدن بشارت دهند و نيز به نزد جناب لوط فرستاده شدند تا قوم آن جناب را هلاك سازند، و كلمات مفسرين در عدد آن فرشتگان مختلف است ، البته بعد از آنكه همه اتفاق دارند بر اينكه از دو نفر بيشتر بوده اند چون كلمه ((رسل )) جمع است و جمع بر كمتر از سه نفر اطلاق نمى شود. و در بعضى از روايات وارده از ائمه اهل بيت (صلوات اللّه عليهم ) آمده كه آنها چهار نفر از فرشتگان گرامى خداى تعالى بوده اند،ابراهيم (عليه السلام ) نيز ميپنداشت كه واردين ميهمانانى از جنس بشرند در اكرامشان زياده روى كرد.

3_ وَ لَمَّا جَاءَت رُسلُنَا لُوطاً سى ءَ بهِمْ وَ ضاقَ بهِمْ ذَرْعاً وَ قَالَ هَذَا يَوْمٌ عَصِيبٌ(77)وَ جَاءَهُ قَوْمُهُ يهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَ مِن قَبْلُ كانُوا يَعْمَلُونَ السيِّئَاتِ قَالَ يَقَوْمِ هَؤُلاءِ بَنَاتى هُنَّ أَطهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تخْزُونِ فى ضيْفِى أَ لَيْس مِنكمْ رَجُلٌ رَّشِيدٌ(78) سوره هود       و همين كه فرستادگان ما نزد لوط آمدند، سخت ناراحت شد، و خود را در برابر قوم بيچاره يافت و زير لب گفت : امروز روز بلائى شديد است . (77)در همين لحظه مردم آلوده اش با حرص و شوقى وصف ناپذير به طرف ميهمانان لوط شتافتند، چون قبل از اين ماجرا اعمال زشتى داشتند. لوط گفت : اى مردم اين دختران من در سنين ازدواجند، مى توانيد با آنان ازدواج كنيد، براى شما پاكيزه ترند، از خدا بترسيد و آبروى مرا در مورد ميهمانانم نريزيد، آخر مگر در ميان شما يك مرد رشد يافته نيست . (78)

بيان آيات

اين آيات داستان عذاب قوم لوط را بيان مى كند و مى توان گفت كه به يك حساب تتمه آيات قبلى است كه داستان نازل شدن ملائكه و وارد شدن آنان بر ابراهيم و بشارت دادن به ولادت اسحاق را ذكر مى كرد چون بيان آن مطالب در واقع زمينه چينى بود براى بيان عذاب قوم لوط.

کاملا مشخص که قوم لوط فرشتگان الهی را بصورت جوانان زیبا رو دیدند

تا اینجا دیدم که فرشتگان  در بیان قرآن می توانند بصورت جسمی و دیدنی بر مردم عادی و آنهم گناه کارش متجلی شوند  و صراحت قرآن کاملا معلوم است  اما  در (80 آیه مخصوص شیطان و ابلیس و نه سربازان انس و جن شیاطن ) هیچ اشاره ایی ولو کوچک به این تجسم نشده کما اینکه صراحت خداوند در آیه (الإسراء/64) در مورد شیطان چیزی دیگر است !! :

متن قرآن

وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً (الإسراء/64)

ترجمه فارسى (مكارم)‏

هر كدام از آنها را مى‏توانى با صدايت تحريك كن! و لشكر سواره و پياده‏ات را بر آنها گسيل دار! و در ثروت و فرزندانشان شركت جوى! و آنان را با وعده‏ها سرگرم كن! - ولى شيطان، جز فريب و دروغ، وعده‏اى به آنها نمى‏دهد -«64»

این آیه کاملا مشخص می کند  که شیطان حق تجسم بصورتهای مختلف بر انسان را ندارد وگرنه چه  احتیاجی بود به بیان صریح وبی پرده وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ !!  و فقط با صدا می تواند تحریک کند ونه با صدا وسیما .

إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئاً إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ(المجادلة/10)‏

نجوى تنها و تنها از ناحيه شيطان است تا كسانى كه ايمان آورده اند اندوهگين شوند ولى هيچ ضررى به ايشان نمى زند مگر به اذن خدا و مؤ منين بايد بر خدا توكل كنند (10).

اما لشکر شیطان را ما هر روز می بینیم و شاید خودمان هم از  جنود شیطان باشیم والله اعلم ( نعوذبالله) وحساب  لشکر شیطان  با خود شیطان فرق میکند دوستان عزیز صدا وسیما شاید فرمایش کنند  که امثال فرشته پارسال والیاس امسال جنودشیطان هستندونه خود شیطان(!!)  که حقیر  سراپا تقصیر عرض کنم حمایتی که الیاس از جانیان  می کند و آنها را با علم پژوهان درمان می کند با این ادعا منافات دارد واز طرفی می ترسم با این سیر تکاملی که شیطان در طول سه سال  از سریال کمکم کن  و او یک فرشته بود و اغماء امسال سال دیگر به صراحت  تمام خود شیطان را نشان می دهند(هرچند در سریال او یک فرشته بود به صراحت از شیطان نام بردند تا امروز در سریال اغماء فقط از روی قرینه ها و نوع نورپردازی وسیاه بودن چهره الیاس حدس قوی می زنیم جناب الیاس شیطان تشریف داشته باشد که احتمالا اعتراف زبانی حضرات به شیطان بودن الیاس را خواهیم شنید )  کاری که زعمای یهود در 3500سال کردند و شیطان را تصویر کردند ما در عرض سه سال مرتکب  شدیم و این درجه  سرعت در تکامل انسان را به حیرت فرو می برد، باید ببینیم در طول سال آینده شیطان تبلیغ شده صدا و سیمای ایران چه قدرتی پیدا می کند احتمالا پدر هر چی شیطان هالیودی و فانتزی را در خواهد آورد­ J!

آیه ای را که از زبان شیطان آمده ملاحظه فرمایید :

وَ قَالَ الشيْطنُ لَمَّا قُضىَ الاَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكمْ وَعْدَ الحَْقِّ وَ وَعَدتُّكمْ فَأَخْلَفْتُكمْ وَ مَا كانَ لىَ عَلَيْكُم مِّن سلْطنٍ إِلا أَن دَعَوْتُكُمْ فَاستَجَبْتُمْ لى فَلا تَلُومُونى وَ لُومُوا أَنفُسكم مَّا أَنَا بِمُصرِخِكمْ وَ مَا أَنتُم بِمُصرِخِىَّ إِنى كفَرْت بِمَا أَشرَكتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظلِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (إبراهيم/22)‏

و همينكه كار خاتمه پذيرد، شيطان مى گويد:خدا به شما وعده درست داد.و من نيز به شما وعده  دادم و تخلف كردم ، من بر شما تسلطى نداشتم جز اينكه دعوتتان كردم و شما اجابتم كرديد، مرا ملامت نكنيد، خودتان را ملامت كنيد، من فريادرس شما نيستم ، و شما نيز فريادرس من نيستيد من آن شركتى كه پيش از اين برايم قائل بوديد انكار دارم .به درستى ستمگران ، عذابى دردناك دارند (22)

این آیه کاملا با شیطان قدرتمندی که در ادبیات غربی آمده است منافات دارد ، به خدا پناه می برم که سال آینده از این آیه در جهت نقد سریال رمضان آینده استناد نکنم! هرچند که الیاس کاملا تسلط ندارد اما در جهت یک شیطان مسلط گام بر می دارد واین برای همه بچه مسلمانها زنگ خطر است اگر دیر بجنبند خیلی چیزهای دیگر را غالب مان و قالبمان  می کنند  مثلا اشتباه بودن دفاع مقدس که تا حالا جرات نداشته اند در صدا و سیما این کار را بکنند اما  زمزمه هایش را می شود شنید و دید را سرمان در  می اوردن و چرا انقلاب کردید و از این حرفها

و من نمی دانم  بندگان صالح خدا کجایند و چرا ساکت ؟

وقتی درباره شیطان در نرم افزارهای قرآنی جستجو میکردم به نتایجی رسیدم که  شکی برایم نماند سریال اغماء  چندین آیه قرآن  را کاملا نفی می کند  ببینید :

إِنَّ عِبَادِى لَيْس لَك عَلَيْهِمْ سلْطنٌ وَ كَفَى بِرَبِّك وَكيلاً(_الاسرا65)

همانا ترا بر بندگان من تسلط نيست وتنها محافظت ونگهبانى خدا كافى است (65)

دکتر پژوهان در این سریال تا این لحظه 23رمضان در مقابل شیطان ایستادگی کرده ، یعنی روزه اش را نخورده نمازش را قضا می کند و کارهای که به او دستور داده می شود و انجام میدهد  در جهت ثواب انجام میدهد به عبارت ساده تر هنوز خدا را بعنوان اول و آخر  قبول دارد  چرا تا بدینجا هیچ  کسی به کمک ایشان نیامده صد رحمت به سریال او یک فرشته بود که آن روحانی آمد کمک بهزاد . هر چند برای اینکه ذائقه مخاطب را داشته باشند  کمکی دست و پا می کنند حضرات سیما اما آن کمک باید از ابتدا به  خطوات شیطان مبارزه می کرد. این آیه را ملاحظه بفرماید:

إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئاً إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ(المجادلة/10)‏

نجوى تنها و تنها از ناحيه شيطان است تا كسانى كه ايمان آورده اند اندوهگين شوند ولى هيچ ضررى به ايشان نمى زند مگر به اذن خدا و مؤ منين بايد بر خدا توكل كنند (10).

آیا کم به دکتر پژوهان خداجو ضربه خورده است ؟ ، استادش را ناراحت کرده خانم بردیا  این مثلث عشقی را از خود رنجانده دخترش را همین دیشبی از دست داد و بماند که آبروی پرستارش خانم علی زاده را برده ! شاید اینها ضرر نباشد ...

آیه بعدی به ما می گوید  که شیطان با قلوب مریض کار دارد ، شاید منظور قلوب جسمی باشد ؟ که از یک شیطان جسمی  این کار بعید نیست الیاس یا مغزها و قلوب جسمی مریض بیشتر کار دارد ؟ یا با قلوب و مغزهای روحی مریض ؟ یا با هر دو؟ :

لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ(الحج/53)‏

تا آنچه را كه شيطان القاء مى كند براى كسانى كه در دلهايشان مرضى هست و براى سنگدلان مايه ابتلاء كند كه ستمگران در خلافى بى نهايتند (53)

ترجمه تفسير الميزان جلد 14 صفحه 554

القائات و وسواس شيطان وسيله امتحان است

لِّيَجْعَلَ مَا يُلْقِى الشيْطنُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فى قُلُوبهِم مَّرَضٌ وَ الْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ...مرض قلب عبارت است از اينكه استقامت حالتش در تعقل از بين رفته باشد، به اينكه آنچه را بايد به آن معتقد شود نشود و در عقايد حقه كه هيچ شكى در آنها نيست شك كند. و قساوت قلب به معناى صلابت و غلظت و خشونت آن است ، كه از ((سنگ قاسى (( يعنى سنگ سخت گرفته شده و صلابت قلب عبارت از اين است كه عواطف رقيقه آن كه قلب را در ادراك معانى حقه يارى مى دهد از قبيل خشوع و رحمت و تواضع و محبت ، در آن مرده باشد. پس قلب مريض آن قلبى است كه خيلى زود حق را تصور مى كند ولى خيلى دير به آن معتقد مى شود. و قلب قسى و سخت ، آن قلبى است كه هم دير آن را تصور مى كند و هم دير به آن معتقد مى گردد، و به عكس ، قلب مريض و قسى وسواسهاى شيطانى را خيلى زود مى پذيرد.و اما القاآت شيطانى كه زمينه را عليه حق و اهل حق تباه و خراب مى كند و در نتيجه زحمات انبياء و رسل را باطل نموده ، نمى گذارد اثر خود را ببخشد هر چند مستند به خود شيطان است و ليكن در عين حال مانند ساير آثار چون در ملك خدا قرار دارد، بدون اذن او اثر نمى كند، همچنانكه هيچ مؤ ثرى اثر نمى كند و هيچ فاعلى بدون اذن او عملى انجام نمى دهد مگر آنكه به همان مقدار دخالت اذن مستند به او شود و آن مقدار كه مستند به او مى شود داراى مصلحت و هدف شايسته است .

ختم کلام  با استناد  به صحبتهای بزرگترین مفسر عالم اسلام بعد از علم النبی و الائمه علامه طباطبایی(ره)

وَ لَقَدْ خَلَقْنَكمْ ثُمَّ صوَّرْنَكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَئكَةِ اسجُدُوا لاَدَمَ فَسجَدُوا إِلا إِبْلِيس لَمْ يَكُن مِّنَ السجِدِينَ(11)قَالَ مَا مَنَعَك أَلا تَسجُدَ إِذْ أَمَرْتُك قَالَ أَنَا خَيرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنى مِن نَّارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِن طِينٍ(12)قَالَ فَاهْبِط مِنهَا فَمَا يَكُونُ لَك أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّك مِنَ الصغِرِينَ(13)قَالَ أَنظِرْنى إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ(14)قَالَ إِنَّك مِنَ الْمُنظرِينَ(15)قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنى لاَقْعُدَنَّ لهَُمْ صرَطك الْمُستَقِيمَ(16)ثُمَّ لاَتِيَنَّهُم مِّن بَينِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمَنهِمْ وَ عَن شمَائلِهِمْ وَ لا تجِدُ أَكْثَرَهُمْ شكِرِينَ(17)قَالَ اخْرُجْ مِنهَا مَذْءُوماً مَّدْحُوراً لَّمَن تَبِعَك مِنهُمْ لاَمْلاَنَّ جَهَنَّمَ مِنكُمْ أَجْمَعِينَ(18) سوره اعراف

شما را خلق كرديم آنگاه نقش بنديتان نموديم ، سپس به فرشتگان گفتيم كه آدم را سجده كنيد، همه سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كنندگان نبود(11)خداوند فرمود چه چيز مانع تو شد كه وقتى به تو فرمان دادم سجده نكردى ؟ گفت من از او بهترم ، مرا از آتش آفريده اى و او را از گل خلق كرده اى (12)فرمود از آسمان فرود شو كه در اينجا بزرگى و نخوت كردن حق تو نيست ، برون شو كه تو از حقيرانى (13)گفت : مرا تا روزى كه برانگيخته مى شوند مهلت ده (14)فرمود مهلت خواهى داشت (15)شيطان گفت كه چون تو مرا گمراه كردى من نيز بندگانت را از راه راست گمراه مى گردانم (16)آنگاه از جلو رو و از پشت سر و از طرف راست و چپ به آنان مى تازم ، و بيشترشان را سپاسگزار نخواهى يافت (17)گفت از آسمان بيرون شو، مذموم و مطرود، هر كه از آنها از تو پيروى كند جهنم را از همه شما لبريز مى كنم (18)

ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 36

محاصره انسان توسط شيطان از چهار طرف !

و جمله (( ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم )) بيان نقشه و كارهاى او است ، مى گويد: ناگهان بندگان تو را از چهار طرف محاصره مى كنم تا از راهت بدر برم . و چون راه خدا امرى است معنوى ناگزير مقصود از جهات چهارگانه نيز جهات معنوى خواهد بود نه جهات حسى .از آيه (( يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا)) 1 و آيه (( انما ذلكم الشيطان يخوف اولياء)) 2 و آيه (( و لاتتبعوا خطوات الشيطان )) 3 و آيه (( الشيطان يعد كم الفقر و يامركم بالفحشاء)) 4. نيز مى توان در اين باره چيزهايى فهميد، و از آن استفاده كرد كه مقصود از (( من بين ايديهم - جلو رويشان )) حوادثى است كه در زندگى براى آدمى پيش مى آيد، حوادثى كه خوشايند و مطابق آمال و آرزوهاى او يا ناگوار و مايه كدورت عيش او است ؛ چون ابليس در هر دو حال كار خود را مى كند. و مراد از (( خلف - پشت سر)) اولاد و اعقاب او است ؛ چون انسان نسبت به آينده اولادش نيز آمال و آرزوها دارد، و درباره آنها از پاره اى مكاره مى انديشد. آرى ، انسان بقا و سعادت اولاد را بقاء و سعادت خود مى داند، از خوشبختى آنان خوشنود و از ناراحتى شان مكدر و متاءلم مى شود. انسان هر چه از حلال و حرام دارد همه را براى اولاد خود مى خواهد و تا بتواند آتيه آنان را تاءمين نموده ، و چه بسا خود را در اين راه به هلاكت مى اندازد.و مقصود از سمت راست كه سمت مبارك و نيرومند آدمى است سعادت و دين او است . و (( آمدن شيطان از دست راست (( به اين معنا است كه وى آدمى را از راه ديندارى بى دين مى كند، و او را در بعضى از امور دينى وادار به افراط نموده به چيزهايى كه خداوند از آدمى نخواسته تكليف مى كند. و اين همان ضلالتى است كه خداوند آن را (( اتباع خطوات الشيطان (( نام نهاده است .و منظور از (( سمت چپ )) بى دينى مى باشد، به اين معنا كه فحشا و منكرات را در نظر آدمى جلوه داده وى را به ارتكاب معاصى و آلودگى به گناهان و پيروى هواى نفس و شهوات وادار مى سازد.زمخشرى در كشاف مى گويد: اگر كسى بپرسد چرا نسبت به (( من بين ايديهم )) و (( من خلفهم )) لفظ (( من )) را كه براى ابتداء است استعمال كرد، و در (( ايمان )) و (( شمائل )) لفظ (( عن )) را كه براى تجاوز است بكار برد؟ در جواب مى گوييم : فعل بطور كلى به هر حرفى كه به مفعول به متعدى مى شود به همان حرف و به همان وسيله به مفعول فيه متعدى مى گردد، و همانطورى كه در تعدى به مفعول به حروف تعديه مختلف است همچنين در تعدى به مفعول فيه حروف تعديه مختلف مى گردد. نحوه استعمال هر لغتى را بايد از عرب اخذ كرد، نه اينكه با قياس آنرا تعيين نمود، و اگر در لغت بحثى مى شود، تنها از حيث موارد استعمال آن است ؛ به اين معنا كه بحث مى شود از اينكه آيا فلان لغت را در چه جايى بايد استعمال كرد؟ و استعمالش در چه جايى غلط است ؟ مثلا وقتى از عرب مى شنويم كه مى گويد: (( جلس على يمينه )) معناى (( على يمينه )) اين است كه وى در طرف راست فلانى طورى قرار گرفت كه گويى غالبى در كنار مغلوب و زيردست خود قرار گرفته ، و وقتى مى شنويم كه مى گويد:(( فلان جلس عن يمين فلان )) مى گوييم معنايش اين است كه فلانى در طرف راست فلان كس با فاصله طورى نشست كه گويى نمى خواهد به او بچسبد، اين معناى لغوى (( عن يمينه )) است ، و ليكن در اثر كثرت استعمال در هر دو قسم نشستن استعمال مى شود، همچنان كه درباره كلمه (( انفال )) نيز به اين نكته اشاره نموديم .

اما کسانی بودند که به ما گفتند چرا گیر دادی  جوابشان را حواله می دهیم به این آیه و بس :

الَّذِينَ ءَامَنُوا يُقَتِلُونَ فى سبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقَتِلُونَ فى سبِيلِ الطغُوتِ فَقَاتِلُوا أَوْلِيَاءَ الشيْطنِ إِنَّ كَيْدَ الشيْطنِ كانَ ضعِيفاً(76)

كسانى كه ايمان آورده اند، در راه خدا پيكار مى كنند، و آنها كه كفر را پيشه خود كرده اند در راه طاغوت مى جنگند، پس شما اى مؤ منان با ياران شيطان پيكار كنيد، كه كيد شيطان هميشه ضعيف بوده است (76)

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
بررسي تطبيقي باب سوم سفر پيدايش ...  

دكتر عباس همامي
تیر
86

چكيده :
بررسي تطبيقي داستان آدم(ع) پس از خلقت و داستان شجره ممنوع (يعني مباحث باب سوم سفر پيدايش ) موضوع اين مقاله است.
مقاله حاضر به مقايسه باب سوم سفر پيدايش و ديدگاه قرآن مي‌پردازد و سعي در تقريب ديدگاه دو كتاب دارد و مي‌كوشد تا با تأويل عباراتِ قابل تأويل (و بدون تعصب)، وجوه اشتراك را بيابد و از وجوه افتراق ظاهري بكاهد و اصل را بر عدم تحريف بگذارد، مگر مواردي كه امكان جمع بين دو ديدگاه وجود ندارد.
واژه‌هاي كليدي : يهوه، آدم، حوا، مار، شيطان، ابليس، اغواء.
مقدمه:
عهد عتيق سندي را بايدها و نبايدها و نسخ باورهاي قوم يهود است كه براي بررسي آن بايد ريشه‌هاي فرهنگي موجود در نژاد عبري زبان- به عنوان بخشي از نژاد سامي – را بررسي كرد و زمينه‌هاي ايجاد و پردازش برخي اسطوره‌ها و سير تطور داستان‌ها را پيدا نمود. (ر.ك: به همامي، نگاهي تطبيقي به ...، 76 و 77) تعامل مستقيم اقوام بدوي و نيمه بدوي با مظاهر طبيعت، زمينه ايجاد داستان‌ها و يا كاستن و افزودن به وقايع تاريخي را فراهم مي‌آورد. (ر.ك به: ناس، 485 تا 490 و الياده، 102 و 103).
براي بررسي باب سوم از سفر پيدايش، ابتدا به نقل عبارت مورد نظر و سپس به نقد آن مي‌پردازيم و تا حد امكان ريشه‌هاي مباحث مطرح شده را ذكر مي‌كنيم.
 

گناه آدم و حوا؟
«و مار از همه حيوانات صحرا كه خداوند ساخته بود، هشيارتر بود» (پيدايش ، سوم، 1).
بحث اغواي آدم و حوا در تورات به مار نسبت داده مي‌شود و در قرآن به شيطان: فأزلهما الشيطان (البقره، 36)، فوسوس لهما الشيطان (الاعراف، 20) و فرسوس اليه الشيطان (طه، 120). اين تفاوت را به چند شكل مي‌توان در نظر گرفت.
1- تغاير كامل ميان قرآن و تورات در اين زمينه.
2- به شكل مار بودن شيطان
3- جنبه نمادين داشتن مار
اين كه چرا مار نماد شيطان باشد، خود وجوهي را مي‌تواند دربر داشته باشد:
الف) توتم بودن مار درميان گروهي از بدويان
ب) ترس از مار
ج) خوش خط و خال بودن بسياري از مارها و همرنگ محيط شدن و به اشكال مختلف درآمدن آنها.
«به زن گفت: آيا خدا حقيقتاً گفته است كه از همه درختان باغ نخوريد؟ زن به مار گفت: از ميوه درختان باغ مي‌خوريم، لكن از ميوه درختي كه در وسط باغ است، خدا گفت: از آن مخوريد و آن را لمس مكنيد، مبادا بميريد، مار به زن گفت: هر آينه نخواهيد مرد، بلكه خدا مي‌داند، در روزي كه از آن بخوريد، چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نيك و بد خواهيد بود». (پيدايش، سوم، 1 تا 5)
در مقايسه اين بخش با قرآن نكات زير روشن مي‌شود:
1- در قرآن اشاره به نزديك شدن است: ولا تقربا هذه الشجره (البقره، 35 و الاعراف، 19)، ولي در تورات بحث نزديك شدن نيست و درخت در وسط باغ توصيف مي‌شود. اين را مي‌توان چنين توجيه كرد كه آدم و حوا در وسط باغ ساكن بوده‌اند.
2- استدلال خداوند بر عدم جواز خوردن از درخت، ظاهراً ناموجه است، يعني خود مي‌گويد: «از درخت معرفت نيك و بد زنهار نخوري، زيرا روزي كه از آن خوردي، هر آينه خواهي مرد» (پيدايش، دوم، 17) يعني در ظاهر هيچ ارتباطي ميان مردن و خوردن از درخت نيك و بد نيست. اين مسأله را مي‌توان بدين‌گونه توجيه كرد كه مردن در اينجا جنبه نمادين دارد و اشاره به نوعي حيات جديد (يعني حيات يا تكليف) است و تعبير قرآن: «فتكونا من الظالمين» (البقره، 354 و الاعراف،20)، شايد اشاره بدين معني باشد كه از مرحله بي‌تكليفي و آسايش ناشي از بي‌تكليفي به سختي تكليف گذر خواهيد كرد.
3- در تورات از ابتدا بحث نهي از خوردن است و در قرآن بحث اوليه نهي از نزديك شدن كه با قرينه بعدي (فاكلامنها: طه، 121) قابل جمع مي‌شود.
4- در قرآن نهي متوجه آدم و حوا بوده (ولاتقربا)، ولي در تورات نهي پيش از خلقت حوا است (پيدايش، دوم، 17). اين مغايرت را مي‌توان با تأمل در آيه إو عصي آدم ربه فغوي» (طه، 121) حل كرد كه عصيان را به آدم (ع) نسبت مي‌دهد. يعني نهي بالذات متوجه آدم (ع) است و بالعرض حوا نيز نهي مي‌شود.
5- هشيارتر بودن مار از همه حيوانات صحرا (پيدايش، سوم، 1)، دانش‌افزا بودن درخت از ديد حوا (پيدايش، سوم، 6) و نتيجه‌اي كه خوردن درخت در پي داشت (فبدت لهما سواتهما» (طه، 121)، «بدت لهما سواتهما» (الاعراف، 20) و «آن گاه چشمان هر دو ايشان باز شد و فهميدند كه عريانند» (پيدايش، سوم،7)، همه موارد ذكر شده، احتمال نمادين بودن بحث درخت و اشاره آن به پذيرش تكحليف را تقويت مي‌‌كند.
«پس از ميوه‌اش گرفته، بخورد و به شوهر خود نيز داد و او خورد» (همان،6). در قرآن وسوسه شيطان يا به هر دو (آدم و حوا) است «فوسوس لهما الشيطان» (الاعراف، 20) و يا به آدم (ع) بوده: «فوسوس اليه الشيطان» (طه، 120). در اين جا مي‌توان سه احتمال فرض كرد:
الف) مغاير بودن قرآن با تورات
ب) ايجازگويي قرآن و حذف بخشي از داستان
ج) اتصاف حوا به صفت شيطنت در هنگام خوراندن ميوه درخت به شوهر خود (در تعبير تورات) و به كارگيري همين صفت براي حوا در قرآن.
كه احتمال دوم صحيح به نظر مي‌رسد.
«پس برگ‌هاي انجير به هم دوخته، سترها براي خويشتن ساختند» (پيدايش، سوم، 7).
در قرآن سخني از نوع برگ درخت، درميان نيست. نيز بحثي از به هم دوختن برگ‌ها مطرح نمي‌شود و ظاهر آيه دلالت بر استفاده سريع از برگ درخت (و بدون دوختن آنها به هم) دارد: «وطفقا يخصفان عليهما من ورق الجنه» (الاعراف، 22 و طه، 121).
« و آواز خداوند خدا را شنيدند كه در هنگام وزيدن نسيم نهار در باغ مي‌خراميد و آدم و زنش خويشتن را از حضور خداوند خدا در ميان درختان باغ پنهان كردند. و خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت: كجا هستي؟» (پيدايش، سوم، 8 و 9).
در قرآن سخني از خراميدن خدا در باغ و پنهان شدن آدم و حوا نيست و نگاه كلي قرآن با اين گونه تعابير سازگاري ندارد: «و ما يعزب عن ربك» (يونس،61) و «لايعزب عنه» (سبأ،3). البته عبارت سفر پيدايش را نيز مي‌توان تأويل كرد كه تأويل آن، چندان قابل پذيرش نيست. اما اصل ندا رساندن به گوش آدم و حوا در قرآن مورد صراحت است كه: «وناديهما ربهما الم انهكما عن تلكما الشجره و اقل لكما ان الشيطان لكما عدومبين» (الاعراف، 22). بدون آن كه كيفيت ندا رساني ذكر شده باشد.
«گفت: چون آوازت را شنيدم، ترسان گشتم، زيرا كه عريانم. گفت: كه ترا آگاهانيد كه عرياني؟ آيا از آن درختي كه تو را قدغن كردم كه از آن نخوري، خوردي؟» (پيدايش، سوم، 10 و 11).
در اين عبارت ، چند نكته وجود دارد:
1- خداوند از محل اختفاي آدم (ع) و نيز از عمل خوردن ميوه درخت آگاه نيست. اين مسأله را مي‌توان چنين درنظر گرفت كه استفهام حقيقي نبوده و از نوع توبيخي است و گرنه بايد خداوند را موجودي با علمي بسيار محدود درنظر گرفت.
2- ترس آدم (ع) از نافرماني (خوردن ميوه درخت) نيست، بلكه به سبب عرياني است. از اين مطلب مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه از ديد آدم(ع)، نهي خداوند ارشادي بوده است نه مولوي، نيز برمي‌آيد كه ظاهراً عرياني ظاهري نبوده و گرنه عريان بودن آدم (ع) مورد نهي نبوده كه آدم (ع) از آن ناراحت باشد و حيوانات نيز كه لباس نداشته‌اند تا سبب احساس كمبود يا گناه براي آدم (ع) باشند.
3- «آدم گفت: اين زني كه قرين من ساختي، وي از ميوه درخت به من داد كه خوردم. پس خداوند خدا به زن گفت: اين چه كار است كه كردي؟ زن گفت: مار مرا اغوا نمود كه خوردم» (پيدايش، سوم، 12 و 13).
نكته بسيار قابل توجه اين كه ديدگاه تورات، نگاه سلب تكليف و بي‌گناه دانستن خود بوده، در حالي كه نگاه قرآن، پذيرش مسئوليت عمل و اعتذار است: «قالا ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم نغفرلنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين» (الاعراف، 23).
توبه و بخشش يا كيفر؟
نگاه تورات با بيان قرآن در زمينه مسائل پس از خوردن ميوه درخت
متفاوت است:
1- قرآن آدم (ع) و حوا را كاملاً متنبه مي‌داند: «قالا ربنا ظلمنا» در حالي كه از تنبه آدم و حوا در سفر پيدايش خبري نيست.
2- قرآن راه توبه را براي آدم (ع) باز مي‌شمرد: «فتلقي ادم من ربه كلمات فتاب عليه» (البقره،37) و او را برگزيده خدا و داراي فرصت جديد مي‌داند: «ثم اجتبيه ربه فتاب عليه و هدي» (طه، 122)، در حالي كه از اين مسأله در تورات سخني نيست.
لعنت، هبوط و عداوت
«پس خداوند خدا به مار گفت: چون كه اين كار كردي، از جميع بهايم و از همه حيوانات صحرا ملعون‌تر هستي. بر شكمت راه خواهي رفت و تمام ايام عمرت خاك خواهي خورد، و عداوت در ميان تو و زن و در ميان ذريت تو ذريت وي مي‌گذارم. او سر تو را خواهد كوبيد و تو پاشنه وي را خواهي كوبيد» (پيدايش، سوم، 14 و 15).
بحث لعنت در قرآن نيز خطاب به ابليس مطرح مي‌شود: «و ان عليك اللعنه الي يوما الدين» (الحجر،35) و «ان عليك لعنتي الي يوم الدين» (ص،78). با اين تفاوت كه در قرآن بحث لعنت ابليس پيش از بحث از اغواء و مربوط به نافرماني وي از سجده بر آدم است، ولي در تورات بحثي از سجده كردن يا نكردن در ميان نيست و لعنت شدن مار، به سبب اغواء حوا است.
نكته قابل توجه اين كه اگر داستان خوردن از شجره را نمادين بدانيم، تناسبي ميان بحث از لعنت مار و هشيارتر بودن آن حاصل مي‌شود و گرنه هشيار بودن مار و راهنمايي حوا توسط وي- در حالي كه خداوند مار را از دادن آگاهي به حوا منع نكرده بود- مستوجب كيفر نيست.
بحث از دشمني ميان مار و زن و نيز ذريه مار با ذريه زن در قرآن بدين شكل مطرح نمي‌شود، بلكه به شكل اجمالي و در كنار بحث هبوط مي‌آيد: «قال اهبطامنها جميعاً بعضكم لبعض عدو» (طه، ،123) كه هبوط آدم (ع) و حوا است و «وقلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو» (البقره، 36) و «قلنا اهبطوا منها جميعاً» (البقره، 38) كه هبوط بيش از دو نفر را مطرح مي‌كند و مي‌تواند قابل جمع باشد كه در آيه «قال فاهبط منها» (الاعراف، 13) به ابليس امر به هبوط مي‌شود و در ادامه همين سوره، هبوط جمع مطرح گرديده است: «قال اهبطوا بعضكم لبعض عدو» (الاعراف، 24). صاحب الميزان نيز ظاهر سياق را خطاب به آدم (ع)، همسر وي و ابليس مي‌داند. (طباطبايي، 1/132).
به هر حال عداوت شيطان با آدم و حوا (هر دو) و به عنوان دشمني آشكار در قرآن مطرح مي‌شود: «ان الشيطان لكما عدومبين» (الاعراف، 22) اما اين سؤال باقي مي‌ماند كه چرا سفر پيدايش دشمني را ميان مار و حوا – نه آدم (ع) – مي‌داند. در پاسخ مي‌توان اين احتمالات را مطرح نمود:
1- اغواي آدم(ع) نيز به واسطه حوا دانسته شده است، لذا گناه آدم (ع) نيز برعهده حوا خواهد بود، پس دشمني ميان حوا و مار بايد بيشتر باشد.
2- براي تمام فرزندان انسان، مادر وجود دارد، ولي عيسي (ع) پدري ندارد. به همين دليل در مكاشفات يوحنا نيز در بحث ضد مسيح، سخن از مادري است كه مورد حمله اژدها واقع مي‌شود (باب دوازدهم).
سؤال ديگر اين كه در قرآن اغواي ابليس با بحث «وقال مانهيكما ربكما عن هذه الشجره الا أن تكونا ملكين أو تكونا من الخالدين» مطرح مي‌شودد و جاي سؤال دارد: آدم كه مسجود ملائكه بوده است، چگونه با انگيزه ملك شدن به نافرماني مي‌پردازد؟
نيز سؤال است كه اگر از ابتدا قرار نبوده كه آدم (ع) زندگي خارج از بهشت را- حال اين بهشت به هر مفهومي كه باشد- تجربه كند، بحث از «يوم يبعثون» بي‌معني است و حال آن كه ابليس از خدا مهلت مي‌خواهد و خدا نيز مي‌پذيرد: «قال رب فأنظرني الي يوم يبعثون قال انك من المنظرين» (الاعراف، 14 و 15) «قال رب فأنظرني الي يوم يبعثون قال فانك من امنظرين الي يوم الوقت المعلوم» (الحجر، 36 تا 38 و ص /79 تا 81).
همچنين اين پرسش مطرح است: چرا ابليس كه هم خالقيت خدا را قبول دارد: «خلقتني من نار و خلقته من طين» (ص،76) و هم ربوبيت و معاد را – طبق آيات ذكر شده – پذيرفته است، اين چنين طرد مي‌شود؟ شايد سر آن را در تكبر بايد يافت: «استكبرت أم كنت من العالين (ص،75) و «قال فاهبط منها فما يكون لك أن تتكبر فيها» (الاعراف، 13). شايد نيز بايد به نوعي جبر روي آورد كه:
كافر و مسلم همه در رحمتش
ريزه‌خوار خوان قدر نعمتش
اربهشت است و جهنم خلق او
در عذالبش رحمتي بر خلق او
(همامي، مس عشق،37)
يعني شايد كه بايد جواب را در تعرف‌الاشياء بأضدادها دانست :
جام مي وخون دل، هر يك به كسي دادند
در دائره قسمت، اوضاع چنين باشد
حافظ
«و به زن گفت: الم و حمل تو را بسيار افزون گردانم. با الم فرزندان خواهي زاييد و اشتياق تو به شوهرت خواهد بود و او بر تو حكمراني خواهد كرد» (پيدايش، سوم، 16).
بحث الم و حمل را مي‌توان با «حملته امه كرهاً و وضعته كرهاً» (الاحقاف، 15) تطبيق كرد. البته شايد در اصل تورات الم حمل (يعني به شكل تركيب اضافي) بوده كه در نسخه‌برداري‌ها تغيير يافته باشد.
بحث حكمراني شوهر بر زن را نيز بايد با «الرجال قوامون علي النساء» (النساء، 34) مقارنه كرد.
«و به آدم گفت: چون كه سخن زوجه‌ات را شنيدي و از آن درخت خوردي كه امر فرموده، گفتم از آن نخوري، پس به سبب تو زمين ملعون شد و تمام ايام عمرت از آن با رنج خواهي خورد. خار و خس نيز برايت خواهد رويانيد و سبزه‌هاي صحرا را خواهي خورد، و به عرق پيشاني‌ات نان خواهي خورد تا حيني كه به خاك راجع گردي كه از آن گرفته شدي. زيرا كه تو خاك هستي و به خاك خواهي برگشت» (پيدايش، سوم، 17 تا 19).
در اين بخش، نكات زير قابل توجه است.
1- لعنت زمين
2- بحث رنج تمام عمر را مي‌توان با «لقد خلقنا الانسان في كبد» (البلد، 4)، انك كادح الي ربك كدحاً» (الانشقاق، 6) از جهاتي و «و لكم في الارض مستقر و متاع الي حين» (البقره، 36 و الاعراف، 24) از جهات ديگر مقارنه كرد.
3- تعبير «تو خاك هستي و به خاك خواهي برگشت» نيز با «منها خلقنا كن و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تاره أخري» (طه، 55) همساني قابل توجهي دارد.
«و آدم زن خود را حوا نام نهاد، زيرا كه او مادر جميع زندگان است» (پيدايش، سوم، 20).
قرآن نيز بدون تصريح به نام آدم و حوا، پدر و مادر مردم را يكي مي‌داند: «يا ايها الناس اتقوا ربكم الذي خلقكم من نفس احده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً كثيراً و نساءً» (النساء، 1)
در برخي از روايات نيز آمده كه معني حواء اين است كه از حي (زنده) يعني آدم (ع) آفريده شده است. (طريحي، 1/603).
«و خداوند خدا رخت‌ها براي آدم و زنش از پوست بساخت و ايشان را پوشانيد» (پيدايش، سوم، 21).
بحث لباس در قرآن نيز مطرح شده است: «يا بني ادم قدانزلنا عليكم لباساً يواري 94 سواتكم و ريشاً .... يا بني ادم لايفتننكم الشيطان كما أخرج ابويكم من الجنه ينزع عنهما لباسهما ليريمهما سواتهما» (الاعراف، 26 و 27) .
اما سؤال مهم اين است كه اگر تعبير تورات و قرآن نمادين (و مجازي) نباشد، عبارت «ينزع عنهما لباسهما ليريهما سواتهما» به چه معني است؟ يعني چه ارتباطي ميان خوردن از شجره با برهنه شدن وجود دارد؟ چنانچه درخت را مطابق تعبير تورات (پيدايش، دوم، 17 و سوم، 5 و 22) درخت معرفت بدانيم و يا اين كه آن را تكليف و عقل ديني محسوب كنيم و امانت الهي به حساب آوريم (ر.ك به : همامي، نگاهي تطبيقي، 83)، مسأله به راحتي قابل توجيه است وگرنه بايد به دنبال توجيهي منطقي بود.
« و خداوند خدا گفت: همانا انسان مثل يكي از ما شده است، كه عارف نيك و بد گرديده، اينك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات نيز گرفته، بخورد و تا به ابد زنده ماند» (پيدايش، سوم، 22).
در قرآن بحث درخت حيات به شكل تورات مطرح نيست ولي در وسوسه شيطان، تعبير درخت جاودانگي آمده است: «فوسوس اليه الشيطان قال يا آدم هل ادلك علي شجره الخلد و ملك لايبلي» (طه، 120).
در اين زمينه ، توجه به دو نكته لازم است:
1- در قرآن، بحث از خوردن از درخت است نه ميوه آن: «فأكلامنها» (طه، 121)، برخلاف تورات كه تعبير ميوه را مطرح مي‌كند: «پس از ميوه‌اش گرفته، بخورد و به شوهر خود نيز داد» (پيدايش، سوم، 6) و «ثمر درخت دانش نيك و بد ميوه ممنوعه‌اي بود كه به محض خوردن از آن آدم ابوالبشر دانش مهلك و مرگ‌آوري از براي خود افزوده، در گناه گم گشته، عذاب فوري از يراي خود تأسيس نمود. پيد 9:2 و 17. قصد از درخت حيات از اين دو مطلب بيرون نيست: يعني يا قصد از ايقان و يا قصد از حيات‌بخشي است و مهر تقديس و خوشنودي و سعادت ابدي در صورت معصيت نكردن آدم ابوالبشر. مكا 2:22» (هاكس، 376 و 377).
آنچه در اين عبارت مشاهده مي‌شود نوعي توجيه براي عبارت خداوند خداست «اما از درخت معرفت نيك و بد زنهار نخوردي، زيرا روزي كه از آن خوردي، زيرا روزي كه از آن خوردي، هر آينه خواهي مرد» (پيدايش، دوم، 17) يعني سعي شده تا رابطه‌اي منطقي ميان خوردن از درخت معرفت با مردن برقرار شود.
2- منظور از «ما» در تعبير تورات «انسان مثل يكي از ما شده است»، مشخص نيست. آيا به نوعي شرك اشاره دارد؟ و يا اين كه منظور موجودات غيرمادي است.
«پس خداوند خدا، او را از باغ عدن بيرون كرد تا كار زميني را كه از آن گرفته شده بود، بكند. پس آدم را بيرون كرد و به طرف شرقي باغ عدن، كروبيان را مسكن داد و شمشير آتشباري را كه به هر سو گردش مي‌كرد تا طريق درخت حسات را محافظت كند» (پيدايش، سوم، 23 و 24).
اين كه تعبير باغ عدن اضافي ملكي است (يعني باغ متعلق به عدن) و يا تعبير توضيحي است (باغ موسوم به ع دن) جاي بحث دارد.
«اين اشاره به عدن است كه چشم هيچ مخلوقي تاكنون بر آن نيفتاده است. شايد بگوييد: اگر چنين است، پس آدم ابوالبشر كجا زندگي مي‌كرد؟ او در باغي مي‌زيست كه آن باغ همان عدن است. از اين جهت تورات مي‌گويد: نهري از عدن بيرون مي‌آمد تا باغ را آبياري كند (سفر پيدايش، 2/10) . از اين آيه چنين استنباط مي‌گردد كه باغ جايي ديگر است و عدن مكاني ديگر. (براخوت، 34 ب)» (كهن، 387). از عبارت تلمود برمي‌آيد كه بايد اضافه را ملكي دانست و باغ را غير از خود عدن دانست.
از سوي ديگر عبارت نقل شده در گنجينه‌اي از تلمود: «اي خداوند، به غير از تو چشمي نديده است، آنچه را كه (خداوند) براي كسي كه منتظر اوست، انجام خواهد داد. (اشياء، 4:64)» (كهن، همانجا) با عبارت ترجمه كتاب مقدس ناسازگار است. در ترجمه كتاب مقدس آمده است: «زيرا كه از ايام قديم نشنيدند و استماع ننمودند و چشم خدايي را غير از تو كه براي منتظران خويش بپردازد، نديد» اشعياء، شصت و چهارم، 4).
اگر عبارت گنجينه‌اي از تلمود را بپذيريم، مي‌توان آن را با آيه «فلاتعلم نفس ما اخفي لهم من قره اعين جزاء بماكانوا يعملون» (السجده، 17) نزديك دانست.
نيز «عبارت شمشمير آتشباري را كه به هر سو گردش مي‌كرد تا طريق درخت حيات را محافظت كند» با آيات 33 تا 35 سوره الرحمن از جهاتي نزديكي دارد: «يا لاتنفذون الا بسلطان فبأي الاءربكما تكذبان يرسل عليكم شواظ من نار و نحاس فلاتنتصران».
پيشنهاد جهت مطالعه بيشتر
1- بررسي مبحث مار قديمي در مكاشفات يوحنا به خصوص باب دوازده.
2- بررسي واژه‌هايي چون عزازيل (هاكس، 609) و سمائل (كهن، 75 تا 79).
3- مطالعه پيشينه نمادين مار در اقوام مختلف به خصوص نژاد سامي. به عنوان نمونه چرا عصاي موسي به شكل مار (يا اژدها) در مي‌آيد نه چيز ديگر و چرا سحره از سحري چنين استفاده كرده‌اند؟
نتيجه
بسياري از مباحث كتاب مقدس با قرآن سازگاري زيادي دارد و بخشي از مطالب ناسازگار نيز قابل تأويل است و بدين لحاظ در برخورد با عبارات ظاهراٌ تحريف شده كتاب مقدس، بايد نخست به دنبال تأويل مناسبي بود تا حتي الامكان ميان آن و قرآن جمع نمود. 
منابع
1- قرآن كريم
2- ترجمه كتاب مقدس، انتشارات ايلام، چاپ سوم 2002 م.
3- آشتياني، جلال‌الدين، تحقيقي در دين يهود، نشر نگارش، چاپ دوم 1368 هـ ش.
4- توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، انتشارات سمت، سوم 1379 هـ ش.
5- توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، انتشارات سمت، سوم 1379 هـ ش.
6- حافظ شمس‌الدين محمد، ديوان، انتشارات عارف، چاپ دوم 1378 هـ ش.
7- طباطبايي، سيدمحمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، مطبوعاتي اسماعيليان، چاپ دوم (افست)
8- طريحي، فخرالدين، مجمع البحرين و مطلع النيرين، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ پنجم 1378 هـ ش.
9- كهن، ابراهام، گنجينه‌اي از تلمود، به ترجمه امير فريدون گرگاني، انتشارات اساطير، چاپ اول 1382 هـ ش.
10- مولوي، جلال‌الدين محمد، مثنوي معنوي، مصحح: نيكلبسون، انتشارات هرمس، چاپ اول 1382 هـ ش.
11- ناس، جان باري، تاريخ جامع اديان، مترجم: علي اصغر حكمت، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ چهاردهم 1383 هـ ش.
12- هاكس، جيمز، قاموس كتاب مقدس، انتشارات اساطير، چاپ اول 1377 هـ ش.
13- همامي، عباس، مس عشق- دفتر نخست، انتشارات اسرار، چاپ اول 1378 هـ ش.
14- هيوم، رابرت، اديان زنده جهان، مترجم: عبدالرحيم گواهي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ سوم 1373 هـ ش.
مقالات
1- همامي‌، عباس، مقاله: تأويل تطبيقي واژه‌هاي كلمه و شجره، مجله علمي پژوهش دين، شضماره ششم زمستان 1382 هـ ش.
2- همو، مقاله: نگاهي تطبيقي به خدا و خلقت در سفر پيدايش، مجله علمي پژوهش ديني، شماره هشتم زمستان 1383 هـ ش.

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
اوصاف شیطان در خطبه قاصعه ...  

 

 

امام علی علیه السلام می فرماید:

ای بندگان خدا، از دشمن خدا پرهیز کنید، مبادا شما را به بیماری خود مبتلا سازد و با ندای خود شما را به حرکت درآورد و با لشکرهای پیاده و سواره خود بر شما بتازند! به جانم سوگند شیطان تیر خطرناکی برای شکار شما به چلّه کمان گذارده و تا حدّ توان کشیده و از نزدیکترین مکان شما را هدف قرار داده است... پس شیطان بزرگترین مانع برای دینداری و زیانبارترین و آتش افروزترین فرد برای دنیای شماست! شیطان از کسانی که دشمن سرسخت شما هستند و برای درهم شکستنشان کمر بسته اید خطرناکتر است. مردم، آتش خشم خود را بر ضد شیطان بکار گیرید و ارتباط خود را با او قطع کنید به خدا سوگند شیطان بر اصل و ریشه شما فخر فروخت و بر حسب و نسب شما طعنه زد.1

 

 

راه نجات از سلطه شیطان

نقل شده است وقتی شیطان به خدای متعال گفت: لاقعدن لهم صراطک المستقیم ثم لایتنهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم: من بر سر راه مستقیم تو در برابر آنها کمین می کنم، سپس از پیش رو و از پشت سر و از طرف راست و چپ آنها به سراغشان می روم فرشتگان پرسیدند شیطان از چهار سمت بر انسان مسلط است. پس چگونه انسان نجات می یابد؟ خداوند فرمود: راه بالا و پایین باز است راه بالا نیایش و راه پایین سجده و بر خاک افتادن است.2

 

کید شیطان ضعیف است. تعبیر قرآن کریم این است:

ان کید الشیطان کان ضعیفا 3

یعنی مکر و کید شیطان از اول ضعیف بود.

 

نه اینکه حالا ضعیف شده باشد، بلکه ماهیتاً ضعیف است. لیکن این ضعیف به حساب آمدن در رابطه با خداست، نه کسانی که زیر مجموعه و تابع اوامر و وسوسه هاي او هستند.4

 

 

تأکید بر تلاوت سوره حمد

تلاوت آن به انسان، روح و ایمان می بخشد، او را به خدا نزدیک می کند، صفای دل و روحانیت می آفریند و اراده انسان را نیرومند و تلاش او را در راه خدا و خلق افزون می سازد و میان او و گناه و انحراف فاصله افکند به همین دلیل در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم:

رن بلیس اربع رنات، اولهن یوم لعن  و حین اهبط الی الارض و حین بعث محمد صلی الله علیه و آله علی حسن فتره من الرسل و حین انزلت ام الکتاب

شیطان چهاربار فریاد کشید و ناله سرداد، نخستین بار روزی بود که از درگاه خدا رانده شد، سپس هنگامی بود که از بهشت به زمین تنزول یافت، سومین بار هنگام بعثت محمد صلی الله علیه و آله بعد از فترت پیامبران بود، و آخرین بار زمانی بود که سوره حمد نازل شد.5

 

انشاء الله که خداوند ما را از مجاهدان در راه حق قرار دهد، هر نوع جهادی که شایسته ماست و بر مقتضای ماست و انشاء اله که ما بتوانیم دامن خود را به گناهان آلوده نکنیم چراکه امام علی علیه السلام می فرمایند:

ماالمجاهد الشهید فی سبیل الله باعظم اجرا ممن قدر فعف 6

آن کس که در راه خدا جهاد کند و شربت شهادت بنوشد، بلند مقام تر از آن کس نیست که توانایی بر گناه داشته باشد و دامن خود را آلوده نکند.

 

و ما بتوانیم نفس خود را نگه داشته و آلوده نکنیم زیرا شیطان گفته که من در سه جا حضور پیدا می کنم:

1- در میدان جنگ که مجاهد را به یاد خانواده اش می اندازم.

2- در دعوا و عصبانیت و خشم میان دو نفر نقش مهمی را ایفا می کنم.

3- زمانی که دو جنس مخالف در خلوت هم حضور پیدا می کنند.

 

 

سواره نظام و پیاده نظام ابلیس

در قرآن مجید چهارده مورد است که خدای تعالی شیطان را برای آدمی دشمنی آشکار ذکر کرد. و در هر مورد خصوصیاتی از آن را یاد آورد و دلیل خصومت او را بیان کرد. و چون شیطان از ابعاد گوناگون برای فریب انسان اقدام می کند در موارد متعددی به انسان هشدار داده می شود. مثلاً می فرمایند:

یا ایها الناس کلوا مما فی الارض حلالاً طیباً و لا تتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین 7

ای مردم بخورید از آنچه در زمین حلال و طیب و پاکیزه است از گامهای شیطان پیروی نکنید.

 

و از این معنا برمی آید که خدای تعالی تنها چیزهایی را غیر طیب خوانده است که حرمت آنها را صراحتاً مقرر فرموده است هچنان که خمر، مسکرات و خون و نجاست، همچنانکه در شأن نزول همین آیه آمده است که بعضی از طوائف عرب از قسمتی از انواع زراعت و حیوانات را بدون دلیل بر خود حرام کرده بودند که اصل همین عمل کار شیطان و اطاعت از امر او یا پیروی از او و یا قدم گذاری به جای قدم او می باشد.

 

و خداوند پیروی نکردن از شیطان را برای خطاب عمومیت داده و عداوت از شیطان را برای پیروی نکردن به جهانیان هشدار داده و از این جهت در پیرو همین آیه می فرمایند:

انما یأمرکم بالسوء و الفحشاء و ان تقولوا علی الله مالاتعلمون

همانا که شیطان شما را وادار می کند که از روی نادانی نسبتهایی به خداوند بدهید.

 

در تفسیر مجمع البیان، در ذیل آیه شریفه آورده است، بعضی گفته اند: شیطان انسان را حقیقتاً به معصیت امر می کند و گاهی انسان این معنا را درک می کند و می بیند که انجام بعضی از طاعتها بر او سنگین و او بر بعضی از معاصی میل دارد و این همان «امر شیطان» و وسوسه های شیطان است زیرا وسوسه چیزی جز صوت آهسته نیست و شیطان اعمالی را با صوت بسیار آهسته در گوش انسان می خواند.

 

اگر سؤال شود که فرق میان وسوسه های شیطان و آنچه که نفس انسان را دعوت می كند چیست و چگونه انسان می تواند این دو را تشخیص دهد؟

 

در جواب می گوییم: عدم قدرت ما به تشخیص این دو از یکدیگر اشکالی به مطلب نمی رساند زیرا هر زمانی که در خاطر انسان میل به فعل معصیت و ترک عبادت و اطاعت پدید آمد احتمال می دهد که این از وسوسه های شیطان باشد.8

 

صدر المتألهین شیرازی می گوید: خانواده طاغوت، (سرکشان و یاغیان) و دوستان شیطان، در معصیت کاران و عاصیان کسانی هستند که از یاد خدا و ملکوت او که منشأ ثواب و سعادت و خوشبختی است. روی گردان شده و به سوی دنیا و خواسته ها، لذات و شهوات آن که منشأ گناه و فساد و بدبختی است روی آورده اند.9

 

لذا در رابطه با معاصی و گناهکاران به آن گروه از کسانی افسار گسیخته به سوی گناه و معصیت می شتابند می گویند: «سواره نظام شیطان هستند» و به آن گروه از کسانی که ذره ذره خود را به گناه و معصیت آلوده می كنند، گفته می شود، «پیاده نظام شیطان»

 

امام صادق علیه السلام می فرمایند: هنگامی که مردم در راه نافرمانی خداوند عزوجل می روند، پس اگر سواره روند (و در گناه و معصیت تندروی کنند) از سواره نظام شیطانند، و اگر پیاده روند (و در معصیت به آرامی حرکت کنند و اندک اندک گناه انجام دهند) از پیاده نظام ابلیس خواهند بود.10

تهیه و تنظیم: حمیده محدث

مدرسه علمیه حضرت نرجس سلام الله علیها- مشهد


 

پی نوشتها:

 

1-   کتاب مفردات قرآن.

2-   همان.

3-   سوره نساء ، آیه 76.

4-   آیت الله جوادی آملی، خلسه و عرفان ، مرکز نشر اسراء، ص 107.

5-   تفسیر نمونه، ج1، چاپ 18، ص 6، به نقل از نور الثقلین ج1، ص 4.

6-   کلیدهای زندگی، مجموعه ای موضوعی از احادیث، ادعیه و زیارات، مؤسسه فرهنگی دار الذکر، ص 86، به نقل از نهج البلاغه، حکمت 474.

7-   سوره بقره، آیه 168.

8-   شیطان کیست و آیات شیطانی چیست؟ ، ص 62.

9-   محسن غفاری، قصه های شیطان یا ابلیس نامه ، ج2، ص 55 به نقل از مفاتیح الغیب ، ترجمه خواجوی، ص 403.

10- بحار الانوار، ج70، ص 357.

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
شهيد مطهري ...  

شيطان

كتاب: مجموعه آثار، ج 1، ص 94

نويسنده: آيت الله شهيد مطهري

ممكن است تصور شود كه اگر در آئين زردشتی ، فكر ثنوی " يزدان و
اهريمن " وجود دارد ، در دين اسلام هم عقيده " خدا و شيطان " به صورت‏
دو قطب مخالف يكديگر مطرح است . چه فرق است ميان اهريمن كيش زردشتی‏
و شيطان دين اسلام ؟
ميان انديشه اهريمن در كيش زردشتی و آيين مزدايی ، و انديشه شيطان در
آيين اسلام ، تفاوت از زمين تا آسمان است . اين مطلب نيازمند به توضيح‏
مختصری است .
در تعليمات اوستايی ، از موجودی به نام " انگره مئنيو " يا اهريمن‏
نام برده شده است و خلقت همه بديها و شرور و آفات و موجودات زيان آور
از قبيل بيماريها ، درنده‏ها ، گزنده‏ها ، مارها و عقربها و همچنين زمينهای‏
بيحاصل ، خشكسالی و امثال آنها به او نسبت داده شده است نه به "
آهورامزدا " كه خدای بزرگ است و نه به " سپنت مئنيو " كه رقيب "
انگره مئنيو " است .
از بعضی تعليمات اوستايی ظاهر می‏شود كه اهريمن ، خود يك جوهر قديم‏
ازلی است مانند آهورامزدا ، و به هيچ وجه آفريده آهورامزدا نيست ،
آهورامزدا او را كشف كرده است ولی او را نيافريده است . اما از بعضی‏
تعليمات ديگر " اوستا " مخصوصا قسمتی از " گاتاها " كه معتبرترين‏
اجزای اوستا است روشن می‏گردد كه آهورامزدا دو موجود آفريد : يكی "
سپنت مئنيو " يا خرد مقدس ، و ديگری " انگره مئنيو " يا خرد خبيث‏
( اهريمن ) .
و به هر حال آنچه از اوستا ظاهر می‏شود و مورد اعتقاد زردشتيان بوده و
هست اين است كه موجودات و مخلوقات جهان به دو دسته خير و شر تقسيم‏
می‏شوند . " خيرات " آنها هستند كه هستند و بايست باشند و خوب است‏
كه باشند و وجودشان برای نظام عالم لازم است ، اما " شرور " آنها هستند
كه هستند اما نبايست باشند ، وجود آنها سبب نقص عالم شده است و اين‏
شرور به هيچ وجه مخلوق آهورامزدا نيستند بلكه مخلوق اهريمن‏اند ، خواه خود
اهريمن مخلوق آهورامزدا باشد و خواه نباشد .
پس به هر حال اهريمن ، خالق و آفريننده بسياری از مخلوقات جهان است‏
، قسمتی از جهان آفرينش ، جزء قلمروی او است و او خود يا يك اصل قديم‏
ازلی است و شريك و مماثل آهورامزدا است در ذات ، و يا مخلوق او است‏
ولی شريك او است در خالقيت .

ولی در جهان بينی اسلامی اساسا جهان و موجودات جهان به دو دسته خير و
شر منقسم نمی‏گردد ، در جهان ، آفريده‏ای كه نبايست آفريده شده باشد و يا
بد آفريده شده باشد وجود ندارد ، همه چيز زيبا آفريده شده و همه چيز بجا
آفريده شده و همه چيز مخلوق ذات احديث است .
قلمروی شيطان " تشريع " است نه " تكوين " ، يعنی قلمروی شيطان‏
فعاليتهای تشريعی و تكليفی بشر است . شيطان فقط در وجود بشر می‏تواند .
نفوذ كند نه در غير بشر . قلمروی شيطان در وجود بشر نيز محدود است به‏
نفوذ در انديشه او نه تن و بدن او . نفوذ شيطان در انديشه بشر نيز منحصر
است به حد وسوسه كردن و خيال يك امر باطلی را در نظر او جلوه دادن .
قرآن اين معانی را با تعبيرهای " تزيين " ، " تسويل " ، " وسوسه "
و امثال اينها بيان می‏كند ، و اما اينكه چيزی را در نظام جهان بيافريند و
يا اينكه تسلط تكوينی بر بشر داشته باشد ، يعنی به شكل يك قدرت قاهره‏
بتواند بر وجود بشر مسلط شود و بتواند او را بر كار بد اجبار و الزام‏
نمايد ، از حوزه قدرت شيطان خارج است . تسلط شيطان بر بشر محدود است‏
به اينكه خود بشر بخواهد دست ارادت به او بدهد :
« انه ليس له سلطان علی الذين آمنوا و علی ربهم يتوكلون 0 انما سلطانه‏
علی الذين يتولونه »( 1 ) .
" همانا شيطان بر مردمی كه ايمان دارند و به پروردگار خويش اعتماد و
اتكا می‏كنند تسلطی ندارد ، تسلط او منحصر است به اشخاصی كه خودشان ولايت‏
و سرپرستی شيطان را پذيرفته و می‏پذيرند " .
قرآن از زبان شيطان در قيامت نقل می‏كند كه در جواب كسانی كه به او
اعتراض می‏كنند و او را مسؤول گمراهی خويش می‏شمارند می‏گويد :
« و ما كان لی عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لی فلا تلومونی و
لوموا انفسكم »( 2 ) .
" من در دنيا قوه اجبار و الزامی نداشتم . حدود قدرت من فقط " دعوت‏
" بود . من شما را به سوی گناه خواندم و شما هم دعوت مرا پذيرفته و
اجابت كرديد ، پس مرا ملامت نكنيد ، خويشتن را ملامت كنيد كه به دعوت من پاسخ مثبت داديد . ارتباط
من با شما صرفا در حدود " دعوت " و " اجابت " بوده و بس " .
فلسفه و حكمت اين اندازه تسلط شيطان بر بشر ، " اختيار " انسان است‏
. مرتبه وجودی انسان ايجاب می‏كند كه حر و آزاد و مختار باشد . موجود
مختار همواره بايد بر سر دو راه و ميان دو دعوت قرار گيرد تا كمال و
فعليت خويش را كه منحصرا از راه " اختيار " و " انتخاب " بدست‏
می‏آيد تحصيل كند .

از جهان دو بانگ می‏آيد به ضد

تا كدامين را تو باشی مستعد

آن يكی بانگش نشور اتقيا

و آن دگر بانگش نفور اشقيا

در جهان بينی اسلامی ، هيچ موجودی نقشی در آفرينش به صورت استقلال‏
ندارد . قرآن برای هيچ موجودی استقلال قائل نيست . هر موجودی هر نقشی را
دارد بصورت واسطه و مجرا واقع شدن برای مشيت و اراده بالغه الهيه است‏
. قرآن برای فرشتگان ، نقش واسطه بودن برای انفاذ مشيت الهی در خلقت‏
قائل است ، ولی برای شيطان حتی چنين نقشی نيز قائل نيست ، تا چه رسد به‏
آنكه او را در خالقيت مستقل بداند آنچنانكه در اوستا اهريمن خالق مستقلی‏
است در برابر آهورامزدا .
از اينرو اينكه معمولا كلمه شيطان را در ترجمه متون اسلامی به " اهريمن‏
" يا " ديو " ترجمه می‏كنند ، غلط فاحش است . كلمه شيطان مرادفی در
فارسی ندارد و بايد عين لفظ در ترجمه بيايد .
شيطان از نظر قرآن به هيچ وجه قطبی در مقابل خداوند نيست ، حتی قطبی‏
در برابر فرشتگان كه به اذن پروردگار دست اندر كار خلقت اند و مجری‏
مشيت الهی در آفرينش اشياء می‏باشند نيز نيست .
به طور كلی تصور مردم ما از " جن " با تصويری كه قرآن از جن می‏دهد
متفاوت است . جن در قرآن موجودی است مانند انسان و مكلف به تكاليفی‏
مانند تكاليف انسان ، ولی موجودی نامرئی ، اما جن در تصور عامه مردم‏
موجودی است در رديف فرشته . قرآن ، جن را با انس ( انسان ) رديف‏
می‏كند و عامه مردم با فرشته . شيطان به نص قرآن از نوع جن است . در
جهان بينی اسلامی ، فرشتگان نقشی اجرائی در نظام تكوين دارند ، بر خلاف جن‏
كه از اين نظر هيچ نقشی ندارد . رديف قرار دادن " جن و ملك " در
ادبيات اسلامی ، به اعتبار اشتباهی است كه مسلمين از سابقه ذهنی با
مفاهيم زردشتی دامنگيرشان شده است .

به اصل مطلب برگرديم : جهان بينی اسلامی بر خلاف جهان بينی زردشتی و
مانوی و مزدكی يك قطبی است . شيطان از نظر قرآن مصداق : « الذی احسن كل‏
شی‏ء خلقه »( 3 ) و همچنين مصداق : « ربنا الذی اعطی كل شی‏ء خلقه ثم هدی‏
( 4 ) است .
وجود شيطان و شيطنت و اضلال او خود مبنی بر حكمت و مصلحتی است ، و به‏
موجب همان حكمت و مصلحت ، شيطان شر نسبی است نه شر حقيقی و واقعی و
مطلق .
از همه شگفت تر اين است كه بر حسب منطق قرآن ، خدا خودش به شيطان ،
پست " اضلال " و " گمراه سازی " را اعطاء فرموده است . در اين باره‏
قرآن كريم می‏فرمايد :
« و استفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجلك و
شاركهم فی الاموال و الاولاد و عدهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا »( 5 ) .
در اينجا ، خدا شيطان را مخاطب ساخته به وی فرمان می‏دهد كه :
" هر كه را از فرزندان آدم می‏توانی بلغزان ، با سواره نظام و پياده‏
نظامت بر آنان بتاز ، در ثروت و فرزند شريكشان شو و نويدشان ده ، شيطان‏
جز دروغ و فريب نويدشان نمی‏دهد " .
گوئی شيطان آمادگی خود را برای تحويل گرفتن پست اضلال ، اعلام می‏دارد
آنجا كه می‏گويد :
« فبما اغويتنی لاقعدن لهم صراطك المستقيم 0 ثم لاتينهم من بين ايديهم و
من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اكثرهم شاكرين »(6) .
" به اين سبب كه مرا گمراه ساختی ، بر سر راه ايشان خواهم نشست ،
آنگاه از پيش رو و از پشت سرشان ، و از راست و از چپشان خواهم آمد و
بيشتر آنان را سپاسگزار نخواهی يافت " .

البته معنی و مفهوم اضلال و قلمروی شيطان در اين پست همان است كه قبلا
اشاره شد و نه بيشتر ، يعنی هيچگونه اجبار و الزامی نسبت به بشر در كار
نيست ، هر چه هست " وسوسه " است و " دعوت " است و " تزيين "
است و " تسويل " .
تذكر اين نكته لازم است كه مقصود ما از اينكه تكوين از قلمروی شيطان‏
خارج است اين نيست كه شيطان هيچ نقشی در تكوين ندارد . مگر ممكن است‏
موجودی در عالم تكوين وجود داشته باشد و هيچ نقش و اثری نداشته باشد ؟ !
مقصود اين است كه شيطان نه خالق مستقل بخشی از موجودات و قطبی در برابر
خداوند است ، و نه در نظام طولی جهان مانند فرشتگان نقشی از تدبير و
اداره كائنات به او سپرده شده است ، و نه تسلطش بر بشر در حدی است كه‏
بتواند او را به آنچه می‏خواهد مجبور نمايد . قرآن برای شيطان و جن ، نقشی‏
در تكوين قائل است اما مجموعا از نقش انسان برتر و بالاتر نيست .
مقصود اصلی ما از اين بحث اين است كه قرآن مسأله شيطان را به شكلی‏
طرح كرده ا ست كه كوچك‏ترين خدشه‏ای بر توحيد ذاتی و اصل « ليس كمثله‏
شی‏ء »( 7 ) و همچنين بر توحيد در خالقيت و اصل « الا له الخلق و الامر
( 8 ) ، « قل الله خالق كل شی‏ء »(9) ، « و لم يكن له شريك فی الملك
( 10 ) ، وارد نمی‏سازد ( 11 ) .

پينوشتها:

1. نحل / 99 و 100.

2. ابراهيم/ 22.

3. سجده / 7.

4. طه/50.

5. اسراء / 64.

6. اعراف / 16 و 17.

7. شوري / 11.

8. اعراف / 54.

9. رعد / 16.

10. اسراء / 111.

11. برای بحث شيطان رجوع شود به تفسير " الميزان " جلد 8 صفحات 34
- 58 ذيل آيات اول سوره اعراف ، و به كتاب " خدمات متقابل اسلام و
ايران " تأليف نگارنده اين كتاب .

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
:: 18 مهر 1386 :: ...  

در "اغماء" شاهد شیطانی دیگر هستیم که به اصطلاح دست شیطان اصلی را از پشت می‌بندد، اما باید توجه داشت که القاء تلقی جسمانی و انسانی برای شیطان می‌تواند منشاء آسیب‌های فرهنگی دینی در جامعه شود.
جوانان نسل قدیم به یاد دارند که در روزگاری نه چندان دور ماه رمضان طعم و رنگی خاص در رسانه ملی داشت. در دهه شصت در ماه رمضان حتی پخش فیلم ها و سریال های خارجی (به خاطر وجود بازیگران زن خارجی) از تلویزیون متوقف و پخش محدود موسیقی محدودتر می شد. تلویزیون سعی می کرد در ماه رمضان کمتر مزاحم عبادت و طاعات مردم شود، گویی انگار تلویزیون هم روزه دار بود.

اما از آغاز دهه هفتاد و با فراگیر شدن رسانه تلویزیون در کشور که با تولد زنجیره ای شبکه های تلویزیونی همراه شد رویکرد صدا و سیما "جلب حداکثری مخاطب" شد و تلویزیون با همه شبکه هایش با همه قوا به میدان آمد تا مردم اسیر ویدئو و ماهواره نشوند.

نکته قابل توجه این بود که عطش حضور و جلب مخاطب حتی ماه مبارک رمضان را ـ با همه خاص بودنش ـ دربر گرفت و از میانه های دهه هفتاد بود که سریال های به اصطلاح "مناسبتی" برای ماه رمضان هم روی آنتن رفت و حتی به مرور، سیاست "میخکوب کردن سر سفره افطار" با پخش مسلسل وار سریال های مناسبتی از شبکه های مختلف چنان با جدیت در دستور کار قرار گرفت که در سال های اخیر حتی اعتراض برخی متدینین را هم برانگیخت و آنها سریال های تلویزیون را دلیل کم رونقی مساجد توصیف کردند.

با نگاهی گذرا به سریال های مذهبی که طی سال های اخیر از سیما پخش شده، می توان این نتیجه را گرفت که سریال های مذهبی تلویزیون در ابتدا رویکردی مستقیم داشت: اقتباس از کتاب های شهید مطهری، داستان هایی در نکوهش ثروت اندوزی و لزوم توجه به فقرا با چاشنی همیشگی و ایرانی‌پسند (!) "خواستگاری و ازدواج" خوراک مناسبتی‌سازان و نویسندگان این سریال ها بود.

اما از دو سال قبل به نظر می رسد مدیران صدا و سیما تصمیم گرفته اند با احتیاط از رویکرد مستقیم و روش های ساده برای ساخت سریال های مذهبی عبور و از روش ها و شیوه های غیرمستقیم تر، عمیق تر و پیچیده تر برای انتقال پیام های مذهبی استفاده کنند، ساخت سریال "او یک فرشته بود" آغازی بر این روند بود.

برای نخستین بار در این سریال، شیطان به مظهر بدی و پلیدی حضوری فیزیکی و مستقیم در سکانس های تلویزیونی داشت و پرسوناژها را مستقیما وسوسه می کرد! سریال "آخرین گناه" هم ادامه همین رویکرد بود، اما در رمضان 86 سریال "اغماء" یک نقطه عطف در این رویکرد بود، مهمترین محور جذابیت سریال "اغماء" باز هم حضور "شیطان" در متن سریال بود، اما تفاوتی که شیطان امسال با شیطان "او یک فرشته بود" دارد این بود که شیطان "اغماء" (الیاس) به مراتب ماهرتر و ریاکارتر و جذابتر است!

***

سه گانه "خدا، انسان، شیطان" را می توان اسطوره ای ترین و فطری ترین و حتی قدیمی ترین سه گانه بشریت، فارغ و فراتر از نژاد و مذهب و فرهنگ و ... دانست، مفاهیمی چون "نیکی و بدی، وسوسه، گناه، عذاب، ریاضت و ..." به قدری در ذات و وجود انسان آمیخته شده است که همواره به اشکال مختلف در همه فرهنگ ها و تمدن های بشری جاری بوده است.

این سه گانه اسرارآمیز خیلی زود راه خود را از "فلسفه" به "هنر" باز کرد، در عصر مدرنیته و ماشین، با وجود همه جذابیت‌های تمدن جدید، این سه گانه اساطیری همچنان پیشتاز ذهن و خیال و تصویر انسان است، به طوری که حتی سینما و تلویزیون هم ، به عنوان "دو هنر نوین قرن جدید"، کاملا تحت تاثیر آن قرار گرفته اند.

اما تصویر و تصوری که از "شیطان" در قرآن کریم به عنوان معتبرترین منبع دینی اسلامی ارائه می شود، دو بخش یا دوره دارد، بخش اول شامل "دیالوگ های خدا و شیطان در مورد سجده بر انسان و نافرمانی و رانده شدن شیطان از درگاه الهی و سپس فریفتن آدم و حوا در بهشت توسط شیطان و رانده شدن آدم از بهشت" است.

در این دوره شیطان تجسمی ملموس و عینی دارد، مستقیم و بیواسطه حضور دارد و با خدا و انسان گفتگو می کند، اما بعد از هبوط آدم و حوا به زمین و "مهلتی" که به شیطان داده می شود، تجسم و نقش آفرینی شیطان کاملا تغییر می یابد. به عبارت دیگر، شیطان زمینی حکایت دیگری از جنس دیگری دارد.

قرآن کریم، شیطان را دشمنی آشکار برای آدمیان توصیف می کند که دارای "ابزارهایی" است (از جمله قمار و شراب) و با آن آدمیان را وسوسه می کند و در اموال و فرزندان آدم شریک می شود.

اما در سریال هایی چون "اغماء" شاهد شیطانی دیگر هستیم که به اصطلاح دست شیطان اصلی را از پشت می بندد! هر چند به دلیل تازگی و جذابیت سوژه، مخاطبان بیشتری جذب "اغماء" می شوند، ولی باید توجه داشت که القا تلقی جسمانی و انسانی برای شیطان (از رسانه رسمی کشور) می تواند منشاء آسیب های فرهنگی دینی در جامعه شود، به این معنی که مخاطبان "اغماء"دیده در کوچه و خیابان دنبال الیاس بگردند و برای شیطان، اختیار و قدرت عجیب تصور کنند.

در صورتی که توجه به خودسازی و تزکیه نفس یکی از اصولی ترین آموزه های دینی است که در این نوع نگاه به شیطان به محاق می رود و فراموش می شود، ضمن اینکه با توجه به آیاتی از قرآن که به الهام فجور و تقوی به "نفس" انسان اشاره دارد، نباید مبداء و منشاء همه گناهان را "شیطان" دانست.

***

اینکه تلویزیون به عنوان فراگیرترین و رسمی ترین رسانه کشور در پربیننده ترین برنامه های خود سریال هایی با مضمون "شیطان و ماوراء" را به مخاطبان خود عرضه می کند، فارغ از همه نکات منفی می تواند این خاصیت را داشته باشد که شروعی برای تغییر ذائقه مخاطب ایرانی و ارتقاء سلیقه مخاطب عام باشد.

واقعیت این است که سینما و تلویزیون ایران با وجود ظرفیت ها و فرصت های بسیار برای تجربه ژانرهای جدید چون "ژانر ماوراء، فلسفی و فیلم های روانشناختانه" هنوز به نوعی اسیر ستاره ها و میراث فیلمفارسی و داستان های نخ نمای عشقی و نوع سخیفی از عاطفه ورزی قرار دارد، تحریک و قلقک ذائقه عام فارسی توسط تلویزیون و با سوژه ای پیچیده و جذاب چون "شیطان" می تواند شروعی برای سینمای ماوراء در ایران باشد.

................................................

منبع: خبرگزاری مهر

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
شیطان سیما ...  
۱۷ مهر ماه ۱۳۸۶    ساعت : ۳۴ , ۰۱
خبرگزاري انتخاب :

حسام ایپکچی؛ اين روزها ساعتي پس از آنکه بانگ الله اکبر بر سر گلدسته ها گل مي کند؛ پيچ اين جعبه جادوي خانه مان را که بچرخانيم. تبليغ شيطان است براي رسيدن به خدا!


البته شيطان، نه آن بازيگري است که نقش چند چهره خود را به نيکي ايفا مي کند؛ بلکه شيطان آن نگرشي است که چنين مجموعه تلوزيوني را طرح مي ريزد، تبليغ مي کند، تاييد مي کند و در نهايت پخش مي نمايد. چه آنکه شيطان يعني جهل؛ و اين جهل است که در «مجموعه اغما» موج مي زند.


شخصيت شيطان، آنچنان غلو شده است که گويي مسلط بر اراده انسان مي گردد. هر يک از مومنين هم اگر بجاي آن دکتر متدين بودند، اگر جواني که از او سابقه تقوا در ذهن دارد، ظاهر مي شد و کرامتي نشان ميداد و عمل به ظاهر دين مي نمود را مي ديدند حتما سر به تمکين خم مي کردند! اگر نبود اين چند فتواي خود ساخته «الياس» ديگر هيچ از عمل به دين کم نداشت.


جالب تر آنکه اين شيطان گويي از خدا با معرفت تر است! سربازان و دوستان خود را آنقدر دوست دارد که برايشان دکتر اجير مي کند، و سربازان او آنچنان صاحب کرامتند که در بيهوشي کامل، از چندين متخصص به هوش ترند. لکن در سويي ديگر خدا غافل از بنده خود است. شيطان جلوه مي کند اما هيچ رسولي جلوه گر نمي شود.


در طول اين ايام هر روز منتظر بودم که اين رويه خطا اصلاح شود اما نشد! حال انديشه کنيد با چه خيمه شب بازي قرار است در 4 روز، تبليغ بيست و چند روزه براي شيطان محو شود؟ اين شيطاني که بر آقايان مستولي شده است، شيطان کدام مکتب است؟ اين سيماي کدام شيطان است که سيماي ما را به خود فريفته؟


شيطان در مکتب ما
در باب شيطان، سخني مهمتر از آنچه در نص هست، نيست. شيطان هيچ سلطه تکويني و قهري بر انسان ندارد. و اين در قرآن نيز به صراحت بيان گرديده است، ، و من از  ميان دهها آيه و صدها حديث تنها به دو آيه اشاره می کنم:


1.سوره ابراهیم – آیه 22: وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الأَمْرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَانٍ إِلاَّ أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاَ تَلُومُونِي وَلُومُواْ أَنفُسَكُم مَّا أَنَاْ بِمُصْرِخِكُمْ وَمَا أَنتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِمَآ أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ 
 
و شيطان [در قيامت] هنگامي كه كار [محاسبه بندگان] پايان يافته [به پيروانش] مي  گويد : يقيناً خدا [نسبت به برپايى قيامت ، حساب بندگان ، پاداش و عذاب] به شما وعده حق داد ، و من به شما وعده دادم [كه آنچه خدا وعده داده ، دروغ است، ولى مي  بينيد كه وعده خدا تحقّق يافت] و  [من]در وعده ام نسبت به شما وفا نكردم، مرا بر شما هيچ غلبه و تسلّطى نبود، فقط شما را دعوت كردم [به دعوتى دروغ و بى پايه] و شما هم [بدون انديشه و دقت دعوتم را] پذيرفتيد ، پس سرزنشم نكنيد، بلكه خود را سرزنش كنيد، نه من فريادرس شمايم، و نه شما فريادرس من، بى ترديد من نسبت به شرك ورزى شما كه در دنيا درباره من داشتيد [كه اطاعت از من را هم چون اطاعت خدا قرار داديد] بيزار و منكرم ; يقيناً براى ستمكاران عذابى دردناك است


2.سوره اسراء – آيه 65: إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ وَكَفَى بِرَبِّكَ وَكِيلاً


يقيناً تو را بر بندگانم هيچ تسلّطى نيست، و كافى است كه پروردگارت نگهبان و كارساز [ آنان ]باشد .


حال استنباط بفرمایید! آن شیطانی که در سیما نمايان شده است، آیا شیطان معرفی شده در مکتب اسلام است!؟ و مهمتر آيا، خدايي که هيچ نشانی از آن در اين مجموعه ديده نمی شود، همان خدايي است که بيان ميدارد برای هدايت بنده کافی است!؟


شيطانی که اين روزها در سيما تبليغ می شود، صاحب دهها کرامات و توان ماوراء الطبیعه است که نقشش در دعوت به دروغ خلاصه نمی شود، بلکه پیش بينی می کند، معجزه می کند، خرق عادت می کند و اين همان مختصاتی است که پيامبران برای دعوت به دين داشته اند! کدام انسان عاقلی است که اگر زیر تيغ جراحی، مريضی در اغما با او صحبت کند، به عجز نرسد!؟ و مهمتر اينکه در برابر اين ابليس سراپا مسلح، چرا هیچ رسولی نیست که همدوش با او حق را افشا کند؟


کرامات خواص – خرافات عوام
سخن آخر، که اصل حرف است را میخواهم به مختصر ترين وجه ممکن عرض کنم، و آن اينکه، تحصيل برخی کرامات توسط خواص قابل کتمان نیست. اما اين کرامات استوار بر معرفت است که نام کرامات به خود می گیرد. تبلیغ بی معرفت و عوامانه آن در نزد مردمی نایکدست و از طیف های مختلف ترویج خرافات است نه کرامات. چون خرافه، همان کرامتی است که عوام معرفتی بر آن نداشته اند و در تعبیر و تعميم آن به خطا رفته اند.

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
ویکی پدیا ...  

كلمه شَیطان (در پارسی کنونی ایران شِیطان) از ماده "شطن" گرفته شده، و "شاطن" به معناى "خبيث و پست" آمده است، و شيطان به موجود رانده شده، سركش و متمرد اطلاق مى شود و به معنى روح شرير و دور از حق ، نيز آمده است.

"شيطان" اسم عام (اسم جنس) است ، در حالى كه "ابليس" اسم خاص (عَلَم) مى باشد، و به عبارت ديگر شيطان به هر موجود موذى و منحرف كننده و طاغى و سركش ، خواه انسانى يا غير انسانى مى گويند، ونام ابليس در باورهاي اسلامي شيطان,به معناي كسي كه ادم را فريب داده است.

شيطان به موجود موذى و مضر گفته مى شود، موجودى كه از راه راست بر كنار بوده و در صدد آزار ديگران است ، موجودى كه سعى مى كند ايجاد دودستگى نمايد، و اختلاف و فساد به راه اندازد، و اينكه به ابليس هم شيطان اطلاق شده بخاطر فساد و شرارتى است كه در او وجود دارد.

شيطان معانى مختلفى دارد، كه يكى از مصداقهاى روشن آن ابليس و مصداق ديگر آن انسان‌هاى مفسد و منحرف كننده است.

تاریخ

براساس تفسیرهای قرآن و احادیث ٬شیطان یکی از جنیان بود که بر اثر پارسایی زیاد به درجه فرشتگان راه یافت و یکی از فرشتگان مقرب خدا شد(در حدیثی از اما صادق(ع) منقول است که یک بار شیطان نمازی خواند دو رکعت ولی ۱۰۰۰ سال طول کشید) اما برای سجده نکردن به آدم او از درگاه الهی رانده شد و به او فرصت داده شد تا قیامت انسان را بفریبد[۱]

 

در هنر

در طول تاریخ شیطان در فیلم ها و داستان های زیادی شخصیت شده است

 فیلم ها

 خارجی

·                     وکیل مدافع شیطان

·                     مرشد و مارگاریتا

·                     بچه رزماری

·                     فاوست

·                     قلب آنجل

·                     طالع نحس

·                     مصایب مسیح[۲]

 ایرانی

·                     او یک فرشته بود(۱۳۸۴)

·                     اغما(۱۳۸۶)

 داستان ها

 منابع

·                     علائم شیطانی

·                     تفسیر نمونه، ج۱، صص ۱۹۱ تا ۱۹۳.

·                     قاموس قرآن، ج ۴، صص ۳۲ تا ۴۰، سید علی اکبر قرشی، دار الکتب الاسلامیه.

1.            داستان های پیامبران جلد اول بخش مربوط به آدم

2.            مجله همشری جوان شماره ۱۳۶

 

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
حدیث ...  

امام علی علیه السلام فرمودند:


الصلوة حصن من سطوات الشیطان

نماز قلعه و دژ محکمی است که نمازگزار را از حملات شیطان نگاه می دارد.
  
                                                                           غررالحکم ، ص 56

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
arashabdi.com ...  

ابلیس در قرآن

 

ممکن است که در قرآن مسائل مختلف، چندین بار و بصورت تکراری آمده باشد و خواننده را از این بی ترتیبی گیج کند، مخصوصاً در مورد ابلیس و شیطان. ولی من گیج نمی شوم. حالا چرا؟!

 

ابلیس نه دفعه در نه سوره مختلف با این نام ذکر می شود. ولی در هفت سوره زیر که درباره زمان بعد از آفرینش آدم است، قضایا کم یا بیش مانند یکدیگر گزارش شده اند. این هفت سوره به این قرار هستند: 2:34 – 7:11 – 15:31 – 17:61 – 18:50 – 20:116 – و 38:74.

 

سوره 30-34 :2 (یعنی سوره البقره، آیه 30 تا 34) به این قرار است:

 

30) بیاد آر وقتی که پروردگار فرشتگان را فرمود: من در زمین خلیفه خواهم گماشت، گفتند: آیا کسانی خواهی گماشت که فساد کنند و خونها بریزند و ما خود تسبیح و تقدیس می کنیم. خداوند (یعنی الله) فرمود: من چیزی از اسرار خلقت بشر می دانم که شما نمی دانید. 31) و یاد داد به آدم همه اسماء را و آنگاه حقایق آن اسماء را در نظر فرشتگان پدید آورد و فرمود: اسماء اینان را بیان کن اگر شما در دعوی خود صادقید. 32) گفتند منزهی تو، ما نمی دانیم جز آنچه تو خود به ما تعلیم فرمودی، توئی دانا و حکیم. 33) فرمود ای آدم آنها را آگاه ساز به حقایق این اسماء، چون آگاه ساخت، خدا فرمود: اکنون دانستید که من بر غیب آسمانها و زمین دانا و بر آنچه آشکار و پنهان دارید آگاهم. 34) و چون فرشتگان را فرمان دادیم که بر آدم سجده کنید همه سجده کردند مگر شیطان (در متن اصلی عربی، ابلیس خوانده شده است و شیطان ترجمه غلط فارسی است!) که اِبا کرد و تکبر ورزید و از فرقه کافران گردید. متن عربیِ 2:34 "و اذقلنا للملآئکة اسجد و الادم فسجدوآ الآ ابلیس ابی و استکبر و کان من الکافرین."

 

((در ادامه همین سوره، یعنی 2:35، 2:36، 2:37 و 2:38 شخصیت اصلی شیطان که در متن فارسی با همان ترجمه درستِ واژه »شیطان« آمده است فاش می شود.

35) و گفتیم: ای آدم تو با جفت خود در بهشت جای گزین و در آنجا از هر نعمت که بخواهید برخوردار شوید ولی نزدیک به این درخت نشوید (یعنی درخت حیات و معرفت نیک و بد در وسط باغ بهشت) که از ستمگران خواهید بود. 36) پس به لغزش افکند آنها را شیطان ("... فازلهما الشیطان...")، از آن درخت خوردند و بیرون آورد عصیان آنان را از آن مقام و گفتیم: فرود آیید که برخی از شما برخی را دشمنید و شما را در زمین قرارگاه است تا روز مرگ. 37) پس آموخت آدم از خدای خود کلماتی که موجب پذیرفتن توبه او گردید، زیرا خدا توبه پذیر و مهربان است. 38) گفتیم همه از بهشت فرود آیید تا آنگاه که از جانب من راهنمائی برای شما آید و هر کس پیروی او کند هرگز بیمناک و اندوهگین نخواهد گشت.

پس دیدیم که شیطان در این سه-چهار سوره آن است که موجب لغزش آدم و حوا گردید.))        

 

خوب، دیدیم که فرشتگان از این که خدا آدم را آفرید که از خون است و موجب به فساد می شود تعجب کردند ولی به هر حال، به جز ابلیس، به پیش حضرت آدم سجده کردند.

 

ابلیس، فرمان خدا را اطاعت نمی کند و به عنوان »استکبر« و »الکافرین« (2:34 و 38:71) و به قول معروف »اِبا ورزید« یعنی نافرمانی کرد، در می آید (2:34، 15:31 و 20:116). بعد از این مباحث نام ابلیس حذف شده و بجای آن از واژه »الشیطان« (26:95 و 34:20) استفاده می شود که در اینجا هم واژه »ابلیس« دوباره به غلط »شیطان« ترجمه شده است. و حتی »من الجن« (18:50) معرفی می گردد.

 

معمولاً متخصصین و پژوهشگران علوم دینی اسلام به این سه سوره توجه خاصی دارند: 7:12، 17:61 و 17:61. در 7:12 آمده است: "خدا فرمود: چه چیز تو را مانع از سجده ی آدم شد که چون امر کردم نافرمانی کردی؟ گفت: من از او بهترم، که مرا از آتش آفریدی و او را از خاک." این، یکی از مهمترین قسمتها ایست که متخصصین درآن طبیعت ابلیس را مورد بحث قرار می دهند، و مسئله آن است که که ابلیس در اینجا نشان می دهد که خود، طبیعت خدا را بیشتر از او می داند، و این مسئله گناه اصلی ابلیس بشمار می آید.

 

طبیعتی را که در توضیحات سوره های 7:12 و 17:61 از ابلیس مشاهده می کنیم در سوره 18:50 به تکامل می رسد: " ای رسول یاد آور وقتی را که به فرشتگان فرمان دادیم که بر آدم همه سجده کنید و آنها تمام سر به سجده فرود آوردند جز شیطان (که در متن عربی باز هم ابلیس است) که از جنس جن بود (لا ابلیس کان من الجن) بدین جهت از طاعت خدای سر پیچید."

 

 

در تفاسیر قرآن خواسته اند ابلیس را که فرشته بود، از اول شیطانی بخوانند که حتی به خدا هم عبادت می کرده و بعد ابلیس شده است. با این توضیح همه ی سؤالها و شکها را هم حل کرده اند خیلی راحت می گویند: "ابلیس از اول هم از شیاطین بوده است و به عبادت خدا در آمده و خدا بدین دلیل او را در گروه فرشتگان جای داده است! و ابلیس دوباره بخاطر شک خود در کار خدا به صورت شیطان در آمده است."

 

پس جمعاً در این مباحث اینجا خداوند بوده که تصمیم خود را از تعالی بودن عوض کرده و به آفرینش حضرت آدم (خلیفه ای جدید بر زمین) می پردازد. و این مسئله باعث تعجب فرشتگان می شود. اما رحمت به این خداوند، که زندگی آسمانی را مانند ابلیس به زندگی زمینی ترجیح نداد. – و گر نه انسان آفریده نمی شد.

 

ابليس با واژه یونانی diabolos (یعنی شکایت کننده) که گاهی با lucifer (یعنی نور آورنده) هم تشبيه می شود یکی است.

 

بالاخره مسئله اين است که اديان قبل از اسلام، از جمله دين مانوی، بودا و مسيحيت می خواستند خلقت فقط در آسمان و در برابر خداوند وجود داشته باشد و از گناه جسمی زمينی دور باشند و جهان را ترک کنند. اما با ادغام ادیان یونانی در مسیحیت و بعد ها اسلام  خدايی که از بنده های خود خواسته بود که زندگی زمينی را ترک کنند حالا خواستار آفرینش خلیفه ی جدیدی در دنيا می شود.

 

نخستین مسيحيان فکر می کردند رستاخيز و موعود نجات دهنده ی آنها تا چندی دیگر ظهور می کند ولی وقتی ظهور نکرد مسیحیت با ادغام خود با ادیان یونانی به این تفکر رسید که مسیح هر سال هبوط می کند و خود را فدای گناه های انسان می کند می میرد و در بهار دوباره به دنیا می آید. و به همین دلیل رستاخیز مسئله ای شد که هر سال با چرخش فصلها تعیین شد. دین اسلام شیعه هم قبل از ملی شدنش در ایران چنین دیدی را در نظر داشت که بعد از چندین امام، رستاخیز بوجود می آید. بخاطر همین موضوع است که ما از فرقه های چهار امامی داریم تا هفت-هشت امامی. ولی رستاخیز نشد (البته برای آنها شد) و مجبور شدیم این مسئله را با امام دوازدهم که غایب است ولی یک روزی می آید و ما را نجات می دهد حل کنیم. به صورت کلی دین اسلام و عبریان زندگی زمینی را قبول کردند و رستاخیز و عاقبت را پدیده ای دانستند که حالا حالا ها بوجود نمی آید.

 

امیدوارم این مسائل برای دوستان قابل فهم باشد. اگر بیشتر علاقه دارید می توانید با من تماس بگیرید و از طریق یکی از کتابهایم بعنوان »شناخت شاهنامه« که بخشی از این مسائل را در مقدمه خود توضیح می دهد آگاهی بدست بیاورید.

 

آرش شریف زاده عبدی

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
...  
شيطانِ ساخته دست صدا و سيما!



۱۹ مهر ماه ۱۳۸۶    ساعت : ۵۵ , ۱۴
خبرگزاري انتخاب :

شيطاني كه سريان اغما آن را به تصوير كشيده است، تا چه حد به واقعيت نزديك است و با آموزه هاي ديني و قرآني همخواني دارد؟


به نظر شما آيا واقعاً شيطان اين طور که در سريال اغما نشان داده شده است، به همين راحتي با افراد عادي و هر كه بخواهد معاشرت مي کند ؟ از همه اين ها هم كه بگذريم آيا شيطان اين چنين قدرتمند و صاحب اختيار است كه هر كاري مي خواهد مي تواند انجام دهد؟ آيا تا اين حد راه براي جولان شيطان باز است؟ دائماً در اين سريال حضور پر رنگ و همه جانبه شيطان را شاهد بوديم و نظارت او بر آدميان را ديديم. اما خداوند شاهد و ناظر بر بندگانش را نديديم. پس نقش او كجاست؟


همان خداوندي كه مي گويد از رگ گردن به شما نزديك ترم! خداوندي كه هميشه و در هر جايي حضور دارد. خدواندي كه مراقب بنده هاي خويش است؟ آيا خداوند چنين بندگانش را به امان خودشان رها كرده است؟ چه دنيايي است كه شيطان آن به راحتي مي تواند تجسم يابد ولي هيچ نقشي براي خداي آن وجود ندارد؟! آيا خداوند شما اين است! و شيطان شما چنين قدرتمند است؟


آن قسمت از فيلم دكتر پژوهان مي گويد حضور خدا را احساس مي كنم، اين توهيني بزرگ است به حضور پاك خداوند و كوچك شمردن آن. در كدامين دين و كتاب آسماني آمده است كه نعوذبالله شيطان مي تواند حضور خداوند را در وجود انساني القا كند و فرد مي تواند در كنار شيطان، خدا را احساس كند؟ چرا اين فيلم تا اين حد سعي دارد كه بگويد هر جا كه حضور خدا احساس شد، پس در آنجا شيطان حضور دارد؟ مشكوك و عجيب به نظر نمي رسد؟!


شيطان «اغما» با شيطاني كه قرآن توصيف مي كند، در تناقض است


آيا واقعاً همين طور كه سريال اغما نشان مي دهد، به همين راحتي شيطان مي تواند سراغ هر كسي برود و آن را اين چنين تحت نفوذ قرار دهد يا القاي مستقيم شيطان تحت شرايط معلومي است؟


«وان الشياطين ليوحون الي اوليائهم»«شيطان به دوستان خود و کساني که آماده پذيرش دستورات آنها هستند، وحي مي کنند»


آيا شيطان سراغ بنده هاي خوب و مومن خدا مي رود پس ديگر چه فرقي ميان انسان هاي مومن و كافر مي ماند؟


اگر اين طور باشد بسياري ديگر از اصول اعتقادي زير سوال نمي رود؟


اما قرآن اين ها را نمي گويد بلكه مي فرمايد:


«بِمَآ أَغْوَيْتَنِي لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ » «گفت پروردگارا به سبب آنكه مرا گمراه ساختى من [هم گناهانشان را] در زمين برايشان مى‏آرايم و همه را گمراه خواهم ساخت مگر بندگان خالص تو از ميان آنان را»

و خداوند مي فرمايد كه:


«إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ» «در حقيقت تو را بر بندگان من تسلطى نيست مگر كسانى از گمراهان كه تو را پيروى كنند»


از نظر سازمان آفرينش، شيطان تنها تحت شرايط معلوم و زماني كه به آن اجازه داده شود وارد مي شود. ورود مستقيم شيطان، براي افراد با ايمان وآنها که مي خواهند راه حق رابپويند، به راحتي امكان پذير نيست. 1


اگر اين طور نباشد يعني همانطور كه در سريال اغما نشان مي دهد، پس نقش خداوند در هدايت بندگانش و رحمتش نسبت به آنها چه مي شود؟ پس معناي اغوذ بالله من الشيطان الرجيم و بسم الله الرحمن الرحيم چه مي شود؟


«و بگو : پروردگارا! از وسوسه هاى شياطين به تو پناه مى برم . و پروردگارا! از اين كه آنان نزد من حاضر شوند.»


«پس ، چون خواهى قرآن بخوانى از شيطان رانده شده به خدا پناه ببر»


«وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»«و اگر از شيطان وسوسه‏اى به تو رسد به خدا پناه بر زيرا كه او شنواى داناست» (أعراف200)


«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ» «در حقيقت كسانى كه [از خدا] پروا دارند چون وسوسه‏اى از جانب شيطان بديشان رسد [خدا را] به ياد آورند و بناگاه بينا شوند» (أعراف201)


حجت‌الاسلام «احساني‌فر»: شيطان سريال «اغماء» مروج خرافه‌گرايي است


حجت‌الا‌سلام‌و‌المسلمين«محمد احساني‌فر» مدير گروه پژوهش‌هاي تفسير حديثي در پژوهشگاه دار‌الحديث در گفت‌و‌گو با خبرگزاري قرآني ايران(ايكنا) گفت: با وجود شيطان انسي ديگر نيازي به نشان دادن شيطان جني نيست. مسلم است كه شيطان مي‌تواند در قالب‌هاي گوناگون تجسم پيدا كند، اما اين نوع تصوير‌كشيدن شيطان براي جامعه كه درگير خرافات است نوعي تبليغ خرافه‌گري به حساب مي‌آيد كه بسيار ناشيانه است، اصلاً بايد گفت كه با وجود اين همه انسان كه خود نمونه بارز شيطان انسي است چه لزومي دارد كه سراغ شيطان جني برويم.


«احساني‌فر» براي روشن‌تر شدن موضوع به مثال‌هاي قرآني در مورد شيطان اشاره ‌كرد و گفت: اگر مي‌بينيم كه در قرآن از جن و شيطان صحبت شده است جنبه حقيقي آن نيز مورد توجه قرار گرفته و سعي شده از خرافي‌گري پرهيز شود، اما در سريال اغماء به طور مثال شيطان به وسيله ذهن با تلفن همراه افراد تماس برقرار مي‌كند. اين نوع نگاه در برخي موارد براي مخاطبان سيما و جامعه بازخورد منفي نيز داشته است.


يك كارشناس علوم قرآني: شيطان سريال «اغماء» در جامعه امروزي نمود واقعي ندارد


«احمد‌رضا اخوت» مدرس دانشگاه و كارشناس علوم قرآني در گفت‌و‌گو با خبرگزاري قرآني ايران(ايكنا) گفت: شيطاني كه در سريال «اغماء» به تصوير كشيده شده است را نمي‌توان به جامعه امروزي تعميم داد چراكه شياطين امروزي بيشتر انسي هستند.


منظور اين است كه بدانيم شيطاني كه در سريال «اغماء» به تصوير كشيده شده سعي دارد به واسطه يك نماد انساني به فرد مورد نظر اطلاعات بدهد و اين نوع نگاه به شيطان صحيح نيست.


اين كارشناس در تكميل توضيحات فوق اظهار داشت: منظور از توضيحات فوق اين است كه بدانيم شيطاني كه در سريال «اغماء» به تصوير كشيده شده سعي دارد به واسطه يك نماد انساني به فرد مورد نظر اطلاعات بدهد و اين نوع نگاه به شيطان صحيح نيست، چراكه بايد ببينيم در جامعه امروزي چند درصد از افراد با چنين شياطيني رو‌به‌رو مي‌شوند.


انگار خود شيطان توصيه به ساخت چنين اثري كرده است!


وي افزود: البته انتقاد اصلي من به فيلمساز نيست، بلكه به كارشناس مذهبي اين اثر است كه چگونه اينچنين تجسمي را از شيطان ترسيم كرده است و اگر مي‌خواستم افراطي به اين موضوع نگاه كنم مي‌توان گفت كه انگار خود شيطان توصيه به ساخت چنين اثري كرده است.


«اخوت» در پايان توضيحاتش گفت: شايد برخي افراد براي توجيهات خود رواياتي را نقل كنند كه با كردار آنها مطابقت دارد، اما بايد توجه داشت روايات را بايد با قرآن مطابقت داد.


با وجود چنين تناقضات آشكاري، اين سوال پيش مي آيد كه آيا اين فيلم به راستي مي خواهد ويژگي هاي واقعي شيطان و انحرافات موجود را نشان دهد يا قصد دارد كه بگويد، ديگر به هيچ كس نبايد اعتماد كرد و هميشه در توهم توطئه و حضور شيطان به سر برد؟ بالاخره اين سريال مي خواهد بگويد، شيطان زيباست، يا هر كه زيباست شيطان است؟! آيا جز اين است كه سريال اغما مي خواهد بگويد كه هر كس آمد كه زيبا و جوان بود و حضور خدا را گسترش داد، شيطان است؟!


امري قابل قبول است كه شيطان گمراه مي كند اما نه به خاطر اينكه خودش زيباست. بلكه به اين خاطر كه اعمال زشت را زيبا جلوه مي دهد. كجاي قرآن آمده است كه شيطان زيباست. بلكه زيبايي صفت خداوند است. اين خداوند است كه سخنانش شيرين و جذاب است و همه را به سوي خود بازمي گرداند.


شيطان گمراه مي كند چون دروغ مي گويد، فريب مي دهد. حقيقت را وارونه مي كند. نشانه هاي حق و باطل را درهم مي آميزد و برخي از نشانه ها را جابه جا مي كند. تا معيار تشخيص حق و باطل براي مخاطب دشوار شود. تحريف و وارونه جلوه دادن حقيقت. در هم آميختن حق و باطل. القاي شك و ترديد و ترس و نااميدي. اين ها نشانه هاي اصلي شيطان است كه اين سريال نيز اين ويژگي ها را به وضوح به همرا خود دارد.


تصوير سازي كه از شيطان در فيلم اغما صورت گرفته است، يك تصوير ساختگي است. شيطاني كه در فيلم اغما به تصوير كشيده شده است، كاملاً توهمي و غير واقعي است. و بيشتر از آنكه شيطان را زير سوال ببرد، اهداف منحرف سازندگان و دست اندركاران آن را نشان مي دهد. متاسفانه آنچه در سريال اغما شاهد آنيم، شيطاني قدرتمند و پر حضور. و حضوري بي خداوند!


در اين سريال، شيطان، خداي جهانيان جلوه داده شده است و خداي جهانيان، شيطان! هر چند اين موضوع نا محسوس باشد اما بر ذهن مخاطب بي تاثير نيست.


واقعيت اين است كه «الياس» شيطان نيست. «الياس» پيامبر خدا و بر حق است. بلكه ساختن چنين فيلم هايي شيطاني و مروج شيطان پرستي است.


1 شيطان شناسي از ديدگاه قرآن (دکترمحمد بيستون)

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
دکتر گیویان ...  

اين مقاله در شصت و نهمين شماره فصلنامه رسانه چاپ شده است.

چه نسبتي بين دين، فرهنگ و رسانه وجود دارد؟ بي‌شك پاسخ به اين پرسش بنيادين را مي‌توان از ديدگاههاي مختلف بررسي كرد. ممكن است با رويكردي فلسفي و از منظري جوهر‌گرا براي هر يك از آنها ذاتي قائل شد و سپس نسبت اين دو را تحليل كرد. اين تلاشي است كه گاه بارقه‌هايي از آن را در ساليان پس از انقلاب در ايران ديده‌ايم. گاه دين و رسانه را دو زبان فرض مي‌كنند و به اين مي پردازند كه چه اقتضائاتي بر ترجمه متني از يكي از اين دو زبان به ديگري حاكم است.1 گاه نيز در عرصه رخدادهاي اجتماعي، دين در حد يك نهاد اجتماعي و نه امري همانند با فرهنگ تقليل داده مي‌شودو رسانه نهادي ديگر، و نه جلوه‌اي از فرهنگ، فرض و رابطه اين دو وارسي مي‌شود. رويكرد اخير وجه غالب همان چيزي است كه مي‌توان تحت عنوان «جامعه شناسي رسانه» يا «جامعه شناسي ارتباطات» به آن اشاره كرد. يكي از رويكردهاي اخير كه به گمان راقم اين سطور از موضعي معقول‌تر به موضوع ارتباط دين و رسانه مي‌پردازد، رويكرد فرهنگ‌گرا به مسئله است كه با اتكا به ميانجي‌گري فرهنگ، به مطالعه نسبت بين اين دو اقدام مي‌كند.
مقاله حاضر با تأكيد بر دو رويكرد مذكور تلاشي است براي روشن كردن نسبت دين و رسانه در دنياي معاصر از موضعي فرهنگ گرا و گامي است فروتنانه براي پاسخ دادن به پرسشهاي زير:
1. دلايل ضعف و تأخير در مطالعه و تدارك بنيادهاي نظري و روش شناختي براي بررسي رابطه دين و رسانه كدامها هستند؟
2. ضرورتهاي بررسي رابطه دين و رسانه كدامها هستند؟
3. چگونه رابطه دين و رسانه را مطالعه كنيم؟
در پاسخ به پرسش نخست به ذكر آن زمينه‌هاي اجتماعي و معرفت شناختي مي‌پردازيم كه در تأخير، شكل‌گيري مطالعات نظري و عملي معطوف به تشريح نسبتهاي دين و رسانه مؤثر بوده‌اند. استفاده عملي گروهها و افراد ديني از رسانه‌ها، پرسش از نسبت دين، فرهنگ، و رسانه را به سطح تازه‌اي انتقال داده است. با وجود اين، هنوز نمي‌توان به‌درستي در خصوص چگونگي اين استفاده حكم قاطعي ارائه كرد. به عنوان مثال آيا استفاده از رسانه‌ها يا رسانه‌اي كردن معاني ديني، آنها را در معرض ساده شدن، عامه‌پسند شدن، نمايشي شدن و . . . قرار نداده است؟ اين پرسشها قاعدتاً موضوعاتي براي پژوهش و بررسي‌اند. اما آنها را چگونه بايد مطالعه كرد؟ اين مقاله بر آن است كه اگر رويكردهاي و روشهاي مطالعه ما همانهايي باشند كه دانشگاهيان از دهه‌هاي نخستين قرن بيستم براي مطالعه دين و رسانه برگزيدند، پاسخ جديدي نخواهيم يافت.

زمينه‌هاي اجتماعي و معرفت شناختي غفلت از پرداختن به نسبت دين و رسانه: معنا يا كاركرد؟
پديده‌هاي رسانه‌اي پيوندي انكارناپذير با فرهنگ عامه‌پسند2 دارند (به عنوان مثال مراجعه شود به: Fiske 1995a: 241-264). به همين خاطر، تا مدتها نه عالمان دين و نه پژوهشگران دين جايگاه ارزشمندي براي مطالعه پديده‌هاي رسانه‌اي و به‌طور كلي پديده‌هاي مرتبط با آن قائل نبودند. اين دو گروه از دو موضع متفاوت اين پديده‌ها را طرد مي كردند. عالمان ديني از آن جهت كه، في‌المثل، سينما و تلويزيون را فرآورده‌هاي بي‌ديني، ابزاردست بي‌دينان، و يا باعث بي‌ديني توده‌هاي مردم مي‌دانستند، آنها را ضد ارزش و دست كم بي‌ارزش ارزيابي و از توجه به آن پرهيز مي‌كردند. از منظر پژوهشگران دانشگاهي دين، كه عمدتاً وقت خود را صرف مطالعه متون ديني، فرآورده‌هاي متفكران و به عبارت دقيق تر جلوه‌هايي از فرهنگ والا3 مي‌كردند، پديده‌هاي رسانه‌اي امري «مبتذل»4 (Neuman 1982: 472 & Allen 1995: 3-5) و لذا خارج از حوزه مطالعات دانشگاهي دين تلقي مي‌شد.
چنان كه خواهيم ديد اين تصور از نسبت دين، فرهنگ، و رسانه تا زماني كه دين از قالبي كه در دوره مدرن براي آن تدارك و بر آن تحميل شده بود، خارج نشد و معناي اجتماعي ديگري نيافت، چندان تغيير نكرد. در واقع، از دوره روشنگري5 به بعد، تعامل دو جريان متعارض در جامعه نتيجه‌اي واحد به دنبال داشت. از سويي متدينان تحت‌تأثير سيطره رسانه‌هاي متنوع رژيمهاي فكري و سياسي حاكم به صورت فرقه‌هايي تك افتاده و مهجور درآمدند كه با كناره گيري از اتفاقات جاري در جامعه تنها به دنبال حفاظت از خود بودند. اين گروه در مقابل جريان پيش‌رونده مدرنيزاسيون و مدرنيسم اين تصور را پذيرفته بودند كه جامعه انساني در كل و به ‌شيوه اي گريزناپذير به‌سوي سكولار شدن پيش مي رود. از سوي ديگر، روشنفكران و متفكران كه در آرزوي رسيدن به بهشت دوران مدرن به‌سر مي‌بردند، ترديدي در قريب الوقوع و حتمي الوقوع بودن تصور خود نداشتند. در اين شرايط اين تصور كه نسبتي بين دين و رسانه‌ها وجود ندارد و يا اگر هم نسبتي بين اين دو وجود دارد به دليل روبه افول بودن دين مطالعه آن ارزشي ندارد، تصوري حاكم بود.
براساس يك گونه‌شناسي رايج ، دانشمندان علوم اجتماعي به دو اردوگاه مخالف تقسيم مي‌شوند: فرهنگ‌گرايان كه در پي تفسير دين‌اند و طبيعت‌گرايان (شامل ساختارگرايان و رويكردهاي پوزيتيويستي) كه در صدد تبيين آن هستند. «مفسران» كه مي‌خواهند علوم اجتماعي از علوم انساني تبعيت كند، فرهنگ و معنا و ارزشها را مستقل تلقي مي‌كنند، و آن را بر نهادهاي اجتماعي مؤثر مي‌بينند. آنها دين را از منظر مؤمنان يا خوديها نظاره مي‌كنند. بنابراين، اين گروه در اساس به معناي دين توجه دارند. متقابلاً «تبيين‌كنندگان» به دين از منظر مشاهده‌گر يا غيرخودي نگاه مي‌كنند. در نتيجه اين دسته دوم عمدتاً به خاستگاه و كاركردهاي دين توجه دارند. آنها بيشتر علاقه دارند ببينند كه دين براي جامعه و نه براي افراد چه مي كند. هر گاه كه مفسران يكي از كاركردهاي دين را مورد توجه قرار مي‌دهند، قطعاً آن را امري عقلايي و هستي شناختي تلقي مي‌كنند. بر عكس، وقتي تبيين كنندگان هريك از كاركردهاي دين را براي افراد در نظر مي‌گيرند، بدون استثنا، آنها را اموري مادي مي‌انگارند: دين به اين كار مي‌آيد كه يا غرايز را ارضا كند يا ضروريات اوليه را تأمين كند.
عالمان علوم انساني و به‌ويژه مردم شناسان نظريه‌پردازي كه براي درنورديدن و عبور از چارچوبهاي ساختي ـ كاركردي تلاش كرده‌اند، فرهنگ گرا،6 نمادگرا،7 و يا فرهنگ‌گرا ـ نمادگرا8 خوانده شده‌اند. بر خلاف كاركردگرايان كه پيوندي تنگاتنگ بين نمادها و ساختارها و نهادهاي اجتماعي برقرار مي‌كنند، فرهنگ‌گرا‌ها به اين تمايل دارند كه اين پيوندها را غيرمستقيم ببينند و در عوض بر سرشت مستقل نظامهاي نمادي و فرهنگ و همانندي آنها با زبان تأكيد كنند. اين گروه نمادها و كنشهاي نمادين را در آيين و نظامهاي ديني بسيار مهم تلقي مي‌كنند اما به دنبال برقراري رابطه بين نمادها و كنشهاي نمادين با ساختارهاي اجتماعي نيستند بلكه مي‌خواهد نشان دهند آنها چگونه حياتي خودمختار و مستقل دارند و نظامي زبان واره را تشكيل مي‌دهند.
فرهنگ‌گرا‌ها كانون تأكيد و تمركز را از آن چه ممكن است به عنوان واقعيت اجتماعي در قالب يك نماد بازنمايي (و محافظت) شود به تمركز بر معناي آن نماد و آن چه از آن (در بافت كلي نماديني كه نماد مورد نظر جزئي از آن است) افاده مي شود، منتقل مي كند. در اين نگاه، نمادها در ارتباط با نهادهاي اجتماعي و گروههاي انساني توضيح داده نمي‌شوند، بلكه «فرهنگ» به عنوان مقدمترين سطح از معنا، ارزشها، و نگرشهايي تفسير مي‌شودكه به‌شكلي مؤثر در كار شكل بخشي به سازمانهاي اجتماعي هستند. در اين نگاه نه تنها نمي‌توان فرهنگ را به بازتاب سازمانهاي اجتماعي تقليل داد، بلكه بايد سازمانهاي اجتماعي را در قياس با فرهنگ امري ثانوي و تبعي تلقي كرد. فرهنگ به عنوان نظام مقدم و اصلي تعريف و چندان خود ـ مدار فرض مي‌شود كه بتواند مستقل از ساخت اجتماعي تحليل شود. با وجود اين، عملاً چنين تصور مي‌شود كه نظامهاي فرهنگي به‌طور مداوم و از طرق پيچيده با ساختار اجتماعي در تعامل‌اند. نظامهاي فرهنگي و اجتماعي به‌وضوح يك كل را مي‌سازند و براي مطالعه اين كل مجموعه‌اي متنوع از روشها پيشنهاد شده است تا بدون تقليل امور فرهنگي و اجتماعي به يكديگر بتوان آنها و رابطه شان را تحليل كرد. از اين منظر، نظريه‌هاي متنوعي ارائه شده اند كه بر اين دلالت دارند كه چگونه آيينها ابزاري براي برقراري تعامل نظامهاي فرهنگي و اجتماعي مي‌شود.
پيدايش نظريه‌هايي كه به جاي پرسش از كاركرد، از معنا سؤال مي‌كنند و به جاي پديدارهاي به اصطلاح اجتماعي از پديدارهاي فرهنگي سخن مي گويند، اتفاقي خلق الساعه نبود. اين تحول، با توجه به اصرار مكتب انگليسي بر امر اجتماعي و تأكيد مكتب آمريكايي بر امر فرهنگي، تنها تحول تاريخي يك نگرش به نگرش ديگر نيست. به هر تقدير يكي از زمينه‌هاي فرهنگ گرايي ـ نمادگرايي را بايد قائل شدن به تشابه بين زبان و فعاليتهاي فرهنگي و در نگاه كلي تر، تشبيه فرهنگ به متن دانست.
رويكردهاي پوزيتيويستي و ساختارگرا در مطالعه دين، فرهنگ، و ارتباطات اين اعتقاد را ترويج مي كردند كه سرنوشت محتوم همه جوامع «تسليم شدن دين در مقابل گامهاي منظماً پيش رونده دنيوي شدن» (Warner 1993: 1048) است. اين تلقي را مي بايد از اهم دلايل بي‌علاقگي دانشگاهيان به موضوع رابطه دين و رسانه به‌شمار آورد. دليل اين ادعا نيز بسيار روشن است چرا كه اكثر دانشگاهيان، تربيت شده سيستم آموزشي‌اي بودند كه خود هم برخاسته از و هم پيشقراول جريان مدرنيزاسيون، و در هر دو صورت معتقد و عموماً مروج اعتقاد به زوال محتوم دين در فضاي عمومي بودند. از اين‌رو، اين گروه توجهي به نسبت رسانه‌هاي جديد، به عنوان يكي از نشانه‌ها و ويژگيهاي دوران مدرن، و دين، به عنوان نهادي كه روز به روز از تأثيرگذاري آن در مقدرات جامعه كاسته مي‌شود و به‌زودي از ميان خواهد رفت، نداشتند. توجه دانشگاهيان تنها زماني به نظريه‌پردازي در خصوص رابطه بين دين و رسانه جلب شد كه جنبشهاي ديني عملاً با استفاده از رسانه‌ها و به‌ويژه تلويزيون به تعامل با فرهنگ عامه و تأثيرگذاري بر آن پرداختند (به عنوان مثال مراجعه شود به:
)Hadden & Swann 1981; Horsefield 1984; Ammerman 1987; Hoover 1988 1995; Hoover and Venturelli 1996; Soukup 1989; Ableman, R. & Hoover 1991; White 1991; Alexander 1994 and Hoover & Lundby 1997`(


پيش‌فرضهاي شناخت‌شناسانه:

نفوذ انديشه دوران روشنگري از نظر جريان مسلط علم‌الاجتماع معرفت شناختي، افول دين و زوال تأثير عملي آن و نيز دنيوي و روزمره شدن فرهنگ و جامعه امري محتوم تلقي مي‌شد. اين تلقي نشأت گرفته از آراي پيشقراولان اين شاخه از دانش بشري بوده است. جامعه شناسي دين و فرهنگ ريشه در عقايد اميل دوركيم و ماكس وبر داشته است. در نظام مفهوم‌پردازي دوركيم، جامعه عميقاً و به‌شكل ساختاري تحت نفوذ «امر قدسي» و «امر دنيوي» قرار دارد. وبر نيز يكي از نخستين كساني بود كه براي شيوه‌هاي تفكر تأثيري تعيين‌كننده در صورتبنديهاي اجتماعي قائل شد. با وجود اين، اين دو متفكر تحت‌تأثير جريانات فكري دوره روشنگري، دين را در عرصه جامعه امري رو به زوال ارزيابي كردند. در واقع اين موضوع، به تعبير آنتوني گيدنز (1984: 374) همان «هرمنوتيك مكرر»9 است، جايي كه «فرازبان»10 تفسير معاني در علوم اجتماعي تحت تأثير زبان رايج و روزمره قرار مي گيرد. در واقع، دانشمندان علوم اجتماعي با باور تحقق پذيري بي ترديد سكولاريزاسيون، كاهش نفوذ برخي اديان نهادي شده را تأييدي بر پيش بيني دنيوي شدن جوامع تلقي كردند.
همپاي جريانات مسلط فكري، جريانات دگرانديش و فعالان اجتماعي نيز نقش دين را در گفتمان و فضاي عمومي انكار كردند. ديدگاههاي محافظه كار، گفتمان ديني را بخشي از اخلاق جامعه و ابزاري مؤثر براي همبستگي اجتماعي تعريف مي‌كردند، بدون اين كه مجالي براي ورود و مداخله آن در گفتمانهاي عمومي باقي بگذارند. ماركسيستها و متفكران انتقادي، دين را به عنوان روبناي ايدئولوژيك و لذا امري دروغين معرفي كردند كه بايد جاي خود را به ايدئولوژي ديگري بسپارد. روبرت وايت (R. White, 1997: 38) معتقد است كه «پروژه سياسي ـ اقتصادي روشنگري» دين را به عنوان بنيادي براي وفاق جمعي به رسميت نشناخت اما در همان حال كوشيد تا از آن به عنوان ابزاري براي تقويت فرآيند صنعتي شدن استفاده كند. وي مي‌افزايد «نظريه‌هاي اجتماعي دين نيز به‌طور تمام عيار از همين رويه پيروي كردند.»
متفكران و نظريه‌پردازان علوم اجتماعي، ملهم از اعتقادات متفكران روشنگري، يا دين را ناديده گرفتند يا آن را همچون موضوعي دست دوم به‌شمار آوردند. از نظر آنها دين «بخشي از يك طريق كهنه و راهي سنتي براي زندگي بود كه تحت فشارهاي صنعتي شدن و مدرنيزاسيون به محاق خواهد رفت يا ناپديد خواهد شد.» (Stout & Buddenbaum 1996: 20) از منظري پوزيتيويستي‌، دين در يكي از هيأتهاي زير ديده مي‌شده است: آرماني رو به اضمحلال كه دسته كوچكي از جامعه متكثر صنعتي بدان پايبند هستند، يا پديده‌اي كه مي‌توان آن را به‌سهولت با شاخصهايي كمي مثل اعلام ميزان اعتقاد پاسخگو به كليسا، پايبندي او براي رفتن به كليسا و دفعات آن، داشتن نگرشهاي سنتي و مانند اينها سنجيد.
جريان مسلط مطالعات رسانه و ارتباطات نيز در بيشتر عمر خود درگير مطالعه چگونگي فعاليت و كاركردهاي رسانه در جوامع مدرن بوده است. 11 استوارت هوور (Hoover 1997: 284) به گرايش جريان مسلط مطالعات رسانه‌اي و ارتباطات به مطالعه كاركردها و تأثيرات رسانه‌ها، اشاره مي‌كند و مي‌گويد كه بي‌علاقه‌گي اين جريانات مطالعاتي به بررسي دين و نسبت آن با رسانه‌ها و فرهنگ برخاسته از «مفروضه‌هاي ايشان درباره ساختار اجتماعي جوامعي بود كه رسانه‌ها در آنها فعاليت مي كردند.» درواقع مروجان، مجريان و پاسبانان سكولاريزاسيون، نهادهاي مسلط و عمده اقتصادي و سياسي دنياي مدرن، حاميان اصلي مطالعات ساختارگرايان از مطالعات رسانه‌اي و ارتباطات بودند. در نتيجه ديدگاه كاركردگرايان به رسانه، خواه درمقام نظريه پردازي و خواه به عنوان علمي كاربردي، جانبدارانه بوده است. بخش قابل توجهي از مساعي ديدگاه مسلط مطالعه ارتباطات و رسانه، مصروف حفظ جوامع در راستاي اهداف و آرمانهاي روشنگري شده است. دغدغه‌هاي اصلي اين دسته از محققان اين بوده است كه رسانه‌ها چگونه مي‌توانند به توسعه جوامع كمك كنند، چگونه مي توانند به انسجام اجتماعي ياري برسانند، و چه نقشي در تغيير نگرشها و رفتارهاي مخاطبان مي توانند ايفا كنند.
مطالعه تلويزيون نيز عمدتاً معطوف «تلويزيون در فرهنگهاي محوري غربي در آمريكا و اروپا» بوده است (Geraghty and Lusted 1998: 9). بديهي است در اين مطالعات كمتر مي توان ردپايي از دين به غير از مفهوم قابل قبول مدرنيستي آن ـ امري فردي ـ يافت. درواقع، برخي دلايل جامعه شناختي، مانند حاشيه‌نشيني عملي و تبعيد مذهب به حوزه‌هاي خصوصي در جوامع غربي را مي‌توان دليل غيبت موضوع دين در مطالعات رسانه‌اي دانست. «مطالعات فرهنگي» كه در ساليان اخير تلاشهاي بسياري كرده است تا از نگاه مسلط و جريانات حاكم بر مطالعات رسانه فاصله بگيرد نيز از اين قاعده مستثني نيست. به عنوان يك نمونه مي توان به كار انتقادي و راهگشاي استوارت هال و همكارانش (Hall, Hobson, Lowe and Willis 1980)، با نام «گزارش كارهايي در حوزه مطالعات فرهنگي» (Working Papers in Cultural Studies 1972-79) كه نتيجه چند سال مطالعه بود اشاره كرد. در اين مجموعه مفصل هيچ اشاره‌اي حتي به واژه‌ها و مفاهيمي چون دين، معنويت، و امثال آنها نشده است.
علاوه بر اين، از آنجا كه ماركسيسم يكي از آبشخورهاي اصلي در مطالعات فرهنگي است (براي شرح تفصيلي تأثير ماركسيسم بر مطالعات فرهنگي مراجعه شود به: Hartley 2003: 152; Turner, G 1992: 152; Fiske 1995a: 293) بي‌توجهي به دين در اين شاخه از مطالعات قابل پيش‌بيني به نظر مي‌رسد. به عنوان مثال، جان هارتلي (John Hartley, 1983: 69-70) در دسته بندي مخاطبان هفت عامل را برمي‌شمارد كه عبارتند از: «خود، جنسيت، گروه سني، خانواده، طبقه، مليت، قوميت.» جالب اين است كه دين از نظر هارتلي درميان اين «هويتهاي مهم» جايي ندارد. تأملي بر چارچوبه‌هاي معرفت شناختي اين نظريه‌پردازيها نشان مي دهد كه اين مفهوم پردازيها چيزي جز بازتوليد آن چه كه پروژه روشنگري ترويج كرده بود، نيستند. نكته مهم اين است كه اين رويكردهاي مطالعاتي كه ناظر بر شرايط اجتماعي جوامع غربي بوده است، الگويي براي مطالعه رسانه‌ها در جوامع غيرغربي نيز شده است.
در دهه‌هاي اخير بر شمار پژوهشهايي كه در آنها دين و فرهنگ عوامل تعيين كننده صورتبنديهاي اجتماعي تلقي شده افزوده شده است. هم‌چنين، گروههاي مذهبي از طرق مختلف، از جمله رسانه‌ها، به كار خلق نمادهاي فرهنگي مشغول بوده اند و به اين وسيله در بازپروري فرهنگ عامه پسند مشاركت كرده اند. براي عطف توجه به نسبت دين و فرهنگ از يك سو و نسبت دين و رسانه‌ها و به‌خصوص رسانه‌هاي ديني از سوي ديگر بايد به دو نكته توجه داشت:
الف: تغيير ديدگاههاي نظري در مطالعه دين و فرهنگ
ب: حضور عملي و غيرقابل انكار نهضتها و جنبشهاي ديني كه به‌شكلي قابل توجه سيماي جهان معاصر را دگرگون كرده‌اند.

تغيير ديدگاههاي نظري:

برخي از دانشمندان با نفي رويكرد كاركردگرايانه به دين، آن را جنبه اي ذاتي از زندگي بشر و همچون فرآيند جست‌وجوي پاسخ به پرسش از معناي زندگي تعريف مي‌كنند (Berger 1967; Berger & Luckman 1966; Geertz 1973; Turner 1974b and Warner 1993). به‌عنوان نمونه، پيتر برگر (Peter Berger,1967: 25) دين را به عنوان فعاليتي فرهنگي تعريف كرد كه بين جزاير معنا، پل مي‌زند، و كليفورد گيرتز (Clifford Geertz, 1973: 89) دين را همچون نظامي فرهنگي مي‌ديد كه نقشي حياتي در تعيين شيوه‌هاي تلفيق نمادهاي بنيادين و آيينهاي مشترك در جوامع ايفا مي‌كند. كوتاه سخن آن كه مطالعات متأخر دين به اين سمت گرايش دارند كه برخلاف ديدگاههاي متقدم، گفتمان ديني را نه سازه‌اي شكل گرفته تحت تأثير جامعه، بلكه نظمي معنادار تلقي كنند كه با استفاده از نمادها واقعيتها را معنا مي‌بخشد. اين نمادها «تبلورات عيني‌اي از آرمانها، نگرشها، داوريها، تمناها، و عقايد» (Geertz 1973: 91) تلقي مي‌شوند.
مطالعات انجام شده در عرصه رسانه‌ها و ارتباطات نيز اتفاق مشابهي را روايت مي كند. همراه با تغيير ديدگاه دانشمندان عرصه ارتباطات درباره مدرنيته و جوامع مدرن، شيوه‌هاي مطالعه رسانه‌ها نيز دستخوش دگرگوني شد. به‌رغم «منطق استانداردسازي مدرن كه مي‌خواهد همشكلي را بر زمان و مكان تحميل كند و هيچ موضعي را نامتعين و متغير باقي نگذارد»، جريانات مطالعاتي كنوني قويا برآنند كه مخاطبان هر متن رسانه اي را به شيوه خاص خود تفسير مي‌كنند (Yoshiharu 1987: 41). بسياري از پژوهشگران عرصه ارتباطات از تبعيت از فرمول ساده انگارانه «محرك ـ پاسخ» سرباز زده اند. 12 براساس اين مدل ارتباطي طرد شده، مخاطبان موجوداتي منفعل فرض مي‌شوند كه در پذيرش تمامي پيام مقاومتي از خود نشان نخواهند داد. ديويد مورلي (David Morley, 1992: 14) چگونگي تحول ديدگاههاي پژوهشي در عرصه رسانه را از الگوي اعتقاد به قهاريت و مطلق العنان بودن رسانه‌ها تا اعتقاد به چندلايگي و چند بُعدي بودن متون رسانه‌اي كه به كثرت تفاسير مخاطبان يا خوانندگان متن مي‌انجامد، نشان داده است. اين اعتقاد كه فرآورده‌هاي رسانه‌اي متوني واجد معنا هستند كه مي توانند به شمار بي‌نهايتي از تفاسير در ميان خوانندگان خود منجر شوند، به شكل قابل توجهي مسير مطالعات رسانه‌اي را متحول كرده است. دغدغه جان فيسك (John Fiske, 1995b: 64)، تنها به عنوان نمونه‌اي است از تحقيقات بسيار، پرداختن و تدقيق در «فرآيند چانه زني و كلنجار بين متن رسانه‌اي و خوانندگان متنوع آن كه موقعيتهاي اجتماعي متفاوتي دارند». او دو الگو در فهم ارتباطات اجتماعي تشخيص مي‌دهد: الگوي «محرك ـ پاسخ» از رسانه و الگوي «چانه‌زني بين متن و خوانندگان بي‌شمار». وي پيشفرض و چشم انداز الگوي نخست را همنوايي اجتماعي مي‌داند و معتقد است كه اين همان جامعه آرماني و پيش بيني شده «روشنگري» است. پيشفرض الگوي دوم تفاسير بي‌شمار و بعضاً متعارض مخاطبان است. از نظر فيسك اين تفاسير متنوع ناشي از مواضع سياسي ـ اجتماعي و فرهنگي متنوع مخاطبان و ويژگي ذاتي جوامع معاصر يا همان وضعيت پست ـ مدرن است.
معارضه با پارادايم «رسانه‌هاي قهار»13 با تجديد نظر در مفهوم پردازي جامعه و فرهنگ و نسبت بين اين دو همبسته است. هم چنين، اين معارضه‌ها توجه به معنا را نقطه كانوني در مطالعه ارتباطات و فرآورده‌هاي رسانه‌اي فرض و توجه به خرده فرهنگها را مقدم مي‌دارند. از همين روست كه مطالعات اخير در عرصه ارتباطات را شاهدي براي «تلاش مؤكد بر فرآيند كشف پارادايمهاي جديد معنا» (White 1997: 43) دانسته‌اند. درواقع، تلاشهاي بسياري در اين خصوص به انجام رسيده و در حال انجام است كه بر خلاف مطالعات پيشين ارتباطاتي ناظر بر مطالعه مخاطبان اقليت و نه گروههاي اكثريت، كشف معناهاي متفاوت و نه همگوني ناشي از عملكرد رسانه‌ها، و به‌شكل ويژه توضيح نسبت و چگونگي تعامل دين و رسانه است. به عنوان مثال مي‌توان به موارد زير اشاره كرد: استوارت هال و توني جفرسون (Stuart Hall and Tony Jefferson, 1976) مقاومت خرده فرهنگ جوانان از طريق آيينها و به‌ويژه موسيقي در بريتانياي بعد از جنگ در مقابل سياستهاي همنواسازي را مطالعه كردند؛ جيمز كري (James Carey, 1988a & 1988b) ايده ارتباطات به مثابه يك آيين را طرح كرد و توسعه بخشيد؛ روجر سيلورستون (oger Silverstone, 1988) مفهوم روايت اسطوره‌اي لوي اشتراوس را در تحليل نمايشها و برنامه‌هاي خبري تلويزيون به كار بست؛ و استوارت هوور همراه با بسياري از محققان ديگر رسانه‌هاي ديني (مثلاً نگاه كنيد به Newcomb and Hirsch 1984 and Tulloch 1990) با بهره گيري از مفهوم پردازي ويكتور ترنر از فرآيند برپايي آيين، به تحليل و مطالعه تلويزيون و رسانه‌هاي ديني پرداخت.


واقعيتهاي اجتماعي: جنبشهاي احياگري ديني و فضاي عمومي
به رسميت شناخته شدن دين به عنوان يك نيروي اجتماعي شاداب و سرزنده و يك منبع فياض و جوشان معنا كه به‌طور مستقل واجد نفوذ فرهنگي و اجتماعي است «تا زمان فراگير شدن جنبش احياگرانه اونجليكاليستهاي14 محافظه كار در دهه 1970» محقق نشد (Hoover 1988: 8). اونجليستها نمونه‌اي عالي از حضور اجتماعي گروههاي سازمان يافته ديني در فضاي عمومي در آمريكا سكولارترين جامعه در جهان معاصر ـ است. جنبشهاي احياگر ديني در كشورهاي مختلف و به‌ويژه انقلاب اسلامي در ايران عملاً مرزهاي كشيده شده بين دين و فضاي عمومي و فرهنگ عامه‌پسند را شكستند و به اجراي نقش در صحنه عمل اجتماعي مشغول شدند. در نتيجه، دين به عنوان يك موضوع واقعي و نه چيزي صرفاً محصور در متون عتيق، موضوعي جدي در مطالعات دانشگاهي شد. عرصه‌هاي اجتماعي در جوامعي كه جنبشهاي ديني در آنها فعال هستند، به‌شيوه‌هاي مختلفي توصيف شده‌اند. مثلاً مارتين (Martin, 1981: 32-50) آنها را «صورتبندي جديد نمادهاي امر قدسي» و مل لكلين (McLaughlin, 1978: 193-216) آنها را «مرحله جديدي در احياي دين» مي‌خواند.
علاوه بر اين، جنبشهاي احياگر با خارج شدن از پوسته خود عملاً با فرهنگ عامه پسند وارد تعامل شدند و نمادهاي ديني را به گفتمانهاي عمومي وارد كردند. روبرت وايت (Robert White, 1997: 52) اين تحول را گسترش حوزه عمل «نمادهاي ديني در سنتهاي ديني مشخص» مي‌نامد و با ارائه شواهدي از عملكرد اديان عمده اين تحول را تشريح مي كند. در واقع افزايش مشاركت اين جنبشها باعث شد كه اديان از تبعيد به فضاي خصوصي خارج شوند و ديگر به صورت فرقه‌هاي زيرزميني عمل نكنند. اجتماعات ديني نه تنها از حالت بسته خارج شدند، بلكه با استفاده از ابزارهاي مدرن به برقراري ارتباط با جامعه پرداختند.
به مجرد استفاده از وسايل ارتباط جمعي قرار دادن پيامهاي خود را در اختيار عموم، اجتماعات ديني از حالت فرقه‌اي خارج شدند و به صورت بخشي فعال از جامعه مدرن درآمدند. اين موضوع خود سبب بروز تحولاتي در اجتماعات ديني شده است. اين تحولات شامل طيف وسيعي مي‌شود. حداقل اين تحول تجهيز اجتماعات ديني به ابزارهاي مدرن است، به اين معنا كه ابزاري خنثي و فاقد ايدئولوژي در اختيار اين اجتماعات قرار مي‌گيرد و متناسب با آن سازماندهي اجتماعي جديدي براي توزيع معاني و نمادهاي ديني در اين اجتماعات شكل مي گيرد. اين درحالي است كه برخي از دانشمندان اين تحول را بسيار عميق‌تر فرض مي‌كنند و معتقدند كه استفاده از ابزارهاي مدرن ارتباطي، مترادفِ وقوع تحولي معنايي در اجتماعات ديني است. به عنوان مثال هوارد لوين (Howard Levine, 1990: 756) مي‌گويد: «اگر دين بنا دارد فرهنگ عامه را تغيير دهد، خود نيز بايد متحول شود. اگر هدف دين تغيير فرهنگ عامه پسند باشد، تحول در عقايد، اعمال، سازمان اجتماعي، و مفهوم معنويت اهميت فوق العاده اي دارد.» به عبارت ديگر، استفاده از مثلاً تلويزيون كه زماني رهبران و متفكران ديني آن را پديده اي مبتذل و مطرود مي دانستند، اينك توسط جنبشهاي ديني و به منظور انتقال معاني متعالي به كار گرفته مي‌شود.
نكته مهم اين كه تلاش اصلاح طلبان ديني اولين بارقه‌هاي استقبال دينداران از رسانه‌هاي مدرن بود. اين تلاش باب جديدي را در مشاركت دين در جوامع مدرن گشود و به همراه تحول نظري در مطالعه نسبت دين و فرهنگ و جامعه مسئله جديدي را مطرح كرد.. مسئله‌اي كه هم واقعي بود و هم جنبه‌هاي نظري داشت: دين، فرهنگ و جامعه چگونه از طريق رسانه‌ها در تعامل قرار مي‌گيرند؟

ضرورت مطالعه نسبت دين، فرهنگ، و رسانه :

همان‌طور كه نظريه‌هاي محافظه كار نمي توانند توضيح متقني درباره دلايل خيزش و احياي دين در جهان سكولار معاصر ارائه كنند، نيز نمي‌توانند توضيح قانع كننده‌اي از استفاده رو به فزوني جنبشها، نهادها، و افراد ديني از رسانه‌ها بدهند. توضيحات موجود، جز با پروراندن اين گمان كه اين جنبشها يا نهادها قدمي به سوي عقلانيت و مدرنيته برداشته‌اند، ارائه نشده‌اند.
امروزه استفاده دينداران ، خواه در قالب جنبشهاي سازمان يافته يا گروههاي خودجوش، از رسانه‌ها نه تنها يك آرزو ـ آرزويي كه تحقق آن زماني بسيار بعيد به‌نظر مي رسيد ـ يا يك تفنن نيست، بلكه نيازي واقعي و ضرورتي اجتناب ناپذير مي نمايد. در واقع، نسبت دين و رسانه در دنياي معاصر يك واقعيت و يك مسئله اجتماعي شده است. نظامهاي دانشگاهي و دستگاههاي نظريه‌پردازي، و به‌ويژه كارگزاران پروژه روشنگري، نمي‌توانند اين «مسئله» را ناديده بگيرند و لذا «نسبت دين و رسانه» موضوعي براي نظريه‌پردازي مي‌شود. از سوي ديگر، متفكران متدين نيز در قبال آرزو، واقعيت، و عواقب بهره‌گيري دين از رسانه‌ها و تعامل اين دو بي‌تفاوت نمانده‌اند.
رسانه‌هاي متنوعي كه دينداران از آنها بهره مي‌گيرند، از امكانات ارتباطي فضاي مجازي گرفته تا رسانه‌هاي الكترونيك، و از رسانه‌هاي چاپي گرفته تا هنرهاي اجرايي،15 كم و بيش با چارچوب‌هاي معنايي ديني سازگار شده به نظر مي رسند؛ اگرچه هنوز و شايد همواره منتقدان ديني و غير ديني انتقادهايي به آنها داشته باشند. به عنوان مثال، ممكن است تفاوت اين رسانه‌ها و ابزارها و شيوه هاي سنتي انتقال معنا و ارزشهاي ديني (آيينها و آموزشهاي ديني) تأكيد و اصالت ابزارهاي سنتي يادآوري شود، و يا بر سطحي‌سازي و سياستهاي ساده انگارانه بازنماييهاي رسانه‌اي شده دين در جوامع جديد اصرار شود.
واقعيت اين است كه اجتماعات و جنبشهاي ديني با استفاده از ابزارهاي نوين و نيز نوسازي روشهاي سنتي ارتباطات در داخل و خارج اجتماعات خود طي دهه‌هاي اخير، خود نيز تغييراتي را به‌ويژه در عرصه سياستهاي ارتباطي و مبادله معنا تجربه كرده اند. مثلاً استفاده از تلويزيون و ديگر رسانه‌هاي بصري براي انتقال معاني ديني در درون محدوده هاي اجتماعات ديني منجر به رواج انواع تازه اي از فعاليتهاي رسانه اي و آداب ديني شده است. رسانه‌هاي بصري براي انتقال معناهايي استخدام مي‌شوند كه پيشتر از طرق ديگر ـ عمدتاً آيينهاي ديني ـ منتقل مي‌شدند. به عبارت ديگرـ يكي از نتايج استفاده از رسانه‌هاي بصري، مشخصاً، تقويت بازنمايي جنبه هايي از دين بوده است كه پيشتر نيز خصلت نمايشي داشته‌اند. گاهي گفته مي‌شود كه مثلاً پخش آيينهاي ديني از تلويزيون ممكن است مانع حضور مؤمنان در خود اين مراسم شود؛ مراسمي كه به دليل رابطه مستقيم بين برگزاركنندگان و مجريان آيين به نظر مي‌رسد تأثيرگذاري بيشتري داشته باشند. از سوي ديگر، ممكن است گفته شود بصري شدن، باعث مي‌شوداعمال ديني به حد آداب نمايشي تقليل پيدا كند و عمق ديني و تفكر از آنها گرفته شود.
موضوعات فوق و ديگر نقدها و نظرهايي كه مجال طرح مبسوط آنها در اين جا نيست، جوانب گوناگون موضوع «رسانه‌اي شدن دين» است. كوتاه سخن آن كه اگر دينداران و مطالعه كنندگان دين و فرهنگ بخواهند وضعيت دين و فرهنگ را در دوران گسترش سيطره رسانه‌ها رصد كنند، هيچ چاره ديگري جز بازنگري در رويكردهاي متداول، و تمهيد روش شناسي كارآمد براي مطالعه اين موضوعات مطالعه ندارند. مطالعه نسبت دين، فرهنگ، و رسانه دو راه كلي در پيش رو دارد:

استفاده از چارچوب‌‌هاي نظري موجود. در اين صورت اين خطر وجود دارد كه تحقيقات انجام شده به شرحي كه پيشتر اشاره شد، بازتوليد ادبيات روشنگري و تكرار تجربه‌هاي عقيم گذشته باشد. اگر نقطه عزيمت اين مطالعات نگاهي جامعه شناسي‌گرايانه باشد، به اين معنا كه تحت‌تأثيرآرايي چون سنت دوركيمي دين و فرهنگ را تعيين شده و متأثر از نهادهاي اجتماعي ديگر فرض كنيم و يا همچون نودوركيميها دين و فرهنگ و رسانه را حداكثر همتراز و موازي با نهادهاي اجتماعي ديگر تلقي كنيم، درك تازه اي از نسبت اين سه به دست نخواهد آمد. نگاه كاركردگرايانه به موضوعات سه گانه مورد اشاره اين مقاله، و سنت عملي مطالعه رسانه در جوامع، سنتي را ايجاد كرده است كه در آن اقتضائات فرهنگي جوامعي مانند جوامع اسلام مفقود است. جايگاه دين يكي از اين اقتضائات است. اگر حذف دين و موضوعات ديني با ارجاع به غيبت دين در فضاي عمومي جوامع غربي، به هر دليل، موجه جلوه كرده باشد، نمي توان همين حكم را بر جوامع اسلامي روا داشت. تنها به عنوان يك مثال، مي‌توان به نكته‌اي اشاره كرد كه طلال اسد ( Asad, 2002: 23) در مقاله عميق خود با نام «ساختار دين به عنوان يك مقوله مردم شناختي.»
«جدايي دين از قدرت يك هنجار مدرن غربي، محصولي از تاريخ منحصر به‌فرد دوره پس از رفرميسم، است. به نظر من تلاش براي فهم جماعات مسلمان با اصرار بر اين كه در ميان آنها دين و سياست (دو جوهري كه جامعه مدرن مي كوشد آن دو را نظرا و عملا از يكديگر جدا سازد) با هم جفت شده‌اند به شكست منجر خواهد شد. در بدبينانه‌ترين شكل، اين تلاشها ما را به آن تشويق مي كنند كه يك موضع پيشيني اتخاذ كنيم كه براساس آن حضور گفتمان دين در عرصه سياست تنها ظاهرسازي فريبكارانه اي براي تصاحب قدرت سياسي به نظر خواهد آمد.»
جست‌وجوي راههايي كه براي دين و فرهنگ جايگاه مستقلي قائل‌اند. تجربه قرن بيستم و پروژه روشنگري نشان داد كه عملاً تمامي تلاشهاي انجام شده براي به محاق بردن دين و تبعي دانستن فرهنگ محكوم به زوال بوده است. اين واقعيت، هم در نظر و هم در عمل شواهد زيادي براي پذيرش دارد. اما از منظر مسئله اين مقاله، مهم اين است كه پژوهشگران حوزه رسانه خود را از ثقل سنگين سنتهاي موجود رها كنند و روشهاي جايگزين را بيازمايند. در ادامه پيشنهادي براي اين كار ارائه مي شود.


به عنوان نتيجه: روش‌شناسي مطالعه رابطه دين، فرهنگ و رسانه
الگوهاي روش شناختي و معرفت شناختي در جريان مسلط علوم اجتماعي، همان الگوهايي بوده‌اند كه سبب تأخير در مطالعه جدي نسبت دين و رسانه شده‌اند. اين الگوها در مطالعه ارتباطات به معناي عام آن به شكل‌گيري تلقي برابري16 از ارتباطات انجاميده و به گرايشهاي تبييني در مطالعه دين و فرهنگ منجر شده است. تجربه تاريخي نشان داده است كه اين الگوها توانايي ارائه تحليلي كامل از واقعيت نقش دين و آينده نگري دقيق از اوضاع اجتماعي را ندارند. بي توجهي به واقعيت دين و نسبت آن با رسانه‌ها، احتمالاً هشدار خوبي براي محققان عرصه دين و رسانه است تا در بهره گيري از اين الگوهاي تجربه شده احتياط بيشتري معمول دارند. بنا براين، پرسش اصلي مي تواند از قرار زير باشد:
الف. آيا بهره‌گيري از روشهاي برخاسته از الگوهايي كه عمدتاً به مطالعه كاركردهاي رسانه در جوامع غربي معطوف بوده است و رسانه‌ها را بيشتر از آن كه امري فرهنگي تلقي كنند، پديده‌اي اجتماعي تصور مي‌كنند، و
ب. آيا تبعيت از رويكردهايي كه دين را تا حد عنصري تقليل مي‌دهند كه ساختارهاي اجتماعي آن را تعين مي‌بخشد، مي تواند درك درستي از نسبت دين، فرهنگ، و رسانه فراهم كند؟
پاسخ مقاله حاضر اين است كه تمهيد فهم دقيق تر از نسبت سه موضوع فوق الذكر، در سايه اتخاذ موضعي فرهنگ گرا امكان پذير است، موضعي كه از محافظه كاري حاكمان جهان سكولار و مروجان پروژه سكولاريسم، مبرا باشد. اين ديدگاه امكان‌پذير نيست، مگر آن كه:
1. نمودهاي ديني را همچون نظامي فرهنگي ببينيم كه نقشي بنيادين در همنوايي نمادهاي اصلي جامعه ايفا مي‌كنند.
2. فرهنگ را نظامي از الگوهايي از معنا بدانيم كه در هيأت نمادها تجلي پيدا كرده و به شكل تاريخي منتقل شده‌اند، نظامي فراهم آمده از فرمهاي نمادين كه انسانها از طريق آنها دانش و نگرش خود را نسبت به هستي محقق، آن را به ديگران منتقل، و به كمك آنها با هم ارتباط برقرار مي‌كنند (Geertz, 1973: 89). تنها در اين صورت است كه ديگر گمان نخواهيم كرد كه دين پديده اي است تبعيد شده به دنيايي ذهني «به قلمرويي از امور «قدسي»، چنان كه از طريق فهميده شده است، بلكه بخش پويايي از فرهنگ جاري است كه آموزه‌هايي از انتظام هستي را ارائه مي‌كند» (Hoover and Lundby 1997: 17).
چنان كه گفته شد استفاده عملي جنبشها و نظامهاي ديني از رسانه‌هاي مدرن، نسبت دين و فرهنگ و رسانه را به موضوعي براي تحقيق تبديل كرده است. از سوي ديگر آن گرايش نظري‌اي كه دين و فرهنگ را به‌واسطة قلمرو مشتركشان، يعني «معنا» هموند مي‌بيند، رو به گسترش بوده است. اما اين به آن معنا نيست كه در ساليان اخير موضوع دين و فرهنگ و رسانه صرفاً از ديدگاه فرهنگ‌گرا مطالعه شده باشد. نگرشي كه پيشتر مانع پرداختن به دين بود ، همچنان در تلاش است، تا با تقليل معناي دين و فرهنگ ديني به شاخصهاي كمي، دامنه تأثير و چرايي استفاده دين‌داران از رسانه در جوامع سكولار را «تبيين» كند. در اين ميان انطباق دين با شرايط عمومي اين جوامع، مثلاً اقتصادي شدن فعاليتهاي جمعي، از اهم پرسشهاي مورد نظر است. 17
بر خلاف رويكردهاي ساختارگرا ـ كاركردگرا و جامعه‌شناسي گرايي دوركيمي، گرايشهاي فرهنگ‌گرا وجود دارند كه به جاي تبعي ديدن دين و فرهنگ، آنها را «مباني مقدم معنايي، ارزشي، و نگرشي‌اي مي‌دانند كه به‌شكلي مؤثر و تعيين كننده نهادهاي اجتماعي را شكل مي‌بخشند»(Bell, 1997: 61-62). اين ديدگاه، با خروج از حوزه نفوذ دوركيم، از تأكيد افراطي بر نقش ساختار اجتماعي در شكل‌دهي به دين و فرهنگ خودداري مي‌كند. در واقع، عبور از اصالت جامعه دوركيمي18 مقدمه اي براي قائل شدن به استقلال نسبي دين و فرهنگ و تعامل آنها با ساختارهاي اجتماعي بوده است.
رويكرد فرهنگ‌گرا اين امكان را فراهم مي آورد كه با محور قرار دادن «معنا»، يعني هسته بنيادين موضوعات سه گانه دين، فرهنگ، و رسانه ، و «آيين»، يعني يكي از اصلي‌ترين راههاي انتقال معنا، اين سه موضوع دركنار هم مورد مطالعه قرار گيرند. معنا نه تنها امري ذهني نيست، بلكه در سرشت بازنمايي هاي اجتماعي حك شده است. اين بازنماييها هستند كه از طريق معنا بخشي به كل هستي و ارائه الگوهاي خاصي براي تعامل، زندگي اجتماعي را شكل مي‌بخشند. از خلال آيينهاي اجتماعي است كه دو حوزه اخلاقيات و جهان بيني با يكديگر تلفيق مي‌شوند و «جهان، چنان كه زيسته مي‌شود، و جهان، چنان كه تصور مي شود، در هم تنيده مي‌شوند» (Geertz, 1973: 89)


پي‌نويسها:

1. اين سنت عمدتاً در ميان مسيحيان رواج دارد. با توجه به اهميت كتاب مقدس و نقش «كلمه» در تبشير، ارباب كليسا همواره نسبت به ترجمه عهدين به زبانهاي ديگر حساسيت نشان داده‌اند. از اين رو رشد تكنولوژيهاي رسانه‌اي براي بسياري از نظريه پردازان مسيحي به معناي مسئله‌اي فراروي انتقال و توزيع «كلمه» بوده است. اين امر بدان جا منجر شده است كه همواره ترجمه يكي از استعاره هاي اصلي براي حل مسئله‌هاي ارتباطي تلقي شود. نمونه كاملي از اين دغدغه مسيحي را مي‌توان در كتاب زير مشاهده كرد:


Hodgson, R. Paula Soukup, 1997. From one Medium to Another: Basic Issues for Communicating the Scriptures in New Media. New York: American Bible Society.
2. Popular culture
3. High culture
4. Vulgar
5. Enlightenment
6. Culturalist
7. symbolist
8. culturalist-symbolist
9. double hermeneutic
10. metalanguage


11. مطالعه ارتباطات و رسانه ها از آغاز متمايل به مطالعات كاربردي و در مواردي جزيي از فعاليتهاي اجرايي نهادهاي كنترل كننده جوامع صنعتي بوده است. به عنوان مثال الياهو كاتز (Elihu Katz, 1987: 25-26) در مروري بر «مطالعات ارتباطات» چنين گزارش مي كند:
«مطالعه در باب ارتباطات عميقاً تحت تاثير پل لازارسفلد و گروه همكاران او در دفتر مطالعات اجتماعي كاربردي» [Bureau of Applied Social Research] بود. اداره «تحقيقات راديو» [The Office of Radio Research] با استفاده از حمايت مالي بنياد راكفلر [ Rockefeller Foundatio] 1937 تأسيس شد. گروه لازارسفلد از زمان تأسيس تا سال 1960 درگير مطالعه درباره نقش وسايل ارتباط جمعي در تصميم‌گيريهاي مردم ـ از قبيل راي دادن، رفتن به سينما براي تماشاي فيلم، تغيير عقيده و . . . ـ بودند.»
12. اجتناب از يكسويه و مقطوع تلقي كردن فرآيند از بالا به پايين ارتباطات حتي در ميان ماركسيستها نيز اتفاق افتاد. ماركسيستها كه در ابتدا مسئله ارتباطات را با ارجاع به روابط مكانيكي بين زيربنا و روبنا و تحت عنوان «ايدئولوژي كاذب» حل و فصل مي كردند، تدريجاً جايگاه موثرتري براي فرهنگ قائل شدند. نئوماركسيستها رسانه‌ها و ابزارهاي ارتباط جمعي را «مجرايي سامان يافته» براي اعمال قدرت نهادهاي حاكم بر يك جامعه دانستند و به بررسي چگونگي تأثيرگذاري آنها پرداختند. آنتونيو گرامشي يكي از پيشقراولان بازبيني در سهم و قدرت فرهنگ و ارزشها در شكل دهي به نظامات اجتماعي بود. گرامشي (1988) در كتاب «يادداشتهاي زندان» به بازنگري در آراي ماركسيستي پرداخت و به‌ويژه نكات جديدي را درباره ايدئولوژي ارائه كرد. به نظر او حاكميت سياسي در جامعه سرمايه‌داري در پي دستيابي به سلطه از طريق نظم هژمونيك (hegemonic order) و تعميق نفوذ و تثبيت رواج ايدئولوژي خود است. به گمان او (237: 1988) تأمين سلطه جز از طريق تامين رهبري فكري و اخلاقي مقدور نيست و دستيابي به اين موضع هم مستلزم قدرت نمادين است تا رژيم بتواند «متفقان خود را متحد و مخالفان خود را منقاد سازد.» منبع اين قدرت نمادين، ايدئولوژي است. از نظر گرامشي (324: 1988) ايدئولوژي «برداشتي از جهان است كه آشكارا در هنر، قانون، فعاليتهاي اقتصادي و جلوه‌هاي زندگي فردي و جمعي ديده مي‌شود.» اين تعريف از ايديولوژي به فرهنگ بسيار نزديك است. اين تعبير گرامشي ما را به اين دعوت مي‌كند كه در مطالعه ارتباطات و عملكرد وسايل ارتباطات جمعي، دركنار اغراض سياسي مالكان و گردانندگان آنها، نوعي عمل فرهنگي را هم مشاهده كنيم.


3. Determinant media
4. Evangelicalism
5. Performative arts.


16 پديده‌هاي متنوع ارتباطي از زواياي متعدد مورد بررسي قرار گرفته‌اند. با وجود اين، در وراي اين تنوع مي‌توان دو ديدگاه فكري را تشخيص داد. ديدگاه اول را كه عمدتاً بر استعاره انتقال اطلاعات و پيام از جانب يك فرستنده به يك گيرنده است، ديدگاه انتقال پيام (transmission of message) يا به اختصار ديدگاه انتقالي (transmission view) مي ناميم. در اين ديدگاه كه عمدتاً متوجه جنبه‌هاي تكنولوژيك ارتباطات است موضوعات قابل توجه عبارتند از اين كه چگونه يك فرستنده، پيام خود را رمزگذاري مي‌كند، چگونه آن را از طريق يك وسيله به گيرنده پيام منتقل مي‌كند، اين پيام به چه نحوي به گيرنده مي‌رسد، گيرنده آن را چگونه رمزگشايي مي كند، و اين پيام چه تأثيري در نگرشها و رفتارهاي گيرنده مي‌گذارد. كارآيي و صحت انتقال اطلاعات و پيامها از نكات اصلي مورد توجه اين ديدگاه است؛ به اين معنا كه آيا پيام همان تأثيري را كه فرستنده آن درنظر داشته در گيرنده ايجاد كرده است يا خير؟ برخي محققان (مثلاً نگاه كنيد به Fiske 1992) اين ديدگاه را ديدگاه «فرآيندي ارتباطات نامگذاري» كنند. اين درحالي است كه جيمز دبليو كري (James W. Carey 1992) اين ديدگاه را ديدگاه انتقالي مي‌خواند. تلقي معناكاوانه، ارتباطات را توليد و مبادله معاني مي‌بيند. دغدغه اين ديدگاه كه پيام را يك «متن» (text) تلقي مي‌كند اين است كه چگونه اين پيامها با مردم تعامل مي‌كنند تا معاني را خلق كنند. به عبارت ديگر پيام فرآورده‌اي فرهنگي است، از آن برمي‌آيد، با قواعد آن توليد، و در زمينه آن فهم مي‌شوند. اين ديدگاه از اصطلاحاتي مانند دلالت استفاده مي‌كند و اساساً بر آن نيست كه سوءتفاهمات ارتباطاتي الزاماً شاهدي بر ناكارآمدي ارتباط است: اين سوءتفاهمات ممكن است ناشي و نشانه‌اي از تمايزات فرهنگي بين فرستنده و دريافت كننده پيام باشد. از اين منظر، مطالعه ارتباطات مطالعه متن و فرهنگ است. براي اطلاع از ويژگيهاي اين دو تلقي از ارتباطات مراجعه شود به:
17. مثلاً نگاه كنيد به:
Moore, L., 1994, Selling God: American Religion in the Marketplace of Culture, Oxford University Press.
لارنس مور در كتاب «فروش خدا: دين آمريكايي در بازار فرهنگ» روايتي تاريخي از تحول مذهب در آمريكا و چگونگي انطباق آن با بازار و فرهنگ كالايي و مالي شده آمريكا و به‌ويژه فرهنگ عامه پسند آن ارائه مي كند.
18. به عنوان مثال جيمز پيكك (James Peacock, 1981: 997) در شرح موشكافانه خود از آراي دوركيم نشان مي دهد كه چگونه ابهام موجود در آراي دوركيم باعث مي شود جايگاهي افسانه‌اي براي جامعه و اقتدار آن در نظر گرفته شود. وي مي‌گويد «دوركيم كمتر بين بازنماييهاي اجتماعي و نظامهاي اجتماعي تمايز روشني قائل مي شود. اين موضوع به بهترين وجه در تعبير و تشبيه دوركيمي از جامعه ديده مي شود:: او جامعه را همان خدا مي داند.»

منابع:

منابع فارسي:

گيويان، عبدالله. 1385. دو استعاره بنيادين براي فهم ارتباطات. نشريه علمي پژوهشي دانشكده صدا و سيما. سال سوم. ش 2.

منابع انگليسي:


Ableman, R. and Hoover, S., 1991. Religious television: Controversies and conclusions. Norwood, NJ: Ablex.
Alexander, B., 1994. Televangelism reconsidered. Atlanta: Scholar’s Press.
Allen, R. C., 1995. introduction. In R. C. Allen et al (eds.). Channels of discourse, reassembled: television and contemporary criticism. London: Routledge. 1-8.
Ammerman, N., 1987. Bible believers: Fundamentalists in the modern world. New Brunswick, Nj: Rutgers University Press.
Asad, 2002: 23
Asad, T., 2002. The construction of Religion as an Anthropological Category
Berger, P. and Luckman, T., 1966. The social construction of reality. Garden City, NY: Doubleday.
Berger, P., 1967. The sacred canopy: Elements of a sociological theory of religion. Morley, D., 1992. Television, Audiences and Cultural Studies. London: Routledge.
Carey, J., 1988a. A cultural approach to communication. Communication, 2, 1-22.
Carey, J., 1988b. Media, Myths, and Narrative: Television and the Press. California; London: Sage.
Fiske, J., 1995a. Television Culture. London and New York: Routledge.
Fiske, J., 1995b. British Cultural Studies. In R. C. Allen (ed.) Channels of Discourse, Reassembled: television and contemporary criticism. London: Routledge.
Geertz, C., 1973. The Interpretation of Cultures: Selected Essays. New York: Basic Books
Geraghty, C., and Lusted, D., 1998. The Television Studies book. London ; New York : Arnold.
Giddens, A., 1984. The Constitution of Society: Outline of the Theory of Structuration. Oxford: Polity.
Gramsci, A., 1988. An Antonio Gramsci Reader: Selected Writings, 1916-1935. D. Forgas, teans., ed. New York: Schocken Books.
Hadden, J and Swann, C., 1981. Prime-time preachers: The rising power of televangelism. Reading, MA: Addison-Wesley.
Hall, S. and Jefferson, T., (eds.). 1976. Resistance through rituals: Youth subculture in post-war Britain. London: Centre for Contemporary Cultural Studies.
Hall, S., Hobson, Lowe and Willis, 1980. Culture, Media, Language: Working Papers in Cultural Studies 1972-9. London: Hutchinson Hartley
Hartley, J., 1983. Television and the Power of Diet. Australian Journal of Cultural Studies, 1. 2. 62-82.
Hodgson, R. Paula Soukup, 1997. From one Medium to Another: Basic Issues for Communicating the Scriptures in New Media. New York: American Bible Society.
Hoover, S, M., 1988. Mass Media Religion: The Social Sources of the Electronic Church. California: Sage.
Hoover, S, M., 1997. Introduction: Setting the Agenda. In S. M. Hoover, and K. Lundby (eds.). Rethinking Media, Religion, and Culture. London: Sage. 3-14.
Hoover, S, M.,1995. Media and moral order in post-positivist media studies. Jornal of communication. 136-145.
Hoover, S. and K. Lundby, 1997. Rethinking Media, Religion and Culture. Thousand Oaks, London, and New Delhi: Sage.
Hoover, S. M., and Venturelli, S. S., 1996. The category of the religious: the blindpoint of contemporary media theory? Critical Studies in Mass Communication, 13, 251-265.
Horsefield, P., 1984. Religious television: American experience. New York: Longman.
In Anthropology of Religion, ed. M. Lambek. Blackwell Publishers.
Katz, E., 1987. Communications Research since Lazarsfeld. The Public Opinion Quarterly, Vol. 51, Part 2. Supplement: 50th Anniversary Issue. 25-45.
Levine, H. D., 1990. Popular Group, Popular Culture, and Popular Religion. In Comparative Study in Society and History, Volume 32(4), 718-764.
Martin, B., 1981. A Sociology of Contemporary Cultural Change. Oxford: Basil Blackwell.32-50
McLoughlin, W. G., 1978. Revivals, Awakenings, and Reform. Chicago: University of Chicago Press.
Moore, L., 1994, Selling God: American Religion in the Marketplace of Culture, Oxford University Press.
Neuman, W. R., 1982. Television and American Culture: The Mass and the Pluralist Audience. The Public Opinion Quarterly, Vol. 46, No. 4 (Winter), 471-478.
Newcomb, H. and Hirsch, P. M., 1984. Television as cultural forum: Implications for research. In W. D. Rownald, Jr., and B. Watkins (eds.). Interpreting television: Current research perspectives. Beverly Hills, CA: Sage. 58-73.
Peacock, J., 1981. Durkheim and the Social Anthropology of Culture. Social Forces, Vol. 59, No. 4, Special Issue (Jun.), 996-1008.
Silverstone, R., 1988. Television, myth and culture. In J. W. Carey (ed.), Media, Myths, and Narratives: Television and the Press, Newbury Park. CA: Sage. 20-47.
Stout A. D. and Buddenbaum, J. M., 1996. Religion and Mass Media: Audiences and Adaptation. London: Sage.
Tulloch, J., 1990. Television Drama: Agency, Audience, and Myth. New York: Routledge.
Turner, G., 1992. British Cultural Studies: an Introduction. London, Routledge.
Turner, V., 1974b., Revelation and Divination in Ndembu ritual. Ithaca, NY: Cornell University Press.
Warner, R. S., 1993. Work in Progress toward a New Paradigm for the Sociological Study of Religion in the United States. American Journal of Sociology, 98 (5), 1044-1093.
White, R. A., 1991. Televangelism and the Religious Uses of Television. Communication Research Trends, (11). 12-33.
White, R. A., 1997. Religion and Media in the Construction of Cultures. In S. M. Hoover and K. Lundby (eds.) Rethinking Media, Religion and Culture. Thousand Oaks, London, and New Delhi: Sage. 37-64.
White, R. A., 1997. Religion and Media in the Construction of Cultures. In S. M. Hoover and K. Lundby (eds.) .Rethinking Media, Religion and Culture. Thousand Oaks, London, and New Delhi: Sage. 37-64 .
Yoshiharu, I., 1987. Folk Culture and the Liminality of Children. In Current Anthropology. 28 (4), 41-48

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
بازنمایی دین در رسانه های جمعی؛ تلویزیون و تقدس زدایی ...  
 

تلویزیون یکی از رسانه های مهم و اثر گذار در جهت اطلاع رسانی دینی به عموم مردم تلقی می شود، از اینرو عملکرد تلویزیون در اشاعه معارف دینی دارای حساسیت ویژه ای می باشد، اما برخی مواقع در توجه به معارف دینی دچار لغزش هایی نیز شده است. با یک نگاه کلی گسترش رسانه ها ابعاد و تبعات فراوانی  در حوزه های مختلف جامعه همچون  تعلیم و تربیت، ارتباطات اجتماعی، درون فرهنگی، میان فردی و ساخت های فرهنگی و غیره داشته است. پیامدها و گسترش حوزه نفوذ و تاثیرات رسانه ها از مناظر و چشم اندازهای گوناگونی مورد توجه و قابل بررسی است. تلویزیون در دیدگاه مخاطبان خود نقش بسیار مهمی را ایفا می کند، نه تنها در انعکاس اتفاقاتی که در جهان پیرامون رخ می دهد بلکه در امور دینی نیز می تواند یکی از مهمترین و اثربخش ترین رسانه ها باشد.

درنظام جستجوگری برای رسیدن به معنا یک تعامل و ارتباط معناداری بین تولید کننده مطلب و دریافت کننده مطلب وجود دارد که وجه مشترک تولید و دریافت_ معنا می باشد (عاملی،1386).

در این مقاله سعی بر این است که به نقش تلویزیون در زندگی اجتماعی افراد و تاثیر آن بر اعتقادات دینی اشان پرداخته شود و از این منظر به  بررسی سریال "صاحبدلان" بعنوان یکی از آخرین ساخته های دینی می پردازیم. هدف این مقاله این است که با یک نگاه فلسفی به نحوه بازنمایی دین در تلویزیون بپردازیم و ببینیم آیا سریال های مذهبی و دینی گامی در جهت ارتقای سطح دینداری مخاطبان هستند یا با توجه به نحوه تولید و داستان پردازی اشان باعث تقدس زدایی و دین زدایی می شوند.

عمده تاملات در مورد رابطه دین و رسانه در این عقیده ریشه دارد که احتمالا وسایل ارتباطی مدرن، با قرار دادن خود در درون دین، در حال دگرگون کردن ماهیت آن هستند. یعنی بر اثر فرایند رسانه ای کردن، ابزار و فرایند های ارتباطی در حال دگرگون کردن دین هستند. زیرا این ظرفیت رادارند که بخش هایی از آن را دوباره سازماندهی کرده و جایگزین کنند (هوور،1384:69).

دين رسانه‏ای شده مبین این واقعیت است که رسانه تنها مجرايی نيست كه چيزی از طريق آن ظهور كند بلكه خود آن نیز می ‏تواند تغييراتی در محتوا به وجود آورد و در واقع رسانه، مبتنی بر فرهنگی است كه در جامعه وجود دارد و از طريق آن فرهنگ، دين را بازتولید می کند.

بدون تردید تلویزیون یکی از مؤثرترین نهادها در تبلیغ و اشاعه معارف دین اسلام در جامعه است، تعامل صحیح رسانه و دین عاملی در جهت ارتقای معرفت دینی جامعه است. تلویزیون می تواند در زمینه شناخت بهتر معارف دینی و هدایت اذهان عموم در مسیر صحیح مؤثر عمل کند، لذا تعامل مناسب دین و رسانه، بستر قابل تاملی را برای ارتقاء سطح کیفی دین فراهم می کند. رسانه و دین به شکلهای مختلف با یکدیگر در رشد کیفی جامعه در ارتباط اند، هر دو مقوله دین و رسانه به این دلیل که یک جهان بینی خاص را در ذهن مخاطبان ایجاد می کنند، باید در ارتباط با یکدیگر فعالیت داشته باشند. از اینرو دین، باورها و ارزشهای خاصی را به مخاطبان انتقال می دهد و رسانه ها نیز در همین راستا فعالیت کنند"(راودراد،1385).

استوارت هال معتقد است هويت فرهنگي معمولا در چهارچوب بازنمائي شكل مي گيرد نه خارج از هويت فرهنگي. فيلم يك شكل از بازنمائي است كه مي تواند”هويت فرهنگي“ را در قالب هويت جمعي و يا هويت فردي منعكس كند و موجب شود ما ”خود“ را در آن قالب بازنمائي شده ببينيم (عاملی،1386).

صاحبدلان مجموعه ای بود  که کارگردانی حساب شده اما فیلمنامه ای پر از ضعف های جدی داشت، صاحبدلان در واقع سیر طولانی تاریخ دینی است در یک سریال مناسبتی. این سریال روایتگر سیر زندگی قابیل و هابیل است تا پیغمبران. یکی از نقاط ضعف جدی این سریال  تطبیق دادن سطحی  قصص قرآنی است با برخی داستان های معاصر که در ایجاد یک اثر آشفته به کار گرفته شدند.

صنعت بازنمایی از چند عنصر اساسی بهره می گیرد:

1-     زاویه خاص دوربین

2-     برجسته سازی

3-     بهره گیری از واقعیت

4-     استفاده از فرصت های خاص

ترجمان امروزی "سفر معرفتی حضرت موسی (ع) همراه حضرت خضر"  با شبگردی گیج کننده و بدون توجیه پیرمردی عابد و مردی ناشناس به هیچ وجه قابل هضم نیست. عملکرد مرد عابد به مانند حضرت نوح یا زمانی که او از نفرین مردم مانند حضرت یونس در شکم ماهی می رود. یا روایت حضرت یعقوب در انتظار یوسف در تمثالی از ماجرای به چاه افتادن دینا، یا کتک خوردن رامین از شاهین و تصور قتل رامین به دست شاهین که نشان از مرگ هابیل به دست برادر دارد در واقع بازنمایی دین است که همه و همه در تقدس زدایی بیشترین نقش را داشته اند.

 

منابع:

۱- مباحث کلاس فلسفه رسانه های جمعی، بازنمایی، ۱۳۸۶.

۲- راودراد ،ا. (1385) خبرگزاری مهر:  گروه دین و اندیشه. سایت:

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
دین رسانه ای ...  

 

 

   رسانه های تصویری با محدودیتی که در بازنمایی تصاویر دارند تا حدودی معنا و مضمون مقدس را از بین میبرند . گرچه این محدودیتها ناگزیر مسایل ماوراء طبیعی و دینی را در نظام ارتباطات جمعی تحت تأثیر خود قرار میدهد ولی معنا با همان امکانات محدودی که در دست است چگونه در یک نظام اجتماعی دینی تولید میشود .

  من در این مقاله سعی خواهم کرد  با دیدگاه فلسفی به چرایی این مطلب پاسخ دهم که دررسانه پرمخاطبی چون تلویزیون چه وجوهی ازدین بازنمایی می شود؛ معنای متصور این برنامه ها که برای توده ی انبوهی از مردم تهیه می شود، درصدد است کدام مفاهیم و یا مصادیق دینی را در قالب پیام خود به مخاطب ارایه دهد و این مفاهیم و مصادیق چه ویژگیهایی دارند. به عبارت دیگر بازنمایی مفاهیم دینی دراینگونه برنامه ها چرا تا بدین حد به دور از واقعیتهای جامعه به تصویر در می آیند .

 آنچه مد نظر قرار خواهم داد دیدی کلی در چگونگی ساخت معنای دین گرایانه در سریالهای تلویزیون است و برای پاسخ به سؤال خود معناسازی دینی سریالهای ویژه ماه رمضان که در این مورد خاص سریال صاحبدلان مدنظر است مورد نقد قرار داده ام.

  همانگونه که در این سریال میبینیم همانند سایر سریالهای دینی تلویزیون ایران دو شخصیت کاملاً متضاد که یکی سیرتی پیامبرگونه و دیگری اعمالی شیطان صفت دارد در مقابل هم قرار میگیرند. که این تفاوتها از انتخاب نام آنها و ظاهرشان تا دیالوگها و رفتارهای افراط گرایانه ای راشامل میشود. دیالوگهای شخصیت ضدقهرمان و اطرافیان او از اهانت و ناسزا تا تظاهر به دینداری را دربرمیگیرد. از سوی دیگراعمال ناشایست این گروه طیف گسترده ای است از روزه خواری تا فسادهای دیگر اخلاقی و مال مردم خوری.  حال آنکه در گروه مقابل قهرمانی را داریم که یا در پای سجاده و در حال قرآن خواندن دیده می شود و یا در حال گفتن سخنانی که بیشتر بیانی پیچیده از آیات و داستانهای قرآنی هستند. در سریال صاحبدلان این قهرمان پیرمردی است با چنان صفاتی پیامبرگونه که گویی در زندگی این مرد و نوه ی با ایمانش هیچ گونه روزمرگیهای دیگری جز دعا و نماز خواندن و یا ارشاد کردن گروه کافر وجود ندارد. و در نهایت نیز قادر به انجام معجزه میشود. این همان چیزی است که باورپذیری معنای فرهنگی و دینی این گونه برنامه ها را برای مخاطب با مشکل مواجه میکند. 

 

   در اینجا با تصویر مختصری که از این گونه سریالها ارایه شد میتوانیم کمی عمیقتر شویم ؛آیا این دینی که در رسانه ما تبلیغ میشود همان وجوهی از دین را شامل میشود که در بطن دین واقعی اسلام نهفته است و یا تنها به موضوع سیرت به عنوان اخلاق فردی دینی پرداخته میشود؟ آیا معنای اجتماعی دین در رسانه تنها  از طریق بازنمایی افراد مؤمن  با ویژگیهایی چون فقر، نماز و دعا خواندن تمام وقت ، بی توجهی به زندگی و امور روزمره ، آینده بینی و درنهایت آوردن اعجاز میسر میشود. همانگونه که بارهایم نیز معتقد است قواعد و آداب و رسوم دینی در جامعه پسامدرن بیشتر دارای ویژگیهای کارکردی اند نه ذاتی و این گونه است که تقدس جامعه جای خود را به تقدس فرد میدهد. (  بارهایم ص 334) حتی اگر هدف از تهیه این برنامه ها تنها پرداختن به اخلاق و سیرت دین اسلام باشد با نگاهی اجمالی به تاریخ زندگی بزرگان دین ، وجوه متناقضی رادر شیوه زندگی این بزرگان، تلاشهایشان برای بهبود زندگی مادی و آموزه های بسیاری در چگونگی گذران بهتر زندگی روزمره درخواهیم یافت. که با اینگونه داستان پردازیها ناسازگاری دارد.

 با توجه به مطلب بالا آیا نظام رسانه ای یک کشور اسلامی تنها وظیفه خود را بازنمایی صورت دین از طریق به نمایش گذاشتن رفتار چنین افرادی میداند و یا معنای دیگری از دین نیز میتواند در رسانه نمود یابد؟ نگاهی به فلسفه دینی دورکیم در اینجا راهگشاست. وی اذعان میدارد که "جشنها، مناسک و در یک کلام کیش عبادی کل دین نیست؛ دین فقط دستگاهی ازاعمال و عبادات نیست؛ دین در ضمن دستگاهی از اندیشه هاست که موضوع آنها تبیین کردن جهان است. حتی کوچکترین و ناچیزترین ادیان جهان جهانشناسی خود را دارند." (دورکیم ، ۱۳۸۳ ص 593)

 

حال می خواهم این نکته را مورد بررسی قرار دهم که افراد ، اعتقادات و باورها، نوع تعاملاتشان در نظام های خانواده، محلی و اجتماع، شیوه زندگی و روزمرگیهایشان در جامعه ای که در سریالهای تلویزیونی تبیین میشوند ، آیا بازنمایی جامعه ای کوچک از واقعیات جامعه دینی ما یا به عبارتی دقیق تر جامعه شهروندان تهرانی است. بیشک شباهتهای بسیاری است که حین تماشای سریال میتوان به آنها دست یافت ، اما اگر بخواهیم کمی هم در لایه های زیرین داستان نگاهی بیفکنیم یا به عبارتی، با بینشی عمیقتر سیر داستان را به عنوان یک کل مورد بررسی قرار دهیم به تعارضات انکارناپذیری دست خواهیم یافت.  چنانچه دورکیم معتقد است:" جامعه ای که در بستر حیات دینی قرار میگیرد ، به درستی چگونه چیزی است؟ آیا تطور همان جامعه واقعی است که در مقابل چشمان ما وجود دارد باسازمان اخلاقی ، حقوقی ای که در طول تاریخ با زحمت بسیار برای خودش ساخته است؟ ولی چنین جامعه ای پر از نواقص و کمبودهاست.در این جامعه خیر را در کنار شر میبینیم ."( دورکیم ، ص 582 ) ازسویی در این جامعه کوچک بازنمایی شده افراد یا سیاهند و یا سفید . حال آنکه جامعه متشکل از انسانهایی است که مجموعه صفات اخلاقی سیاه و سفید را با هم دارند.

    در پایان یادآور میشوم معنای دینی که از رسانه پر مخاطب و گسترده ای چون تلویزیون تولید میشود به بازبینی جدیتری نیازمند است. نگاه افراطی به شخصیتهای دیندار و دین گریز شخصیتهای داستان که از آوردن معجزه تا فلج کردن یک انسان بیگناه از هم فاصله می گیرند؛ تمرکز صرف بر روی به جا آوردن آداب و مناسک دینی تحت عنوان اخلاق اسلامی ؛ مطلق گرایی در پردازش شخصیتها نکاتی بود که سعی کردم در این نوشته گریزی به آنها داشته باشم. نکاتی که موجب میشوند برنامه های دینی که در قالب داستان ارایه میشوند به دلیل باورناپذیر بودشان با واقعیات اجتماعی درک مخاطب را از این پیامهای دینی با مشکل مواجه سازند.

 


دوركیم،امیل ؛ ۱۳۸۳، صور بنیانی حیات دینی ،  ترجمه باقر پرهام ، تهران ، نشر مركز ، چاپ اول

یکشنبه بیستم آبان 1386
بازنمایی ...  

در یکی از سایتهای خبری-تحلیلی فارسی(عصر ایران) تیتریکی از  اخبار که توجه بیننده را به خود جلب می کرد بدین شکل بود:

 

 توريست اسرائيلي: من هم از جمهوري اسلامي سوغاتي گرفتم

http://asriran.com/view.php?id=16876

 

ماجرا از این قرار است که پنجشنبه شب،یک هواپیماهای مسافربری ترکیه ای به نام"تركيش ايرلانز" که به

 مقصد بمبئی در حرکت بود به علت نقص فنی در تهران فرود اظطراری می نماید .یکی ازمسافران این هواپیما فردی اسرائیلی به نام "بنی" است که تیتر این خبر را وی اظهار کرده است.

اودر فرودگاه بمبئي گفته که: مسئولان ايراني رفتار فوق العاده خوبي با وي داشته اند و حتي يك سوغاتي کوچک از آنها  گرفته است.
وي در مصاحبه با هاآرتص(روزنامه ی اسرائیلی) اظهار داشت که ايراني ها مي دانستند كه من اسرائيلي هستم و با اين حال رفتار خوبي با من داشتند.حتي ايراني ها يك سوغاتي كوچك به من دادند؛ يك جعبه چوبي مزين به طرح هاي سنتي.
اين توريست اسرائيلي افزود: ايراني ها آدم هاي بسيار خوبي هستند، من سعي كردم كه خود را يك انگليسي جا بزنم اما آنها مي دانستند كه من اسرائيلي ام و با اين حال يك محافظ شخصي برايم تعیین کردند.

 

شاید مخاطب با خواندن این خبر از خود بپرسد که چرا این مسافر اسرائیلی از این برخورد ایرانیان با او شگفت زده شده است؟مگر قبل ازدیدن برخورد مناسب دولت ایران با او ،چه پیش زمینه و نگاهی نسبت به ایران داشته است؟اصلا چرا او سعی کرده از ملیت خویش فرار کند و خود را انگلیسی معرفی کند ؟آیا معنی عمل او اینست که او از ایرانی ها و برخورد با آنها ترس و واهمه داشته ؟اگر پاسخ این سوال مثبت است چه عاملی این ذهنیت منفی را در او ایجاد کرده است؟

برای پاسخ به این سوالات لازم است که ابتدا بر تعریف بازنمایی تامل بیشتری داشته باشیم و چگونگی تحقق این مفهوم را در رسانه ها مورد بررسی قرار دهیم و دوباره به این سولات برگردیم.

همانطور که می دانیم یکی از عوامل موثر در ساخت ذهنیت تک تک افراد جامعه نسبت به یک موضوع مشخص،رسانه ها به عنوان ابزار بازنمایی جهان واقعی و پیرامونی ما هستند.

رسانه ها از زبان مشخصی متناسب با اهداف و ایدئولوژی خاص خویش،برای ایجاد یک فهم مشترک در بین افراد جامعه استفاده می کنند.

اما باید بدانیم که زبان مساوی با واقعیت نیست بلکه زبان ابزار بازنمایی واقعیت است.(عاملی)

منظور از بازنمایی یک نوع دلالت کننده ایست که یا منعکس کننده ی واقعیت بیرونی است و یا تصویر دست کاری شده ای از عینیت خارجی است(عاملی).

از نظر ریچارددایر مفهوم بازنمایی عبارتست ازنحوه ی ساختی که رسانه های جمعی از جنبه هایی از واقعیت مثل افراد،مکانها،اشیا،اشخاص و هویتهای فرهنگی و دیگر مفاهیم مجرد می سازند.

تجلي و نمودار شدن بازنمايي ها ممكن است به صورت گفتاري نوشتاري يا تصاوير متحرك باشد .(داير1993،18 ) بنابراین مفهوم بازنمايي عبارت است از نحوه نمودار شدن ، تجلي يافتن و پديدار شدن يك واقعيت اجتماعي .  رسانه هاي جمعي يكي از ابزارهاي عمده  بازنمايي جهان وانتقال آن به ما هستند و يكي از روشهاي اين بازنمايي استفاده از روايت است. روايت هاي خبري از ساختار ويژه اي تبعيت مي كنند كه متناسب با فهم و منافع كارگزاران هر رسانه خاص شكل گرفته است.

لورل ريچاردسون (Laurel Richardson, 1990: 118) معتقد است كه روايت "شيوه اصلي سامان دادن به سلسله اتفاقاتي است كه پيرامون ما اتفاق مي افتد. ما از طريق تنظيم اين اتفاقات بر اساس اهميت زماني آن هاست كه تجربه خود را - از آن ها - معنا دار مي كنيم... روايت هم شيوه استدلال و هم شيوه بازنمايي است." از اين ديدگاه ما هم مي توانيم از دريچه روايت دنيا را "دريابيم" و هم مي توانيم دريافت خود را از آن "باز نماييم"(گیویان).

 بنابراین با تكه تكه كردن و به هم پيوستن و تنظيم هاي مكرر جزئيات است كه يك رسانه  رخدادهاي مجزا را به هم پيوند مي دهد و آن ها را در قالب يك روايت تدوين مي كند. اين روايت حلقه اي از سلسله روايت هايي است كه رخدادهاي گوناگون را براي مخاطبان بازنمايي مي كنند. مجموعه اين سلسله روايت ها تصور ذهني ما را از جهان پيرامونمان شكل مي دهد. اين جهان تصوري (imagined world)، بازنمايي هايي كه دنياي رسانه اي شده را مي سازد،  انگاره هاي ذهني اي براي انسان معاصر خلق مي كنند تا بتواند با محيط پيرامون خود مواجه شوند و احساس كند آن را مي شناسد. اين بدان معناست كه اين رسانه ها و فرآورده هاي آن هاست كه مرزهاي سپهر زيستي و دامنه هاي قلمروهاي معنايي ما را تعيين مي كنند.

بنابراین روشن است که هر رسانه با نگاه خویش به وقایع و حوادث دنیا، آن را به مخاطب می نمایاند که بین آن واقعیت و تصویر ارائه شده از آن، نسبتی  از حقیقت وجود دارد که بسته به اهداف و ایدئولوژی خاص آن رسانه،این نسبت بین واقعیت و تصویر بازنمایی شده و روایت شکل گرفته از آن برقرار می گردد. که گاهی همین مسئله باعث می گردد تا مخاطب "واقعیتی تخریب شده" را دریابد و فهم ناقصی از یک رویداد واقعی کسب نماید.چنانکه دکتر عاملی معتقد است "بازنمایی محصول عشق و نفرت است" و متاثر از آنهاست.

 

یعنی اگر ما با کشوری دارای روابط صلح آمیز و نقطه نظرات سیاسی و ایدئولوژیکی مثبت و مشترک باشیم ،در بازنمایی رسانه ای از آن کشور درصدد انتقال این حس دوستانه و مشترک هستیم و از همه مهمتر تلاش می کنیم تا اقدامات و اعمال سیاسی،اجتماعی و اقتصادی آنها را کاملا درست جلوه داده و در کل آن کشور موافق را "برحق" معرفی کنیم.برعکس این حالت نیز کاملا صادق است.یعنی چه رسانه ی ما و چه رسانه های سایر کشورهای جهان ،نهایت تلاش خویش را می کنند تا از دشمن خود،چهره ای کاملا منفی و "شرور" ارائه دهند و این ذهنیت منفی را در ایجاد فهم مشترک در بین مخاطبین خویش دخیل کنند.

بنابراین چه در رسانه های ایرانی و چه در رسانه های اسرائیلی،با بازنمایی منفی واقعیت،و در واقع نوعی وحشت از ایران یا نفرت از اسرائیل،در ذهن مخاطب شکل گرفته که ممکن است پرده بر روی رویدادهای واقعی بیاندازد و باعث ایجاد فهمی ناقص و اشتباه گردد.

همانطور که در این خبر آمده،مسافر اسرائیلی از برخورد مناسب ایرانی ها با او تعجب کرده چرا که تا به حال به واسطه ی ارتباط غیر مستقیم خود با ایران به واسطه ی رسانه های جمعی،تصور دیگری از ایران و مردمش داشته و احتمالا از آنجا که ایران درزبان رسانه های جهانی مهد تروریست معرفی شده،این مسافر اسرائیلی نیز انتظار برخوردی خشونت آمیز را از سوی دولت ایران داشته و به همین دلیل سعی کرده خود را به عنوان یک انگلیسی معرفی کند و حتما فرود اضطراری هواپیما،در چنین کشوری را  بدشانسی خود به حساب آورده است!!

همانطور که پیش از این گفتم،این ذهنیت و تلقی منفی و شر نسبت به دشمن،کاملا دوسویه و متقابل است.روتیتر این خبرعبارت"توریست اسرائیلی" قرار داشت که من در مواجهه ی اولیه با این خبر آن را تروریست اسرائیلی خواندم و این دقیقا به علت ذهنیت و تصور منفی ای است که از طریق رسانه های خودمان،نسبت به اسرائیل  در ذهن من شکل گرفته است!

اتفاقا تا زمانی که این اشتباه را در خواندن روتیتر این خبر می کردم و توریست را تروریست می خواندم با خود می گفتم که این ایرانی ها هم که به همه چیز شک دارند و با نگاه منفی به آن نظر می کنند چرا که این فرد یک مسافر معمولی از کشور اسرائیل است نه یک تروریست!!!

 

در واقع این بازنمایی های رسانه ای از "شر بودن هر آنکه برماست" و "خیر بودن هرآنکه با ماست"،باعث ایجاد تفکرات قالبی در ذهن مخاطب می شود.

برطبق نظریه ی ساختارگرایی بازنمایی از استوارت هال که نه رسانه ها را آینه ای می بیند که آنچه را در جامعه موجود است بنمایاند(نظریه ی بازتاب)و نه تولیدات رسانه ای را کاملا جهت دار و محصول اراده ی سازنده ی آن می بیند(نظریه ی ارادی)،بلکه معتقد است که این بازنمایی باید در درون ساختارهای اجتماعی فهم شود و به تمامی زمینه ها و شرایط اتفاق آن رویداد بازنموده شده توجه گردد.

بنابراین برای یافتن علت اینکه چرا فهم مشترک جهانیان نسبت به ایران و ایرانی،یک فهم ناقص و حتی اشتباه است باید علاوه براهمیت دادن به نوع نگاه و قضاوت صاحبان صنایع رسانه ای و قدرتهای بزرگ غربی و امریکایی،این نوع خاص از تفکرات و تصورات قالبی را ناشی از بازنمایی رسانه ای متاثر از نوع روابط با دولت ایران و یا هر دولت مخالف دانست.

 

در واقع  باید به این نکته ی مهم توجه داشت که يكي از كاركردهاي رسانه هاي جمعي ايجاد همبستگي و يگانه سازي است، بحدي كه نظام هاي ارتباطي، بويژه در فرآيندهاي ملت سازي (nation building) يكي از ابزارهاي عمده به حساب مي آيد.
رسانه ها و وسايل ارتباطي كاركرد همبسته سازي مخاطبان را از طريق تكرار و جاانداختن ساخت هاي روايي انجام مي دهند. نگاهي حتي گذرا نشان مي دهد كه رسانه هاي معاصر حاوي مطالبي متنوع هستند كه در صور و قالب هاي گوناگوني ارائه مي شوند. اين رسانه ها تنها با اتكاي به ساختار روايي واحد است كه مي توانند از خلال كثرت به وحدت رهنمون شوند. ساختار روايي واحد روحي همسان را در قالب هاي گونه گون فرآورده هاي رسانه اي مي دمد و آن ها را به نيروهاي هماهنگي كه ماموريتي واحد دارند)خلق جهاني رسانه اي با تاكيد بر تمايز "خود" و "ديگري")‌ تبديل ميکند(گیویان).

زمانی که بازنمایی از قدرت زیادی برخوردار باشد، برای مفهوم بازتولید شده ایجاد نمایندگی می کند(عاملی)به ویژه در بازنمایی سیاسی که عناصرایدئولوژی،هژمونی و مرکز گرایی  وجود دارد.لذا اگر امروز اسرائیل در نظر یک ایرانی نماینده و در واقع نماد شرارت و قصاوت و غاصب است به دلیل قدرتی است که صنعت بازنمایی در ایجاد این فهم مشترک داشته است که برای همسو بودن مردم با مواضع و سیاستهای دولت ایران در برخورد با اسرائیل و یا امریکا،و ایجاد انسجام و یکپارچگی در اهداف دولت و ملت،چنین شکل ارائه شده ای از این کشورها توجیه پذیر می گردد.به همین علت است که در هفته حداقل ده پانزده خبر از جنایات و اقدامات جنگ طلبانه ی اسرائیل در راس اخبار تلوزیون،رادیو و مطبوعات کشور دیده می شود.همانطور که قبلا نیز ذکر شد،در آنسوی پرده نیز اوضاع از همین قرار است یعنی بازنمایی از ایران به عنوان کشوری عقب مانده،خشونت طلب،مخالف آزادی بشرو...... در بسیاری از رسانه های اصلی غرب،باعث ایجاد نمایندگی تروریست در بین مسلمانان و بویژه ایرانیان را در افکار جهانی نموده است که این مسئله قدرت رسانه را در این بازنمایی به نمایش می گذارد.

بنابراین ما در جهانی زندگی می کنیم که دنیای پیرامون خود را به واسطه ی نحوه ی نمایش رسانه های گوناگون،می شناسیم و مسلما نحوه ی عملکرد ما نیز در این جهان متاثر از نوع نگاه و شناختی است که از این دنیا و عناصر موجود در آن بدست آورده ایم.

منابع:

 

http://www.hamshahri.org/News/?id=8169

http://www.chn.ir/news/?section=2&id=37491

http://www.chn.ir/news/?section=4&id=5263

www.falsafe-semsar.mihanblog.com

http://asriran.com/view.php?id=16876

 جزوه ی درس فلسفه ی رسانه های جمعی دکتر عاملی

 

_ بازنمایی ( representation )

بازنمایی را شاید بتوان این گونه تعریف کرد که : همۀ متون که به عنوان رسانه عمل می کنند      _ متون رسانه ای (  media texts ) _ ، بازنمایی واقعیت هستند. این متون رسانه ای توسط پدیدآورندگانشان، کاملآ تعمدی و آگاهانه، تهیه می شوند، سانسور می شوند، اصلاح می شوند، تبلیغ می شوند، به عنوان هدف مطرح می شوند و ... .

هر بازنمایی ، ترجمه یا صورتی مصنوعی از واقعیت است که در حوزۀ ادراک ما وجود دارد. اهمیت متون رسانه ای، در این است که بدون آنها درک ما از جهان بسیار محدود خواهد بود و ما برای ساختن احساس و شعورمان از واقعیت به این متون رسانه ای که همانند میانجی عمل می کنند احتیاج داریم.

هر شکلی از رسانه، از ویدئوی خانگی گرفته تا مجله های پرزرق و برق، بازنمایی مفاهیمی است که در  یک سری از نشانه ها و نمادها یا سمبل ها مدون شده است؛ که این مجموعه تدوین شده توسط   مخاطب (audience ) خوانده می شود.

به طور ساده می توان گفت؛ بازنمایی یک جریان است که دارای یک پروسه دوطرفه است :

_ تهیه کننده، یک متن رسانه ای را جایی قرار می دهد که در ارتباط با واقعیت است

_ مخاطب، همان متن را در ارتباط با واقعیت ارزیابی میکند 

متون رسانه ای، با دادن اطلاعات ، تجربۀ مخاطب از واقعیت را گسترش می دهد. به عنوان مثال وقتی که ما به یک فیلم تاریخی نگاه می کنیم، یا رویدادهای سیاسی یک کشور که ممکن است در هر گوشه ای از جهان واقع شده باشد را می خوانیم، و یا وقتی که به مستندات ساخته شده در مورد حیات وحش نگاه    می کنیم، ما در حال گسترش تجربۀ خودمان( به عنوان مخاطب متون رسانه ای )از زندگی هستیم.

آن چه که در این فرایند اهمیت دارد این است که تجربۀ ما از واقعیت ، به اطلاعاتی محدود می شود که یک تهیه کننده در اختیار ما می گذارد؛ ما فقط مواردی را که توسط یک تهیه کنندۀ فیلم یا روزنامه نگار یا ... برجسته (highlights )